جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

اتفاق

ايمان اسلاميان
manhich0@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


به سید وحید حسینی


زن مانتویی وزنش را روی پای دیگرش انداخت، دکتر برای نشستن تعارفش نکرد، قبل از این که دکتر، شیفت اتفاقات را تحویل بگیرد زن، تخت بیمارش را آورده بود و گذاشته بود کنار تخت معاینه:
ـ از یک هفته پیش تا حالا فشارش ثابت نیست، دو سه شب پیش بود، گفتم مرده.
دکتر شکم دخترکی را فشار می‌داد که همراه مادرش آمده بود، انگشتش را روی جاهای مختلف سینه‌ی دخترک گذاشت.
ـ دخترجان قبلن هم عفونت روده داشتی؟
چهره‌ی دخترک درهم رفت و داد زد، مادرش دستپاچه نیم‌خیز شد.
ـ همین جاست، بیش‌تر از همه جا درد می‌کنه.
دکتر انگشتش را همان جا که دخترک گفته بود فشارداد، زن مانتویی با انگشترش چند تق روی میز زد، دکتر به سمت بیرون فریاد زد:
ـ آقای نگهبان شما دم در چه کار می‌کنی، بعد این‌همه سال هنوز نمی‌دانی مریض‌ها بايد یکی یکی بیایند داخل.
نگهبان که چشمانش از پف باز نمی‌شد، در را باز کرد و داخل آمد، دست کرد توی موهای سفیدش و شانه‌هایش را برای دکتر بالا انداخت، دکتر نسخه دخترک را به مادرش داد.
ـ پول نمی‌خواد بیرون حیاط آزمایشگاه هست، نتیجه‌ی آزمایش‌ها را برایم بیاورید، البته بیش‌ترش به خاطر آجیل‌های عیده.
نگهبان از جلوی در کنار رفت تا مادر و دختر بیرون بروند، از توی بخش یک نفر داد می‌زد و به همه فحش می‌داد، نگهبان در اتاق بین بخش اورژانس و اتاق ویزیت، قفل کرد. دکتر دست نگهبان را گرفت.
ـ خانم رو هم راهنمایی کنید، کاری از دست من بر نمیاد.
زن مانتوپوش دست نگهبان را پس زد و تخت بیمارش را کوباند به میز دکتر.
ـ اگه پدر شوهرم مرد جواب شوهرم را کی می‌ده؟
دکتر عصبی گوشی‌اش را انداخت روی میز.
ـ نترس نمی‌میره، بیمار شما یک ساله افتاده به رختخواب، یعنی همین امشب حالش بد شده؟
زن خودش را انداخت روی صندلی ویزیت بیمار، به آرامی.
ـ من خودم پرستارم، الان خسته‌اید، نگاه به این بدبخت بکنید، خون به صورتش نیست، شما بگید فعلن جایی بستری‌اش کنن، (با صدای آرام‌تر) سوند رو ازش برداشتم، الان خودش رو خیس می‌کنه.
دکتر با سر به نگهبان اشاره کرد، نگهبان یک مرد را داخل کرد، مرد روی پایش بند نبود، مدام دماغش را بالا می‌کشید، دکتر نگذاشت بنشیند.
ـ چیه بازم قرص اسهال می‌خوای؟
بی‌حال‌تر از آن بود که جوابی بدهد، نسخه‌اش را گرفت و بیرون رفت، زن همین که مطمئن شد مرد بیرون رفته،
ـ یعنی شأن یه معتاد از این پیرمرد بیش‌تره، این بدبخت یه روزی معلم بوده.
دکتر با خودکارش بازی می‌کرد و به آن خیره شده بود، پیرمرد نگهبان بدون این که متوجه باشد زن به‌اش چشم‌غره می‌رود،
ـ می‌دونید دکتر مشکل چیز دیگه‌س، اگه بیمارستان دولتی نبود، این‌جوری نمی‌شد، می‌دونن همه‌چی‌اش مفتیه، دماغ‌شون می‌خاره، میان اورژانس.
نگهبان که تازه متوجه اخم‌های زن شده بود، نزدیک میز دکتر شد.
ـ دکتر شاید حال مریض‌شون خیلی بد باشه...
نگذاشت حرف نگهبان تمام شود، خودکار را کوباند روی میز.
ـ به جای طبابت به وظیفه‌ات برس، خانوم رو بیرون ببر تا حراست را پیج نکردم.
نگهبان خیره شد به زن، قبل از این که حرفی بزند، زن بلند شد، تخت پیرمرد را کناری زد، پیرمرد ناله‌ای کرد، نزدیک بود بیفتد روی زمین، زن بی‌تفاوت به پیرمرد، رفت پشت میز دکتر.
ـ شما بنویسین که مریض من رو قبول نمی‌کنین، تا اگه اتفاقی افتاد مسئول قضیه مشخص باشه.
دکتر سعی می‌کرد به خودش مسلط باشد.
ـ خانوم محترم خواهشن وقت مریضای واقعن اورژانسی را نگیرید، اگر هم شکایتی دارید (با صدای بالاتر) یا نام‌های چه می‌دونم هرچی می‌خواید برید، پیش سرپرست شیفت.
زن پکر تخت بیمارش را برد کنار تخت ویزیت، پرده‌ها را کنار زد و روی تخت ویزیت نشست. نگهبان آرام آرام به زن نزدیک شد، دو جوان سیاه‌پوش وارد شدند، یکی‌شان تلوتلو می‌خورد.
ـ آقای دکتر حالش بده ناراحتی معده داره.
دکتر بی‌تفاوت ـ عرق خورده؟
جوان به نگهبان که گرم تعریف با زن بود نگاه کرد، خیلی آرام.
ـ بله، بچه‌ها برای فردا می‌خواستند ببرند، همه‌اش را تنهایی خورده.
بوی الکل زد زیر مشام دکتر.
ـ بیا این هم پذیرش ببرش بخش، ببرش.
نگهبان کنار زن ایستاده بود، زن هم هم‌چنان روی تخت نشسته بود.
ـ مگه حالی‌شان می‌شود، زن و بچه‌هام رفته‌اند باغ یکی از دوستان، خیلی با‌صفاست، خواستید کلیدش را برای‌تان می‌گیرم، هر چی گفتم، بابا امروز رو بهم مرخصی بدید، آخه سیزده‌به‌در یه روزه که فایده نداره.
زن به دکتر خیره مانده بود که قرص‌های نیترو را در ظرف‌شان جابه‌جا می‌کرد، تق‌تق پاشنه‌های دخترکی تعریف نگهبان را قطع کرد، دختر مانتوی گران‌قیمتی پوشیده بود و موهایش را تکه‌تکه شرابی زده بود، دکتر جلوی پایش نیم‌خیز شد.
نگهبان کنار گوش زن پچ‌پچ می‌کرد:
ـ بذارید کشیک دکتر بعدی، این خیلی گوشت‌تلخه، خودم با دکتر ساعت ۱۲ شب صحبت می‌کنم.
زن گوش تیز کرده بود تا حرف‌های دکتر و دخترک را که سرشان توی هم بود بشنود، صداهای‌شان نصفه و نیمه می‌آمد.
ـ من ندیده‌ام نصف شب بیان بگن برامون کرم ضد آفتاب بنویس.
دخترک با صدای نازک ـ آخه فردا می‌خوایم بریم کنار دریاچه.
دخترک رها می‌خندید، دکتر خیلی تلاش کرد نخندد.
زن عصبی رفت پشت میز دکتر، دختر روسری‌اش را مرتب کرد، صدای زن بیش‌تر شبیه التماس شد:
ـ دکتر این پیرمرد داره می‌میره.
دکتر از پشت میزش بیرون آمد و زن را تا وسط‌های اتاق عقب برد:
ـ همه‌ی این حرف‌ها رو تابستون پارسال هم می‌زدید، پدر شوهر شما سکته کرده و عملن مرده، این‌قدر این بیچاره رو جابه‌جا نکنین.
ـ دکتر این چه حرفیه، اگه تابستون بستری نشده بود، می‌مرد.
دکتر پشت میزش نشست، دخترک نسخه‌اش را گرفت و با عجله خداحافظی کرد، زن با نگاهش دختر را دنبال کرد.
ـ من نمی‌فهمم چرا هر وقت سیزده‌به‌دره، شما می‌خواید برید مسافرت، عروسی دارید؛ میهمون رو در بایستی‌دار برای‌تان می‌رسد، حال پدر شوهرتان عود می‌کند و ما باید بستری‌اش کنیم.
زن داد می‌زد:
ـ کاش یه بر و رویی داشتم، شاید به حال این پیرمرد می‌رسیدید.
دکتر با لبخند تلخی به زن نگاه کرد و سرش را تکان داد و با دست در اتاق را نشان داد.
ـ بفرمایید بیرون، تا حراست را خبر نکردم.
زن عصبی تخت پیرمرد را به طرف در هل داد، پیرمرد ناله می‌کرد، زن بیرون رفت و در را محکم بست، آن‌قدر هم نماند تا جواب نگهبان را بدهد.
ـ حتمن حکمتی توش بوده که این‌جوری شده، فکر می‌کنم پدر شوهرتان معلم من بوده. توی خونه بداخلاقی می‌کرد؟
نگهبان در را نیمه‌باز کرد، چند جوان مشکی‌پوش نشسته بودند، زن هم آن‌سو‌تر روی صندلی انتظار نشسته بود، به پیرمرد نگاهی کرد و تبسم زد. نگهبان در را بست و رفت جلوی دکتر:
ـ دکتر نمی‌شد کاریش کرد.
دکتر اخم تندی کرد،
ـ مریض‌ها رو سریع بفرست داخل، قراره همکارا همین جا بیان دنبالم، بریم دریاچه، نحسی سیزده رو در کنیم.
نگهبان که از برخورد دکتر دمغ شده بود در را باز کرد.
ـ مریض بعد...


شیراز
تیرماه ۱۳۸۵

نسخه‌ی قابل چاپ   21 آذر 1385    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


اودیسئوس  [ www|@ ] :   (شنبه، 21 بهمن 1385، ساعت 01:26)

سلام

داستان اتفاق روان و زیباست. زیبایی اش نه تنها در روابط عینی آدم ها با یکدیگر خلاصه نمی شود بلکه تا پرداخت خوب دیالوگ ها و بسط شرایط "اتفاق" به موارد مشابه در زندگی و ذهن خواننده نیز پیش می رود.

راوی بی طرف است. ماجراهای دکتر با بدختی زنی که با پدر شوهر علیلی پیش دکتر آمده توفیری برایش ندارد و با امانت داری و بدون سایه روشن کردن حروف با آرامش داستانش را تعریف می کند.

توجه به جزئیات نکته ی بسیار مهمی است که در این داستان رغایت شده است. چیزی که متاسفنه به ندرت مورد مداقه و توجه داستان نویسان پیر و جوان ایرانی قرار می گیرد. جزئیات غیر از کمک به فضاسازی داستان ما را به شدت درگیر می کنند. جزئیاتی که ممکن است به پیشبرد طرح روایی داستان کمک نکنند اما پیچ و تاب و ظهور و افول شان شخصیت ها را باور پذیر می کند و فضا را از یکن.اختی بیرون می آورد. جزئیاتی که آقای اسلامیان آورده اند همان کاری را انجام می دهند که اتفاقات زندگی واقعی دست اندر کار آنند یعنی همزمان درد و ظنز را به بیننده یا خواننده می رسانند. نکته ای که حتی فیلم سازان ما هم از آن غافل مانده اند. این جزئیات در بیشتر موارد تجربیات شخصی خود نویسنده اند یا چیزهایی که خود شاهد و ناظر آن بوده و یا از دیگران بواسطه شنیده است.

تنها ایرادی که می توان به این داستان گرفت این است که گاهی لحن بیش از حد عامی آن ها خواننده را در دریافت اطلاعاتی که منتقل می کنند دچار اشتباه یا بدفهمی می کنند.

"اتفاق" بعد از خواندن طعم خوبی در ذهن به جای می گذارد.


اودیسئوس  [ www|@ ] :   (شنبه، 21 بهمن 1385، ساعت 01:28)

تصحیح: منظور از "آن ها" در بند آخر لحن عامی دیالوگ های داستان است. با عرض پوزش





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب