|
آغاز پرواز
|
علیاصغر احسانی
|
![]() |
یادداشت سردبیر:
با تشکر از نویسندهی مطلب زیر که همت کرده و دربارهی شعر معاصر و شاعران فحل و
ماندگار نوشته (که ازقضای روزگار و کممحبتی ما ایرانیهای بیگانه با کتاب و خواندن
کلمات چاپی، شیفتهی سینمای دیزیخوران دیروزی و سریالهای عین هم امروزی، که
بیشترشان بر دوقلوهایی میچرخد که یکیشان در فقر بزرگ شده و آن دیگری در ناز و
نعمت، یا پسر و دختر عزیزکردهی ثروتمندی مرکز آن است که میفهمد پدر و مادرش تقلبیاند
و... بماند) و جذابتر که هر سه شاعر نه در حکومت طاغوت و نه حکومت اسلامی قدر
دیدند و بر صدر نشستند (که حقشان بود) به عرض مخاطبان عزیز میرسانیم دربارهی این
شاعران در خزه بارها مطلب داشتهایم، اما نوشتهی این عزیز را در خزه ـ خارج از
نوبت هم ـ گذاشتهایم تا دیگران را به نوشتن چنین مطالبی دربارهی هنر و هنرمندان
خوب قدرندیده ترغیب کنیم، حالا هر هنری که بیشتر در موردش آشنا هستند، سینما،
تئاتر، موسیقی یا هر هنر دیگر مثلن تذهیب و منبت و معماری خاص مسجد و مدرسه و...
خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
یاهو ـ سردبیر
------------------------
آغاز پرواز
بررسی تحول شعری تروئیکای شعر فارسی در نیمهی نخست دههی چهل (فروغ، شاملو، اخوان)
رضا براهنی در کتاب رؤیای بیدار به عبارتی اشاره میکند که بیتردید چرایی ماندگار
شدن شاعران و نویسندگان بزرگ ایران است. او میگوید:
«بزرگترین شاخصهی آدمهایی مثل هدایت، نیما، فروغ، آلاحمد، شاملو این بود که (اینان)
بلافاصله بعد از آن که از نظر ادبی دست چپ و راستشان را تشخیص دادند از درون فرهنگ
یک ملت، پاسخگوی نیاز فرهنگی همهی ملتها شدند. این چند تن عقدهی حقارت جهان سومی
بودن را ندارند.»
* * *
سالهای آغازین دههی چهل را میباید پرفروغترین دهه در تاریخ ادبیات ایران
قلمداد کرد. همزمانی ظهور غولهای ادبیات ایران در نخستین سالهای این دهه روایتی
نوستالژیک از دورانی پرشکوه برای ادبیات ایرانی است.
شاملو، فروغ، اخوان سه شاعری بودند که با کمی تسامح میتوان سال ۱۳۳۰ را آغاز جریان
شعری آنان قلمداد کرد، شاعرانی که هر یک جریانی را در ادبیات ایران رقم زدند.
فرزندان خلف نیما؛ فرزندانی که هر یک با انگشت نهادن بر یکی از ظرفیتهای به بلوغ
نرسیدهی شعر نیما توانستند در به تکامل رسیدن آن نقش ایفا کنند. تکاملی که به
تعبیر فروغ برآمده از ۳ ضرورت اساسی بود:
«ضرورت یافتن نگرش ویژه، صناعت ویژه و از پی آن ساختار ویژه»
اینها همان عواملی بودند که پیش از آن، نیما را در ساختارشکنی ادبیات گذشته و
ایجاد سبکی نو مجاب کرده بود.
فارغ از مجموعهی «آهنگهای فراموششده» شاملو، که البته خود آن را نوشتههایی که
باید سوزانده شوند قلمداد میکرد و در سال ۱۳۲۶ چاپ شده بود، باقی آثار این سه شاعر
در نیمهی نخست دههی چهل منتشر گردیده بود:
احمدشاملو: قطعنامه (۱۳۳۰)، آهنها و احساسها (۱۳۳۲)، هوای تازه (۱۳۳۶)
مهدی اخوان ثالث: ارغنون (۱۳۳۰)، زمستان (۱۳۳۵)
فروغ فرخزاد: اسیر (۱۳۳۱)، دیوار (۱۳۳۵)، عصیان (۱۳۳۶)
نگاهی کنکاشگرایانه به اشعار مجموعههای نامبرده بیش از هر چیز حکایت از نوعی تحول
در نگاه و چرخش زبانی شاعران در طی این نیمدهه داشته است بهگونهای که اگرچه گامهای
نخستین آنها با نوعی «منگویی»های عاشقانه امکان مکاشفههای عمیق را سلب مینمود،
اما در اندک گامهای بعدی، متأثر از شرایط جامعه، با محور قراردادن «دغدغههای
اجتماعی» حتا عاشقانهترین اشعار را بدل به «تلنگرهای عمیق سیاسی ـ اجتماعی» میکند.
در ادامه با نمونهآوردن از اشعار این مجموعهها این روند را بررسی میکنیم:
۱. مجموعههای انتشاریافته در سالهای ۱۳۳۰-۱۳۳۱؛ نخستین تجربهها:
سه مجموعهی «قطعنامه، ارغنون، اسیر» مجموعههایی هستند که میباید آنها را به
عنوان نخستین تجربه قلمداد کرد. مجموعههایی که دستوپازدن میان میراث گذشته و
تصمیم آینده در آن مشهود است، کتابهایی با «تهمایهی رمانتیک» و «منمحور»، منیتی
که بر حوزهی شخصی شاعر استوار است و هرگز قادر نیست به پیوند با «من اجتماعی» برسد.
جاییکه فروغ ـ به تعبیر محمود نیکبخت، در کتاب «از گمشدگی تا رهایی» ـ با حدیث هوا
و هوسهای شبانه آغاز میکند:
«مغروق این جوانی معصومام
مغروق لحظههای فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی»
و با عصیانهای سطحی از زندگی، آن هم در نوع محدود از جنس خانه و همسر و... به درک
گناه میرسد:
«ناگهان خامشی خانه شکست
دیو شب بانگ برآورد که آه
بس کن ای زن که نترسم از تو
دامنت رنگ گناه است، گناه»
نقطهای که شاملو ـ به تعبیر دکتر پورنامداریان در کتاب «سفر در مه» ـ از پوچی
زندگی و بیوفایی معشوقه و دنیا و دردها و رنجهایی که میکشد میآغازد و اسیر
تشبیههای کلیشهای چنان میگوید:
«ای شب تیره روزگار منای
با دو چشم سیاه یار منای؟
از بلندی چو گیسوان سیاه
وز سیاهی دل نگار منای»
یا
«میخورم خونی و باری میبرم
تا کنم کاری که نامش زندگی است
میکشم از خشم گاهی نعرهای
کای خدا زین ظلم منظور تو چیست؟»
و سرانجام طبعآزماییها و تجربهاندوزیهای اخوان جوان ـ که به حکایت ضیاءالدین
ترابی در کتاب «امیدی دیگر» ـ ترکیباتی نظیر «گل روی» و «خط و خال» و «دلی از سنگ»
و سایر تشبیههای تکراری در شعرش موج میزند:
«برده دل از کف من آن خط و خالی که تو راست
بارکالله بدین طرفه جمالی که تو راست
دلی از سنگ مگر باشد و در من نبود
که فریبش ندهد غنج و دلالی که تو راست
دیدم آن روی فریبنده و آن ابروی طاق
متحیر شدم از آن بدر و هلالی که تو راست»
«فوران احساسات در قالب تصاویر کلیشهای» عمده جریانی بود که میتوان در یک نگاه از
این سه مجموعه برداشت کرد. اما «مانایی» آنان در گرو چیزی دیگر بود:
چرخش در بزنگاه تاریخی؛ چرخشی که به «تشخص زبانی» میرسد و دورانی که «احساس
شاعرانه» را به «تجربهای شاعرانه» بدل میکند.
۲. مجموعههای منتشرشده در فاصلهی سالهای ۱۳۳۲-۱۳۳۶:
تأثیر کودتای ۳۲ بر ذهن و زبان شاعران و نویسندگان آن دوره امری است که به تفصیل از
آن سخن گفته شده است. «سرخوردگی ۳۲» در پس دوران کوتاه خوشایند پس از روی کار آمدن
دکتر مصدق در ۱۳۲۹. «حیات» و «ممات» هویت، برای نسلی که «شروع نشده، تمام شد.»
و این همان تأثیری بود که فضای شعری سه غول ادبیات معاصر را وارد دورانی نوین کرد.
تقاطع «تجربهی شعری» و «تجربهی اجتماعی» و تولد «جاودانگی». جاودانگیای که «اجتماع
را در خدمت شعر» به کار میگرفت و نه شعر را در خدمت اجتماع، که اولی «شعر» است و
دومی «شاعرانه حرفزدنی» سیاستمدارانه!!
۲-۱. فروغ فرخزاد:
گرچه آنچه از فروغ به عنوان شاهکار باقی مانده است حاصل تحول درسالهای آتی است (برخلاف
شاملو و اخوان)، اما برابر گرفتن تصاویر مجموعهی اسیر و دو مجموعهی بعدی «دیوار»
و «عصیان» (منتشرشده در سالهای ۳۵ و ۳۶) بیرحمانه به نظر میرسد.
چرا که اگرچه هنوز «من شخصی» شاعر در دو مجموعهی عصیان و دیوار پررنگ است، اما با
اینهمه رگههایی از «ناامیدی و شکست» متأثر از دغدغههای اجتماعی را میتوان در آنها
ردیابی کرد:
«من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روئیدم
تشنهلب بر ساحل کارون
***
لیکن ای افسوس
من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رؤیاها
نور خورشیدی
زیر پایم بوتههای خشک با اندوه مینالند
«چهرهی خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است.
خوب میدانم که دیگر نیست امیدی
نیست امیدی!»
و اینگونه است که فروغ با پشت سر گذاشتن حجابهای غریزه و عادت به واقعیت رسیده و
قلمرو پرتضاد و تنوع واقعیت، به شک و پرسشی میرسد که اصلیترین دریچه برای شناخت و
مکاشفه است.
فروغ در مجموعهی عصیان یک گام نیز فراتر میرود و با کندهشدن از اجتماع (اگرچه
هنوز نتوانسته بود پایههای مستحکم برای آن در شعرش دستوپا کند) ناکامیهایش را در
گامی فراتر ـ فلسفی ـ به جستوجو مینشیند و شکستهایش را در «عصیان» به هرچه هست
پی میگیرد. «عصیانی» که بیگمان «تولدی دیگر» مدیون آن است.
۲-۲. احمد شاملو:
شاعری که در نوع تصاویر و متن شعری میتوان او را سیاسی ـ اجتماعیتر از فروغ دانست.
شاید به تناسب همین موضوع انعکاس حوادث اجتماعی در شعرش غلیظتر مینماید.
جايی که او میگوید «هیچ وقت تصور نمیتوانم بکنم که شعر اثر مستقیم زندگی نباشد یا
چیزی باشد جدا از ضربههای زندگی. من فکر میکنم این اصلن صدای آن ضربههاست. در
این هیچ شکی نیست. منتها نمیتوانم چنین کوششی بکنم که این ضربهها به نحوی به صورت
شعری در بیاید و نوشته شود، خود به خود این کار میشود» (اندیشه و هنر، شماره ۲)
و مجموعههای بعدی وی بیش از هر چیز گواه بر ایمان به این حقیقت است.
در مجموعهی «هوای تازه» که نزدیکترین کتاب به سالهای «شکست» است، این امر بروز
عریانی دارد. جايی که میگوید:
«در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد!
ای خدواندان ظلمت شاد
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بینصیبی باد!!
باد، تا فانوس شیطان را برآویزم
در رواق هر شکنجهگاه این فردوس ظلمآئین!
باد تا شبهای افسونمایهتان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانیتر کنم نفرین!»
و یا در نمايی عریانتر از سال ۳۲ در شعرهای بخش «هوای تازه» چنین میسراید:
«سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدايی کرد.»
تحلیل تکتک شعرهای این مجموعه بیانکنندهی وضعیت حاکم بر جامعهی روشنفکری آن
زمان است.
۲-۳. مهدی اخوان ثالث:
ضیاءالدین ترابی در کتاب «امیدی دیگر» میگوید:
«نمیتوان دربارهی شعر اخوان حرفی زد، بی آن که دربارهی جهان و جهانبینی او چیزی
نگفت، جهانبینی سخت رمانتیک و آرمانگرایانه.»
اگرچه او در ادامه این امر را نشأتگرفته از عشق و علاقهی وافر «اخوان» به گذشتهی
ایران و فرهنگ ایرانی میداند، اما بیگمان نکتهای که ناگفته مانده این است که این
نگاه آرمانگرایانهی اخوان هرگز او را به سمت نادیده انگاشتن واقعیتهای جامعه
سوق نمیدهد و از او یک «صوفی» نمیسازد. بلکه او واقعبینانهتر از هرفرد دیگری
شکستها را به بازخوانی مینشیند، شکستهایی که علاقهی وافرش به ایران، تحمل را
برای او به مراتب سختتر میکند:
«سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
زمستان است.»
شاهکاری که بیاغراق میتوان آن را «ماناترین» شعر اخوان دانست.
زمستان روایت دردهای جامعهی ایرانی است و «سرخوردگی» در مجموعهی زمستان موج میزند.
جايیکه اخوان بیمخاطبتر از همیشه کرک (بلدرچین) را مخاطب میگیرد و ناامیدانه
چنین میسراید:
«... بده... بد بد... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته است
نه تنها بال و پر، بال نظر بسته است
قفس تنگ است و دربسته است...»
* * *
و اینگونه است که برگی جدید در شعر فارسی ورق میخورد و غولهای شعر فارسی یکی
پس از دیگری درسالهای دههی چهل متولد میشوند.
فروغ، اخوان و شاملو دریافته بودند که «شعری که عاصی نباشد به مفت نمیارزد» *
و گوهر شعر در «فریاد» بودگی است نه در لالایی!!
پینوشت:
* تعبیری از شاملو
پینوشت خزه:
عکس داخل متن اثری است از sarah moon.
۲۳ آذر ۱۳۸۵
||
( نقد شعر
)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
آقا! كمي فكر كنيد.دست برداريد از نقد شعر فروغ و شاملو و اخوان و ... . دست برداريد از اينهمه كلمه بيهوده...همين جا در همسايگي شما پسري شعر مي گويد اورا نقد كنيد.اگر مي دانيد نقد چيست.كمي سعي كنيد يكديگر را ببينيد.
سلام
در اين متن عنصر قابل نقدي به جز يك مورد نديدم. اميدوارم نوشته هاي بعدي ايشان و ساير نويسندگان خزه كمتر نقل قول و بيشتر تحليل در بر داشته باشند.
مي رسيم به تنها نكته ي قابل بررسي اين نوشته كه آن هم متاسفانه نقل قول است. نقل قولي از رضا براهني كه خودش به نظر من هيچ وقت حرفي براي زدن در عرصه ي شعر و داستان نداشته است.
براهني صحبت از اين مي كند كه افرادي چون شاملو و هدايت و آل احمد عقده ي جهان سومي بودن نداشته اند.
از قديمي تر ها شروع مي كنيم:
هدايت در نامه هايش و نوشته هايش هيچ وقت از ستايش بهترين چيزهايي كه ديده بود دست برنداشت. جايي كه در توپ مرواري عيذ قربان را با نوئل مقايسه مي كند بايد ديد كه آيا اين عقده ي جهان سومي بودن در او وجود داشته است يا خير؟ نوشته هاي او مبين اين حقيقتند كه از فرهنگ واپس مانده اش ناراضي است هرچند كه به فولكلور آن عشق مي ورزد و گذشته اش را مي ستايد اما جهان سومي بودن ديگران و همچنين خود او منجر به طرد خود خواسته اش از جامعه ي ايران شد جايي كه به قول خودش كسي او را نمي فهميد و هيچ وقت هم درست شدني نبود.
و آل احمد: او به ظاهر ملزومات زندگي غربي را به سخره مي گرفت و به عنوان جايزه بزرگراهي در جمهوري اسلامي به نامش شد. تئوري غربزدگي او كه در رابطه اي متقابل با تزهاي فرديد بود نه تنها به روشني نظريه ي "بازگشت به خويشتن" شريعتي نبودند - كه آل احمد در مقايسه با شريعتي از نظر تئوريك در فقر مطلق اطلاعات جامعه شناسي و فلسفي بود و حداكثر فعاليت سياسي اش منحصر به سلام و عليك با خليل ملكي و نيروي سوم او بود - بل كه باعث بدفهمي هاي زيادي شدند. اين روش آل احمد با سنگي بر گوري به اوج مي رسد. جايي كه حتي از درك روابط متقابل با همسرش عاجز است و به گفته ي سيمين دانشور در مصاحبه اي با "جامعه" برخي موارد آن جزوه را هم به دروغ قلمي كرده تا داستانش را رنگ و لعاب بيشتري داده باشد. پس افاضات آل احمد دليلي بر نداشتن عقده ي جهان سومي بودن نيست. براهني اگر جوابي داشته باشد خوشحال مي شوم كه بشنوم.
و اما شاملو: كسي كه به گفته ي خودش شعر در او عقده ي فروكوفته ي موسيقي بود و به دليل شرايط خانوادگي اش از آموختن آن محروم شده بود. به وضوح از موسيقي اصيل ايراني منزجر بود و درباره ي لطفي مي گفت:"اين ها فكر مي كنند اگر خودشان يك دلي دلي مي كنند ديگر كسي نبايد راجع به موسيقي صحبت كند" و جاي ديگري اضافه كرده بود:" الآن ژاپني ها رهبر بهترين اركسترهاي جهان هستند و ديگر آن ساز زهوار در رفته ي خودشان را نمي زنند". فقر فرهنگي مردم كه شايد به بهترين وجه در شعرش منعكس مي شود بهترين پاسخ به ادعاي براهني است:
"اي كاش مي توانستم بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را"! شاملو ايران را دوست داشت و مردمش را نيز. اين نيازي به اثبات ندارد همچنان كه هدايت و آل احمد هم دوست داشتند. اما نمي توانست از كمبودهايي كه بواسطه ي جهان سومي بودنش گريبانش را گرفته بود رها شود.
از نظر تمامي اين عزيزان چيزي وجود داشت به نام جهان سوم كه آنان و ديگران را از داشتن تربيت روحي مناسب محروم كرده بود و تمام عمر را با آن ذست به گريبان بودند.
از نظرگاهي ديگر بايد ديد آيا جهاني شدن آنان - آن طور كه ادعاي براهني است - به دليل نداشتن اين عقده ها بود يا برعكس؟
آن ها بودند كه مثل ماركز و نرودا و استورياس و بسياري ديگر از نويسندگان و شعراي جهان سومي، همين عقده را مبدا و منشا آفرينندگي شان قرار دادند و كمابيش در جهان نام آور شدند.
داشتن اين عقده نه تنها كمبودي براي اين عزيزان از دست رفته نيست بل كه ارزش كارهايي را كه با عشق به مردم و وطن خويش انجام دادند چندين برابر مي كند.