|
در تنگ |
محمد ايوبی
|
![]() |
ـ بكوشید تا از در تنگ داخل شوید (انجیل لوقا، سورهی سیزده، آیهی ۲۴)
ـ جریده رو كه گذرگاه عافیت تنگ است (حافظ)
ـ «... تکه تکه کردن فیل مرده، کار آسانی است.»
یک ضربالمثل «یوروبایی»
ـ اینگونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان
یاران!
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما
شکست خورد
(از شعر انهدام، دفتر شعر پیاله دور دگر زد)
نصرت رحمانی
![]() |
۱.
با خود عهد کردهام، ساده بنویسم و گذرا ـ دردهای گذرا، آزار بیشتری دارند به گمان
من. تیر کشیدن دندان، عطسههای نابههنگام و مداوم و ادراری که فرمانش بالاتر از
فرمان هر پادشاه و حاکم و جلاد است و گرفتار، هیچ راهی جهت دفع نمییابد و بدتر از
اینها سکسکه، که به سکتهی شعر منجر میشود.
یکبار و دوبار ـ شاید هم بیشتر ـ در این مقوله قلم زدهام، اما هنوز در نقطهی
شروع، لابد انتظار شلیک شروع مسابقه را، من و هزاران نفر دیگر میکشند لکن
شلیککنندهی اسلحه با گلولهی مشقی، در خواب، خواب پادشاهی را میبیند که نه ریش
داشته، نه مردی و به همین سبب تاریخ او را «آغا» با غین، نه «قاف» ثبت کرده، که
همان خاجه باشد بدون واو معدوله که نه مرد است، نه زن، یعنی در فطرت آفرینش، حتا
خودش نمیداند، در کدام گروه از موجودات تقسیمبندی میشود.
۲.
روزهای نخست، که پایگاه اینترنتی خزه راه افتاد، با رهنماییهای گاهگاهی من، و
زحمت مداوم و زمانکش «علی عسگری» و «صالح تسبیحی» و یکی دو نفر دیگر، که در
نیمهراه بریدند و عدل و انصاف میگوید فعلن از نامشان بگذرم، به هزار و یک دلیل،
تصمیم گرفتیم شعر شاعران و شاعرههای جوان و تازهکار را ـ حتا اگر متوسط باشند ـ
اهمیت بدهیم و چون واقعن جایی برای عرضهی شعرشان نداشتند، خیلی مته به خشخاش
نگذاریم و خزه را پایگاهی به حساب آوریم برای مستعدان، که واقعن جایی برای اظهار
وجودشان ـ که همان شعرشان باشد ـ ندارند. و صد البته تنها همین یک دلیل نبود، هزار
و یک دلیل بر ذهن و وجدان ما سنگینی کرد از همان نوع هزار و یک دلیل «عباسمیرزای»
ولیعهد، که هیچگاه صولت و شیرینی سلطنت را نیازمود. معروف است نه؟ در جنگ عباس
میرزا با قدرت شمالی شوروی پهناور قرن بیستم و «روس» پهناورتر پیشتر که همان روس
آواز و ودکا و چخوف و داستایوسکی باشد و سربازان بیسواد یا کمسواد «دن آرام» و
«زمین نوآباد» که فلانشان را توی دست گرفته بودند و در شب سرد برفی و یخزدهی
سیبری، دنبال رختخوابی گرم میگشتند و سوراخی که فقط وسط زمهریر برف نباشد،
عباسمیرزای قهرمان ـ و البته اسیر سل که علاجی نداشت آن روزها ـ شدیدن و باز
شدیدن، شکست خورد. بندهی خدا وقت رفتن به جنگ، فتواها را میشنید که: برو! بجنگ،
حق پیروز است. اما با تأسف شکستخورده برگشت. بله، حق پیروز است، در این حرفی نیست،
اما فکرش را بکنید اگر حضرت محمد رسولالله صلالله علیه و آله، وقتی ۴۰ نفر طرفدار
داشت با همین اندیشهی حق پیروز است، قدم به جنگ مینهاد، زبانم لال چه میشد؟
القصه، عباسمیرزا، شکستخورده و سر به زیر برگشت. پدر قدرقدرت و شاه هزار و اندی
زن در حرمسرایش بیتوتهکرده، به خشم پرسید:
ـ پسر! چرا شکست خوردی؟
جواب ـ «به هزار و یک دلیل».
فریاد شاه به خشم: «فقط چند دلیل را ذکر کن!»
جواب: «چشم! اجازه میفرمائید؟»
ـ فرمودیم!
ـ «اول این که ما نه اسلحهی کافی داشتیم، نه باروتی که شلیک کنیم! باروتهای ما
همه نم برداشته بود.» ( بندهی خدا ترسید، یا خوش ندید که بگوید: شاید هم کسانی!
ازخدا بیخبران کافری، آب گرفته بودند توی باروتهای ما)
شاه با آن ریش و پشم، که عظمتی بود واقعن، آه کشید و نالید: همین یک دلیل که آوردی
کافی است برای شکستخوردن.
حالا ما هستیم و شعرهای صادره، لااقل هفتهای ده، پانزده شعر که خوب دارند، متوسط
دارند و بد هم دارند و نوشتههایی که با هیچ چسبی به ریش شعر نمیچسبند.
حالا واقعن چه باید کرد؟. اصلن چطور است اعلام کنیم «خزه» شعر نمیپذیرد، تنها
داستان، تکنگاری، نقد، مقاله (در هر نوعی، فولکور، نقد فیلم، نقد کتاب، نقد سریال،
فیلم تلویزیونی، نقاشی، موسیقی، همهی هنرها، غیر از شعر میپذیرد. حتا نقد شعر
میپذیرد اما خود شعر را معذور است و...)
این نشدنی است! به اعتقاد گردانندگان خزه، در همین زمان که خزان شعرش میداند، شعر
خوب گفته میشود! پس چاره؟ و اینک که بدون اغراق بیست شعر در هفته به ما میرسد که
پانزدهتاشان به دلیل پستمدرنیسم، هیچ نیستند، نه شعر، نه نثر، نه قطعهی منسوخ
ادبی ـ که سالهای ۱۳۳۰ فاتحهشان خوانده شد و از پنجتای دیگر یک شعر هست که معلوم
است شاعرش، کار خود را سرسری نگرفته، مثلن فکر کنید یک شعر از خانم «زیبا کاوهای»
باشد، یا یک شعر از یک بندهی خدای دیگر. چهارتای دیگر، انگار قصد تمسخر ما را
داشتهاند! غافل که ما مسخرهشدگان خدایی هستیم وگرنه چه دلدردی، چه جنونی ما را
به این خفیه جای عجیب میکشاند؟
این بحث را راست و راحت بگویم، تا به جایی نرسانم دست برنمیدارم و جواب منطقی و
اصولی شما را هم در خزه میگذاریم، هم جواب میدهیم، تنها نکتهای که باید رعایت
بفرمائید این است که: از حرف حق نرنجیم، نه من نه شما، هرچند میدانم حافظ بسیار
جذاب و زیبا سروده:
«گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت»
میگویند: (و ما نقل قول میکنیم، چون اعتقاد نداریم) که دوران «مفعول فاعلات،
مفاعلن، فعلاتن» تمام شده است و شاعر امروز، نه میتواند، نه میخواهد، نه باید
نگران صامتها و مصوتها باشد و بگردد تا اختیارات شاعری را پیدا کند، سخن اصلیاش
را از یاد برده است. پس میتواند سوسماری را در استکانی جا بدهد و...
ولی خداییاش، غزلهایی خواندهایم از شاعران نوجوانی که قالب و محتوا چفت
خوردهاند و عجین شدهاند، هر چند متأسفانه فرمایشیبودن موضوع، اکثر این غزلهای
به قول خودشان نئوکلاسیک را از نفس انداخته و جای «آناتی» که حافظ، بارها عنصر اصلی
شعر و انسانش خوانده، خالی است، چون شاعر برای پسدادن امتحان، موضوع را از پیش،
برای خود انتخاب کرده، کاری که بعد از انقلاب مشروطیت انجمنهای ادبی، برای محکزدن
شاعران جوانتر به کار میبردهاند (شاید هنوز هم میبرند و من بیخبرم!) مثل چهار
کلمهای که به ملکالشعرا بهار دادند که حالا یک رباعی جلوی خودمان با این کلمهها
بساز: آیند ـ تیغ ـ غوره ـ کفش و لابد خوانده یا شنیدهاید بهار (که هنوز
ملکالشعرای بارگاه امام هشتم (ع) نشده بود)، جلوی ممتحنها سرود:
«چون آینه نورخیز گشتی احسنت!
چون تیغ به خلق تیز گشتی احسنت!
در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده، مویز گشتی احسنت!»
![]() |
ما هم اعتقاد داریم که: سخن نو آر، که نو را حلاوتی است دگر. چون حدیث اسکندر و
دارا کهنه شده و این مطلب به دلیل تکرارهای مکرر شاعران گذشته پیش آمد که گاه به
جای سرقت ارفاق میکردند در حقشان و میفرمودند «توارد» پیش آمده است.
لیکن، دری که نیما یوشیج باز کرد (به قول مهدی اخوان ثالث که همان م. امید باشد) به
باغ بسیار درخت، هنوز چنان که باید و شاید گوشه و کنار این باغ را شاعران بعد از
نیما نگشتهاند. این رودخانه، میدانست، قمپز درنمیکرد که: رودخانهای هستم که از
هر کجایش میتوانید مشربهی شعرتان را پر کنید. کار نیما را چنان که باید به مقصد
نرساندهایم، در تمام دنیا چنین بوده و هست، هنرمندی تا جایی که میتواند میرود،
بعد از او، هنرمندانی دیگر «کار او را بگیرند دنبال».
بیشترین دلیل عقبماندنمان در تمام مراحل هستی همین است. هر تازهواردی، از آغاز
و چندباره، کار را شروع میکند. برای این قهرمان نداریم یا خیلی کم داریم، این
دویدن مسابقهی دویدنی است با چوب، هرکس با بیشترین سرعت و با تمام توان میدود تا
چوب را به نفر بعدی از دستهی خود برساند و بعدی هم آرش و ارجان و توان به چله
مینهد و به سومی میرساند تا گروه قهرمان شود، درست که هورا برای نفر آخر است اما
همه میدانند چه اتفاقی افتاده است.
برگردیم به شعر در خزهی خودمان. روزهای اول گفتیم (و تمام اصحاب خزه) همین را
پذیرفتند با این که جوان بودند و روزهای فروش خوب دفتر شعر شاملو و فروغ و اخوان و
سایه و دیگران را ندیده بودند، به اصحاب جوانتر گفتم: ما شهرستانیها که ادبیات
کار میکردیم، هر هفته خانهی یکیمان جمع میشدیم و داستان یا شعرمان را
میخواندیم و پیشکسوتها، اول و کمکم همهی گروه، کار همدیگر را نقد میکردیم.
بیرون از دایرهی خودمان کسی نبود که تشویق کند تا تحذیر، چون خبر نداشتند ما
مینویسیم و شعر میگوئیم، ما که میگویم تعداد انگشتان دو دست را در نظر آورید، نه
بیشتر که البته کمکمک چهار پنج نفری به تعدادمان اضافه شد.
در نشریات میخواندیم که دفتر شعر فلان شاعر منتشر شده، شهر دو کتابفروشی داشت که
هیچکدام دفترهای شعر معاصر را برای فروش نمیآوردند.
تا نزد یکی از کتابفروشیها رفتیم که شنیده بودیم خودش هم گاهگاهی مخصوصن در
دوران سربازی شعرهایی برای دل خود گفته است. از او خواستیم در جلساتمان شرکت کند،
حتا اگر هر هفته نتواند. بعد هم گفتیم، هر کتاب تازهمنتشره را چند جلد تقاضا
میکنید؟ گفت: کمتر از ۵ جلد اگر بخواهیم معمولن نمیفرستند، بیشتر وقتها هم
برای کتابفروشیهای مشهور باید پول را اول میفرستادی تا کتاب را برایت بفرستد.
گفتیم، هر کتاب تازهی معاصران را چه شعر باشد چه داستان که منتشر میشود، پنج نسخه
بخواهید، ما خودمان ۵ نسخه را میخریم. پذیرفت و کمکمک دید کسان دیگری هم دنبال
کتابهای تازهی شعر و داستان میآیند و او مجبور است جواب رد بدهد به آنها و
بگوید آورده، اما تمام کردهایم. پس بیشتر از ۵ نسخه خواست و کتابفروش دیگر هم
(شاید در آغاز کار به خاطر رقابت سالم شغلی) کتابهای ادبیات معاصر را آورد و
کمکمک به وسیلهی شاگرد تازهاش با شاعران و نویسندگان معاصر آشنا شد و کتابشان
را درخواست کرد و ما را هم به سمت خود کشید و میل راه انداختن انتشاراتی کوچکی را
با ما در میان گذاشت که ما با شوق یاریاش کردیم، حتا خود من مجموعه داستان «جنوب
سوخته»ام را بدون هیچ حرف و حدیثی دربارهی مسائل مادی، یا بستن قرارداد در
اختیارش گذاشتم، که از بخت بد من و آن مرد شریف و دانا یعنی آقای جعفری، کار جنوب
سوخته و من به ساواک دوران پهلوی برخورد و آن مرد بزرگوار و قابل احترام را هم چند
روزی بردند و آوردند و آزارهایی توی کاسهاش گذاشتند و کتاب را مقوا کردند.
در واقع، در پذیرش شعر، من و دیگر بچههای خزه، چنین کاری را میخواستیم انجام دهیم
یعنی دفتر شعر خوب جوانها را با کمک ناشرانی که میدانستیم به فرهنگ و زبان و
گذشتهی پرافتخار ادبی، احترام مینهند، چاپ کنیم، یا اگر نشد به وسیلهی مخاطبان
راه مناسبتری برای نشر چنین کارهایی پیدا کنیم. لیکن با کمال اندوه، ناگهان سیل
شعر چنان غرقمان کرد که گاه و بدون ترس بگوئیم گاههای بسیاری، شعرهایی متوسط و بد
از زیر دست سردبیر در رفت، که بعضی از اوقات، خود سردبیر میگفت فلان شعر را من
دیده بودم و گفته بودم ازش استفاده کنید؟ چون جواب مثبت میشنید سخت از خودش
گلهمند میگشت. اما در انبوه رنج و گرفتاریهای جور به جور زندگی، زمانی که انبوه
شعر بر سرت میریزد، امکان خطا صد برابر میشود که شده است (این را خود سردبیر
میگوید و اعتقاد هم دارد که نباید چنین میشد) ولی شده است. حالا چه خواهیم کرد؟
این است حرف اصلی که مسلّمن طولانی هم خواهد شد، چون میدانیم و میخواهیم نظر
مخاطبانمان را هم بدانیم.
اینک، میرسیم به این سؤال اساسی که چرا شعر تابناک حافظ و مولانا میرسد به شعر
نیما و شاملو و فروغ و اخوان و... اما شعر اخوان و شاملو و نیما میرسد به
لاطائلاتی به نام شعر پستمدرن؟ و از سمت دیگر میرسد به مثلن شعر سفارشی (هر چند
غزل خوبی باشد و بزرگان نقد و تاریخ ادبیاتنویسان معاصر نامش را بگذارند غزل یا
مثنوی یا قصیدهی نئوکلاسیک؟) و از گوشهای میرود توی شعر گروه دیگری که، نه آن را
میپسندند، نه این را و گروه چهارمی که هر سه گروه را توی چرخگوشتی له و لورده
میکنند (با کلمه البته که جنایت عمیقتری است، ولی قوهی قضا برای دستگیری آنان
کاری نمیکند، چون فعلی صورت نگرفته حتا تهدیدی در میان نیامده!)
و ما همینها را خواهیم نوشت، تا در نهایت بدانیم کار خود را در مقولهی شعر خزه،
چگونه باید بگیریم دنبال.
سردبیر و اصحاب دیگر خزه
پینوشت:
تصوير اول داخل متن، عکسی است از صالح تسبيحی و تصویر دوم اثری از john saudek.
۲۳ دی ۱۳۸۵
||
( نگاه
)
||
نظر خوانندگان ( 10 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
در چه عصر و دوره اي زندگي مي كنيم؟ نمي توانم بي خيال دنيا در يك چارديواري حصيري پهن كنم و با نان و ماست زندگي را سر كنم! نمي توانم با پاي برهنه بروم سفر! نمي توانم كتاب بخرم و كتابخانه ها هم كه قربانشان بروم پر هستند از رساله ها و كتب ديني! و چند تايي هم شايد داستان. شايد شعر!
بزرگترين مشكل در حال حاضر پول است. اقتصاد مملكت ضعيف است و نمي توان تآثير اين موضوع را ناديده گرفت. با پول مي توانم به سفر بروم تا پخته شوم. با پول مي توان فيلم هاي روز دنيا را دنبال كنم و از بهترين موسيقي ها لذت ببرم. با پول است كه مي توانم بروم تئاتر و... ما تا كي بايد به كتابفروشي ها سر بزنيم و دنبال مجموعه داستان هاي هزار توماني بگرديم؟ آنها كه خوبند گرانترند و... ما مجبوريم در اين منجلاب تكان نخوريم تا حداقل فرو نرويم!
پست مدرن را نمي توان رد كرد حتي از نوع ايراني اش! مكتب ها چگونه به وجود مي آيند؟ والله من كه تاريخ شكل گيري مكتب ها را مطالعه كرده ام اينطور دستگيرم شده كه خيلي از چيزها( رفتارها و... ) را پس مي زنند و چيز ديگري را جايگزين مي كنند. پست مدرن هم يك چنين چيزي در خودش دارد ديگر. شايد از آشفتگي انسان امروز بتوان اسم مرد و اين ترديد كه موج مي زند. و به اين هم اعتقادي ندارم كه چون غربي ها پله پله جلو رفتند پس ما هم بايد چنين كنيم! نه! مردم ايران مردم ايران هستند و اصلا نيازها و نگاه ها و زندگي ها يك چيز ديگر است و غير قابل قياس!
در هر حال منكر خزعبلات هم نمي توان شد و اينها هم كه گذراست.
همين يكي دو هفته پيش بود كه امدم و ديدم چه شعرهايي بالا گذاشته شده.
آقاي ايوبي
دل پري داريد و اين از نوشته ي طولاني شما در همين پست هويداست. كاري كه با خود شما شده را مي خواهيد كنار بگذاريد و كار ديگري بكنيد كارستان.
اين كار هم با اين روندي كه سايت شما در پيش گرفته نا ممكن خواهد بود.
سايه ي ايوبي همه جاي سايت پيداست. اين سايت شما نيست. مال شماست و جاي جوانان.
اگر تند حرف زدم شرمنده
عادت به زبان بازي ندارم
آخر پست مدرن نيستم
محمد ايوبي عزيز
خوشحالم با وب شما آشنا شدم و احتمالن از مشتري هاي پروپا قرصتان ،از این به بعد.
یکی دو کار از شما خواندم و باز می خوانم.
بیشتر سر می زنم و خوشحال می شوم ، شما هم سرم بزنید
حامدم نسل بعد از محمود نیک بخت و ابراهیم یزدانی . کریم.
آدرس سایتتان را هم از کریم گرفتم و ابراهیم.
یا حق تا بعد.
جناب آقای ایوبی!
متنای بلند بالا برایتان نوشته بودم؛ به زلالیی انگیزهام شک کردم، پاکاش کردم از سر تا ته جز یک کلام. باقیماندهی گفتهام این است: شاید همه سلیقهشان مثل شما نباشد.
درود بر( محمد ايوبي )استاد بزرگوارم.
چقدر مسرورم كه بازهم مطلب جديدي از شما را در خزه خواندم.
ايوبي گرامي ام ، متوجه اين نكته نشدم كه نوشتيد :
******
ینک، میرسیم به این سؤال اساسی که چرا شعر تابناک حافظ و مولانا میرسد به شعر نیما و شاملو و فروغ و اخوان و... اما شعر اخوان و شاملو و نیما میرسد به لاطائلاتی به نام شعر پستمدرن؟
******
.
.
اين نگرش و عقيده ء شما بر روي چه معياري استوار است كه اينگونه بر شعر پست مدرن مي تازيد و لا طا ئلات لقبش مي دهيد?!.
من - حقير بدرستي منظورتان را در نيافتم.
بر من منّت بگذاريد و لااقل در همين كامنت چند سطري از ذات و ماهيّت مهمل و لا طائلات شعر پست مردن بنويسيد!
.
با جهاني از ارادت و مهر
passion
سلام ...ما را فراموش نكنيد
سلام
در جواب آقاي روشن بايد عرض كنم ژست مدرن اين جوري در ايران سزارين شد كه چند نفر كه شعرشان را كسي نمي خواند به ضرب و زور مراد و مريد بازي و كلاينتاريسم ادبي دسته ي سينه زني راه انداختند و شعرهاي چرندشان را جامه ي نظريات مدرن غربي پوشاندند و ديگران را تا توانستند كوبيدند و مشت و مال دادند و بانوان خوش قريحه را زير پر و بال شان جا دادند و ساده لوحان را فريفتند و كم كم امر بر همه مشتبه شد كه اين نوزاد 6 ماهه عقلش در همان حد نوزادي مانده اما تنه اش روز به روز گنده تر شده بدون اين كه ذره اي وجودش عمق پيدا كرده باشد. ايوبي حق دارد حرص بخورد.
دنيا با همه كوچك بودنش جا براي همه دارد. مگر جا براي كسي كم مي آيد؟ مگر اين دنيا فقط مال خوشگل هاست؟ زشت ها و چاق ها و لاغرها و خوب ها و بدها و همه و همه جا دارند.
كاري به قهقرا رفتن ندارم. اما مگر تمام شروع ها با يك ثبات و منطقي همراه است؟ مگر نمي بينيد اين انسان چگونه بوجود مي آيد؟ از يك جفتك اندازي يك آدم به وجود مي آيد! با تمام پيچيدگي هايش.
حتي اگر زور و دسته روي هاي اين افراد را قبول كنيم، اين سوال پيش مي آيد كه قشر فهيم و فرهيخته و داناي ما كه سرشان مي شود كجا خودشان را قايم كرده اند؟ كه به راحتي اجازه دادند به دست افرادي كه چرند مي گويند كوبيده شوند!! كه اگر قرار باشد به راحتي( توجه بفرماييد به راحتي) كوبيده شوند. همان بهتر كه كوبيده بشوند.
سلام
حرف آقاي روشن را قبول دارم اما به يك شرط:
برادر من به قول خودتان پولي در بساط آن فرهيختگاني كه شما مي گوييد نيست . اما تا دلتان بخواهد روي چرند گويي و چرت نويسي سرمايه مي گذارند.
حالا گيريم شما فرهيخته پولت كجا بود كه شعرت را به وضع آبرومند با كاغذ خوب و جلد قرص و قايم و انتشاراتي اسم و رسم دار چاپ كني؟
نه عزيز جان. پول را به خوشگل ها مي دهند و به دماغ آن چناني نه من و تويي كه از دار دنيا جوز هم نداريم كه به كلاغ بياندازيم.
سلام
از آخرين نوشته اي كه در آن آخرين زنگ انشا’ در دبيرستان شهيد رجائي با صداي خودتان شنيدم سالهاي طولاني ميگذرد وچه زنگهاي پر باري بود ونوشتهاي گزنده (احمد بازدار)نيز در خاطرم حك شده كه شمارا واداشت تادر آخرين گفتگوي خود با آن عينك باريك را برايمان باز گوئيد واي كاش باز پشت آن ميزها صداي شمارا مي شنيدم
آقا معلم بازهم باتمام وجود دوستت دارم
اين متن نظر بنده در رابطه با نوشته فوق نبود بلكه بهانه براي زنده كردن خاطراتمان بود