|
دو شعر از رضا مهرعلیان |
رضا مهرعلیان
|
![]() |
![]() |
« منجیل »
از این پرههای زمینگیر شده
بوی دریا میگذرد
و صدای زنی که با آخرین آوازش
بر زمین میافتد
پابند زیتونزارها نشدی
مرد،
دستهای سفیدت را
از عسل و بهارنارنج پر کرد
و سوار باد
به کوهها برگشتی
تا دنکیشوت هیچوقت نفهمد
آسیابهای بادی
برای این به آسمان نرفتند
که دلشان به موهای دختری بند بود
که آوازش
بوی زیتون و نارنج میداد
![]() |
« بادکنکها »
آسمان به ماه و ابر مینازد
و باد که میآید
ما زنهایمان را مثل بادکنک دستمان میگیریم
مانتوهای گرانشان را
به دوستهای مجردمان پز میدهیم
در کوچه باد میآید
و ما به شب جمعه فکر میکنیم
باد میآید
و ابرها را میکشد
روی پنجره
تا کسی ماه را
با لباس زیر نبیند
۲۸ دی ۱۳۸۵
||
( شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
خوبه. مخصوصا اولي
سلام
لذت بردم
...
اگر وقت داشتيد به من هم سر بزنيد
موفق باشيد
تا بعد
سلام ...کار دنکیشوت چندان ارتباط ندارد وروایت اول شخص ودوم شخص وسوم زیاد در هم است ...یک نوع قطع ووصل در کار موسیقی ونفس کار است ولی کار خیلی بهتری می شد اگر دقت ومروری بیشتر می شد ...ممنون
سلام واقعا بر مفهومند "در کوچه باد می اید و این اغاز ویرانیست "
دوست عزيز كار اول فاقد انسجام و ارتباط درست است. يك خيالپردازي سهل انگارانه و بدون وسواس شاعرانه.
كار دوم هم چنگي به دل نميزند. چيزي كه غافلگير كند و به وجد بياورد نداشت.
فكر ميكنم با صرف دقت و وسواس شاعرانه ي بيشتر كارهاي قويتري خواهيد نوشت.