|
بنبستی وجود ندارد |
ایونا نویسکا
|
![]() |
مصاحبه با محمد شیروانی، کارگردان ايرانی
به کوشش: ایونا نویسکا
بخش نخست
![]() |
محمد شیروانی (۱۳۵۲، تهران) کارگردانی ایرانی است. از وقتی که اولین فیلمش «دایره»
از سال ۱۳۷۷ در جشنوارهی فجر تهران و در کن فرانسه جایزه گرفت، به طور جدی به فیلمسازی
پرداخت و تاکنون هفت فیلم دیگر داستانی و دو فیلم بلند مستند ساخته است. فیلمهای
مستند او «رئیسجمهور میرقنبر» و «لیلی کجاست» (در مورد محمدرضا درویشی، محقق
موسیقی سنتی ایران) است. شیروانی تا به حال ۲۴ جایزهی داخلی و ۱۱ جایزهی بینالمللی
دریافت کرده است.
در اواخر آذرماه سال ۱۳۸۵ به مناسبت این که فیلم «رئیسجمهور میرقنبر» در ششمین
جشنوارهی بینالمللی فیلمهای مستند «Watch Docs. Human Rights in Film» در ورشو
شرکت کرد، شیروانی روزی چند در پایتخت لهستان به سر برد. فرصتی پیدا شد که دوشنبهی
آفتابی ۲۴ آذر با ایشان مصاحبه انجام دهم. هر چند که این مصاحبه برای سایت اینترنی
لهستانیزبان ایرانشناسان ورشو هست، فکر کردم حیف است دوستان عزیز ناشناس ایرانی
از امکان آشنایی بیشتری با شخصیت این کارگردان هموطن خود محروم باشند، کارگردانی
که حرف ایشان تا این حد جالب است و موضوع صحبت ما نيز به مسائل مهم زندگی انسان میپردازد.
پس متن مصاحبه را به فارسی هم در اختیار هموطنان ايشان میگذارم. غیر از شیروانی،
تا به حال با دو نفر نقاش زن ایرانی از گروه دنا: فریده لاشایی و میترا کاویان و
نیز با خوانندهی گیلکی مقیم سوئد، روحانگیز، مصاحبههایی انجام دادهام که در این
سایت میشود آنها را خواند.
ایونا نویسکا
ایرانشناس و مترجم
مسحور و مدیون فرهنگ ایرانی
[سینماگر بیسینما]
ایونا نویسکا – اول میخواستم که شما راجع به راهتان به فیلم برایمان صحبت
کنید. حتمن در بچگی علاقهی زیادی داشتید به فیلم. چطور بود راهتان به ساختن فیلم؟
محمد شیروانی – یعنی چه جوری راه پیدا کردم به سینما؟
ای. ن. – به کاری که الان میکنید، بله.
شیروانی – بیشتر همکارهای من از بچگی علاقهمند به سینما بودهاند، یعنی
بالاخره توی خانوادهی فرهنگی، هنری، سینمایی زندگی میکردند، بعد مسیر زندگیشان
تغییر کرده. اما برای من این اتفاق نیفتاد، به خاطر این که توی خانوادهی مذهبی
سنتی در پایتخت، تهران، زندگی میکردم که خوب، آنها با سینما موافقت نداشتند،
مخالف سینما بودند. به دلیل مسائلی که برمیگردد به قبل از انقلاب ایران که سینما
یک کمی فضای خاص خودش را داشت. شاید تو تصورشان این بود که سینما همچنان همانی هست
که بود. بچهی حرفگوشکنی بودم همیشه، وقتی آنها نمیخواستند که من تنهایی به
سینما بروم، خوب نمیرفتم. تا این که بالاخره در هفدهسالگی اولین بار رفتم سینما،
به تنهایی. و از آنجا بسيار علاقهمند شدم به سینما و مسیر زندگیام تغییر کرد.
قبل از آن تنها فعالیتی که در زمینهی هنر میکردم نقاشی بود. از بچگی نقاشی میکردم.
شرایط جوری بود که من دانشگاه سینما قبول نشدم و نقاشی قبول شدم. لیسانسم را در
نقاشی در دانشگاه تهران گرفتم. همچنان عاشق سینما بودم ولی شرایط فیلمسازی به وجود
نمیآمد تا این که در سال هزار و نهصد و نود و هشت توانستم اولین فیلم کوتاهم را
بسازم، که به نام «دایره»، The circle هست.
خوب، از طرفی در ارتش هم من کارمند بودم و خدمت سربازیام را میگذراندم. خدمت
سربازیام مصادف شد با ساخت فیلمم و تصمیم گرفتم از سربازی فرار کنم (خنده) و فیلم
بسازم. خوشبختانه فیلم چون موفق شد، هم در داخل هم در خارج، ارتش مرا بخشید یک
جورهایی. چون من سرباز فراری محسوب میشدم. اگر فیلم در جشنوارهی داخلی فجر جایزه
نمیگرفت، اگر فیلم به جشنوارهی کن فرانسه راه پیدا نمیکرد، شرایط شاید یک جور
دیگر میشد. اما واقعن این اتفاق کمک کرد که مسیر زندگی من عوض بشود و از آن روز تا
حالا به عنوان یک سینماگر تماموقت فیلم ساختهام، فیلم ساختهام، فیلم ساختهام.
ای. ن. – «دایره» راجع به چه بود؟
شیروانی – «دایره» راجع به حال و هوای خودم بود آن زمان. منتها شخصیت اصلیاش
یک پیرمرد هفتاد و پنج ساله بود که لااقل پنجاه سال از آن زمان من ــ من بیست و پنج
ساله بودم ــ بزرگتر بود. یک آدمی که درگیر روزمرگی و تکرار شده و برخلاف میلش
دارد به زندگی ادامه میدهد، به آن زندگی که دلش نمیخواهد. تا این که یک روز تصمیم
میگیرد که لااقل برای یک روز هم که شده آنجوری که دلش میخواهد زندگی بکند. این
حال و هوا و حدیث نفس خودم بود چون در آن زمان از زندگیام راضی نبودم.
ای. ن. – این را که توضیح میدادی علاقهمند شدم بدانم آن اولین فیلمی که
ديديد چه بوده، وقتی را میگويم که برای اولین بار سینما رفتید؟
شیروانی – جالب اینجاست که...
ای. ن. – چیزی نبود؟ (خنده)
شیروانی – چرا، یک فیلم هنری بود...
ای. ن. – ایرانی؟
شیروانی – نه، ژاپنی، به نام «کوایدان» (Kwaidan)، اثر کوبایاشی (Kobayashi) که
خیلی روی من تأثیر عجیبی گذاشت. در واقع علاقهمند شدم به سینمای هنری. چون به هر
حال تا قبل از آن فیلمهای تجارتی سطحی از تلویزیون زیاد دیده بودیم. اما این فیلم
خیلی تأثیر عمیقی گذاشت.
ای. ن. – شما اشاره کردید به این که پدر و مادرتان دوست نداشتند که بروید سینما چون
خاطرهی بدی، یا نظر بدی در مورد سینما از زمان قبل انقلاب داشتند، چرا؟ یعنی
منظورتان چه هست؟ چون مردم [در اینجا؛ همهی اضافات در پرانتز: ای. نویسکا] نمیدانند.
شیروانی – منظورم این است که سینمای قبل از انقلاب از دیدهی آنها بیبندوباری
داشت، سکس داشت، نمیدانم: رقص داشت، عشقبازی داشت. با روحیات مردم مذهبی داخل
ایران سازگار نبود.
ای. ن. – شما بیشتر خود را کارگردان فیلم مستند یا غیر مستند میدانید؟
شیروانی – من بیشتر... من تا الان ده تا فیلم ساختهام. این ده تا، فقط دوتاش
مستند هست. بقیه داستانی است. یعنی من علاقهی زیادی دارم به قصه تعریفکردن و به
همین دلیل خودم را بیشتر فیلمساز داستانی میدانم. اما خوب، سینمای مستند خیلی
خیلی زیاد لذتبخش است. و امکان ندارد حالا که درگیرش شدهام، بتوانم ازش به راحتی
جدا بشوم. قطعات لابهلای فیلمهای سینمایی و داستانهایی که تعریف میکنم، حتمن
سراغ کار مستند هم میرود.
[همدم با «شیفتهی دوربین»]
ای. ن. – در زمینهی کارهای مستند چه کسی و کار چه کسی برای شما میتواند الگو باشد؟
شاید کارگردانی یا یک فیلم در ذهنتان هست که میخواهید به آن سطح برسید، که فکر می
کنید، آ، این خیلی خوبه، این عالیه، اینجوری باید کار کرد.
شیروانی – اینجور سؤالها نیاز به یک حضور ذهن قوی دارد که آدم مرور کند گذشته را
و ببیند که تا حالا چه فیلمسازهای مستندی روش تأثیر گذاشتهاند.
ای. ن. – کدام کارگردان همیشه در دلتان هست؟
شیروانی – ولی فلاهرتی (Flaherty) از پیشگامان سینمای مستند همچنان کارش تو ذهن من
مانده به عنوان یک فیلمساز. مثلن «نانوک شمالی»، راجع به یک اسکیمو هست توی قطب.
ولی جلوتر که بیاییم، کارهای مستند خوبی دیدم که رویم تأثیر گذاشت اما الان خاطرم
نیست.
در زمینهی سینمای داستانی همینطور. مثلن الان نمیشود که آدم بگوید بهترین
فیلمساز محبوبم کی هست. میتواند آدم تعداد زیادی فیلمساز را دوست داشته باشد، از
هر کدام شاید یک فیلم تأثیر گذاشته باشد رویش. از همین کارگردان فقید لهستانی... ما
سه تا کارگردان لهستانی میشناسیم توی ایران، فیلمهایشان را بیشتر دیدهایم.
ای. ن. – چه اشخاصی؟
شیروانی – کیشلوفسکی (Kieslowski) هست، آندره وایدا (Andrzej Wajda) هست و زانوسی (Zanussi).
این سه فیلمساز، فیلمسازهای خیلی خوبی هستند و ما دوستشان داریم. اما واقعن نمیشود
آدم بگوید که کدام یکی بیشتر، کدام یکی کمتر. کدام فیلمشان را از همهی فیلمهایشان
بیشتر دوست دارد. ولی به نظر خودم مثلن اولین فیلم بلند سینمایی کیشلوفسکی؛ به
دلیل این که داستان آن فيلم به زندگی شخصی من خیلی ربط داشت و شخصیت آن فیلم، به
نام «شیفتهی دوربین» یا «آماتور»؛ این فیلم را من خیلی خیلی زیاد دوست دارم و جزو
بیست فیلم انتخابیام هست. شاید آن فیلمهای دیگر را الان نتوانم نام ببرم (خنده)
ولی قطعن این یکی از فیلمهایی هست که هیچ وقت نمیتوانم فراموش بکنم. فکر میکنم
که حدیث نفس کیشلوفسکی بود این فیلم.
توی آن فیلم شخصیت اصلی، پایان فیلم یک حرکتی را انجام میدهد و زندگی را انتخاب میکند
و سینما را میگذارد کنار به نوعی. به نفع زندگی، به نفع خانوادهاش که از هم پاشید
به خاطر عشقش به سینما. اما من، تنها تفاوتم با آن شخصیت این بود که نتوانستم این
کار را بکنم. و همچنان عاشق سینما هستم و به خاطرش خیلی جاها از زندگی غافل شدهام.
[بهتره آدم کار بیهودهای بکنه تا این که هیچ کاری نکنه]
ای. ن. – به خاطر این که در جشنوارهی فیلم مستند [در ماه سپتامبر ۲۰۰۶] در ورشو،
فیلم مستندتان نشان داده میشود، «رئیسجمهور میرقنبر»، میخواستم حالا کمی راجع به
آن فیلم صحبت کنیم. اول از همه، بعد از دیدن این فیلم آدم دلش میخواهد بداند که
شما چطور این آقا را پیدا کردید، چطور شد که راجع به این یکی از میان این همه
نامزدها فیلمی ساختید؟
شیروانی – اینجا من یک تیکه سی وی از خودم بدهم که شاید اول بخواهید استفاده بکنید.
این ده تا فیلمی که من ساختم، هفت تا فیلم کوتاه داستانی بوده، یک فیلم بلند
سینمایی بوده که در ایران اجازهی نمایش نگرفته به نام «Navel» یا «ناف» و یک فیلم
تقریبن بلند مستند به نام «رئیسجمهور میرقنبر» و یک فیلم مستند دیگر به نام «لیلی
کجاست» که راجع به موسیقی اقوام ایرانی و یک پژوهشگر هست که در این زمینه، عمرش را
وقف این کار کرده ــ موسیقی اقوام ایرانی که در خطر و در معرض نابودی هست. و یک...
ده تا شد؟ و یک پروژهی دیگری هم الان در حال ساخت دارم به نام «هفت فیلمساز زن
نابینا» که آنجا من کارگردان نیستم. من طراح هستم و هفت تا خانم نابینا زیر نظر من
توی ورکشاپ سهماهه فیلمسازی را یاد گرفتند و الان دارند خودشان با دوربینهای کمحجم
دیجیتالی راجع به خودشان فیلم میسازند. بدون چشم. که این تا یک ماه دیگر آماده میشود.
الان هم مشغول نگارش فیلمنامهی جدید سینماییام هستم...
ای. ن. – که قرار است چه باشد؟
شیروانی – ... که در آن هم یک رابطهی شاعرانه و عاشقانه بین یک مادر و پسر را در
بستر اجتماعی بررسی میکنم که بیشتر میپردازد به... یک اثر ضد جنگ است که به نوعی
میپردازد به زندگی ما ایرانیها بعد از جنگ و تأثیر تبعات (؟) جنگ روی زندگی
امروزمان.
بیست و پنج تا جایزهی ملی گرفتم و یازده جایزهی جهانی تو این چند سال. تقریبن همهی
فیلمهایم خارج از کشور متأسفانه بیشتر دیده شده و فیلمهایم، فیلمهای هنری و
فیلمهای خاص را ــ خارج از مسائل سیاسی ــ واقعن داخل ایران کمتر نشان میدهند و
بیشتر این فیلمها توی فستیوالهای خارج نشان داده میشود. به همین دلیل دویست
حضور بینالمللی داشتم اما از لذت دیدن فیلمهایم با هموطنان خودم محرومام.
همین. راجع به «رئیسجمهور میرقنبر» گفتید. یک اتفاق باعث شد که من این فیلم را
بسازم. یک روز دوستی گفت که... ــ چون من ساکن تهران هستم و متولد تهران و اصلن تا
به حال هیچ فیلم روستایی نساختهام. همهی فیلمهایم شهری بوده و تو تهران اتفاق میافتاده.
یک روز دوستی گفت که یک پیرمردی هست در ولایت پدریاش که این آدم، پیرمرد جالبی هست.
با وجود این که هفتاد و پنج سال سن دارد، بسیار امیدوار و پراراده و پرامید است. میخواهد
که رئیسجمهور بشود و تلاش رئیسجمهور شدن دارد. حتا چهار، پنج بار برای مجلس
کاندید رسمی بوده و چهار بار هم برای ریاستجمهوری ثبتنام کرده. خودش برای خودش
روی دوچرخه مینشیند و با یک بلندگوی دستی و یک دوچرخهی زوار دررفته راه میافتد و
تو روستاهای مختلف تبلیغ میکند. خوب، همینها جالب بود، برای هر کسی میتواند جالب
باشد. ولی گفت: این هنوز پایان ماجرا نیست. او بعد از بیست و پنج سال کنکور دادن
برای رفتن به دانشگاه، بالاخره در هفتاد سالگی راه پیدا میکند به دانشگاه و الان
پیرترین دانشجوی ایرانی هم هست.
گفتم: خوب، این مجموعه یک مجموعهی عجیب و غریب و خیلی سوررآلیستی و اگزوتیک هست و
میتواند هر کسی را جذب کند، ولی من تا آن آدم را نبینم نمیتوانم بگویم که میخواهم
راجع به او فيلم بسازم یا نه. چند صد کیلومتری راه افتادیم و رفتیم به شمال غربی
ایران به یک روستای دورافتادهای که مردمش ترکزبان هستند. آن میرقنبر را دیدیم و
بالاخره کلید این فیلم خورد و این فیلم ساخته شد.
ای. ن. – او چه چیزی میخواند؟ میگویید پیرترین دانشجو هست، در چه رشتهای؟
شیروانی – سال آخر رشتهی علوم انسانی و برنامهریزی است. (خنده)
ای. ن. – خیلی جالب است. اینجا در لهستان مردم راجع به آمریکا میگویند که آمریکا
کشور شانسهای بزرگ هست. میگویند آن کسی که کفش پاک میکند میتواند میلیاردر بشود.
در ایران از طرف دیگری هم یک شخص روحانی سادهای بالاخره رسید به مقام رهبری. من
فکر کنم که اینجا شباهتی باشد و شاید این که بالاخره یک روحانی سادهای رسید به
مقام رهبر این کشور، میتواند برای مردم الهام باشد که آنها فکر میکنند ما هم میتوانیم
همین مسیر را از پایین به بالا طی بکنیم. فکر میکنید اینجور هست؟ این دلیلش هست
که اشخاصی مثل میرقنبر نامزد میشوند برای مقام رئیسجمهور؟ چون خود میرقنبر در
فیلم هم اشاره میکند به حرفهای رهبر و میگوید که ما باید اعتقاد داشته باشیم که
میتوانیم ــ به فارسی یادم نیست ــ که میتوانیم حکومترانی کنیم در کشور خودمان.
شیروانی – آره میگوید، یک جمله میآورد از امام که «ما باید خودمان باور کنیم که
میتوانیم قدرت ادارهی کشور را داشته باشیم.»
ای. ن. – پس اشاره میکند به حرفهای امام و هم امام خودش یک مسیر مثلن طولانی را
طی کرده. فکر میکنید این میتواند الهامی بشود برای مردم که میخواهند، که آنقدر
کاندیدهای زیادی هست و حتا افرادی مثل این آقا کاندید میشوند؟
شیروانی – ببینید، طبیعتن امام یک شخصیت بسیار مردمی بود و به نوعی خیلی خیلی زیاد
روی مردم تأثیر داشت صحبتش و خیلی نفوذ داشت. طبیعتن آدمهایی مثل میرقنبر و خیلی
خیلیهای دیگر تو جایگاههای مختلف میتوانند الگویشان را یک روحانی ساده و اینتیپی
داشته باشند که از هیچ آمده بالا و رسیده به رهبری و رهبر شده. از این زاویه چیز
بدی نیست ملتی توی جامعهشان فکر بکنند که میتوانند از هیچ به همه چیز برسند. این
خودش یک امید...
ای. ن. – فکر میکنید که ایرانیان اینجوری هم فکر میکنند؟
شیروانی – ... یک امید است. اما این که همهی ایرانیها یا اکثر ایرانیها اینجوری
فکر کنند، نه. اینجوری نیست که آدم فکر بکند که مثلن راه باز است برای این که آدم
بخواهد مثلن تبدیل شود به رئیسجمهور این کشور یا به رهبر این کشور. نه. اینجوری
نیست که به این سادگی باشد، که آدمها اینجوری فکر کنند. ولی یک منتقد فیلم راجع
به این فیلم نوشته بود «نخبگان خودشان را کنار کشیدند و انگیزههایشان را از دست
دادند، به همین دلیل امثال میرقنبر توی عرصه دارند حرکت میکنند یا فعالیت میکنند.»
شاید منظورش این بود که وقتی نخبگان خیلی فعالیت نکنند توی عرصهی سیاسی، امثال
میرقنبرها فکر میکنند که میتوانند برای مملکتشان کاری بکنند. آن نظر ایشان بود،
نظر شخصی من نیست.
چون شعارهای انقلاب ما شعارهایی بود در حمایت از مستضعفین و پابرهنهها. شعارهایی
بود که میشود گفت از دل دینمان آمده بود بیرون. چون پیامبر اسلام هم حرفهایی زد
که به دل فقیرها و طبقهی پایین نشست. اینجوری یکدفعه دین اسلام گسترش پیدا کرد.
شعارهای انقلاب اسلامی هم در سال هزار و نهصد و هفتاد و نه همین بود و خیلیها را
جذب کرد و همه میخواستند برای انقلاب جان بدهند. طبیعتن میرقنبر از آن دسته آدمهایی
هست که همچنان وفادار به انقلاب و وفادار به آرمانهای انقلاب هست. معتقد است که میتواند
به جایگاههای... همانطوری که بعد از بیست و پنج سال تلاش به دانشگاه راه پیدا کرد
با کمک خداوند، میتواند همان خداوند بهش کمک بکند تا رئیسجمهور شود.
ای. ن. – معتقد هست، یعنی امیدی دارد، یعنی میشود به نظر شما گفت که این فیلم راجع
به بزرگی امید انسان هست؟ راجع به قدرت امید انسان؟
شیروانی – بله، شاید مهمترین مسئلهای که توی این فیلم برای من مهم بود این بود که
انسان همیشه در هر ملیتی میتواند آرزوها و آمال بسیار بزرگی داشته باشد،
بلندپروازیهایی داشته باشد. از دید دیگران این بلندپروازیها و این آرزوها و آمال
فقط یک توهمی بیش نباشد. اما از دید خود آن انسان، هدفش بسیار بزرگ و بالا باشد
برایش که بخواهد عمرش را وقف آن کار بکند. یکی مثل میرقنبر که در ظاهر یک آدم
روستایی هست، به نظر میآید که شاید اصلن سواد درست و حسابی نداشته باشد و اینها،
این آدم برای من ارزش دارد به خاطر این که آرزوها و آمال بزرگی دارد و بلندپروازیهایی
دارد که برایش تلاش دارد میکند. حتا اگر نرسد، حتا اگر مطمئن باشیم، یقینن بگوییم
که این حرکت، حرکت باطلی است، خود این حرکت به سوی تعالی، به سوی بالارفتن ارزشمند
است.
ای. ن. – در ملاقاتی که با شما بعد از فیلم بود گفتید که میرقنبر را به لوکرنا [در
سویس] بردید و او آنجا این حرفهای جالبی را زد که میگوید که چی چی؟ بهتر است آدم
یک کار بیهودهای بکند تا این که هیچ چیز نکند، هیچ کاری نکند. این نشان میدهد که
خودش درک میکند کار خود را... (خنده)
[همهمان یک دونکیشوت کوچک در درون خود داریم]
شیروانی – بله، همینطور. شاید این جملهی خیلی فلسفی و عجیب و غریب از میرقنبر به
نوعی توی فیلم هم مستتر باشد، یعنی خود میرقنبر هم شاید میداند که راه سختی را در
پیش دارد. اما، اصلن هم عجیب است که این پیرمرد تو این سن و سال نمینشیند. دائم میخواهد
حرکت کند و فکر میکند که صد سال دیگر زنده است.
ای. ن. – حالا من یک کمی باید اینجا نگاه کنم به یادداشتهام، ما به زبان لهستانی
ضربالمثلی داریم که میگوید «ایمان کوهها را جابهجا میکند». اگر درست یادم باشد
شما در آن ملاقات اشاره کردید، تشبیه کردید میرقنبر را به شخصیت دونکیشوت. اما من
فکر کردم او بیشتر از نوع آدمهایی مثل کریستف کلمب هست. این کریستف کلمب هم همچین
دونکیشوت بوده فقط موفق شد، یک کار کرد ــ آمریکا را کشف کرد. شاید اینجوری باشد
که هر کسی که یک کار فوقالعادهای را انجام داده در یک زمان زندگیاش، یک همچین
دونکیشوتی بوده، یک همچین میرقنبری بوده که به نظر میآید کارش بیهوده است، اما
بعدن ما میبینیم: «به به! چه کار بزرگی انجام داده.» فیلمتان مرا به این فکر
انداخت که این دنیا بدون آنجور دونکیشوتها چه میبود؟! شاید لازم هست که اینجور
افراد وجود داشته باشند تا کارهای فوقالعادهای انجام گیرد. نظر شما چه است؟
شیروانی – ما همهمان تو خودمان یک دونکیشوت کوچک داریم. اولین تأثیر این فیلم روی
خود من بود. یعنی من با ساختن این فیلم انگار داشتم دربارهی خودم فیلم میساختم.
نکتهی اشتراکی که بین خودم و میرقنبر پیدا کردم این بود که... همهاش داشتم این
سؤال را از خودم میکردم، برای چه این فیلم را دارم میسازم؟ چه ربطی، چه نسبتی با
من دارد؟ بعد گفتم، آهان، مهمترین مسئله... وقتی فیلم آماده شد و خودم دیدم، دیدم
مهمترین مسئله این است که من هم یک دونکیشوت هستم با همهی آرمانهایم. من هم یک
آدم هستم که سرم تو ابرهاست. من هم فکر میکنم با ساختن فیلمم میتوانم کوهی را
جابهجا کنم. پس این را از زاویهی نکوهش مطرح نکردم، که خوب، حالا میرقنبر هم یک
جور دونکیشوت هست. نه! ما همهمان میتوانیم دونکیشوتی باشیم به هر حال درگیر یک
سری آرزوهای دستنیافتنی باشیم. منتها بله، یکی وسط راه وامیایستد و دیگر ادامه
نمیدهد، اما یکی ادامه میدهد، آنقدر ادامه میدهد تا نتیجه میدهد.
یاد یک خاطره افتادم از دوستی که در فرانسه زندگی میکرد و، دوست ایرانی که بچهی
کویر بود، یزد. میگفت بچه که بودیم، پدر من مرا میبرد به کویر و آنجا چاه میکند.
گفتم پدر، برای چی این چاه...
ای. ن. – چاه یا قنات؟
شیروانی – نه، چاه.
ای. ن. – در شن؟
شیروانی – بله. من گفتم: پدر، برای چی داری میکنی؟! میگفت: به آب برسیم. میگفتم:
پدر! اینجا امکان نداره به آب برسیم (خنده). میگفت که نه، میرسیم! هی میکند، میکند.
میگفت: من خسته میشدم در طول روز و او همچنان به کندن ادامه میداد. من میگفتم:
پدر، تو مطمئنای به آب میرسیم؟ میگفت: آنقدر میکنیم تا به آب برسیم.
ای. ن. – جالب است. میخواهم شعری از یک شاعر لهستانی بخوانم که این هم راجع به اینجور
کارها است که به نظر میآید غیر قابل انجامدادن است اما انجام میگیرد و فکر میکنم
دربارهی قدرت ارادهی انسان است، چون در این مورد داریم صحبت میکنیم. از شاعری که
دیگر زنده نیست، از خانمی به نام هالینا پوشویاتووسکا. بدون عنوان:
«سرودن کار دشواریست به گمانم کوچک
و باز به گمان من
نوشیدن شوکران و فتح چکادها
شنا در پهنای لامانش
سهل نیست
با این حال کاریست کارستان
و از این رو دیگر بار جرأت مییابم»
[ترجمهی چاپنشده: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا]
موضوع شبیه است به نظرم.
شیروانی – بله. زندگی همین هست. زندگی مبارزه است.
ای. ن. – و ارادهی انسان هم همین است، فکر میکنم. و هم آن است، آن دونکیشوتها.
شیروانی – بله...
ای. ن. – میرقنبرها...
شیروانی – به هر حال، برای ملتهایی که سختیهای زیادی کشیدهاند مثل لهستان و مثل
ایران همیشه از زاویه، شاید همه از زاویهی منفی نگاه میکنند به ماجرا، نگاتیو
نگاه کنند اما از زاویهی دیگری...
ای. ن. – به چه ماجرایی؟
شیروانی – به ماجرای ملتهایی که سختی بیشتری کشیدند، که مقاومت و مبارزه داشتند
تو زندگی. از زاویهی مثبت بخواهیم نگاه بکنیم، این ملتها ملتهای بزرگتریاند.
ملتهایی هستند که سختیهای دوران انگار اینها را بزرگ کرده، ساخته آنها را.
همیشه اصطکاک اگر تو زندگی نباشد انسان نمیتواند راه برود. باید حتمن پای تو به
زمین کشیده بشود تا بتوانی راه بری، اگر این اصطکاک نباشد حرکت وجود ندارد.
باز یاد دیالوگی افتادم از فیلمی به نام «مرد سوم»، فکر میکنم از کارول رید (Carol
Reed) که اورسن ولز (Orson Welles) فقید دیالوگهایش را نوشته بود. حالا خوب یادم
نیست اما محتوایش این بود که یکی از شخصیتها به آن یکی داشت میگفت که، داشت
مقایسه میکرد ملت سویس و ملت ایتالیا را. و میگفت که ایتالیاییها دورهی سخت
فاشیستی را طی کردند، سرکوب شدند، اذیت شدند. اما میکلآنژ دادند بیرون، داوینچی
دادند بیرون، نئورآلیسم ایتالیا را دادند بیرون در سینما. اما سویسیها که همیشه در
مهد آزادی و دموکراسی و این چیزها زندگی کردند، چه دادند بیرون؟ ساعت. ساعت مچی (خنده).
این سختیها همیشه باید باشد.
ای. ن. – این را نخواهم گذاشت [در سایت]، اما نه فقط ساعت و شکلات بلکه [جایی
خواندم] که همچنین موادی هم دادند بيرون که از آن میشود بمب شیمیایی درست کرد.
خودشان بمب شیمیایی نمیسازند اما مواد بمب. اما این را نمیگذارم اینجا.
پس میشود گفت که این فیلم راجع به بزرگی ارادهی انسان هست؟ من این را آنجا دیدم.
شیروانی – بله.
ای. ن. – شما چه چیزی از میرقنبر یاد گرفتید؟
شیروانی – (سکوت طولانی) بنبستی وجود ندارد. (سکوت) هیچوقت.
ای. ن. – فکر میکنید میخواهید چیز دیگری راجع به این فیلم بگویید که شاید مهم است
گفته شود؟
شیروانی – آهان، شما سؤالی...
ای. ن. – راجع به فیلم ندارم. اگر نه میتوانم بروم سراغ سؤال دیگری و اگر به ذهنتان
رسید، بگویید.
شیروانی – باشد.
[دو تا شاهکار از هر هنرمند]
ای. ن. – من هم اول، این فیلم را معرفی میکنم، یک چیزی راجع به این فیلم مجبورم
بنویسم چون ما راجع به آن صحبت میکنیم و مردم جریانش را نمیدانند. هر چند شما [یک
چیزهایی راجعبه آن] گفتید.
راجع به برنامههای آیندهی نزدیک برای ما صحبت کردید. برنامههای آیندهی دور
دارید؟ پشت آن بنبستی که میتواند شکسته شود؟ برنامههای دور دورتان یا
بلندپروازتان، اگر اجازه هست بپرسم (خنده) چه هست؟
شیروانی – خارج از سینما یا همین سینما؟ خوب، یک توضیح دادم راجع به برنامههای
آینده...
ای. ن. – بله، آن نزدیک بود. از برنامههای دور من دارم میپرسم. مثلن...
شیروانی – مثلن؟
ای. ن. – مثلن محمد شیروانی هفتاد و پنج ساله.
شیروانی – آه! (خنده)
ای. ن. – یا پنجاه ساله، این هم میتواند باشد.
شیروانی – واقعن نمیتوانم بگویم همچین برنامهی طولانیمدتی دارم. آیا آن روز در
هفتاد و پنج سالگی ــ البته اگر زنده باشم. همیشه فکر میکنم که به چهل و پنج سال
هم نمیرسم (خنده)، چون...
ای. ن. – خدا نکند!
...
پایان بخش نخست.
برای خواندن بخش دوم اين مصاحبه به آدرس زير مراجعه کنيد:
http://www.khazzeh.com/archives/text/000681.php
۱۸ بهمن ۱۳۸۵
||
( گفتوگو
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
سلام
بنده ي كمترين افتخار داشتم كه در حضور ديگر اساتيد مسلم عالم سينما فيلم رييس جمهور مير قنبر را ببينم و خب ديدم.
و اما بعد.. جشنواره ها ملاك چندان مناسبي براي ارزيابي قاطع ارزش آثار سينمايي نيستند. اكثريت علاقه مندان مي دانند كه دلايل سياسي و منطقه اي و غيره و ذلك گاهي بيشتر از ارزش هنري اثر در گرد و خاك كردن و جايزه دادن به فيلم ها دخيلند. معتبرترين اين جوايز كه اسكار باشد بيشترين تاثير را هم از جو سياسي روز مي گيرد نمو نه اش هم جايزه ي بهترين فيلم خارجي پارسال بود كه حق و ناحق شد و فلسطيني ها اين جا هم آواره شدند.
بگذريم.. فيلم رييس جمهور مير قنبر در بهترين حالت تصوير ساده دلي و باورهاي ديني و گاه خرافي ملتي است كه بدون شناخت دقيق از شرايط زمان و مكاني خود "كاچي بعض هيچي" را شعار قرار داده و مصمم اند تا وضع هردمبيل دنيا را اصلاح كنند. اما آيا آقاي كارگردان در رساندن مفاهيم مورد نظر كه شايد برشمردگان من را هم در بر بگيرد موفق بوده اند؟
سينما يك مديوم است. با بالماسكه و روحوضي هم فرق مي كند. به همين دليل آن چه از دريچه ي دوربين سينماگري مي بينيم نه تنها تصوير خامي بر سلولوئيد نيست بل كه ذات مديوم بودن آن ايجاب مي كند تا از امكاناتي كه در اختيار سينماگر مي گذارد درست استفاده شود. اگرنه كه قابليت هاي آن هرز رفته و اثري خواهيم داشت ابتر و بي سر و ته كه سخت بتوان نام اثر هنري بر آن نهاد.
تمسخر لايه ي اصلي فيلم آقاي كارگردان است. پيرمرد ساده اي كه پايتخت آمريكا را بلد نيست مي خواهد رييس جمهور مملكت فراخي بشود و ناچار گاف مي دهد. بد هم گاف مي دهد. و اين گاف ها با مقداري چاشني و ادويه مي شود فيلم رييس جمهور كذايي. نه موسيقي قابل توجهي در كار است و نه تصاوير زيبايي. مايه ي اصلي - كه از قضا فطير هم هست - همين سادگي و پخمگي جناب حاجي است كه كارگردان را نمك گير كرده و بن مايه ي اصلي فيلم را تشكيل داده است. خنديدن به گاف هاي پيرمرد جايي براي تحليل اجتماعي و سياسي آن چه در اطراف او روي مي دهد باقي نمي گذارد.
بگذريم كه جماعتي هستند كه هميشه با تفسيرهاي سوپر استتيك خود براي فيلم آماتوري هر نوجواني كه تبليغات گلي به سرش زده باشد هاي و هوي مي كنند و سينه مي زنند.
اين فيلم به تمامي تمسخر ذات ايراني و فرهنگ مادون عقب افتاده اي است كه رسوايي هايش راه را براي شهرت ماهيگيران آب هاي گل آلود باز مي كنند و از اين زاويه مثال خيلي خوبي هم هست.
من از خوانندگان خزه دعوت مي كنم تا به دور از هر جنجال و تبليغاتي منصفانه اين فيلم را ببينند و درباره ي آن قضاوت كنند.
نظر من بي شك ناقص و حاوي ديدگاهي كاملا شخصي است.
و يك تذكار:
خزه گاهنامه ي چاپي نيست كه چيزي در آن " به طبع" برسد. عبارات " به طبع رسيدن" و "مطبعه" قديم به جاي چاپخانه بكار مي رفتند و ربطي هم با نشر و انتشار به معناي اخص كلمه ندارند. خواهشمندم در يك سايت ادبي كه بايد خود سرمشق درست نويسي باشد اين اشتباه را تصحيح بفرماييد.
سلام
از اصحاب خزه براي تصحيح آن نكته ممنونم اميدوارم خداوند متعال توفيق روزافزون به اين ياران عطا كند.