مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

شما به حساب طنز بگذارید!

دانيال بويايی
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


اندر آغاز جشنواره (ببخشید: بیست و پنجمین فستیوال جهانی فیلم فجر) در سینمای رسانه‌ها


حقیر سفری، با چشم و چاری انباشته از تری، اثر غمی حک‌شده بر دل و جان، به‌خاطر شهادت شهید بزرگ و بزگوار آزادگی و ایمان، با نوحه‌ای پنهان در خویشتن مرتکب به گناه و معاصی بی‌پایان، لکن با صدایی جلی، برای مظلومیت و ایستادگی حسین بن علی (ع) تا مرگ سرخ خود و ۷۲ همراه عاشق حق و دشمن نامردمان، از شهر و دیار، به دارالحکومه‌ی تهران رسیدم و سنگین سنگین از بار اندوه تاسوعا و عاشورای حسینی، به سینمای رسانه‌ها سر زدم، تا از مسائل مربوط عقب نمانم.
دیدم غلغله‌ای است که به وصف نیاید، حتا اگر نویسنده‌ای قلم‌ها ساید. بیرون سینما، الی ماشاالله، از شیر مرغ تا لباس سیمرغ، فت و فراوان، با خود گفتم: گلی بر گوشه‌ی جمال خندان شهردار که لابد جهت خبرنگاران کم‌درآمد، بازار روزی ـ نه، جمعه‌بازاری تدارک دیده تا خبرنگاران البسه‌ی زیر خود و جوراب سالیانه و رب گوجه‌ی شش‌ماهه و تن و کنسروهای هرروزه‌اش را ارزان بخرد «تا نگویند اسیران کمند تو کم‌اند!» و همگان بدانند که شهردار محترم برای کم‌درآمدها چه فکر بکری فرموده (و کم‌درآمدتر از نویسنده جماعت، مگر داریم؟)
جالب این‌که، فیلم زنده‌ای را مشاهده می‌کردی پیش از ورود. فروشندگان نیز با صدای انکرالاصوات کالای خود را جار می‌زدند تا سرگردان نمانیم. یکی زیرپیراهن‌های مردانه و خوش‌بافتش را جار می‌زد. دیگری شلوارهای جین فرنگی‌اش را.
و خبرنگاران همکار که بیش‌تر، گیسوی دلارام مردانه پشت سر، دم‌اسبی کرده بودند و ریش‌ها را آنکادر و منظم و ابروها را و زیرابروها را... هره و کره می‌کردند و پی همدیگر می‌گشتند و چیزی می‌خوردند و با دهان پر سخن می‌گفتند و عجیب که متوجه سخن هم می‌شدند! «عجبا از این عجایب که: یا رب چه کند هیچ‌ندان با همه‌ی ندانی؟»
و اما داخل که می‌شدی وارد بازار گرم بوسه و معانقه و احوالپرسی این از آن و آن از این، که واقعن انگار که سالی است همدیگر را ندیده‌اند و چرا انگار؟ بیش‌ترشان این را به صدای بلند اعتراف می‌کردند که «جشنواره هیچ که نداشته باشد این را دارد که سالی یکبار می‌توانیم بدون بهانه‌آوردن که: گرفتارم و سخت مشغول‌ام و چه هستم و فرصت سرخاراندنم نیست، همدیگر را ببینیم، تا بانگ معروف مغبون‌مان نکند، همان بانگ که ناگهان درآید که خواجه؟ رفت!».

از جانب روابط عمومی میزی نهاده و دفتر و دستکی بر آن که جلوه‌ها داشت مخصوصن سررسیدهای زیبایی که چاپ کرده بودند و چشم زیباپسند را جلب می‌کرد. دیدم دوستی تاب نیاورد پیش رفت که: این سررسیدها را چه حکایتی است؟ فروشی است؟ ما هم خریداریم، هدیه‌اند، ما هم عضویم و از اعضای قدیمی هم، گواه‌مان موی سفید، «موی سفید را فلکم رایگان نداد».
اما مسئول روابط عمومی، یا میز مربوطه (صدالبته با مهربانی و احترام) فرمود: «این سررسیدها و چیزهای دیگر روی میز، برای داوران مهیا گشته و البته بعد هم به شماها تقدیم خواهد شد ولی بعدها».

پدرم، خدایش بیامرزاد، همیشه می‌فرمود: چشمی که نمی‌بیند، دل صاحبش ماتم نمی‌گیرد. به قول آن عزیز رفته، یعنی عمران صلاحی، حالا حکایت ماست:
خب عزیزان، این هدیه‌ها را چرا در معرض تماشای عموم نهاده‌اید؟ برای حضرات پاکت می‌فرمودید، نام‌شان را روی پاکت می‌نوشتید و بعد ممهور و چه می‌دانم موم و منگوله و مهر و می‌گذاشتید توی اتاقک روابط عمومی، تا دیگران نبینند و جوابی سرد نشنوند، که نه خدا را خوش آید نه خلق خدا را. آن‌هم درست یکی دو روز نگذشته از مرگ سرخ بزرگمردی که یکی از پیام‌های کربلایی‌اش این بوده: «هیهات من الذله». نخست پیام شهید کربلا این است/ که مرگ سرخ، به از زندگی ننگین است.

سعی داریم در طول ۱۲ بهمن تا ۲۲ بهمن، از اوضاع جشنواره و فیلم‌هایش یادداشتک‌هایی برای‌تان ردیف کنیم.


حق یارتان و نگهدارتان

نسخه‌ی قابل چاپ   20 بهمن 1385    ||    ( مقالستان ، طنز )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


مسعود  [ www|@] :   (شنبه، 22 دی 1386، ساعت 10:30)

خوشحالم كه هرگز به جشنواره نرفته ام!!
وقلمم تنها براي شماست!!!





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب