|
آب در سماور کهنه |
میثم علیزاده
|
![]() |
یادم هست
آن روز که پای پدر
زیر چرخ حادثه شکست
سقف خانه که ترک داشت
خیالش راحت بود
پدر ما را به خدا سپرد
با وجود تو
خیال خدا راحت بود
و تکلیف روزهای ما روشن
یادم هست
آن روز که پای پدر
زیر چرخ حادثه شکست
هر کدام از ما
دردی شدیم
که روی دست دلت
باد کرده بودیم
و هیچ وقت این چنین
از بودنمان پشیمان نبودیم
یادم هست
آن روز که پای پدر
زیر چرخ حادثه شکست
فهمیدیم
همخونان ما
رفیق روزهای حادثه نیستند
البته
تو آنقدر دریا بودی
که محتاج سخاوت ابرها نبودی
تو را میستایم
تو را میستایم
در حد بضاعت واژهها
نه در حد زیباییات
من کیام
که فهم زیبایی آفتاب کنم
ای نور
ای از هر چه غرور به دور
تو با پدر
چقدر به هم میآیید
خدا میدانست
خدا میدانست
گروه خونی پدر
به آفتاب میخورد
مادرم
خورشید خانوم
اول دیماه ۱۳۸۵
۲۶ بهمن ۱۳۸۵
||
( شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 6 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
خيلي قشنگ بود
منم ساروي هستم:)
حالا ميچشم كه ناتواني واژه ها گاهي وقتها چه دردي دارد و نميدانم گله از چه كسي را روا بدارم كه چرا اين همه گرفتار كلام و واژه ايم
شعر بسيار خوبي بود سرشار از احساس كه ويژگي اصلي وروح شعر است واز نظر موضوع داراي موضوعي واحد و يكدست به طوري كه دچار پراكنده گويي نشده است ودر پايان شعر به موضوع اصلي شعر ميرسيم
با تشكر از شاعر اين سروده ويژگي بارز اين شعر آن است كه مخاطب را دچار سردرگمي نكرده و به راحتي با ان ارتباط برقرار ميكند با تشكر
بسيار زيبا
سلام
بسيار زيبا ودلنشين بودحكايت دل بسياري راگفتهً اي.
آفرين بردل شما