|
كوارتت اسكندریه (بخش دوم) |
واحد ترجمهی خزه
|
![]() |
مكاتبات «لارنس دورل» و هنری میلر
ترجمه: نیلوفر ذكایی – واحد ترجمهی خزه
برای خواندن بخش اول اين مقاله به آدرس زير مراجعه کنيد:
http://www.khazzeh.com/archives/text/000677.php
نوشتار زیر از كتاب: «نامههای دورل و میلر 80-1935» انتخاب شده است. اين کتاب به
ویرایش: آی. اس. مکنوین در نیویورک منتشر شده است.
این نامه برای نشاندادن شمایی از اندیشمندان و روحیاتشان در میانهی قرن گذشته و
آگاهی از زندگی دوستانه و بدون تفرعن و حسادت هنرمندان فرنگی، نوشتهای قابل
اعتناست و لایههای پنهانش برای ما که کارهای هنری میکنیم، سخت آموختنی است.
دورل و میلر بسيار با هم دوست بودند، و زندگی در كنار یكدیگر را خوش میداشتند. در
دهههای شصت و هشتاد عمرشان رغبتی روحانی به هم داشتند و کمبودهای يکديگر را مخصوصن
از نظر روحی ارضا میکردند و همین به طور خاص، موضوع ارتباط و منشاء ۴۵ سال دوستی
آن دو بود؛ انرژی: جشن هستی و وجود، و تشویق دوطرفه برای خلق اثر ادبی.
![]() |
مطلب از آنجا آغاز میشود كه در سال ۱۹۳۵ دورل به میلر مینويسد: «هنری میلر»
عزیز، من به تازگی «مدار رأسالسرطان» را دوباره خواندهام. و بر آن شدهام كه چند
خطی برایت بنویسم. و این مرا برمیانگیزد تا از آن آدمهای این زمان باشم كه سعادت
خواندن مدار را داشتهام و واقعن به نویسندهاش ببالم، کاری که تمام مردم باید
بکنند؛ این پیروزی مخوفی است كه كلمه میآورد و این نه تنها برای هر آدمی بهسان
صدای ادیبانه و هنرمندانهی ناقوس است، بلكه خون و اعضای خارجی و داخلی زمان ما را
روی كاغذ میآورد. من هیچگاه گمان نمیبردم اثری مانند این بتواند نوشته بشود. و
هنوز، كنجكاوانه، خواندن آن به من میگوید. «مدار رأسالسرطان» را به عنوان چیزی
شناختهام كه میدانستم همهمان برای استقبال خواندنش آماده بودهایم.
میلر فورن پاسخ میدهد: دورل عزیز... تو اولین انگلیسیای بودهای كه به من چنین
نامهی هوشمندانهای، دربارهی كتابم نوشته. بنابراین تو نخستین كسی هستی كه مدار
را درک كردهای.
من مخصوصن نامهی تو را مغتنم میشمارم، چرا كه این نامهای است كه اگر نویسندهی
این كتاب نبودم، آن را برای خودم مینوشتم. خیلی نادرند افرادی كه دریابند چه چیزی
را باید در این كتاب تحسین كنند.
عبارتی كه در نامهی تو مرا برانگیخت این بود كه «رأسالسرطان» را به عنوان چیزی
شناختهام که میدانستم همهمان برایش آماده بودهایم. دقیقن همینطور است.
لارنس دورل نویسندهی ۲۳ سالهی انگلیسیای بود كه در كرفو، جزیرهای یونانی زندگی
میكرد و برای نوشتن داشت تقلا میكرد. هنری میلر آمریكایی ۴۴ سالهای بود كه در
پاریس زندگی میكرد و به تازگی كتاب مفتضح (از نظرگاه اخلاقی) خود را به چاپ رسانده
بود. كه موافقان و مخالفان بسیاری را برایش تدارک دیده بود و به خاطر دشنامهای
شنیده هنوز به انزوای معنوی خود پایان نداده بود. نامهی دورل به میلر سبب شد میلر
دوست ادیبی را پیدا کند كه انتظارش را میکشيد و هنگامی كه جواب میلر به دورل رسید،
دورل فهمید كه به اسطورههای رؤیاهای نوشتنش متصل شده.
این دو مرد برای نخستین بار همدیگر را در آگوست ۱۹۳۷ در پاریس ملاقات کردند و آنجا
به مدت یک هفته بیوقفه با هم دیالوگ داشتند. بعد از این ملاقات، آن دو به صورت
دورهای و با فواصلی معین، مرتب یكدیگر را ملاقات میكردند، در پاریس، لندن یا در
آتن. در دسامبر ۱۹۳۹ میلر به آمریكا بازگشت. او و «دورل»، دیگر تا ۲۰ سال ملاقاتی
نداشتند. دورل زمان جنگ را در مصر گذراند، بعد در یونان، یوگسلاوی و فرانسه زندگی
كرد. میلر در كالیفرنیا اقامت گزید. هیچكدام از آنها پول و فرصت گذشتن از اقیانوس
اطلس را نداشتند. اما تشنهی شنیدن صدای هم بودند.
در دههی ۳۰ دورل رمزوار مینویسد: گوش كن، میلر چیزی كه من احساس میكنم این است
كه برای داشتن هنر باید نخست دارای شخصیت بزرگی شد. پس، از هنر بگذر و جایگاه
اجتماعی پیدا کن و برای بدبختی خود را آماده كن.
امروزه هنر دارد میرود به سمت هنر واقعی. بر عکس قبل كه حرکتش به سوی محاکات بود.
بنیاد هنر به آهستگی گذاشته شده، من آرام هستم، اما خیلی با دقت و بدون هیچ
اندیشهای، اما هوشیارانه زمان را از بین میبرم.
پاسخهای میلر آرامترند و مشفقانهتر و استادانهتر. بعد از آن، آنچه دنبال
میشود، چند سالی نوشتن نامههاست كه اغلب مثل كارهای جدیدشان خوانده میشوند.
موانع پاراگرافنشدهی نثرها، انبوه، هیبت عظیمالجثه، اشباعشده از تو و من،
نوابغی با هم در یک زمان در دنیا، كه این شدت و هجمه را درک نمیكنند.
دورل میلر را به عنوان chermailer مخاطب قرار میدهد. و میلر به طور مقتضی پاسخ
میدهد: «كتاب سیاه» آمد و من آن را باز کردم و با چشمان از حدقه درآمده خواندمش،
البته با وحشت، تحسین و شگفتی.
دستآوردهای شگفتانگیز و بهتآور برای بزرگداشت تقریبن همهی كتابها... این
عقدهی شهوانی، حیوانی، ظالم، ویرانگر و مخوف.
در حالی كه خود نامهها كمی خستهكنندهاند، اما، جوی كه ایجاد كردهاند، خواهان
زیادی دارند. ملاحظات خونگرم بین این دو مرد روی صفحه پرتو میافكند. این خونگرمی
عنصر اصلی و جوهرهی تمام مشتركات دو نویسنده است که هر دو را به فیض و برکات
میرساند؛ نهتنها در مقابل یكدیگر بلکه در مقابل خود زندگی.
هر دو اشباع از داوری نظرات هواخواهان تندروی فراوان. اگر نقدشان به یكدیگر منفی
بود هیچگاه تلخ و نهیلیستی نبود. و در حالت مثبت، سبک و شناور.
صوتشان خشمگین بود ولی خشمگینكننده نبود. افكارشان ناخوشایند بود ولی واقعن تند و
زننده و نامطبوع نبود. در حضور هم از زیستن خوشحال بودند. و این از جوانی تا
میانسالی، تا سالهای زندگانی هر دوشان باقی ماند.
۲۹ بهمن ۱۳۸۵
||
( معرفی نويسنده
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان: