|
سه شعر از مهری محبی |
مهری محبی
|
![]() |
« الف. میبارد، سقفِ خانهای چکه میکند، کارتنخوابی گوشهی خیابان کز کرده است... »
کوچه،
... سرد،
عصرِ روزی خزاننشسته،
درختان هنوز برگبهدوشاند،
سبز و سرخ و سپید،
... برف میبارد،
بوی خدا دیوانهات میکند،
کنجِ این کافهی تنها،
یک نوشیدنی گرم
عطرِ دانههای قهوهی زیر شیشهی میز
... موسیقی کلاسیک،
اشکال آوانمای رها در سکوت منوی روبهروی من
... اینها همه یعنی
هنوز هم میشود نفس کشید
یعنی...
هنوز...
اینجا میشود نفس کشید،
اگرچه دوردستها صدایم میزنند...
(عصرِ آدینهای سپید بالا، کافه کلاسیک ـ مهرسا.)
« ب. «غروب» دلگیر نیست. »
غروب،
آسمانی سرخروی،
نور میدود به آنجایی
شاید دور
... ساعتی انتظار
ستاره بَر خواهد شد
میدانم که چشمانم هنوز «دیدن» بلَدند
دلت نگیرد نازنین...
که طاق ستارهنشان را از «هموارگی ِ خورشید» دوستتر دارم.
« ج. مردی که پول داشت. »
گفتم: سلام
گفت: کاری داشتی؟
گفتم: حال شما؟
گفت: حالا چقدر؟
گفتم: روزگار به کام است؟
گفت: عجب، دسته چکم اینجا نیست...
... و
من بی هیچ خدانگهدار گفتنی گذر کردم.
۱ اسفند ۱۳۸۵
||
( شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
عالي بود بانو... وبلاگتان هم عجيب بوي مهرباني مي داد.
دلم ميخواست ميدانستم چرا مينويسي ...درد عجيبي به جانم افتاده كه چرا اين همه دل نوشته را همه بايد بخوانند يا بدانند .
دوست خوب
سپاس از واژگان مهربانی که بر صفحه ی خزه رقم زدید. راستش اگر چه کم و بیش می دانم چگونه می شود به پرسش شما پاسخ داد اما دلم خشنودتر می شود اگر پاسخ را از زبان خودتان بشنوم. نوشتن شاید دردی است که سال ها به جان من افتاده است و درمانش هم خود اوست. آن چند دل نوشته هم که خواندید چند کار نوین بیشتر نبود. من از تبار اصول گرایانم و کارهایم بیشتر به غزل می ماند و مثنوی. چشم به راهم تا پاسخ پرسشتان را از زبان خود شما بشنوم.
شادمان باشی و در پناه مهربانی های پروردگار
مهرسا
عالی بود استاد
زیبای ساده و ساده زیبا و پر ژرفا . من به دلم نشت و لذتی را که از شعر می باید ، بردم