جهان شعر
مقالستان جهان انديشه جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

شعرهايی از ویسلاوا شیمبورسکا

ایونا نویسکا
ivonnovi2002@yahoo.co.uk
آثار ديگری از اين نويسنده


ویسلاوا شیمبورسکا
شاعر زن لهستانی، برنده‌ی نوبل ادبی ۱۹۹۶
ترجمه: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا


« زندگی فی‌البداهه »

زندگی فی‌البداهه
نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأمل

از نقشی که بازی می‌کنم ناآگاه‌ام
فقط می‌دانم که از آن خودم‌ست، غیر قابل تعویض

موضوع نمایش‌نامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد می‌شود به سختی تاب می‌آورم
بدیهه می‌سازم، با آن که از بدیهه‌سازی بدم می‌آید

بر ناآگاهی‌ام هر گام سکندری می‌خورم
رفتارم بوی شهرستانی‌بودن می‌دهد
غریزه‌هایم نشان از تازه‌کاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است

واژگان و حرکات غیر قابل پس‌گرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشده‌اند
شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه‌هایش را می‌بندم
این هم نتایج تأسف‌بار این شتاب‌زدگی است

کاش دست کم، بشود چهارشنبه‌ای را از پیش تمرین کرد
پنج‌شنبه‌ای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایش‌نامه‌ای که نمی‌شناسمش از راه می‌رسد
می‌پرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتا نگذاشتند پشت پرده، سینه‌ام را صاف کنم)

گمراه‌کننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتافی موقتی است، نه
میان دکورها ایستاده‌ام و می‌بینم چه استوارند
دقت همه‌ی آکساسوارها مرا متعجب می‌سازد
صحنه‌ای گردان، دیری‌ست که می‌گردد

حتا دورترین سحابی‌ها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که می‌کنم
برای همیشه به کاری که کرده‌ام بدل می‌شود




« واژک‌ها »

«*?La Pologne? La Pologne، آن‌جا لابد فوق‌العاده سرده، درسته؟» ـ زنی از من این را می‌پرسد و نفس راحتی ‌می‌کشد. چون تعداد کشورها آن‌قدر زیاد شده که راحت‌ترین موضوع صحبت، آب و هواست. دلم می‌خواهد جوابش را بدهم: «سرکار خانم، شاعران کشور من دستکش به دست می‌نویسند، ادعا نمی‌کنم که دستکش‌ها را اصلن درنمی‌آورند، اگر ماه هوا را کمی گرم کند، چرا که نه؟! در پاراگراف‌هایی که از داد و فریادهای رعدآسا شکل گرفته ــ چون آن‌ها فقط در نعره‌ی طوفان به سختی به گوش می‌رسند ــ زندگی ساده‌ی چوپانان فوک را می‌سرایند. نویسندگان نامدار با قلم قندیل بر برف لگدکوب شده، واژه‌ها حک می‌کنند. بقیه شاعران منحط، از دست سرنوشت برف‌دانه می‌گیرند. کسی که بخواهد خود را غرق کند، تبری باید برای حفر سوراخی در یخ داشته باشد. سرکار خانم، سرکار خانم عزیز!»
دلم می‌خواهم چنین جوابش را بدهم؛ اما یادم رفت فوک را به فرانسه چه می‌گویند و به درستی واژه‌ی قندیل و سوراخ در یخ چندان اطمینانی ندارم. «?La Pologne? La Pologne، آن‌جا لابد فوق‌العاده سرده، درسته؟»
خیلی یخ جوابش را می‌دهم: Pas du tout.**




« شب شعر »

ای الهه‌ی شعر! مشت‌زن نبودن، نبودن است
تماشاچیان غرّان را از ما دریغ کرده‌ای
دیگر در سالن، دوازده نفری هستند
شروع باید کرد

نیمی از دست بارش باران به این جا پناه آورده‌اند
باقی از قوم و خویشان‌اند
ای الهه‌ی شعر!

در این عصر خزانی، زنان هوای غش‌کردن دارند
اما فقط در مسابقه‌ی مشت‌زنی
آن‌جا که صحنه‌های جهنمی و عروج
ای الهه‌ی شعر

مشت‌زن نبودن، که شاعر
محکوم‌بودن به سبک پرطمطراق «نروید»***
به خاطر نداشتن عضلات پولادین
شعر کتاب درسی فردا را به دنیا نشان‌دادن، اگر اقبالی باشد
ای الهه‌ی شعر، ای ذوالجناح
اسب‌ـ‌فرشته

در ردیف نخست پیرمردی به خواب شیرین است:
زن درگذشته‌اش از گور برخاست و
برایش کیک آلو می‌پزد
بر آتشی ملایم تا کیک نسوزد
خواندن شعر آغاز می‌شود، ای الهه‌ی شعر!




« در کثرت »

همان‌ام که هستم
نافهمیدنی
مثل هر اتفاق

کافی بود
نیاکان دیگری داشته باشم
تا از لانه‌ی دیگری برخیزم
تا زیر بوته‌ی دیگری
از تخم درآیم

در جُبّه‌خانه‌ی طبیعت
تن‌پوش‌های زیادی‌ست
تن‌پوش عنکبوت، مرغ دریایی، خوش صحرایی
هر کدام درست اندازه است و راحت
تا زمانی که پاره شود

من هم فرصت انتخاب نداشتم
اما شکایتی ندارم
می‌توانستم چیزی کم‌تر باشم

از راسته‌ی ماهیان، موران، انبوه وزوزکنان
پاره‌های منظری که باد این سو و آن سو می‌کشدش
کسی ناخوشبخت‌تر
کسی که برای خزَش
برای سفره‌ی عید پروار می‌شود

درختی گیرکرده در زمین
که حریق به سویش می‌شتابد
علفی که جریان رویدادهای نافهمیدنی
پایمالش می‌کند

آدمی بدذات که زیر فلک
برای دیگران خجسته است

و چه می‌شد اگر باعث بیم
یا فقط انزجار
یا تنها رحم می‌شدم

حتا اگر در قبیله‌ای که بایست
زاده نمی‌شدم و
پیشرفتی نداشتم
تا حالا که سرنوشت
بر من رحیم بوده است

ممکن بود خاطره‌ی لحظه‌های خوش
قسمتم نمی‌شد

ممکن بود از میل به قیاس
محروم می‌شدم

می‌توانستم خودم باشم، بی تعجب
و این یعنی
که کاملن دیگری بودم




« همه چیز عاریه‌ای است »

هیچ چیز اهدایی نیست، همه چیز عاریه‌ای‌ست
تا گلو در قرض‌ام
مجبور خواهم شد با خویشتنم
وام بگذارم
و برای زیستن، زندگی را ببازم

این چنین کار را ترتیب داده‌اند
که قلب برای پس‌دادن است و
جگر نیز
و تک‌تک انگشتانم هم

دیگر برای فسخ قرارداد، دیر است
بازپرداخت وام را
از جانم مطالبه خواهند کرد

روی زمین راه می‌روم
در انبوه بدهکاران دیگر
بعضی، بارِ بازپرداخت [بال] را به دوش دارند و
بعضی دیگر، دیر یا زود،
صورت‌حساب [برگ‌ها] را خواهند پرداخت

در ستون بدهکاران:
نام یاخته یاخته‌ی تن ماست
هیچ مژه‌ی کوچکی را و هیچ ساقه‌ای را
نمی‌شد برای همیشه نگه داشت

فهرست ریز است و
چنین برمی‌آید
که قرار است دست خالی بمانیم،
آن هم بدون دست

نمی‌توانم به یاد بیاورم
کجا، کِی، و از چه رو
به خود اجازه دادم
که این حساب را باز کنم

اعتراض بر علیه آن را
روح می‌نامیم و
آن تنها چیزی‌ست
که فهرست نمی‌شود




« بچه‌های عصر خود »

بچه‌های عصر خودیم
عصری سیاسی

همه‌ی مسائل تو، ما، شماها
مسائل روز، مسائل شب
مسائلی سیاسی است

خواهی‌نخواهی
ژن‌های تو آینده‌ای سیاسی دارند
پوست تو ـ ته‌رنگ سیاسی
چشم‌هایت ـ جنبه‌ای سیاسی

آن‌چه از آن حرف می‌زنی، طنینی
آن‌چه از آن حرف نمی‌زنی، معنایی
به هر حال، سیاسی دارد

حتا وقتی در جنگل پرسه می‌زنی،
گام‌هایت سیاسی‌ست
بر زمینه‌ای سیاسی

شعر غیر سیاسی هم سیاسی‌ست
و در بالا ماه می‌تابد
چیزی که دیگر ماه نیست
بودن یا نبودن، مسئله این است
کدام مسئله، بگو عزیزم،
مسئله‌ی سیاسی.

حتا لازم نیست که انسان باشی
تا معنای سیاسی بیابی
کافی‌ست نفت باشی
یا علوفه باشی یا مواد بازیافتی

و یا حتا میز مذاکره که در مورد شکلش
ماه‌ها بحث و جدل کردند
سر چه جور میزی بهتر است مرگ و زندگی را معامله کرد:
گِرد یا چهارگوش

در این بین مردمان می‌مردند
حیوانات سقط می‌شدند
کشتزارها رها می‌شدند
و خانه‌ها می‌سوختند
همچون عصرهای باستانی
و کم‌تر سیاسی




« انحطاط قرن »

قرار بود از قبلی‌ها بهتر باشد این قرن بیستم ما
دیگر مجال اثبات این را ندارد
سال‌هایش به شماره افتاده است
قدش لرزان
نفسش تنگ

دیگر بیش‌تر از اندازه اتفاقاتی روی داده است
که قرار نبود روی بدهد
و شد آن چه نباید می‌شد

قرار بود به رنگ بهار باشد
به رنگ خوشبختی،
قرار بود وحشت، کوه‌ها و دره‌ها را ترک کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
دوان دوان به هدف برسد

قرار بود فاجعه‌ای چند
دیگر روی ندهد
مثلن جنگ
یا قحطی و غیره

قرار بود احترام گذارند
به بی‌دفاعی بی‌دفاعان
به اعتماد و از این قبیل

آن‌که خواست از جهان لذت بَرد
با تکلیف غیر قابل انجام
روبه‌رو شد

کودنی خنده‌دار نیست
خِرَد، شادی نیست

امید دیگر آن دوشیزه نیست
و از این جمله، متأسفانه

بنا بود سرانجام خداوند
به انسان خوب و قدرتمند اعتماد بیابد
اما انسان خوب و قدرتمند
هنوز هم دو تن‌اند

چگونه زیستن را با نامه‌ای از من پرسید
آن که قصد داشتم همین را
از او بپرسم

و باز هم مثل همیشه
همان‌طور که در بالا دیدیم
پرسش‌های ضروری‌تری
از پرسش‌های ساده وجود ندارد




« پوشاک »

درمی‌آوری، درمی‌آوریم، درمی‌آورید
مانتو، ژاکت، نیم‌تنه، پیراهن را
پشمی، پنبه‌ای، حریری
دامن، شلوار، جوراب، زیرپوش را
و می‌گذاری‌اش، می‌آویزی‌اش، می‌اندازی‌اش
بر پشت صندلی، روی پاروان
پزشک می‌گوید: فعلن چیز مهمی نیست
بفرمايید لباس‌تان را بپوشید، استراحت کنید، سفر روید
دوا بخورید، پیش از خواب، پس از غذا
سه ماه دیگر، یک سال، یک سال و نیم دیگر باز بیايید
می‌بینی! تو فکر می‌کردی و ما می‌ترسیدیم
و شما حدس می‌زدید و او گمان می‌کرد
وقت آن است که گره بزنیم، با دستان لرزان ببندیم
بند کفش، دکمه‌ی قابلمه‌ای، زیپ، سگک را
کمربند، کراوات، دکمه، یقه را
و از آستین، کیف، جیب
شال‌گردن مچاله‌ای را، شالی خال‌خالی، خط‌خطی، با نقش گل، شطرنجی را
که تاریخ مصرفش ادامه یافت، بیرون کشیم




« مکّاره‌ی معجزات »

معجزه‌ی معمولی:
این که زیاد معجزه‌ی معمولی رخ می‌دهد.

معجزه‌ی عادی:
در سکوت شب،
وق‌وق سگ‌های ناپیدا

معجزه‌ای از انبوه معجزات:
ابری رقیق و کوچک
می‌تواند ماه بزرگ و سنگینی را فرا پوشد.
چند معجزه‌ی توأم: درخت توسکایی در آب منعکس شده
و این که در آب تاج وارونه می‌رویَد
و هیچ به ته نمی‌رسد
اگر چه آب کم‌عمق است

معجزه‌ی روزمره:
باد ضعیف و معتدل
در زمان طوفان

نخستین معجزه‌ای که به ذهن می‌رسد
گاو، گاو است.

دومی که هیچ دست کمی از اولی ندارد
این باغ و نه باغ دیگری
از این تخم و نه از تخم دیگری

معجزه‌ای بدون فراگ سیاه و کلاه سیلندر
کبوترهای سپیدی که به هر سو پرواز می‌کنند

معجزه، چه جور دیگر می‌شود نامیدش
امروز خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع کرد
و ساعت بیست و یک دقیقه غروب می‌کند

معجزه‌ای که به اندازه‌ی کافی متعجب نمی‌سازد:
انگشتان دست اگر چه کم‌تر از شش
اما بیش‌تر از چهارند

معجزه ـ کافی‌ست اطراف را نگاه کرد
دنیای همه‌جا حاضر

معجزه‌ای اضافی همان‌طور که همه چیز اضافی‌ست:
چیزی که اندیشه‌ناپذیر است،
اندیشه‌پذیر است




« می‌تواند بی عنوان باشد »

چنین شده است که زیر درختی نشسته‌ام
کنار رودخانه
یک صبح آفتابی
این اتفاق ناچیزی است و
در تاریخ نمی‌ماند
این نشستن، نبردها و قراردادهایی نیست
که انگیزه‌هاشان بررسی می‌شود
و نه ترور ماندگار ستمگران

اما کنار رود نشسته‌ام و این مسلم است
و چون اینجایم
باید از جایی آمده باشم
و پیش از آن
در مکان‌های زیاد دیگری به سر می‌بردم
چون کشورگشایان
پیش از سوارشدن بر کشتی

حتا لحظه‌ای زودگذر گذشته‌ی فشرده‌ای دارد
جمعه‌ی خود را پیش از شنبه
و مه خود را پیش از ژوئن
افق‌های خود را دارد که واقعی است
آن سان که در دوربین فرماندگان

درخت، درخت تبریزی است که سال‌ها ریشه داده
رود، رود «رابا» است که نه امروز جاری شده
بین بوته‌ها، جاده‌ای کشیده شده
نه از پریروز
باد برای این که ابرها را بپراکند
باید پیش‌تر آن‌ها را به این جا آورده باشد

برای این که در نزدیکی هیچ اتفاق مهمی رخ نمی‌دهد
دنیا از جزئیات تهی‌تر نیست
بدتر توجیه شده، کم‌تر تصریح شده
از زمانی که مهاجرت‌های ملل بر دنیا چیره می‌شد

سکوت فقط همراه توطئه‌های پنهان نیست
علت‌ها فقط ملازمین رکاب تاجگذاری‌ها نیستند
و گشتن فقط از آن سالگشت قیام‌ها نیست
که از آن سنگ‌ریزه‌ها نیز هست

طرح موقعیت‌ها پیچیده و سخت است
نقش مورچه‌ها در علف
علفی به زمین دوخته شده
طرح موجی که بر چوبی می‌گذرد

فراز من پروانه‌ای سپید در هوا بال بال می‌زند
با بالک‌هایی که تنها از آن اوست
و سایه‌ای بر دستم می‌دود
نه سایه‌ی هر کس، که سایه‌ی او

همیشه با دیدن چنین منظره‌ای دچار شک می‌شوم
که آن چه مهم است
آیا از آن چه مهم نیست
مهم‌تر است؟




پی‌نوشت:
*: لهستان، لهستان ـ به زبان فرانسوی.
**: ابدن ـ به زبان فرانسوی.
***: شاعر لهستانی قرن ۱۹ که سبکی پرطمطراق داشت. شاید بتوان او را با «عنصری» مقایسه کرد.

(برگرفته از کتاب: «عکسی از یازده سپتامبر». گزیده‌ی شعرهای ویسلاوا شیمبورسکا = Fotografia z 11 wrzesnia، ترجمه‌ی ایونا نویسکا، علیرضا دولتشاهی، انتشارات بال، تهران ۱۳۸۲، ۱۴۴ ص.)

نسخه‌ی قابل چاپ   11 اسفند 1385    ||    ( شعر ترجمه )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


كرامت بلالي  [ www|@] :   (سه شنبه، 5 شهریور 1387، ساعت 03:10)

سلام.خيلي خوشحالم به دهكده زيباي وبلاگتان سرزده آمدم
لحظات سرشاري برايم رقم خوردشيمبورسكا را خيلي دوست دارم.


saeed  [www|@ ] :   (شنبه، 19 اردیبهشت 1388، ساعت 14:25)

شعر های شیمبورسکا معرکه هستند، بی شک خزء زیبا ترین ها





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب