جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

... با اين همه‌، من «يک پدر حقيقی» هستم‌
تحليل فيلم «من سام هستم»

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


شخصی می‌خواهد پاکت‌های ليپتون را مرتب سازد. او اين کار را به گونه‌ای انجام می‌دهد که به نظر می‌رسد از هوش کافی برای انجام سريع آن برخوردار نيست‌.
با عجله به بيمارستان می‌رود و به تختی می‌رسد که زنی در حال زايمان است. پرستارها از او می‌پرسند که او پدر نوزاد است؟
نوزاد را به او (سام) می‌دهند. زنی که نوزاد را به دنيا آورده هنگام خروج از بيمارستان حواس سام را پرت می‌کند و در می‌رود و بچه را روی دستش می‌گذارد!
سام نوزاد را برمی‌دارد و سوار اتوبوس می‌شود. او از اين پس، زندگی خويش را وقف او می‌کند؛ به او شير می‌دهد، برايش خريد می‌کند، کهنه‌ی او را عوض می‌کند و خلاصه عملن «پدر بچه» می‌شود.
زنی که بچه را به دنيا آورده بود (که مادرش پنداشته می‌شود)، گفت او را نمی‌خواهد، سام عقب‌افتاده است و بچه‌اش هم مثل او می‌شود!!
سام از ساعت سر در نمی‌آورد و هنگامی که می‌خواهد به نوزاد شير دهد بايد آن را با برنامه‌ای در تلويزيون هماهنگ کند که هر روز سر ساعت خاصی پخش می‌شود. دوستان سام که اکثرن عقب‌مانده‌اند و هر يک به نوعی مشکل روانی دارند، عصر پنج‌شنبه برای ديدن فيلم سينمايی نزد او می‌آيند.
سام حتا موقع کار، نوزاد را بغل کرده و اين سرويس‌دهی در محيط کار را برايش دشوار می‌سازد. اسم بچه را لوسی می‌گذارد. بچه‌اش که بزرگ می‌شود خيلی باهوش به نظر می‌رسد و سؤالات زيادی از سام می‌کند. از پدرش می‌پرسد که او از اول اين‌گونه بوده يا بر اثر حادثه‌ای چنين شده است؛ چون مثل بقيه‌ی پدرها نيست. سام به دفعات می‌گويد: من متأسف‌ام، متأسف‌ام!؟ اما لوسی می‌گويد من خوشبخت‌ام چون هيچ پدری بچه‌اش را به پارک نمی‌برد. (او با اين که بسيار کم‌سن و سال است، بدون اين که دروغ بگويد روی نکته‌ای دست می‌گذارد که هم درست است و هم نقطه‌ی قوت پدرش به شمار می‌رود).
لوسی که ديگر خواندن ياد گرفته، شب‌ها برای سام قصه می‌خواند تا چه کسی بخوابد! شبی از پدرش می‌خواهد زودتر بخوابد و بقيه‌ی قصه را برای شبی ديگر بگذارد! سام از معدود اوليايی است که در سر کلاس دخترش حضور دارد (کاری که به‌خصوص بسياری از پدرها نمی‌توانند انجام دهند. اين حضور سام نشان از «وظيفه‌شناسی‌اش» به‌عنوان والد لوسی دارد). زمانی که لوسی در حال ارايه‌ی مطالبی است که شب‌های پيش آموخته‌، وقتی چيزی يادش می‌رود، سام می‌داند که نبايد او را دستپاچه کند، در ضمن خودش نيز مطالب را به او نمی‌گويد تا خود لوسی به ياد بياورد، اما با گفتن اين جمله که حفظ‌کردن آن همه مطلب، کار بسيار سختی است، به لوسی «اعتماد به نفس» می‌دهد تا ياد بياورد. با آن که لحن و صحبت‌های او از منظر ديگران ممکن است چون عقب‌افتاده‌ها به نظر رسد، او تا اين حد نسبت به نکات ضروری برای لوسی واقف است. درحالی‌که يکی از اوليای بچه‌ها که سالم و تحصيل‌کرده به نظر می‌رسد، وقتی بچه‌اش هنگام گزارش، مطالبی را به ياد نمی‌آورد، او را بيش‌تر دستپاچه می‌کند و حتا مطالبی را به او می‌گويد که مانع از آن می‌شود که فرزندش آن‌ها را به ياد بياورد.
پليس به اشتباه به سام مظنون می‌شود و او را دستگير می‌کند. سام می‌گويد تا حالا پيش نيامده که شبی لوسی را تنها بگذارد، از اين رو از همان اداره‌ی پليس، تلفنی حال او را جويا می‌شود و اين که آيا مسواک زده يا نه و حتا از لحن او می‌فهمد که مسواک نزده است.

لوسی که هنگام خواندن به کلمه‌ی «تفاوت» می‌رسد، می‌گويد نمی‌تواند آن را بخواند. اما سام متوجه می‌شود که چرا او مصر در نخواندن آن است و به لوسی می‌گويد او می‌تواند، و وقتی لوسی آن را می‌خواند او دوست دارد. شايد او می‌فهمد که دخترش آرام آرام بايد واقعيت تفاوت پدرش با سايرين و لوسی را درک کند. سام آن‌قدر فهميده است که متوجه می‌شود، لوسی از روی عمد آن واژه را نمی‌خواند و می‌خواهد به او بفهماند نبايد از آن واقعيت فرار کند و آن واقعيتی است که با پنهان‌کاری تنها «بزرگ‌نمايی» می‌شود و يا شايد از اين که دخترش با او تفاوت دارد، خرسند می‌شود (چون خودش را عقب‌مانده می‌داند!!)

سام برای لوسی‌، تولدی با حضور دوستان‌شان ترتيب می‌دهد. او می‌خواهد تا لوسی را شگفت‌زده کند. از اين رو به ديگران می‌گويد به‌محض آمدن لوسی، همه با هم بگويند: تولدت مبارک‌.
در همين موقع در باز می‌شود و لوسی وارد می‌شود، لوسی سام را پدر صدا می‌کند، ولی يکی از دوستانش می‌گويد، تو نبايد اونو پدر صدا کنی، چون گفتی اون پدر واقعيت نيس. لوسی با شنيدن اين جملات‌، جا خورده ‌و ناگهان فرار می‌کند. البته لوسی بعدها آن را انکار می‌کند، ولی واقعيت آن است که تکرار عقب‌افتادگی پدر لوسی توسط اطرافيان و دوستانش و اين که او هم شايد عقب‌افتاده باشد، برای کودکی چون او بسيار دشوار است ‌(از اين که هم‌سالانش او را نيز عقب‌افتاده بپندارند، چون اگر او پدر واقعی‌اش باشد، احتمالن بايد عقب‌ماندگی‌اش به لوسی منتقل شده باشد! شايد به همين سبب چنين حرفی زده است‌) و تا آن موقع نيز او به کمک فيلم‌نامه‌نويس و کارگردان فيلم بدون تنش و درگيری ادامه داده است و معمولن بچه‌های طبيعی با مواردی از اين قبيل و حتا با تضادهای عاطفی و درونی بيش از لوسی مواجه می‌شوند، در حالی که لوسی بيش‌تر با دوستان کم‌سن‌وسالش اين مشکل را داراست‌.

لوسی را روز تولدش از سام جدا می‌کنند. نکته‌ی ظريفی که سام متوجه آن است و اين بار ديگر کم‌تر پدری است که به چنين مواردی توجه کند و معمولن مادران حساس هستند که بر روی آن انگشت می‌گذارند.
هر يک از دوستان سام به نوعی او را ياری می‌رسانند. همگی در موقع لزوم به او مشاوره داده و حتا در کارها سهيم می‌شوند. اگر مبلغی کم بياورد و به ويژه اگر آن برای لوسی باشد، «همه‌ی اندک دارايی‌شان» را روی هم می‌گذارند تا کسری آن‌ها جبران شود. يکی با يادآوری مشابهت بين وقايع و مشکلات پيش‌آمده برای او با شخصيت‌های فيلم‌های سينمايی به او کمک می‌کند. آنان از اين طريق می‌توانند با نگاهی بيرون از قضايا به آن‌ها بنگرند و ديدی بهتر نسبت به آن‌ها پيدا کنند (کاری که تحليل فيلم «... با اين همه‌، من يک پدر حقيقی هستم‌» می‌کوشد تا برای خود، بينندگان و خوانندگان انجام دهد). حتا آن دوستی نيز که به نظر می‌رسد، بيماری‌اش بدبينی شديد به ديگران و چيزهای ناشناخته است، مفيد واقع می‌شود. او به سام هشدار می‌دهد که اگر وکيل مدافع را دادگاه تعيين کند، نمی‌تواند نسبت به کسب خواسته‌های ‌(نه حقوقش‌) واقعی‌اش زياد اميدوار باشد. پس سام تصميم می‌گيرد تا با وکيلی در اين‌خصوص صحبت کند. او که قبلن فکر می‌کرد، پولی برای گرفتن وکيل ندارد، مصمم می‌شود از راه اضافه‌کاری آن را جبران کند.

سام قراری با خانم وکيلی می‌گذارد. وکيل متوجه می‌شود که سام کمی عقب‌افتاده است و پاسخ منفی به او می‌دهد. سر وکيل خيلی شلوغ است‌، در حالی که با کسی تلفنی صحبت می‌کند، پسرش نيز تماس می‌گيرد و او به پسرش می‌گويد که پشت خط منتظر بماند. اما پس از اتمام گفتگوهايش يادش می‌رود که با پسرش صحبت کند، ولی سام به او يادآوری می‌کند (حواسش برای چنين چيزهايی بيش از هر کسی جمع است‌). سام در رستوران نيز مدام از لوسی و دغدغه‌های او حرف می‌زند (و از اين طريق تمامی دل‌نگرانی‌های يک والد واقعی را به ثبوت می‌رساند). وکيل تغيير رأی می‌دهد و وکالت او را بدون دستمزد می‌پذيرد.
وکيل بايد از شاهدانی که می‌توانند در دادگاه گواهی دهند که سام قادر به اداره و پرورش لوسی بوده است‌، شهادت بگيرد. اما گواهی هيچ يک از دوستان سام برای دادگاه قابل قبول نيست‌، چون آن‌ها عقب‌افتاده‌اند. آنی تنها شاهدی است که از سلامت جسمی و روانی برخوردار است و شهادتش در دادگاه می‌تواند مورد قبول واقع شود. ولی آنی می‌گويد نمی‌تواند کمکی بکند و اگر می‌توانست حتمن می‌کرد. روان‌شناسی که سام را معاينه کرده در دادگاه اذعان می‌کند که سام اعتراف کرده که اشتباهات بزرگی را مرتکب شده است‌. وکيل سام که درباره‌ی روان‌شناس تحقيق کرده است‌، او را گير می‌اندازد و از او می‌پرسد، وقتی فرزندش معتاد شده بود، به عنوان يک مادر آيا فکر نکرده جايی اشتباه بزرگی کرده است (در چنان شرايطی‌، اين احساس واقعی هر والدی «ولو بی‌گناه» است. سام نيز درباره‌ی عملکردش چنين قضاوتی کرده است‌، زيرا نمی‌خواسته اعمالش را توجيه کند. مردمی که از دور نظاره‌گر روابط انسانی هستند، هنگام پيروزی، همه‌ی کارهای قضاوت‌شوندگان را درست و وقت شکست، «همه» را غلط داوری می‌کنند!)
روان‌شناس به گريه می‌افتد و می‌گويد چرا چنان فکری کرده است‌. بعد از دادگاه سام به وکيلش اعتراض می‌کند که روان‌شناس را به گريه انداخته است‌، ولی وکيل می‌گويد، اين از خوش‌شانسی ما بوده است ‌(او تصور می‌کند که قطعن موکلش چون از اين شگرد وی سودمند می‌شود، با آن موافق است‌)، اما سام به چيزی ورای آن می‌انديشد و می‌گويد اونو به گريه انداختی و اين کارت «درست نبود». تو نبايد اون کارو می‌کردی‌.

هنگام صرف غذا، وکيل مدام سام را امر و نهی می‌کند و اين سام را ناراحت می‌کند. سام به وکيلش اعتراض می‌کند که چون ديگران‌، او را ناتوان می‌پندارد. وکيل سام می‌گويد که نظر او مهم نيست و نظر دادگاه مهم است‌، ولی سام پاسخ می‌دهد که برای او مهم است که وکيلش درباره‌ی وی چه فکر می‌کند (او چون بسياری درصدد «ظاهرسازی» رفتارش نيست‌).
در دادگاه دادستان از معلوليت ذهنی سام حرف می‌زند و به دادگاه می‌گويد، من هر روز چنين مواردی را می‌بينم‌، شما کسانی را می‌بينيد که از اين در بيرون می‌روند، ولی من کسانی را می‌بينم که دوباره بازمی‌گردند. او می‌گويد که بنا به نظر پزشک‌، سام هوش يک بچه‌ی هفت‌ساله را دارد و نمی‌توان بچه‌ای را که مدام رشد می‌کند به او سپرد و او از درک نيازها و خواسته‌هايش «عاجز» است. حتا دوستانش نيز هيچ يک نمی‌توانند يک شهادت درست (منظور شهادت مورد قبول دادگاه است) بدهند.

پس از دادگاه، لوسی به مراقبانش کلک می‌زند و از سام می‌خواهد که با هم دربروند. وکيل‌شان وقتی آنان را می‌يابد، عصبانی شده و برای‌شان توضيح می‌دهد که اين وضع ما را بدتر می‌کند. وکيل وساطت می‌کند و از مؤسسه می‌خواهد که اين اشتباه او را ناديده گرفته و «يک فرصت ديگر» به او بدهند.
لوسی را به مؤسسه برمی‌گردانند و او موقع رفتن به سوی وکيل می‌دود و پاهايش را بغل کرده و از وی می‌خواهد که آنان را تنها نگذارد. آن اتفاق تقصير سام نبوده، بلکه درخواست خودش بوده است.
فيلم پرسش‌های دادستان از لوسی پخش می‌شود و لوسی می‌گويد، هرگز نگفته است‌ که سام پدرش نيست و بچه‌ها دروغ گفته‌اند. دادستان درخصوص اين که سام او را از مؤسسه دزديده است، سؤال می‌کند، ولی لوسی آن را انکار می‌کند. اما سام به سوی تصوير لوسی که از ويدئو پخش می‌شود رفته و به وی خاطرنشان می‌سازد که او نبايد دروغ بگويد و بايد حقيقت را بگويد.

آنی حاضر می‌شود در دادگاه شهادت بدهد. به دادگاه می‌گويد که به لوسی نگاه کنند تا دريابند که او چقدر از احساسات طبيعی و سلامت روحی و روانی برخوردار است و اين به خاطر مراقبت‌های سام است. وکيل مدافع سؤال می‌کند که آيا او نگران لوسی نيست؟
و آنی جواب می‌دهد که هست و اغلب با خود فکر می‌کند که اگر لوسی را از سام جدا کنند، برای لوسی چقدر مشکل است و بقيه‌ی عمرش را بايد صرف پرکردن اين «خلاء» کند.
هنگامی که دادستان پرسشی درباره‌ی پدر آنی می‌کند، او به شکلی ناراحت شده و گريه‌اش می‌گيرد که انگار قافيه را باخته و در بن‌بست گير افتاده است.
همين موقع سام شلوغ می‌کند و به وکيل مدافع می‌گويد بايد اعتراض کند. در حالی که بسياری ممکن است نفهمند و تصور کنند که سام و دوستانش، کارهای بی‌موقع و عجيب و غريب انجام می‌دهند، اما سام به‌خوبی می‌داند «کی» بايد شلوغ کند. وقتی که همه در مقابل گريه‌ی آنی و تيغ پرسش‌های دادستان ساکت‌اند، او شلوغ می‌کند تا از دوستش که به خاطر او به دادگاه آمده است، «دفاع کند». (دادگاه می‌خواهد چه بگويد؟ حداکثر به او اعتراض کنند يا تصور کنند او خل‌وچل است. و اين تصورات درباره‌ی سام نيز برای دادگاه و سام تازگی ندارد. آنچه مهم است‌، دفاع از آنی است در زمانی که حتا انسان‌های سالم دادگاه قادر به چنين کاری نيستند). سام با چنين رفتاری نشان می‌دهد، که انسان محکوم به منطق نيست ‌(اصلی که انسان‌های سالمی که در دادگاه حضور دارند و حتا بسياری از ما، از آن بی‌اطلاع‌ايم‌). جايی که قواعد بازی، اخلاقيات را و منطق، احساسات انسانی را قربانی می‌کنند، بايد آن‌ها را زير پا نهاد؛ حتا اگر از منظر ديگران غيرمنطقی يا ممهور به هر برچسب ديگری پنداشته شويم.

پس از دادگاه که آنی هنوز در هيجانات دادگاه به سر می‌برد، از ماشين وکيل پياده نمی‌شود. وقتی وکيل می‌خواهد به آنی کمک کند تا پياده شود، سام برخلاف او می‌داند که آنی الان آمادگی ندارد. جيغ آنی استنباط سام را تأييد می‌کند.

روز شهادت سام در دادگاه فرا می‌رسد. او آن‌قدر حواسش آن‌جاست که در محل کار خراب‌کاری می‌کند. وقت دادگاه نيز سراسيمه و با پيشبندی که در مغازه کثيف شده است، به دادگاه وارد می‌شود. وکيلش دستپاچه می‌شود، ولی سام سريع به خود می‌آيد و پشت جايگاه شهادت می‌نشيند. او در مقابل «رگبار حملات دادستان‌» قرار می‌گيرد که توانايی‌ها و واقعيت‌ها را به وجود سام «می‌کوبد» (دادستان در بخشی از انتقادش محق است‌، زيرا واقعيت نيز با آنان چنين خواهد کرد و ايشان بايد برای زندگی در کنار يکديگر توانايی مواجهه با آن را داشته باشند). در اين هنگام که واکنش هر شخصی دفاع از خويشتن است، سام تنها از مواردی دفاع می‌کند که آن‌ها را «قابل دفاع» می‌بيند (دقيقن اين‌جاست که به ثبوت می‌رساند، او قادر به مبارزه با واقعيت برای بزرگ‌کردن لوسی است‌). دادستان می‌گويد سام يک «عقب‌افتاده» است، چه شده که تصور می‌کند می‌تواند يک دختر هفت‌ساله را بزرگ کند!؟ (سام که هم‌چون کودکان است‌، بهتر از بسياری از والدين به اصطلاح کامل، لوسی و دوستانش را درمی‌يابد، چون نگاهش به کودکان نزديک‌تر است؛ همان‌طور که با پسر وکيلش بهتر و راحت‌تر از او رابطه برقرار می‌کند) سام می‌گويد که «کامل نيست و حتا پدر کاملی نيز نيست، اما پدر است و لوسی را دوست دارد». (او به روی نکته‌ای دست می‌گذارد که تنها يک «والد» می‌تواند درک کند). او تنها از خود نيز دفاع نمی‌کند و می‌خواهد تا جواب سرزنش‌های پيشين دادستان از «دوستانش» را نيز بدهد. او می‌گويد، دوستانش نيز اگر نمی‌توانند شهادت درست بدهند، اما لوسی را دوست دارند. اما دادستان اين نکته را در ذهن بيدار می‌کند که ممکن است، لوسی چون سام را دوست دارد و به او عادت کرده است، بخواهد نزدش بماند، ولی سام نتواند نيازهای واقعی دختری چون او را که مدام در حال رشد است، تأمين کند! اين‌جاست که سام به محض درک و احساس اين احتمال، ديگر دفاع از خود و حقوق خويش را کنار می‌گذارد. در اين کنش انسانی‌، انسانی عقلايی‌تر از او سراغ داريد؟! او هرگاه که پای لوسی و موضوع‌های مربوط به وی به ميان می‌آيد، آن چنان از احساسات و خواسته‌های بر حق خويشتن صرف‌نظر می‌کند که برای ما حتا تصورش مشکل است، چه برسد به تجربه‌ی واقعی آن‌. بنابراين‌، سام ‌می‌گويد: «شايد شما حق داشته باشين»، ديگه تمومش کنين، تمومش‌کنين‌...

دادگاه بچه را به مؤسسه می‌سپارد تا والدينی مناسب برای او پيدا کنند. اما در لحظه‌ی جدايی که سام و لوسی يکديگر را در آغوش می‌کشند، لوسی حاضر به جدايی نيست و سام نيز محکم او را بغل کرده است. او به‌گونه‌ای به سام چسبيده که جداناشدنی به نظر می‌رسد. سام تا موقعی که لوسی دست‌هايش را به او بسته، رهايش نمی‌کند تا وقتی که لوسی دست‌هايش را رها می‌کند، سام هم دست‌هايش را از هم باز می‌کند. وقتی لوسی را می‌برند، تصوير زانوزده‌ی سام که او را در آغوش گرفته بود، هم‌چنان باقی می‌ماند، تا تأويلی ديگر را نيز در ذهن‌مان بيدار سازد.

لوسی را به خانواده‌ای می‌سپارند. سام نيز پس از آن منزوی در خانه، درحقيقت در خود غرق شده است. وکيلش نيز آن‌قدر با آن‌ها اخت شده که از بسياری برنامه‌هايش با پسر و شوهرش می‌زند تا به کار آن‌ها بپردازد. او که می‌بيند، سام در جلسات شرکت نمی‌کند، به خانه‌ی وی می‌آيد و از بيرون با سام داد و فرياد می‌کند و وقتی می‌بيند که او جوابی نمی‌دهد، در را باز کرده و داخل می‌رود. می‌بيند که سام اتاق را به گونه‌ای درهم‌ريخته که از فروريزی درونی‌اش حکايت دارد. او سر گفتگو را باز می‌کند. اما سام به او می‌گويد: «تو نمی‌فهمی‌. تو نمی‌فهمی که هی سعی کنی، سعی کنی، ولی باز بازنده باشی، يعنی چی‌. آدمايی مثل تو کاملن، اما من کامل نيستم و تو اينو نمی‌فهمی که چقدر سخته وقتی هی تلاش کنی، ولی نتونی». البته وکيل سام نيز با مشکلات بسياری مواجه است و از بسياری خواسته‌هايش زده و حتا با دعواهای پسر و همسرش رودررو شده، اما ادامه داده است. سام وقتی برخی از مشکلات وکيلش را از زبان وی می‌شنود، در حالی که هم‌زمان چشمان وکيلش پر از اشک شده و گريه‌اش سرريز می‌شود، درک می‌کند که هيچ کس کامل نيست و وکيلش را به گرمی يک دوست همدل در آغوش می‌کشد.
با اين همه سام حاضر می‌شود، در جلسات شرکت کند. با وجود اين که وقت ديدن فيلم سينمايی هميشگی سام و دوستانش است، و وکيلش به او می‌گويد که اگر سام مايل است می‌تواند با دوستانش برود، اما سام با سکوت می‌فهماند که دوست دارد بماند تا بيش‌تر درباره‌ی لوسی صحبت کنند و دوستانش نيز بدون اين که حرفی بين آنان رد و بدل شود، آن را درک می‌کنند.

سام به ديدن لوسی می‌رود. لوسی از او دلخور است که چرا به ديدنش نيامده (تا اين حد به او وابسته است‌) و گريه می‌کند و سام را با دستان کوچکش به آرامی می‌زند. سام می‌گويد که متأسف است و ديشب نامه‌ای برای او نوشته و در آن حرف‌های خوب به لوسی زده است. (ممکن است ناظری کم‌تجربه چنان که زمانی خود نگارنده در شرايط مشابه‌ چنين استنباط می‌کرده، تصور کند که اين جملات بسيار احمقانه است‌، اما کسی که تجربه‌ای به عمق سام داشته باشد، می‌تواند درک کند که او به خوبی می‌داند که نه بايد دروغ بگويد و نه حرف‌هايی برای توجيه رفتارش بياورد و تنها از موارد مثبت سخن می‌گويد تا آن‌ها از آن فوران احساسات گذر کنند. او نه دست روی لوسی بلند می‌کند (حماقتی که بسياری از والدان «به اصطلاح سالم‌» مرتکب می‌شوند) و نه عصبانی می‌شود (رفتاری که در شرايط دشوار تنها شخصی که کاملن بر خود «مسلط» است می‌تواند انجام دهد).
از سام درباره‌ی سگ‌ها سؤال می‌کنند و او می‌گويد بايد برای تهيه‌ی مخارجش پول بيش‌تری دربياورد و اين کار جديد را برای آن يافته است (نمودی ديگر از «احساس مسئوليتی پدرانه» که سام داراست‌، اما کسی نمی‌بيند). مادرخوانده‌ی جديد لوسی نگران است و به سام يادآوری می‌کند که ما بايد به لوسی کمک کنيم تا استقلال پيدا کند و ديدارشان به نفع لوسی نيست. سام تأييد می‌کند که درست است‌، ما بايد آن‌چه را که به نفع اوست، انجام دهيم‌.

روزی لوسی با مادرخوانده‌اش از محله‌ای در نزديکی منزل‌شان عبور می‌کنند، ناگهان سام را می‌بينند که از يکی از خانه‌های مجاور پايين می‌آيد. سام می‌گويد اين‌جا منزل جديد اوست و آن‌جا را کرايه کرده تا به لوسی نزديک‌تر باشد و بيش‌تر همديگر را ببينند. مادرخوانده‌ی لوسی هم‌چنان نگران است.
شب وقتی همه خواب‌اند، لوسی از خانه‌اش بيرون می‌آيد و به منزل سام می‌رود و سام وقتی او در آغوشش کاملن به خواب می‌رود، لوسی را به منزل مادرخوانده‌اش می‌آورد و به آن‌ها می‌گويد که خواب رفته و اگر شبی‌خوابش نبرد، بايد چه کارهايی بکنند (به خوبی به ظرايفی از دخترش آگاه است که بسياری از والدين بی‌اطلاع‌اند). آن‌ها که کمی گيج شده‌اند لوسی را از او می‌گيرند (مادرخوانده‌اش تازه درمی‌يابد که سام نه تنها انسان خودخواهی نيست، که بسيار نگران لوسی است و حتا نمی‌گذارد شبی لوسی بدون اطلاع خانواده‌ی جديدش سپری کند و آن‌چه را که قانون تعيين کرده با وجود اين که عادلانه نمی‌داند، ولی در اجرای آن خود را «متعهد» می‌داند. سام خداحافظی می‌کند، ولی هم‌چنان پيش در می‌ايستد (نگران لوسی است‌) تا آن‌ها در را می‌بندند (گواهی ديگری بر اين که او واقعن کنش يک پدر مسئول را داراست‌).
از اين پس ديگر، آن کار هميشگی لوسی است که شب‌ها نزد سام بيايد و در آغوش او بخوابد (انگار لوسی عادت کرده که در آغوش پدرش، سر روی سينه‌های او گذاشته و با «نفس‌ها» و حتا «بوی بدن پدرش» بخوابد) و سام نيز همان روال را تکرار می‌کند. تا يکی از شب‌ها که لوسی مثل هميشه می‌خواهد يواشکی از منزل بيرون برود، مادرش روی صندلی نشسته است و او را صدا می‌زند و با مهربانی به او می‌گويد هر موقع که بخواهد می‌تواند پدرش را ببيند و لزومی ندارد تا پنهانی چنين کند. آن‌گاه لوسی را به منزل سام می‌برد و هنگام سپردن لوسی به سام گريه‌اش می‌گيرد و می‌گويد نمی‌دانسته که آنان چقدر به هم وابسته‌اند. فردا جلسه‌ی دادگاه‌شان است و سام به مادرخوانده‌ی لوسی می‌گويد که چيزی را می‌خواهد به او بگويد چون نمی‌تواند آن را در دلش نگه دارد، ولی آيا او آن را فردا به قاضی خواهد گفت؟ که مادرخوانده در حالی که هنوز احساساتش فروکش نکرده با تکان سر به او می‌فهماند که نه. سام می‌گويد «من هميشه فکر می‌کردم که لوسی به يه مادر خوب نياز داره‌، اما نه هرکسی، يه مادر خوب. تو توی نقاشی‌های لوسی قرمز هستی‌» (او تا اين حد در احساسات لوسی غرق است‌).

روزی که قرار است دادگاه برگزار شود، وکيل نگران است و سام اين نکته را درمی‌يابد. وکيل به او می‌گويد می‌ترسد رابطه‌ای را که او بيش از هر کسی از آن چيزهای زيادی ياد گرفته است، از دست دهد (تمامی چيزهايی که از سام به عنوان يک والد مسئول و وظيفه‌شناس فرا گرفته‌است‌)، و سام می‌گويد: نه، من در تمام اين مدت يه وکيل خوب داشتم. فيلم «من سام هستم» نشان می‌دهد که اگر سام از نظر هوش رشد نکرده، اما از بعد احساسات و بلوغ شخصيتی (احساس مسئوليت در مقابل ديگران، وظيفه‌شناسی‌، ابراز محبت، پشتکار حتا در کارهايی که ناتوان بوده و زير طوفان حملات ديگران راه درست را برگزيده و...) در حدی ورای ديگران رشد يافته و از اين منظر کامل است‌.
دوربين هرگز به دادگاه نمی‌رود، تنها تصاوير بازی لوسی را نشان می‌دهد که در آن سام، مادرخوانده‌ی لوسی، وکيل، دوستان سام و هم‌بازی‌های لوسی حضور دارند و در کمال شادی بازی می‌کنند و اين تصاوير خود گواه همه‌چيزند.

نسخه‌ی قابل چاپ   21 فروردین 1386    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


الهه  [www|@ ] :   (چهارشنبه، 29 فروردین 1386، ساعت 10:39)

چرا نكته اي كه نويسنده و كارگردان فيلم بهش توجه نكردن در نقد شما هم ديده نمي شه
از زمان آينده حرف مي زنم و قتي كه لوسي بزرگ مي شه
اين نقص بزرگ زندگي اون رو احساسات لطيف پدرش پر نمي كنه
بايد قسمت دوم اين فيلم رو بسازند و اين حقيقت كه لوسي به زودي سرشكسته خواهد شد و سوال واقعي كمبود قدرت و درايت پدر تو زندگي اون هست





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب