|
اندر خزیدن |
صالح تسبيحی
|
![]() |
فکر میکنیم، بیخوابی میکشیم، زحمت میکشیم، دست و بال و چشممان هم درد میگیرد،
تا یک چیزهایی بشود و نمیشود. دیدهای پا در گل، چه رسم سنگین و نفسگیری دارد؟
سلوک سخت کوهنوردی را دیدهای؟
حالا الان حکایت ماست. میخواهیم از کوه کاه بسازیم. میخواهیم کار بزرگ را کوچک
کنیم که نمیشود و حضرت دوست، روحالقلم، ندا در میدهد که جان من، جانان من، نوشتن
و از نوشتن گفتن راحت کاری نیست. روح راحت میطلبد و جان سخت.
باری، به خاطر این که مطلبهای کممایه و گاه بیمایه دیگر استفاده نشود، و به خاطر
آن که داشتن سایتی مثل خزه که، «یک روز درمیان نامه» است، دیگر نه در ید قدرت ماست
نه وضع مال و حال اجازه میدهد، از طول سایت کم کردهایم و به عرض آن افزودهایم:
یعنی خزه هفتهای دو بار (جای چهار بار گذشته) به روز میشود. اینطوری مطلبهای
خوب بیشتر دیده میشوند و مطلبهای بد (بنده مال خودم را عرض میکنم!) دیگر در کار
نیست. در عوض خزه صاحب چند تا وبلاگ شده است که متعلقاند به آدم حسابیهای اهل ادب
و اندیشه. دیگر خودشان میدانند و خدای خواندن که تو باشی.
در تلاشایم یک انتشاراتی اینترنتی راه بیندازیم. فعلن جایی هم درست کردهایم به
نام «کتابخانهی خزه» که لیست کتابهایی در آن گذاشته شده که خواندنیترند.
این، برای جدا کردن سره از ناسره، و راهنمایی جوانهای سردرگم (خودم را عرض میکنم)
میتواند راهنمای خوبی باشد.
تا ببینیم چه میشود.
صحابی خزه. صاد، ت.
12 خرداد 1386
||
(
نگاه
)
||
نظر خوانندگان ( 14 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
خيلي خوب شد! به خصوص از بخش وبلاگهايي كه گذاشتين خيلي خوشم اومد. فوق العاده است. اما بخش كتابخونه:) خب! ما هم هميشه اسم اين كتابا رو شنيديم و هميشه دلمون آب شده! فكر نكنم اسم" كتابخونه خزه" چندان مناسب باشه. بهتره از اسم "معرفي كتاب" يا "1001 كتابي كه بايد خواند" استفاده كنين. مي دونين كه... :)
سلام.تاثیر تغییرات ایجاد شده رو باید توی گذشت زمان دید اگر چه همین الان هم امیدوار کننده است. فقط تنها مشکلی که هنوز باقی مونده مشکل قالب وبگاه خزه در فایرفاکس هست که از اون جا که اکثر وبگردهای حرفهای از فایرفاکس استفاده میکنن این مسئله مشکل ساز شده.
با احترام.
سلام آدم حسابی های اهل ادب اندیشه!
گرچه این میان اثری از جناب ایوبی و همان خزه ی قرنها پیش نمی بینم! اما در کل تغییرات را به فال نیک گرفته و امیدوارم ((خزه)) دیگر خزه نبندد!
سلام
از اين كه همه اش خودتان را عرض كرده ايد و به هيچ كس هم برنخورده بنده ي كمترين به سهم خودم خوشحالم و بودجه ي كلاني را هم كه داشتن چنين سايتي مي طلبد به رغم ناواردي در اركان اينترنت مي توانم مجسم بكنم.
فقط اين وسط نفهميدم چرا منت سرمان گذاشته ايد؟
"كارنامه" يادتان هست؟ آن خدابيامرز سرمان منت مي گذاشت كه شعر تازه واردان را مي خواند. سردبيرش منت سرمان مي گذاشت كه مجله منتشر مي كند. انگار عادت شده در اين مملكت هركس گلي به گوشه ي جمال خودش مي زند ديگران را هم مزيد بر اطلاع گلباران اساسي بفرمايد و از اقدامات خودش تقدير و تمجيد به عمل بياورد.
بله! من به سهم خودم از اين كه خزه آگهي بازرگاني ندارد خوشحالم. اما آقاياني كه مسئول اين سايت هستند آيا نمي دانند كه با تبليغات هدف دار و مطالعه شده با سمت و سوي سايت شان مي توانند بسياري از هزينه ها را پوشش بدهند؟
ما كه دنبال ژست گرفتن و منت گذاشتن نيستيم مي توانيم كاري كنيم كه اين قدر بار مالي روي دوش تان نباشد.
وقت براي بررسي آثار نداريد؟ اوكي! از بين اين همه آدم ريز و درشت كه براي تان مطلب مي فرستند چهار تا درست و حسابي اش را انتخاب كنيد تا كمك حال تان باشند و ويرايش كنند و نظرشان را بدهند كار سختي كه نيست هست؟
آقاي تسبيحي آيا منم زدن و خود را قاطي ديگران "آدم حسابي اهل ادب و انديشه" قلم دادن، راه و رسم كار است؟
شما با همين ديد وسيع نوشته هاي ديگران را بد و مغلوط و منفعل ارزيابي مي فرماييد؟
آيا نصب چهار وبلاگ و ساختن چهار ساب دامين كه رويهم رفته چهار روز وقت نمي گيرد قرار است جوان هاي گمراه را راهنمايي كند؟
والله ما هم بلديم قلنبه حرف بزنيم و بالون خودمان را باد بكنيم اما ديگر منتش را سر خلق اله و جوان هايي كه باز هم به قدر وسع خودشان راه شان را باز مي كنند، نمي گذاريم.
بگذاريد خزه را دوست داشته باشيم.
در مورد قسمت اول گفته اوديسئوس: ديگ به ديگ مي گه روت سياه؟
هر روز مانيفست تازه ميدي. بهتر است مطلبي درخ شود. برا خودتون تبليق وب لاخ ميدي . ايوبي خواب رفته . از قلمت خوشت مياد مثل هميشه .ما خاضريم مثل مدتها ^قبل مطلب ضعيف بخونيم تا مرتب آلت دست شما بشيم .الان سه ماه است موضع و مانيفست ميدي به عوض داستان. شعر. نقد .مطالب سخت را هم سانسور ميدي به اين دليل سواد نداري يا سانسور مي ترسي .خودخواهي هم مرزي داره !.با دلخوري . اهل مزارشريف .ليوه
سلام
چرا من خزه را دوست دارم و دلم نمي آيد رخت و لباس و جل و پلاس خودم را جمع كنم و جاي ديگري معركه بگيرم؟
چه با اين نام و نشان چه با اسم هاي ديگر هميشه بوده ام. كارهايم در خزه منتشر شده، رفته و آمده و عشق و دلخوشي ام اين بوده است كه چيزي اين جا بخوانم اما دريغ كه هر شب كه مي آيم باز هم خالي است و چشمم به جمال بي مثال فتوژنيك و آنتروپيك صالح تسبيحي روشن مي شود كه با وجود چندين سال صغر سني كه نسبت به ما دارد و تعريف هاي دولا پهنايي كه از وجود ذيجود خودش مي فرمايد بازهم هر چه هست جغله و تازه به دوران رسيده نيست و هوش و حواسش را تئوري هاي منگوليستي آن چناني نربوده اند. اصلا بي خيال بگذار صالح تسبيحي را هم همين جوري قبول كنيم. مگر بقيه عيب و ايراد ندارند؟ همين من كلي براي خودم نوشابه باز مي كنم و پوست از سر ملت مي كنم و جرات نمي كنم آدرس سايتم را بگذارم اين جا آن هم از ترس شليك خنده ي جماعت.
آقاي كاوه خان علي آبادي را هم كه معرف حضور هستند! يك جوري نتيجه ي فلسفي و روانشناسي از بعضي فيلم ها مي گيرند كه خود كارگردان مادر مرده انگشت به فلان حيران مي شود و به وجود خفن خودش پي مي برد. اما كاوه خان علي ابادي هم نعمتي است به همان دليل كه صالح تسبيحي بود پس ايشان را هم روي تخم چشم راست مان همچين نرم و نازك مي گذاريم و بر مي داريم اما هنوز خزه سه ماه است عاطل و باطل افتاده است و خواننده جماعت علاف و ول معطل اند.
آقاي ايوبي قربانش بروم هم كه عين خرزوخان مي ماند. نيست! نشانه هايي از ايشان مشاهده مي شود اما دست به نقد سه چهار تا عكس به چه ريزي از حضرتشان در دست و دو سه تا تبليغ كتاب هاي شان به در و ديوار خزه آونگ است. نعمت وجود چنين كسي را هم نمي شود به همين سادگي و سهلي فراموش كرد كه از بس نمي خواست آثار ضعيف - علي الخصوص اشعار بند تنباني نسل جديد را - منتشر كند، خزه به خواب زمستاني رفت و مي رود. اي آقا! چه كارشان داريد؟ بگذاريد دلشان خوش باشد. اين جوان هاي محروم بي شادي اعتياد زده ي نااميد دپرس را كه از كل تاريخ و فرهنگ شان همين يك قلم براي شان باقي مانده بگذاريد بگويند. مگر نمي شنويد كه دوباره برگشته ايم به زمان طالبوف و آخوند زاده و يك عده مترجم غوره و ليسانسيه ي زبان دانشگاه آزاد واحد تونل كندوان مي خواهند خط مان را عوض كنند و ارجاع به حرف هاي كسروي و هدايت هم مي دهند؟
اين هم سوژه ي داغ!
قسمت ما از خزه چه شد؟
خوشحالم. بوی تازه میاد این ورا!
اما من خزه را براي بودنش دوست دارم. براي رهايي اش. براي آزادگي اش. همين كه به شعورمان احترام مي گذارد و نظرهايمان را " تاييد " نمي كنند تا بعد نشانشان دهند نشان اين است كه با آدمهاي بزرگي طرف هستيم... كه حساب كار دستشان است.
و آدم لوسي مثل هومن فقط تعريف دهد از زياد زباني. يا از تيم خزه است خود ؟ يا نان قرض دهد به نرخ روز . واي به ما !واي به ايران زمين . من آنم رستم بووود قهرمان .
من از دوستاني كه تشريف مي آورند ممنون ام .خاك كيبوردتان توتياي چشم.
بنده حرف هايي دارم كه گمان مي كردم گفتني نيستند و ميداني اما يادم نبودكه من نه تو ام نه تو مني...
اولا ما از تبليغات استقبال مي كنيم و كتاب هم رايگان تبليغ مي كنيم. شما درست مي فرماييد آقاي گردون تبليغات لازم است.اما به قول معروف بازاريابي مان ضعيف است.
دوما اين منت نيست كه ما ميگذراريم. خوشبين باشيد و خوشدل تر.اين درد دل است با شما.و در ميان گذاشتن حرفي است و بس.
سوما اينجا سايت ما است!يعني تريبون ما است.در نتيجه اجازه داريم عكس و نوشته هاي خودمان را بگذاريم.و مثل شما و ديگران حق است جايي باشد كه چون خانه اول صاحب داشته باشد و بعد ميهمان.
با همه ي اينها من از همه ي دوستاني كه مي آيند و علارغم "صغر سني "بنده ما را مورد تفقد قرار مي دهند متشكرم و مي كويم فقط لطف كنيد كمي مشفقانه تر و با تركه اي نازك تر ما را بزنيد.
چه بسا قصد نقد و مهر باشد و لحن درد و لعن برساند...
نظر ذيل از بنده است.نام ام را جا انداخته بودم!
خالو! وقت خماري حرف نزن!
ببخشید من یکم دیر دارم نظر میدم کسی نمی خوندش ولی برام مهمه بدونید سایتتون این خوبی رو داره که از آثاری که درجه پایین هستند تا اثری از یه تازه کار که اگر یکم تجربه+راهنمایی+ارائه مناسب داشت علی می شد توش هست
پیوست : بهترم می تونه بشه و باید بشه
از اینکه دیر نظر دادم ببخشید
فقط 1 سال دیر کردم