جهان شعر
مقالستان جهان انديشه جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

شعرهايی از هالینا پوشویاتووسکا

ایونا نویسکا
ivonnovi2002@yahoo.co.uk
آثار ديگری از اين نويسنده


هالینا پوشویاتووسکا (1935-1967)
ترجمه از لهستانی: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا


« اگر می‌خواهی ترکم کنی »

اگر می‌خواهی ترکم کنی
لبخند را فراموش نکن
کلاه می‌تواند از یادت رود
دستکش، دفترچه‌ی تلفنت
هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی
و در ناگهان برگشت گریانم می‌بینی
و ترکم نمی‌کنی

اگر می‌خواهی بمانی
لبخندت را فراموش نکن
حق داری زادروزم را از یاد ببری
و مکان اولین بوسه‌مان
و دلیل اولین دعوای‌مان
اما اگر می‌خواهی بمانی
آه نکش
لبخند بزن

بمان




« و این پروانه که عادت داشت »

و این پروانه که عادت داشت بر پای چپم بنشیند گاهی که من خسته بر کوره‌راه جنگل کنار دریاچه یله می‌دادم چه خواهد کرد. برای جنگل نگران نیستم و نه برای آب که همیشه زنده، روان و مواج ماهی و سوسک در آن زندگی می‌کنند و گاه‌گاه نسیم، دوان دوان از آن می‌گذرد. اما پروانه تک و تنها پروانه‌ای که دیگر هیچ کسش نمی‌گوید: چه محشری تو. در مخمل بالت خورشید کوچک چشم‌آبی را بستی بی این خورشید این قسمت جنگل بر همین کوره‌راه تاریک می‌بود. درست همان جایی که دست و پا و لبخند من است. لبخندم، آری مطمئن‌ام، خاموش می‌شد اگر نبودی و می‌ترسم، دلشوره دارم نکند دوستی ما آن‌قدر صمیمی باشد که تو هم نتوانی بی لبخند من بمانی.




« ازلی‌اند این واژه‌ها »

ازلی‌اند این واژه‌ها
در لبخند گشوده‌ی آفتابگردان
در بال تاریک کلاغ
و نیز
در چهارچوب دری نیمه‌باز

آن‌گاه که حتا دری نبود
بودند
در شاخسار درختان بی‌نام

می‌خواهی اما
که از آن من باشند
که بال کلاغ، بید سپید و تابستان باشم
می‌خواهی
که وزوز کند و آفتابگیر
آوای من باشد

دیوانه
این واژگان من نیست
وام می‌گیرم‌شان
از باد و زنبور و خورشید




« از روزی که آشنا شدیم »

از روزی که آشنا شدیم در جیبم ماتیک دارم خیلی احمقانه است که آدم در جیبش ماتیک داشته باشد وقتی که تو این همه جدی نگاهم می‌کنی مثل این‌که در چشمم کلیسای گوتیک را دیده باشی اما هیچ معبدی نیستم بیشه و چمن‌ام من ـ لرزش انبوه برگ‌هایی که می‌خواهند دست‌هایت را لمس کنند. آن‌جا پشت سرمان رودی شرشر کنان جاری است این عمر است عمری که شتابان می‌گذرد و تو می‌گذاری همین‌جوری الکی الکی از دست‌هایت بریزد و نمی‌خواهی عمر را توی دست‌هایت بگیری و وقت خداحافظی لب ماتیک‌زده‌ی من سالم و دست‌نخورده می‌ماند ولی من باز هم در جیبم ماتیک دارم ـ از وقتی که می‌دانم لب خیلی قشنگی داری.




« شعله »

شعله
کامل زندگی می‌کند اما کوتاه
و در طی عمر
عمری که بیش‌تر از
لحظه‌ای نورانی
طول نمی‌کشد
در یک دم
هزاران هزار جلد را می‌بلعد
و با فرهیخته‌ترین ذهن‌ها یکی می‌شود
کمیت و کیفیت برایش مهم نیست
(مثلن کتابخانه‌ی اسکندریه را
کم‌تر از یک روز
کاملن سوزاند)
و خاکستری
که از او ماند
برای پاک کردن نقره‌جات
مناسب است

نسخه‌های مذهب
دلپسند اوست
دوستدار شعر است
اما دست رد به سینه‌ی آثار نظری هم نمی‌زند




« سقراط که زهر می‌نوشید »

سقراط که زهر می‌نوشید
درختان می‌رقصیدند
و رشته‌ی باریک دود
بر فراز دودکش
می‌خواند

سقراط که زهر را
قطره قطره
خانه‌ها
در آفتاب
ساکن و سنگین ایستاده بودند

سقراط که نقطه‌ای گذاشت
پس واپسین سؤال
جهان
آونگی بود و
خمیازه می‌کشید

نسخه‌ی قابل چاپ   24 خرداد 1386    ||    ( شعر ترجمه )    ||    نظر خوانندگان ( 5 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


آب  [ www|@ ] :   (جمعه، 29 تیر 1386، ساعت 15:23)

سلام .از حس و تصاويرشان لذت بردم.

"اگر می‌خواهی ترکم کنی
لبخند را فراموش نکن"

" اما هیچ معبدی نیستم بیشه و چمن‌ام من ـ لرزش انبوه برگ‌هایی که می‌خواهند دست‌هایت را لمس کند"


هومن  [ www|@ ] :   (شنبه، 3 شهریور 1386، ساعت 00:22)

مرسي
قشنگ و اموزند بود
هومن


شاه رخ  [ www|@ ] :   (یکشنبه، 4 شهریور 1386، ساعت 10:06)

بد نبودن ارزش خوندن داشت!


محمودي  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 1 اسفند 1386، ساعت 23:13)

سلام
ترجمه روان وزيبا بود
مرسي

به ما سري بزنيد


nasser kalan  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 15 اسفند 1386، ساعت 12:10)

hi dear
I'm kalan. that's great that a forigner has writen and studied about my culture and translated matters in persian language.a person who was born in a forign country and has no intimate relation with my culture. I thing you are an original Iranian. thanks for your kindness and optimistic sight .
see my website and put your viwe too.
kalan





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب