|
جایی میان زمین و آسمان |
شعله آذر
|
![]() |
کوچهی باریک را ساختمانهای بلندِ فرسوده بلعید. پیچید به بنبست سمت چپ. ته بنبست،
کنار آپارتمان نیمهکارهای ایستاد. به پنجرههای بیقاب طبقات نگاه كرد. چشمش روی
تکانهای پردهی طبقهی سوم ماند. دانههای خاکستری برف با شتاب توی صورتش میپاشیدند.
شالش را پایینتر کشید. دور و بر را نگاه كرد، کسی رد نمیشد. ساک را زیر پا جابهجا
کرد و رویش نشست. دستهای سرخ و ترکخوردهاش را جلوی دهان گرفت. رد دانههای معلق
برف را دنبال کرد. زمین دانههای در حال سقوط را در خود فرو میکشید. مایع لزج سیاهرنگی
زیر پایش جمع شده بود و نشانی از دانههای سفید برف نمیگذاشت. روی سیاهی بزرگ زیر
چشمش یک دانه افتاد. پلک زد. خندید. اشک از چشمش سرازیر شد. فین فین کرد. با کف دست،
اشک و آب بینیاش را توی پهنای صورتش کشید. سرش را توی یقهی پالتو پنهان کرد و بیحرکت
ماند. جز صدای فینفین گاهبهگاه او و صدای خشک دانههای برف که روی شال و لباسش
میافتاد، صدایی نبود.
پستانهایش زقزق کرد. توی مشت گرفتشان. خیسیِ شیر را کف دستش حس کرد. با انگشت
شمرد. پنج روز. پنج روز بود انگار. آن روز هم برف میآمد. سرش را بالا کرد. پنجرهی
بیقاب طبقهی سوم پشت دانههای سیاه برف گم بود. دانهها با شتاب بیشتری توی
صورتش پاشیدند.
صدای بم افتادن دانههای برف.
سکوت.
صدای خفهی چرخهای یک وانتبار، قشر نازکِ برفِ روی آسفالت را شکست. زن نگاهش را
از آسمان گرفت و رو کرد به جانب ماشین. ترمز لیزی کرد و جلوی در آپارتمان ایستاد.
هُرم داغ ماشین توی صورتش پاشید. مرد از وانت گِلی پیاده شد و سمت عقب رفت. دو کیسهی
نایلونی بزرگ از پشت آن برداشت و سمت در آپارتمان رفت. رانندهی وانت چند بار عقب و
جلو کرد و دور زد. بخار سفید تا ته کوچه کش پیدا کرد و وانت را با خود برد.
زن ایستاد. ساکش را برداشت و تکاند. مرد نگاهش کرد. پوزخندی زد. بخار دهانش روی
صورت زن پاشید. صدای دسته کلید، روی خاکستری ِ سنگین هوای برفی افتاد. کلید را توی
قفل چرخاند. در که باز شد، برفها نرم روی سر و صورت مرد پودر شدند. مرد اخم کرد و
با دست کنارشان زد. از دهانهی در که میگذشت، لای پالتوی بلند خاكستریاش باد
افتاد. در را نیمهباز گذاشت. پلهها را سنگین بالا رفت. دست زن چند لحظه روی در
سرد آهنی ماند. پای چپش را گذاشت تو، بعد پای راستش را. در بسته شد.
کنار بخاری گازی ِ زنگزدهای چیزی زیر پتو وول میخورد. دانههای درشت و تیرهی
برف پای پنجره میغلتیدند. مرد پتوی بچه را کنار زد و بالای سرش ایستاد. به دهان
باز و بیدندان بچه خیره شد. شعلهی آتش نیمرخ بچه را تاریکروشن میكرد. مرد خم
شد، کیسهی نایلونی سیاه را باز کرد. پاکتهای فال حافظ از گوشه و کنار آن بیرون
ریخت. دستش در کیسه دنبال چیزی گشت. با ناخنهای سیاهش طلق دور پستانک را پاره کرد
و در دهان بچه گذاشت. آرام گرفت و نیمخندی گوشهی لب بچه پیدا شد. چشمهایش خیلی
زود خمار شد و به خرخر افتاد.
مرد از کنار بخاری بلند شد. سوز برف با هوهوی باد بازی میکرد. کنار پنجره رفت.
برزنت پای پنجره را برداشت و به میخهای دو طرف آویزانش کرد. اتاق تاریکتر شد.
صدای باد قطع شد. یکی از جعبه کفشهای کنار دیوار را برداشت. نشست کنار بخاری و
بچه، و شروع کرد به مرتب چیدن پاکتهای فال در جعبه. کارش که تمام شد، پالتو را
پوشید. قفس پرنده را از روی چهار پایهی کنار پنجره برداشت. مرغ عشق سبز رنگی خودش
را به میلهها می کوفت. صدای نالههای مداوم زن از اتاق دیگر میآمد.
وقت رفتن، چراغ هال را روشن گذاشت، درِ آپارتمان را پشت سر قفل کرد.
سکوت.
صدای هقهق گاهبهگاه بچه.
زن چشم باز كرد. سعی کرد از جایش بلند شود، نتوانست. دستها را حایل تن کرد. نشد.
دوباره روی تخت پهن شد. دستش روی خیسی تشک ماند. زیر چشمی نگاه كرد، سرخ بود. جیغ
خفهای کشید. نالید و باز از حال رفت.
نالههای کشدار بچه بلند بود. نگاهش را از سقف کَند. به جای خالی پای راستش خیره
شد. روسری گلدارش دور پای دو نیمشده گره خورده بود. قطرههای خون گوشهی روسری
دلمه بسته بود. اشکها امان نمیداد. نفس عمیقی كشید. فینفین کرد و با کف دست اشک
و آب بینی را توی پهنای صورت کشید. مشتش را جلوی دهانش گرفت و چشمها را بست.
هقهق مداوم بچه.
۲۶ خرداد ۱۳۸۶
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه








نظر خوانندگان:
كوتاه، مختصر وسرد.
ديگر از اينجور داستانها غافلگير نميشوم.
تصويرها نسبت به تصويرهاي داستان "هرس"تان در سطح پايين تري بود.
تكرارِ ساختار داستاني "هرس" هميشه لذت بخش نيست.
ممنون از داستانتان.
داستان گرچه بسيار تلخ اما در كل داستان خوبي بود و گرچه گويا نويسنده در فاصله گذاريها بين بندهاي داستان كه بار معنايي زيادي داشتن دقت كافي نداشته اما باز هم با دوباره خواني اثر به وحدتش دست ميابيم.
خسته نباشيد/..
درود
شعله عزیز :
دراز مدتی به خواندن کارهایی از نویسندگان خارجی گذرانده بودم و با مطالعه داستان شما دوباره به فضاهای دلخواه بازگشتم و قلمم جان گرفت تا طرحی برای داستانی دیگر را در ذهن کاغذ تداعی کند .
خلسه ای که در نادیده های مخاطب ایجاد شده و موجز بودن از جنس تداومی کار مهمِ تاثیر گذار در بنده بود .
لینک شدید تا شاهد کارهای دیگر نیز باشم .
با تشکر