|
پايانهای خوش |
آراز بارسقيان
|
![]() |
![]() |
توضيح:
«مارگارت اتوود» (Margaret Atwood)، نويسندهی کانادايی و متولد ۱۹۳۹است.
از وی تاکنون ۱۲ رمان، ۱۷ مجموعه شعر و ۹ مجموعه داستان کوتاه منتشر شده است. علاوه
بر آن وی کتابهایی نيز در نقد ادبيات دارد و تاکنون جوايز متعددی در مسابقات مختلف
(از جمله جايزهی بوکر) کسب کرده است.
اتوود علاوه بر ادبيات در فعاليتهای سياسی و جنبشهای فمينيستی نيز نقش دارد.
از وی تا کنون رمانهای «قصهی کلفت»، «عروس فريبکار»، «آدمکش کور» و «اوريکس و
کريک» به فارسی ترجمه شده است.
برای اطلاعات بيشتر دربارهی اين نويسنده به اين آدرس مراجعه کنيد:
http://en.wikipedia.org/wiki/Margaret_Atwood
همچنين برای خواندن داستان «پايانهای خوش» به زبان اصلی به آدرس زير مراجعه کنيد:
http://www.khazzeh.com/original/happy.endings.htm
* * *
پايانهای خوش
نوشتهی: مارگارت اتوود
ترجمه: آراز بارسقيان
جان و مری همديگر را میبينند.
بعد چه اتفاقی میافتد؟
اگر انتظار پايانی خوش را داريد، الف را بخوانيد.
الف)
جان و مری عاشق هم میشوند و ازدواج میکنند. هر دو کارهای با ارزش و پردرآمدی
دارند که هم مهيج است و هم چالشبرانگيز. خانهی زيبايی میخرند. قيمت خانهشان
بالا میرود. عاقبت وقتی از عهدهی مخارج زندگی برمیآيند، صاحب دو بچه میشوند که
خود را وقفشان کنند. بچهها خوب بزرگ میشوند. جان و مری روابط جنسی مهيج و چالشبرانگيزی
دارند و دوستهای خوبی در اطرافشان هستند. با همديگر به سفرهای خوشی میروند. آنها
بازنشسته میشوند. هر دو علايقی دارند که هم مهيج است و هم چالشبرانگيز. عاقبت فوت
میکنند. و اين پايان داستان است.
ب)
مری عاشق جان میشود ولی جان عاشق مری نمیشود. او فقط از بدن مری برای رفع نيازهای
خودخواهانهی خودش استفاده میکند و نفسش کمی ارضا میشود. جان هفتهای دو بار به
آپارتمان مری میرود و او برايش شام درست میکند، شما متوجه میشويد که او حتا
برايش ارزش دعوتشدن به شامی بيرون از خانه را هم ندارد، و بعد از اين که شامش را
میخورد با مری حال میکند و بعدش میگيرد میخوابد، مری هم ظرفها را میشويد تا
جان فکر نکند که او با آن همه ظرف کثیف دور و ورش نامرتب است، و بعد ماتيکش را از
نو میزند تا وقتی جان از خواب بيدار شود او خوش به نظر بيايد، ولی وقتی او از خواب
بيدار میشود حتا توجهی به مری نمیکند، بلکه جوراب و شلوار و پيراهن و کروات و
کفشش را میپوشد، دقيقن برعکس آن ترتيبی که از تنش به در آورده بودشان. او حتا لباسهای
مری را از تنش درنمیآورد بلکه خودش آنها را درمیآورد، مری وانمود میکند مردهی
اين است که خود لباسهايش را درآورد، نه به خاطر اين که از سکس خوشش میآيد، از سکس
خوشش نمیآيد، بلکه میخواهد جان فکر کند که خوشش میآيد، چرا که اگر زياد انجامش
دهند جان به او عادت میکند، به او اعتماد میکند و با هم ازدواج خواهند کرد، ولی
جان بدون شببهخيری از خانه خارج میشود و سه روز بعد ساعت شش سر و کلهاش پيدا میشود
و همه چيز از نو تکرار میشود.
مری خسته میشود. گريه چهرهی شما را خراب میکند، همه اين را میدانند، مری هم میداند
ولی نمیتواند جلوی اشکش را بگيرد. همکارهايش متوجه قضيه میشوند. دوستانش بهش میگويند
که جان موش است، خوک است، سگ است، به دردش نمیخورد، ولی مری باور نمیکند. در عوض
فکر میکند درون جان، جان ديگری است که خيلی مهربانتر است. اين جان ديگر روزی
آشکار خواهد شد، چون پروانهای از پيلهاش، مانند آدمک جعبهی موسیقی، يا چون هستهی
يک آلو، البته اگر جان اول به اندازهی کافی چلانده شود.
بعد از ظهری جان از غذا مینالد. تا به حال اين کار را نکرده بود. مری آزرده میشود.
دوستانش بهش میگويند جان را در يک رستوران با زنی به نام مج ديدهاند. با اين همه
اين مج نبود که به مری شوک وارد کرد، خود رستوران بود. جان هيچوقت مری را به
رستورانی نبرده بود. مری تمام آسپرينها و قرصهای خوابی را که میتواند پيدا کند،
جمع میکند و با نيم ليوانی شراب همه را بالا میرود. شما حتا از اين که او عوض
ويسکی از شراب استفاده کرده، میتوانيد متوجه شويد که چطور زنی است. يادداشتی برای
جان میگذارد. که اميدوار است او پيدايش کند و به موقع به بيمارستان برساند و از
رفتارش نادم شود و بعد با هم ازدواج کنند، ولی اين اتفاق نمیافتد و مری میميرد.
جان با مج ازدواج میکند و همه چيز مثل اتفاقات قسمت الف به پيش میرود.
پ)
جان که مرد ميانسالی است، عاشق مری میشود و مری که فقط بيست و دو سال دارد، دلش
به حال او میسوزد، چون جان نگران کم مو شدن خودش است. او با اين که میداند عاشقش
نيست، با جان میخوابد. با او سر کار آشنا شده است. مری عاشق آدمی به نام جميس است،
او هم بيست و دو ساله است ولی هنوز برای تشکيل زندگی آماده نيست.
جان درست نقطهی مقابل اوست: مدتهاست وارد زندگی شده و همين موضوع آزارش میدهد.
جان کاری مشخص و آبرومندانه دارد و در کارش آدم موفقی است، ولی مری جذبش نمیشود،
او جذب جيمزی میشود که يک موتورسيکلت دارد و کلکسيونی عالی از صفحههای موسيقی.
ولی جيمز اکثرن سوار موتورش است و آزاد برای خودش میچرخد. آزادی برای دخترها فرق
میکند، پس در آن مواقع مری بعد از ظهرهای پنجشنبه را با جان میگذراند. پنجشنبه
تنها روزی است که جان میتواند آزاد باشد.
جان با زنی به نام مج ازدواج کرده است و آنها دو فرزند دارند، و يک خانهی زيبا که
درست قبل از گرانشدن قيمت خانه آن را خريدهاند و زمانهايی که وقتی دارند، هر دو
علايقی دارند که آنها را هم مهيج میدانند و هم چالشبرانگيز. جان به مری میگويد
که او برايش چقدر مهم است، ولی نمیتواند همسرش را رها کند، چرا که به هر حال تعهد،
تعهد است. او بيش از حد لزوم به اين موضوع تکيه میکند و برای مری خستهکننده میشود،
ولی آدمهای مسن میتوانند چيزها را سرگرمکننده کنند، به خاطر همين در کل به مری
خوش میگذرد.
روزی جميز با موتورش سر و کلهاش پيدا میشود، با خودش گرس درجه يکی میآورد و آن
دو چنان نعشه میکنند که حتا نمیتوانی تصور کنی و نمیفهمند چطور کارشان به
تختخواب میکشد. همه چيز خيلی زيرپوستی میشود، ولی ناگهان جان که کليد آپارتمان
مری را دارد از راه میرسد. آن دو را میبيند که نعشه و در آغوش هم هستند. با توجه
به مج، او اصلن در جايگاهی نيست که بخواهد حسادت کند، ولی بدون شک خيلی نااميد و
مأيوس شده. درنهايت او مردی ميانسال است که طی دو سال آينده مثل تخم مرغی کچل میشود
و تحمل اين را ندارد. او اسلحهای میخرد، گويی برای تمرين تيراندازی ــ اينجا کمی
پيرنگ داستان متزلزل میشود ولی بعدن بهش میپردازيم ــ و به آن دو و خودش شليک میکند.
پس از يک سوگواری درخور و مناسب، مج با مرد فهميدهای به نام فرد ازدواج میکند و
همهی اتفاقات قسمت الف تکرار میشود، فقط با اين تفاوت که اسامی عوض شدهاند.
ت)
فرد و مج مشکلی با هم ندارند. آنها به خوبی زندگی میکنند و هر مشکل کوچکی را که
پيش میآيد به راحتی حل میکنند. ولی خانهی زيبای آنها کنار ساحل است و روزی موج
بزرگی بر سرشان خراب میشود. قيمت خانه کم میشود. بقيهی داستان دربارهی اين است
که موج چه ضررهايی به آنها میزند و آنها چطور از طوفان دريا فرار میکنند. با
اينکه صدها نفر غرق میشوند ولی فرد و مج باتقوا و شاکر هستند، و به زندگیشان،
همچون زندگی در قسمت الف، ادامه میدهند.
ث)
بله، اما فرد بيماری قلبی دارد. بقيهی داستان دربارهی اين است که تا وقت فوت فرد،
چقدر آنها همديگر را خوب درک میکنند و با هم مهربان هستند. بعدش تا پايان قسمت
الف، مج خودش را وقف امور خيريه میکند. اگر شما دوست داريد اسمش میتواند «مج»، «سرطان»،
«گناهکار و گمگشته» و يا «نگهبان پرندگان» باشد.
ج)
اگر فکر میکنيد اينها خيلی بورژوا بازی است، جان را فردی انقلابی بگذاريد و مری
را مأمور ضدجاسوسی کنيد و ببينيد تا کجا میتوانيد پيش رويد. يادتان باشد که اينجا
کانادا است. شما در نهايت داستان را با قسمت (الف) تمام خواهيد کرد، حتا اگر در
ميانهی داستان حماسهای مهيج و جنجالی از عشق داشته باشيد يا وقايعنگاریای از
زمان حال.
بايد قبولش کنيد، هر چقدر هم که منحرفشان کنيد، پايانها يکساناند. فريب پايانبندی
ديگری را نخوريد، آنها تمامشان جعلی هستند، چه اگر عامدانه و با بدانديشی جعل شده
باشند و چه اگر با نيروی خوشبينی بيش از حد پيش رفته باشند، البته اگر زياد هم در
دام احساساتگرايی گرفتار نباشند.
تنها پايانبندی معتبر و صحيح همين است که اينجا میآيد:
جان و مری میميرند. جان و مری میميرند. جان و مری میميرند.
از پايانبندیها زياد گفتيم. شروعها معمولن بهتر است. آدمهای خبره میدانند چطور
اين ميان ماجرا را کش دهند، چراکه سختترين بخش کار همينجا است.
اين تقريبن تمام چيزی است که میشود دربارهی پيرنگ داستانی گفت، که در اصل همان
اتفاقی پس از اتفاقی ديگر است، يا همان خب بعد، خب بعد و خب بد.
حالا به اين فکر کنيد: چرا و چطور؟
۷ تير ۱۳۸۶
||
( داستان ترجمه
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
سلام اين داستان راقبلا با ترجمه اسدالله امرايي خوانده ام بسيار داستان زيبايي است.
سلام. داستان بسيار قشنگيه. من هميشه به راههاي زيادي كه توي زندگي ممكنه اتفاق بيافته فكر ميكنم . مرسي . با اجازه شمااين داستان رو با ذكر منبع توي وبلاگم مي زنم.
zibapourian.blogfa.com
اگه سر بزنيد خوشحال ميشم.
من به چشم یه داستان کوتاه به کل نوشته نگاه کردم البته هیچ لزومی نداره که اسمی رو یه نوشته بذاریم... حالا هرچی هست... مهم اثرش هست
سطح آگاهی بالای نویسنده و احترام به آگاهی خواننده خیلی دلچسبه