|
شعری از کورش اديم |
کورش اديم
|
![]() |
مرد بسیار
بسیار بیمار
اتاق
وین سقف قاطع
و پروانه بر بیگاه تنهاییام شمع میشود
که سوختم!
آه سوختم
ز شعلهی شهامتم از اشرار این و آن
و پروانه!
بر بیگاه تنهاییام
و روان
در روان
پران
میپرد
میچروکد و میچرخد
میچرخد به دور شمع که پروانه است
که پروانه بود!
و واژههایی از اوج شعر
که نسیم از دور
از دریا
میچسبد
به استشمام خوابآلوده آوایم
اما آه!
بهتر آن است
عطر مولانا باشد
بلغزد در خلال این خشم خودانگیز
که گیج و گزنده این سو و آن سو به دیوار و در دکور،
میل و میل بیپایان و سترگم به صفای چوپانانه،
بزرگوار و
تناور و بویناک
میساید، میسراید و میتراود
آه، سماع سعادتافزا
کجاست رو سحر آور خلسه؟
آه، فقر مهربان و بیآبروی
در کنج هم اکنون که غریبام و مغروق
چاهی کو؟
میطلبد
که تا باقی عمر
بر خویش خامشم
خیره شوم!
۱۹ تير ۱۳۸۶
||
( شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
سلام شاعر
اول که بسیار کار نکویی کردید چزی برای خزه فرستادید. از بس آمدیم و خبری نبود، خسته شدیم.
دوم این که سوالی داشتم از خدمت شما : آیا "اشرار" را برای جمع "شرر" به کار برده اید یا خیر؟ قاعدتا چون مولانا می خوانید از حقیر بیسواد بیشتر می دانید که چی جمع چی است.
سوال بعدی بنده: شاعر چطور هم از "شعله ی شهامت" شخص خودش سوخته است و هم از شررهای این و آن؟ بالاخره وقتی اسم پروانه می آید و شمع هم روشن می شود جایی برای این طور سوال های بی نمک بنده نیست چون که پروانه قاعدتا باید دلیر باشد و خودش را به شمع بزند و از شررش بسوزد. اما اگر قرار است در شعری مثل این یکی، پروانه و شمع دست آخر یکی بشوند - و نانوشته پیداست که از اولش هم باید یکی باشند - آن وقت "این و آن" دیگر در کار نیست و یک جور تصویر زائد و متناقضی است که هیچ ابهام خاصی هم ندارد و راحت حذف می شود.
سوال بعدتر: "چسبیدن به استشمام" چه نوع ترکیبی است؟
اگر کسی در مقام شاعر بگوید: "سگ به استحمام من چسبید" شما در مقام نقد چه خواهید گفت؟
به نظر حقیر بهتر بود به جای "استشمام" که برای خودش مصدر فعل در عربی است و چیزی نمی تواند به آن بچسبد همان کلمه ی آشنا و محجوب "بو" را به کار می بردید و باور بفرمایید که زیبا تر هم بود. همان طور که پایین تر از "بویناک" استفاده فرموده اید و به جایی هم برنخورده است و به همان اندازه که "بویناک" مانوس است چیزی شبیه "استشمامناک" بی معنی و بی جا است و کذا "چسبیدن به استشمام".
سوال بعد : "چوپانانه" چیزی باید باشد مثل "ظالمانه" که کیفیت حالتی از کسی یا چیزی را برای ما تشریح کند. اما متاسفانه "چوپانانه" بیشتر از این که شبیه "ظالمانه" یا "خسروانی" یا "کیانی" باشد شبیه "هندوانه" شده است. یعنی یک ترکیب ثقیل بد وزنی که اگر مثلا به جایش "چوپانی" گذاشته می شد به نظر بنده بهتر می بود.
عیب او جمله بگفتی هنرش نیز بگوی:
شما با موسیقی کلمات آشنایید و شاید همین هم گاهی کار دست تان داده است. اما جاهایی هم هست که استفاده ی نکویتان از آوا ها و حروف زیبا و به جا است و انگار که روح شعر شما در همین تکرار به جای آواها نهفته است.
تکرار "س" در: "می ساید..." تا "خلسه؟" خودش یک جور القای حس فضای شعرست. چیزی که به هیچ وجه جدید نیست اما همیشه می تواند تر و تازه و مدرن باشد. کاری که حافظ هم انجام داده و فردوسی هم حقش را ادا کرده است.
دومین چیزی که نظر حقیر را جلب کرد "شوریدگی" شعر شماست. یعنی همان چیزی که متنی را "شعر" می کند و متن دیگری را "نظم" و تازگی ها هم "نثر"!
سومین دقیقه ای که نباید از آن غافل بشوم چیزی است که اسمی برایش ندارم و جایی هم ندیده ام اما عنصر حیاتی هر شعر و روایتی است - حالا این روایت خواه در داستان اتفاق بیافتد یا در شعر یا در فیلم - و آن عنصر "ارجاع" است. به نظرم می رسد که یادآوری این که کجاها این ارجاع نمک شعر شده است، بسیار کار بی نمکی است چون سراسر شعر پر از این ارجاع هاست و همگی نیکو و درست اند و لذت پاکی به من خواننده هدیه می کنند.
از این که به من بیسواد اجازه ی نقد شعرتان را دادید ممنونم. متشکرم. باز هم برای مان شعر بسرایید.
شعر خوبیه . زبان جالبی داره