جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

اوديسه‌ی انسان در «اقيانوس هوشمند»
بازآفرينی فيلم سولاريس

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


حضور

نگاهی غرق در طبيعت دور و بر خود است. خزه‌هايی که در رقص آب، زندگی را جاری متجلی می‌سازند و بوته‌ها، درختان و صدای پرندگانی که با تصاوير کلبه‌ای در باغ عجين می‌شوند، حس حيات زمينی را منعکس می‌سازند.
پيام‌های نامفهومی از ايستگاه سولاريس در فضا به زمين مخابره می‌شود و زمينی‌ها از جمله کلوين را برمی‌انگيزد تا با توجه به سويش، راه آسمان را در پيش گيرند. يافتن موجوداتی عجيب و غريب و مهم‌تر از آن، کشف جهان‌هايی تازه شايد بتواند پاسخی به سردرگمی انسان در اين فضای لايتناهی بدهد! پس ‌انسان‌ها ايستگاهی به نام سولاريس را در فضا تأسيس می‌کنند تا آزمايشات و تحقيقاتی را صورت دهند که شايد به آن کشف و راه‌حلی رهنمون شود.


صعود

در «سولاريس»، کلوين با انگيزه‌ی تلاش هميشگی انسان برای تماس با هستی گمشده‌ای که در ماوراء در جستجویش است، زمين را ترک کرده، به آسمان می‌رود تا شايد در فضای لايتناهی به دانشی دست يابد که ‌پاسخی برای ارضاء درونی خود بيابد و به رنج‌های انسان پايان دهد. اما او علاوه بر آن که چنان راه‌حلی را نمی‌يابد، وقتی از طرف دانشمندانی که در ايستگاه سولاريس کار می‌کنند، به توضيحی علمی دست می‌يابد، نه تنها سردرگمی‌هايش از بين نرفته و خلاء درونی خويش را پر شده نمی‌يابد، بلکه حتا بر احساس پوچی‌اش ‌افزوده نيز می‌شود!؟ دانشمندانی نيز که در ايستگاه سولاريس کار می‌کنند، نمونه‌هايی ديگر از همان پوچی اجتناب‌ناپذير را متظاهر می‌سازند. به همين سبب است که يکی از آن‌ها خودکشی می‌کند. دانشمندی ديگر بی‌تفاوت نسبت به هر گونه هويت انسانی، به انسان‌ها به ديده‌ی عناصری از جنس متفاوت و خاطراتی بی‌هويت و بدلی می‌نگرد. دانشمند ديگری با عارض شدن همان احساس پوچی، دلش هنوز حال و هوای زمين را دارد. اين احساسات او با آويزان کردن کاغذی که صدای خش‌خش برگ درختان را پديد آورد و با جشن گرفتن روز تولد، بارقه‌هايی از آن تمايل زمينی را معرفی می‌کند. در آن‌جا نوستالژی زمين احساس ‌می‌شود و بسياری از اشياء سولاريس برای پر کردن آن فقدان تعبيه شده‌اند. اما مگر احساس نوستالژی مربوط به زمين است؟ احساس نوستالژی معطوف به گذشته‌ی حک‌شده در ماست‌، چه آن گذشته مربوط به زمين ‌باشد، چه مختص آسمان، احساسی که محدود به مکان هم نيست‌، بلکه زمان از دست رفته را نيز در برمی‌گيرد و حتا محدود به خاطرات کنونی ما نيز نيست، بلکه چه بسا به خاطرات و حتا خصايص حيوانی، گياهی، تک‌سلولی و نخستين تثبيت‌شده در ماست!؟ احساس نوستالژی، غم خاطرات از دست رفته است‌. تجاربی که ‌اکنون در دسترس ما نيست و تنها خاطره‌ی آن‌ها باقی است و از اين روی دست‌نيافتنی و مقدس به نظر می‌رسند. دانشمند فوق نيز وقتی که به کشف حقايق علمی و جهان‌های ديگر نائل می‌شود، پی می‌برد که آن گم‌گشته‌ی حقيقی انسان نيست‌: «ما در فضا به جستجوی دنياهای ديگر نيامده‌ايم، بلکه خواسته‌ی ما يافتن جهان‌هايی همانند دنيای خودمان است، ما به دنبال آينه می‌گرديم.»

دانشمندی به نام گاباريان که از دوستان کلوين است، خودکشی کرده است. او پس از اين که پاسخی برای تمامی ‌تحولات عالم می‌يابد و درک می‌کند که نيرويی در قالب اقيانوسی هوشمند در جهان هست و همه چيز به آن ‌برمی‌گردد و هر اتفاقی با اراده‌ی آن تحقق می‌يابد، دچار تشويش شده و خودکشی می‌کند! در اين‌جا مشخصن اشاره به آن تأويل دارد که علم و حقايق کشف‌شده و شناخته‌شده به وسيله‌ی آن نمی‌تواند پاسخی «انسانی» به انسان‌ها دهد و تنها بر پوچی آن‌ها می‌افزايد!؟ هم‌چنان که دانشمندان سولاريس، هری همسر کلوين در سولاريس را تنها يک خاطره و هوشياری می‌دانند که پشت آن چيزی نيست و يکی هم‌چون بسياری از خاطرات ديگر خواهد بود که می‌توان نسخه‌های بسياری هم‌چون او ساخت‌. در حالی که هری از طريق روبه‌رو شدن با خاطرات گذشته و تجلی احساسات متناقض رنج و عشق ثابت می‌کند که آن خاطره و هوشياری به ‌انسان بدل می‌شود. او از پيش پا افتاده‌ترين تجارب انسانی هم‌چون روابط جنسی گرفته تا به ياد آوردن خاطرات و احساسات مربوط به خودکشی و غليان عواطف درونی و علاقه به ديگری، انسانی شدن خويش را تجربه می‌کند: «من دارم انسان می‌شم... من او را دوست دارم، من يک انسان شده‌ام.» او با تجربه‌ی عشق و رنج همراه با آن‌، هويت يک انسان را می‌يابد. فيلم با چنين استعاره‌ای تأکيدی بر معنايی بودن هويت انسانی دارد. بخشی از تجربه‌ی عشق را در اين ديالوگ هری می‌توان يافت: «آيا کريس مرا دوست دارد؟ ممکن است او واقعن مرا دوست نداشته باشد و فقط بخواهد از خويشتن بگريزد... مهم نيست که چرا کسی عشق می‌ورزد، انسان‌ها به دلايل مختلف عاشق می‌شوند.»

در سولاريس، آن اقيانوس بی‌انتها وقتی در معرض تشعشع قرار می‌گيرد، خاطراتی از آن به بيرون می‌تراود. استعاره‌ای از اصالت روان و انديشه در هستی که عينيت يافتن را تنها ماديت بخشيدن به آن انديشه و روان تأويل می‌کند. انديشه و روان چون به خاطرات و احساسات درون خود نظر کند، صاحب علاقه و رنج ‌می‌شود و آن به انسانی شدن او می‌انجامد. پس پاسخ آن گره‌ی پوچی، نه در دانش، بلکه در وجوه عاطفی و احساسی انسان نهفته است که تنها در درون خويش می‌تواند آن را بيابد، نه هيچ کجای ديگر هستی.


عروج

کلوين با درک اين حقيقت به زمين باز می‌گردد و در کنار خانه‌شان پيش پاهای پدر خود زانو می‌زند تا بر اصالت وجه خاکی و زمينی انسان تأکيد داشته باشد. حقيقتی که آن را نيز از طريق دانش انسانی و تنها پس از کسب ‌آن درمی‌يابد!؟ تأويل در تأويلی که از منظر خالق فيلم سولاريس به دور مانده است و خالقی ديگر با تأويلش، آن را دگرآفرينی می‌کند.
کلوين پيش از آن که به نزد پدر رود، گردشی در حول و حوش همان محيط و مناظری می‌کند که پيش از صعود به فضا داشت و سولاريس تعريف جديد آن مناظر در ذهن را با حس تعليق نگاه انعکاس می‌دهد. اين بار هر چيز، رنگی دگر دارد و نوستالژی آن‌ها در فضا، مشاهده‌ی دوباره‌شان را زيبايی و ارزشی ديگر بخشيده است. احساس پوچی و خلاء چيزی در زندگی دانشمندان در سولاريس هويداست‌. آن از سکوت حاکم بر صحنه‌ها گرفته تا حرکات منفعلانه‌ی افراد به چشم می‌خورد. آن‌ها تنها از طريق گفتار درصددند که چنان انفعالی را برطرف سازند و موفق نيستند. چنين فضا و حال و هوايی به خوبی معرف پوچی روشنفکری است که در اتاق ‌تاريک آن، صدايی نمی‌آيد، مگر منولوگ‌های سرد و بی‌پژواک.

اما اعتقاد به نيرويی فراتر از انسان که در تمامی هستی ساری و جاری است، آيا همواره مانند همان دانشمند در سولاريس موجب خودکشی انسان می‌شود؟ دانشمند اذعان می‌دارد که می‌ترسد! در چنان جايگاهی چه ‌تأويل‌هايی می‌توانند شکل گيرند؟ آيا آن نيروی جهانی، اراده‌ی انسان را زايل می‌کند و بی‌اختياری و مترسک‌بودن انسان را به ثبوت می‌رساند؟ کلوين پيش از اين که به زمين عروج کند، در رويا، مادرش و بازگشت به ‌زمين را ديده بود! آيا آن اقيانوس هوشمند حکم به رجعتش را صادر کرده بود يا خود چون مصمم به بازگشت بود، آن در خواب‌هايش ظهور می‌کند؟! اگر او (اقيانوس هستی‌بخش) جدای از من متصور شود، آن‌گاه می‌توان به همان تأويلی رسيد که پوچی اراده‌ی انسان را به تصوير می‌کشد. اما اگر آن اقيانوس هستی‌بخش همان وجه روانی، اراده‌ساز و متفکر انسان را بسازد، آن گاه است که ديگر اراده‌، انديشه و انتخاب انسانی همان تفکر و خواست او تأويل خواهد شد که از درون انسان سر برخواهد آورد. همان گونه که در نمای پايانی سولاريس، کلوين، خانه‌ی پدری، تمامی سرزمين و کره‌ی زمين را جهانی می‌بيند در درون ‌اقيانوس هوشمند و بی‌پايان سولاريس، نه جدای از آن. شما در سولاريس کسی را می‌شناسيد که با تأويل پوچی (تأويل نخست‌) خودکشی کرد و من در زندگی، شخصی را می‌شناسم که خلاء ايجاد شده از سقوط برخی باورهای مذهبی خود را با چنگ زدن به تأويل دوم پر کرد!؟

نسخه‌ی قابل چاپ   31 تیر 1386    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب