جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

جزء گمشده

امير حبيبی
a.habiibii@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


انگار که جنازه‌ای باشم دراز به دراز افتاده‌ام روی تخت. شعله‌های بخاری آرام و بی‌صدا آبی می‌سوزند. نگاهم را از آن می‌دزدم. می‌گويم پری باز هم بی‌خوابی. صدايی نمی‌آيد. غلتی می‌زنم و می‌بينم، حالا چند ماهی می‌شود که رفته. روتختی را کناری می‌زنم و روی دو زانو بلند می‌شوم. کورمال کورمال دست می‌کشم روی ديوار تا کليد لامپ را پيدا کنم. اتاق مثل روز روشن می‌شود.

گفته بود، با اين کارشان ديگر هيچ نقطه‌ی تاريکی نمانده است. گفته بودم يعنی چه؟ تو را به خدا دوباره باز شروع نکن نيکپور. و او باز شروع کرده بود، که من از همان اول به شما گفته بودم که بايد پای ملک و املاک پدريش در ميان باشد و قابيلی که سال‌هاست در انتظار خاک‌سپاری هابيل به سر می‌برده.

نگاهی به ساعت می‌کنم. هنوز شش ساعتی مانده به محصور شدن در ميان همهمه‌ی بچه‌ها، پچ‌پچ معلم‌ها، سر کشيدن يک استکان چای جوشيده و باز همهمه‌ی بچه‌ها، پچ‌پچ معلم‌ها، و سر کشيدن استکانی چای جوشيده و باز دوباره...

خسته‌ام. راست می‌گفت پری هميشه بهانه‌ای برای خودخوری دم دست داشته‌ام.

پنجره را باز می‌کنم و باد سردی تو می‌زند و می‌پيچد توی فضای اتاق. هوا می‌اندازد زير روزنامه‌ها و صدای به هم خوردن صفحاتش اتاق را برمی‌دارد. لرزم می‌گيرد. پنجره را می‌بندم و روزنامه‌ها را مرتب روی هم می‌چينم. بين دو کلاس زنگ زده بودم به ناصر. او هم ديده بود. انگار از کسی شنيده بود. نپرسيدم از کی. رفته بود و روزنامه‌ای خريده بود که باور کند. پرسيده بود روزنامه کار کی بود، پرانده بودم که نيکپور می‌گويد برادرهايش. گفته بود آن روزها يادت هست هر جا سرک می‌کشيديم هر سه با هم بوديم. گفته بودم آره. گفته بود، نمی‌دانم شايد اگر سربازی رفتنم در کار نبود و بيش‌تر پيشش بودم اين‌طور نمی‌شد که شد. گفته بودم شايد.

سيگاری آتش می‌زنم و دودش را حلقه حلقه می‌دهم بيرون. به سرفه افتاده‌ام. پری می‌گفت، لعنتی نگاه کن گلوت ديگر به خس‌خس افتاده، لااقل کمش کن، و من سيگار ديگری آتش به آتش می‌کردم و باز فريادهای او بود، که آخر لعنت به تو.

تيک‌تاک ساعت بامب‌بامب بر سرم می‌کوبد.

بختياری می‌گويد آمد آن‌جا؛ هر بار که دور هم جمع هستيم انگار که ديگر شرطی شده باشد بايد همه چيز را از همان ابتدايش برای‌مان تعريف کند که بله ديروقت بود، و ما ديگر همه می‌دانستيم چند هفته قبل از همان روزی که مفقود شدنش بهانه‌ای شود برای بحث و جدل شب‌نشينی‌های‌مان، نيمه‌شبی که انگار همه‌جا يخ‌بندان بوده زنگ خانه‌ی بختياری زده می‌شود، خانه‌ای که درست چند خيابان پايين‌تر از دانشگاه بود و آن زمان پاتوق همه‌ی ما. اما هيچ‌کدام از ما هنوز نمی‌داند چرا بختياری بايد بارها تأکيد کند که او درست مثل کسانی که پس از زدن چند پک، می‌دانند همه را بايد پس بزنند، با اين حال باز پا پس نمی‌کشند و پشت به پشت بالا می‌روند، او نيز استکان‌ها را يکی يکی بالا می‌رفته و انگار که ديگر داغ شده باشد و جايی باشد جز اين‌جا، مدام زمزمه می‌کرده «ما ز ياران چشم ياری داشتيم، خود غلط»، که بعد با آهی نوبت به نيکپور برسد و بگويد که او آن شب خودش نبود و آن‌قدر خراب بود که حتا ترسيديم نکند می‌خواهد بلايی سر خودش بياورد، و تا کمی با فندک توی دستش بازی کند و به شعله‌اش خيره شود بگويد، آن شب جان کند تا حرفی بزند و آخر هم نتوانست. و من بگو يم، کاش می‌توانست.

پارچ آب را از بالای تخت برمی‌دارم. داخلش مگسی غوطه‌ور مانده. هنوز نيمه جانی دارد و گاه‌گاهی تقلايی می‌کند. آب را طوری توی ليوان سرريز می‌کنم که همچنان شناور بماند. سه ليوان آب خورده‌ام و باز تشنه هستم و حالا مثل ديوانه‌ها به دست و پا زدنش زل زده‌ام. زمان انگار که تکرار شده باشد.

چند ماهی که گذشت به گوش‌مان رسيده بود که او را ديده‌اند، توی کردستان. آن روزها اين جور خبرها توی دانشگاه زود می‌پيچيد. اما باورش آسان نبود. او در کنار پيش‌مرگ‌ها، دوشادوش آن‌ها؟ ناصر گفته بود، آن عکسی را که داده‌اند برای چاپ آگهی ديده‌ای؟ پرسيده بودم، برای چی؟ گفته بود، آن را به خاطر استخدام توی شرکت عمويش انداخته بود؛ آن روز با هم رفتيم عکاسی. دو به شک پرسيده بودم، من چی؟ آن روز من هم بودم؟ خنديده بود که، تو که آن روزها سايه‌ات سنگين بود. و من گفته بودم، بی خيال سايه.

نگاهی به آگهی می‌کنم. سمت چپ آن، همان عکس سه در چهار است و بالا، از گوشه‌ی راست آگهی، خزعبلات است که شروع شده و بدين‌وسيله، مزخرف است. همه‌اش. می‌دانم. لهذا مراتب فقدان مشاراليه جهت صدور گواهی فوت فرضی، زل می‌زنم به عکس، او هم همين‌طور زل زده است به من. نه امکان ندارد. حتمن وهم برم داشته.

شير را باز می‌کنم و دو سه مشتی آب به صورتم می‌زنم. سرم را بالا می‌آورم و با خودم چشم تو چشم می‌شوم. مشتی ديگر آب می‌پاشم توی آيينه. حالا مواج می‌شوم. انگار که در حال آب شدن باشی از درکش سرشار شوی از لذتی غريب.

يک‌بار پری گفته بود، شايد پای زنی در ميان بوده.
نگاهش کرده بودم، به جزء جزء صورتش، انگار که خشکم زده باشد.
پرسيده بود، حالت، حالت خوب است؟ هيچ نگفته بودم.

شير را می‌بندم، حوله را برمی‌دارم و صورتم را خشک می‌کنم. می‌گويم ديگر بايد فراموشش کنی؛ از آن سال‌هاست که می‌گذرد. بايد کم‌کم آفتاب بزند. سيگاری آتش می‌زنم و روی لبه‌ی تخت می‌نشينم. از توی کوچه صدای دعوای دو گربه می‌آيد. شايد دو گربه‌ی نر.

نسخه‌ی قابل چاپ   30 شهریور 1386    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


مهشيد عليزاده  [www|@ ] :   (جمعه، 20 مهر 1386، ساعت 01:30)

با سالام و خسته نباشيد.جز گمشده نماد واقعي انسانهاييست كه در ميان خيل جمعيت در پي گمشده اي سرگردانند كه اين گمشده در سراسر قصه معرف خواننده است.شايد گفت حرفها براي گفتن دارد و زبان خور را مجبور به سكوت مي كند.
در پايان خواهشي از مسئولان و دست اندركاران خزه دارم.در مورد فرزانه رئوف اطلاعاتي به ما بدهيد.آيا به ايران برگشته يا نه؟انتشارات ياران تبريز هيچ اطلاعاتي در اين خصوص به خوانندگان خانم رئوف نمي دهند و حتي در مورد آثار بعدي او كه مطمئنيم در دست چاپ است حرفي به ما نمي زنند.شما منابع زيادي داريد.خواهشا از ايشان هم خبري به ما برسانيد.مخصوصا مقاله يك بام و دو هوا از ايشان را در سايت خود جا دهيد روزنامه جوان اين مطلب را فقط در تبريز چاپ كرده بود و ما كانالي بهتر از سايتهاي اينترنتي براي به دست آوردن اين مقاله سراغ نداريم.اميدواريم شما به جاي ما اين كار را بكنيد و قبل از ما.با آرزوي موفقيت بيشتر.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب