مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

و باز: خسته از بی‌رنگی تکرار

محمد ايوبی
m.ayoubi@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


۱ ـ از حافظ عزیز کمک بگیرم:
اگر به باده‌ی مشکین دلم کشد، شاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید


۲ ـ و به یاد بیاورم «عمران صلاحی» زنده‌یاد همیشه‌ی تاریخ ادبیات فارسی در سال ۵۸ شعری گفت که یک بند آن را ـ فقط یک بند آن را ـ به یاد می‌آورم:
مرغ نازم زیر دندان شغالان بود و نالان بود
گفت:
ـ آفتاب و ماهتاب ما چه رنگ است ای هراسان مرد؟
گفتمش «سرخ و سفید است و دورنگ ای مرغ!»
گفت:
ـ آسمان، این دستمال آبی یکدست را بردار و با خورشید سرشار از گلابی کن
گفتمش: افسوس
مرغ نازم معنی پرواز را پرسید
معنی خورشید و اوج آسمان باز را پرسید
رفتم و فرهنگ را برداشتم، دیدم
جای پرواز و رهایی توی آن خالی است
در دلم گفتم:
ـ واقعن عالی‌ست


۳ ـ خلایق! دوستان! بزرگان! در جاده‌ی رشد، تازه راه‌افتادگان! دشمنان خود! خودشیفتگان!
و باز و باز و دوباره و چندباره. برای همه، به‌خصوص، آنانی که چند خط تازه‌ی مرتکب خطایی از خاطیان مرتکب را، نفین یا اثباتن خواندید و گذشتید و سعه‌ی صدر نشان دادید و هیچ نگفتید، یا جوابی دادید و از ساطور برنده‌تر قلم شما، ضربه‌هایی بر این جهان مجازی، به مهر یا طعنه، به میخ یا نعل و گاه به هر دو، فرود آورد! درودم به همه‌ی شمایان! چرا که قلم زدید و روانه کردید جهت خزه و همین مرحبا دارد.
شاید به سهو یا عمد، به شعر امروز، به‌خصوص مدعیان شعر پست‌مدرن، اخم و تخمی از قلم تراویده باشد. (که مثل همیشه، اگر بد هم گفته باشم، از سر دل‌سوختگی و آتش‌گرفتن دل شرحه‌شرحه‌ام بوده است.)
عزیزی فی‌المثل نوشته ما شعر می‌خواهیم از خزه! به قول نسوان گذشته، نه حال که از مرد سبق می‌برند! چه کنم یا چه کنیم ما اصحاب خزه، وقتی شعر خوب (از هر نوعش) کم و کم‌تر می‌رسد به ما؟
بحث در این است که در هر کاری که می‌کنیم یا قصد شدنش با ماست، می‌خواهیم لااقل در حد و حدود «ترکی‌کشی ایلاقی» که از شاعران درجه ۲ و ۳ قرن چهارم خودمان بوده، جوانمردی را برای همه داشته باشیم، هم دوست هم دشمن، آشنا و بیگانه،
جایی که می‌گوید همین ترکی:
«رادمردی و مرد دانی چیست؟
باهنرتر ز خلق گویم کیست؟
آن که با دوستان بداند ساخت
و آن که با دشمنان بداند زیست»

وگرنه ما نیز با اینیاتسیو سیلونه، در «مکتب دیکتاتورها» هم‌عقیده‌ایم که خیلی پیش نوشته است:
«چرا این‌قدر عجله دارید؟ بعد از این که به قدرت رسیدید همه‌ی شعرا و اسقف‌ها و ژنرال‌ها و خانم‌های اشرافی و شوالیه‌های‌شان به شما رو می‌آورند. از بعضی استثناها که بگذریم، همه‌ی این‌ها مثل مگس دور شیرینی، یا اگر ترجیح می‌دهید مثل موش دور قالب پنیر، به طرف قدرت جذب می‌شوند. هم این‌ها که در یک رژیم دموکراتیک دموکرات‌اند، طبعن در رژیم فاشیستی فاشیست می‌شوند و زیر علم داس و چکش کمونیست از آب درمی‌آیند. شاید از رفتار کشیش‌ها تعجب کنید، اما باید بدانید پیش از مسیحیت هم به ما گفته بودند که خدایان همیشه از فاتحان خوش‌شان می‌آید. کلیسا بعدها بر این برداشت صحه گذاشت و گفت که حاکمیت منبعش از خداست. اما درمورد خانم‌ها، همه می‌دانند که ونوس زیبا و لطیف همیشه کشش خاصی به طرف مارس، خدای زور و قدرت داشته است.»
(مکتب دیکتاتورها، سیلونه، ترجمه‌ی مهدی سحابی، انتشارات نشر نو، صفحه ۷۳ و ۷۴، چاپ اول، ۱۳۶۳)


۴ ـ پس خلایق! [ روزگاری نه دور می‌گفتند خلایق، هر چه لایق] از این سمت که بنگرید هنوز چنان است که گفته‌اند و ما خودمان، که اصحاب خزه باشیم، از همین خلایق هستیم، لکن از آن سمت ـ که مورد نظر ما بوده ـ غرض همان خلایقی است که ا. بامداد، بارها در شعرش آنان را با همین واژه، مورد خطاب قرار می‌داد. یعنی غرض ما هم از خلایق، حضراتی هستند که «خزه» را می‌بینند و مهم‌تر، می‌خوانند و از این هم مهم‌تر، که زحمت فرستادن نقد و نظر را بر خود هموار می‌کنند و مطالب ما را زیر ذره‌بین می‌گیرند. دست‌شان درد نکند. و یادمان باشد، این حضرات طرف سخن‌های ما، هم خانم‌ها هستند، هم آقایان، که برای خزه، مؤنث و مذکر فرقی ندارد، چه پارسی می‌نویسد و در فارسی، برخلاف عربی، ضمایر مؤنث و مذکر یگانه‌اند، هم‌چنان که مفرد برای مفرد است (زن یا مرد) و جمع نیز. برای اشیا البته این و آن را داریم (اگر خیلی ملانقطی، یا به قولی دیگر ملالغتی باشیم).
پس کارخوب بفرستید، ما متشکر هم می‌شویم، لکن نخواهید ادبیات توسری‌خورده‌مان را با درج کارهای بد از این توسری‌خورده‌تر کنیم! و نیز خیلی زود ـ اگر زنده بمانم ـ درمورد داستان و مخصوصن شعر پسامدرن، خواهم نوشت.


۵ ـ تغییر ذائقه بدهیم، نه؟ تفأل باز به حافظ (باز می‌کنیم این غزل می‌آید):
ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن‌جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرت‌ام از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
ای سرکشی که کنگره‌ی کاخ وصل راست
سرها بر آستانه‌ی او خاک در شود
حافظ چو نافه‌ی سر زلفش به دست توست
دم درکش ارنه باد صبا را خبر شود

نکته: برای کسانی که مثل خودم، گاه دچار فراموشی لحظه‌ای می‌شوند و مثلن، معنای کلمه‌ای را که بارها به دیگران گفته‌اند، از ذهن‌شان فوت می‌گردد:
سمر، یعنی افسانه و با ثمر تفاوت دارد که معنی میوه و دست‌آورد می‌دهد.

انتظارکار و اظهارنظرتان را می‌کشیم. مسلم است که با اظهارنظر، و انتقادهای به‌جا (و حتا نابه‌جا البته با تسامح)، در بهترشدن خزه شریک می‌شوید.


البته می‌دانم: تنها بخت یارم بود
که زنده ماندم و آن همه دوستان مردند
اما دیشب این دوستان را در خواب دیدم که درباره‌ام می‌گفتند:
«قوی‌تران جان به سلامت می‌برند»
و من از خود متنفر شدم.
1947 - 1941
برتولت برشت نمایش‌نامه‌نویس و شاعر معروف ضد فاشیسم

نسخه‌ی قابل چاپ   18 مهر 1386    ||    ( نگاه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب