جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

ما، گروه کر و لال‌ها/ زن رودخانه

شکوفه آذر
shokoofeh_azar@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


زنی که از توی رودخانه بیرون آمد، می‌گفت آن زیر پله است. می‌گفت که خودش پله‌ها را گرفت و بالا آمد تا رسید به دهکده‌ی ما. یادش نبود که پیش از پله کجا بوده. هر وقت که هر چیزی می‌خواست بگوید، از همان پله‌ها شروع می‌کرد. پله‌های باریک و بلند. می‌گفت آن‌قدر زیاد بود که شاید به هزاران می‌رسید. می‌گفت که شب‌ها و روزهای زیادی راه رفته. شاید حدود نه ماه.
وقتی از آب آمد بیرون، ساق پاهای عریانش از زیر دامن خیس پیدا بود. پیراهن به تنش چسبیده بود و با هر تکان تنش، باسن و سینه‌های گرد و بزرگش بالا و پایین می‌شد. ما نمی‌دانستیم باید با او چطور برخورد کنیم. او زنی بود که همه‌ی ما هوس به‌دست‌آوردنش را از همان نگاه اول، در سر داشتیم.
موهای خیس و بلندش تا زیر کمر می‌رسید. سیاه و پرپشت بود و همه‌ی زن‌ها و مردهای ده، خیلی پیش از این که بتوانند دهان باز کنند و از حلال و حرام حرف بزنند، فقط نگاهش می‌کردند. نگاه می‌کردند به آن پیراهن خیسی که مثلث وسط پایش را برجسته می‌کرد یا در ناف کوچکش فرو رفته بود.

زن بعد از این که به قول خودش پله‌ها را گرفت و بالا آمد و رسید به ده ما، خم شد و گوشه‌ی دامن پیراهنش را جمع کرد و چلاند. بعد دستی زیر موهایش انداخت و آن را زیر نور تند آفتاب تکان تکان داد تا کمی خشک شود. همه لال شده بودند. زن طوری از کنار رودخانه گذشت، انگار که هیچ کسی را ندیده. بعد هم رفت به سمت درخت. بزرگ‌ترین درخت گردو که وسط میدان ده بود. ما مثل گروه کر و لال‌ها، دنبالش راه می‌رفتیم. دنبال او که با پاهای برهنه‌اش از درخت بالا می‌رفت. به بلندترین شاخه‌ی آن که رسید، دراز کشید. ما همه از زیر درخت به تن خیس مثل ماهی او خیره مانده بودیم. هنوز هیچ کسی لام تا کام حرف نزده بود. زیر نور تند آفتاب، روی یک شاخه پهن به پهلو دراز کشید و خوابید. وقتی به پهلو خوابید، موهای بلند سیاهش از شاخه آویزان شد پایین.
من طوری زیر درخت ایستادم که قطرات موهایش از آن بالا می‌افتاد روی صورتم. چشمم، دهانم.

سه روز و سه شب خوابید. انگار که واقعن از راه دوری آمده بود و آن‌قدر خسته بود که گرسنگی را از یاد برده بود. وقتی بیدار شد، ماه کامل بود. تابستان بود و مدرسه‌ها تعطیل. من دور از چشم اهالی، روی شاخه مقابل او می‌نشستم و به اندامش نگاه می‌کردم که گاهی آرام روی جای باریکش پیچ و تاب می‌خورد و نسیم، گوشه‌ی دامنش را بالا و پایین می‌زد. روزی که بالاخره بیدار شد، بلافاصله گفت: گرسنه‌ام.
آن‌قدر از این که او با من حرف می‌زد، ذوق‌زده شده بودم که موقع پایین آمدن از درخت نزدیک بود، بیفتم. نان و پنیر و ماست چکیده تنها چیزهایی بود که در خانه برایش پیدا کردم. با ولع آن‌ها را خورد. وقتی همه‌ی آن‌ها را تمام کرد، گفت: تشنه‌ام.
به‌دو به خانه برگشتم و در تنگی سفالی برایش آب بردم. همه را لاجرعه خورد. وقتی خورد، بی این که حتا کلمه‌ای دیگر به زبان بیاورد، به پهلو روی همان شاخه دراز کشید و خوابید.

وقتی دوباره بیدار شد، سه روز و سه شب دیگر گذشته بود. اهالی ده در این مدت به خودشان آمده بودند. همه فکرهای‌شان را روی هم گذاشته بودند و تصمیم گرفته بودند که اگر او می‌خواهد در این ده بماند، باید سر و سامان بگیرد. و چه کسی بهتر از پسر جوان دعانویس ده که به تازگی از سربازی برگشته بود.

صبح زود، اهالی زیر درخت جمع شدند. سه زن، سه مجمع بزرگ روی سرهای‌شان گذاشته بودند. توی هرکدام از آن‌ها لوازم داماد بود. چند زن و مرد دیگر هم جهیزیه‌ی عروس را روی سرهای‌شان گذاشته بودند. کدخدای ده، موافقت کرده بود که جهیزیه‌ی عروس را آماده کند تا همه چیز آبرومندانه انجام شود. اگر چه هیچ کس دختر را نمی‌شناخت اما به خاطر سکوت و زیبایی فوق‌العاده اش، همه معتقد بودند که او باکره‌ی آبروداری است.
من هنوز بالای درخت بودم. پدرم که مرا دید، فریاد زد، این دختر حالا صاحب دارد، از درخت بیا پایین.
گفتم، او حالا حالاها بیدار نمی‌شود. بروید تا سه روز دیگر، وقت طلوع آفتاب بیایید. به آن‌ها گفتم که خود دختر این را به من گفته. پسر دعانویس ده، چشم‌غره‌ای به من رفت، اما من اعتنایی نکردم و شروع کردم به تراشیدن سنگ آبی‌رنگ کوچکی که از حاشیه‌ی همان رودخانه پیدا کرده بودم.

آن روز دو تا از جوان‌ها، در میدان ده کتک سختی به همدیگر زدند. هر یک از آن‌ها مدعی می‌شد که او اول دختر را دیده که دست‌هایش را از زیر آب رودخانه بیرون آورده و به ساحل تکیه داده و تنش را بالا کشیده به بیرون.

زن وقتی بیدار شد، مرا دوباره روی شاخه مقابل خود دید. ماه باز هم در آسمان بود. از جا بلند شد و روی شاخه نشست. به زمین زیر پایش نگاه کرد. بعد به ماه خیره شد. بالاخره گفت: گرسنه‌ام.
در لحن او نوعی معصومیت و احساس حق‌به‌جانبی بود. مثل بچه‌ها که همیشه خواسته‌های‌شان را با تحکم بیان می‌کنند. همه چیز دوباره تکرار شد. این بار برایش پلو و مرغ و دوغ آماده کرده بودم. وقتی همه‌ی آن‌ها را خورد، دوباره گفت: تشنه‌ام. وقتی تنگ آب را هم تا ته نوشید، دراز کشید تا دوباره بخوابد.
گفتم: من باز هم روی همین شاخه منتظر تو می‌مانم.
گفت: منتظر من نباش.
پرسیدم: چرا؟
گفت: خودت می‌بینی.
گفتم: برایت شانه آوردم.
شانه را از دستم گرفت و در تمام مدتی که موهایش را شانه می‌کرد، من، بی هیچ کلامی به تارهای بلند موهایش نگاه می‌کردم که زیر نور ماه، مثل تارهای بلند ابریشمی که ما از پیله‌ها می‌گرفتیم، می‌درخشید و او هم قصه‌ی هزار پلکان زیر رودخانه را برایم تعریف می‌کرد. می‌گفت که آن زیر پر است از پری دریایی. پرندگان آبی و اسب‌های بالدار. می‌گفت که قوانین آن زیر با قوانین این‌جا فرق می‌کند. می‌گفت اهالی آن‌جا با هم زندگی می‌کنند اما هرگز با هم حرفی نمی‌زنند. هر روز طوری همدیگر را نگاه می‌کنند که انگار برای اولین بار است، همدیگر را می‌بینند. می‌گفت که اهالی آن‌جا، برعکس این‌جا شب‌ها بیدارند و روزها می‌خوابند.
بعد وقتی که نگاه مبهوت و ناباور مرا دید، پرسید: باور نمی‌کنی؟
با سر گفتم، نه.
شانه هایش را بالا انداخت، در جایش جابه‌جا شد و دوباره به خواب عمیقی فرو رفت.

سه روز و سه شب دیگر گذشت. تا می‌توانستم از او چشم برنمی‌داشتم. نسیم گوشه‌ی پیراهنش را بالا و پایین می‌برد و باد موهایش را مثل خرمن برنج، تکان تکان می‌داد. ماه از لابه‌لای شاخ و برگ‌ها روی ساق پای برهنه، ران‌ها و صورتش می‌افتاد و دیگر نمی‌توانستم حتا برای لحظه‌ای از او چشم بردارم. گاهی مثل نوزادها، از گوشه‌ی دهانش خط باریکی از آب جاری می‌شد و از گونه‌اش می‌گذشت و روی موهایش می‌ریخت. در خواب، هیچ اخمی در صورتش نبود. خطوط صورتش در آرامش محض رها می‌شد. یک شب که از فرط خستگی خوابم برد با خیس شدن صورتم از خواب پریدم. باران داشت شدت می‌گرفت. به‌دو به خانه رفتم و برایش پتو آوردم. یک پتو را رویش انداختم و پتوی دیگر را روی شاخه‌های بالای سرش گره زدم تا باران رویش نبارد اما او پتو را کنار زد. انگار که اصلن به این چیزها نیازی نداشت. انگار که باران برای تنش همان قدر ضروری بود که آفتاب و سایه. وقتی پتو را از روی سینه‌اش کنار زد، پیراهن خیس، به سینه‌ی برجسته و گردش چسبیده بود. نوک کوچک و سفت سینه‌هایش با هر نفس بالا و پایین می‌شد. درست مثل روز اولی که از رودخانه بیرون آمد و همه‌ی نفس‌های اهالی ده را توی سینه حبس کرد. طوری نگاهش می‌کردم که انگار نمی‌خواستم کوچک‌ترین حرکت و تغییری را در بدنش نادیده بگیرم. تا آن موقع سه کفش‌دوزک از روی تنش گذشته بودند و وقتی به نوک شست پای برهنه‌اش رسیدند، از آن‌جا پرواز کردند و رفتند. یکی از آن‌ها وقتی به بلندی نوک سینه‌ی چپش رسید، بال‌هایش را باز کرد و پرواز کرد. نه پروانه هم تا آن روز، روی تنش نشسته بودند یا دور تا دورش بال زده بودند و رفته بودند. وقتی یک عنکبوت از تارش آویزان شد و نزدیک بود که زیر ابروی راستش بنشیند، با شاخه‌ی بلندی که دستم بود، تارش را پاره کردم و گذاشتمش روی شاخه‌ای دیگر. یک بار هم که از خواب بیدار شدم، دیدم که یک گنجشک روی گودی بین دو سینه‌اش، در حال لانه‌سازی است. گنجشک، شاخه‌های باریک و بلند درخت کاج را روی هم گذاشته بود. چند بار هم منقار کوچکش را لای موهای زن فرو برد و چند تار موی بلند کند و لابه‌لای شاخه‌هایش بافت. دلم نیامد که گنجشک را دور کنم. یک ساعت بعد، وقتی که زن به پهلو دراز کشید، لانه‌ی نیمه‌ساز گنجشک روی زمین افتاد. گنجشک دور سر زن چرخی زد و بالاخره هم رفت.

این‌بار وقتی بیدار شد، روی زمین، زیر پایش چند مجمع بزرگ و جهیزیه‌ای کامل دید. وقتی او خواب بود، اهالی دوباره آمده بودند و آن چیزها را به طرز چشم‌گیری روی زمین چیده بودند تا زن آن‌ها را ببیند و از بالای درخت دل بکند و برود روی زمین. روسری‌های ابریشمی بزرگ، ترمه و پیراهن‌های رنگارنگ، کفش‌های پاشنه‌دار سفید، قاب آینه‌ی کنده‌کاری‌شده‌ی بزرگ و حتا صندوق منبت‌کاری کوچک نخ و سوزن هم طوری روی زمین، یک به یک چیده شده بود که همه‌ی پیردخترهای ده را به هوس ازدواج انداخته بود. وقتی اهالی آمده بودند، من باز هم به آن‌ها گفته بودم: دختر هنوز بیدار نشده!

کار هر روز مردم ده این شده بود. این که از صبح بیایند زیر درخت به زن چشم بدوزند و درباره‌اش حرف بزنند. زن‌ها هم با بساط چای از راه می‌رسیدند و پا به پای شوهران و برادران و پدران‌شان، به او نگاه می‌کردند. آن‌ها در حالی که به برجستگی‌های تنش خیره می‌ماندند، درباره‌ی هزار پلکان زیر رودخانه که تا به حال هیچ کسی آن را ندیده بود، حرف می‌زدند. دعانویس از جن و پری می‌گفت و معلم ده از این که این‌ها خرافات است. جوان‌های ده از این که او باکره است یا نه و دخترهای ده از این که او چند ساله به نظر می‌رسد.

یک بار پسر جوان دعانویس، خواست از درخت بالا بیاید، با چوب بلند گردو او را زدم.
گفت: پس تو چرا آن‌جا هستی؟
گفتم: من فقط نگاهش می‌کنم. مواظب‌ام تا بیدار شود. وقتی بیدار شد، به شماها خبر می‌دهم.

سر شب، مثل همیشه به خانه‌های‌شان رفتند.
زن که بیدار شد، دید من هنوز روی شاخه‌ی روبه‌رو نشسته‌ام و کنارم، پلو و گوشت بره و دوغ است. به من نگاهی کرد و لبخند زد.
گفت: اما دیگر نمی‌توانم از این‌ها بخورم.
گفتم: چه می‌خواهی؟
گفت: از این به بعد هوا برای من کافی است.
من از جایم بلند شدم و به او انگشتری را دادم که در همه‌ی روز‌های انتظارم، با سنگ آبی‌رنگ تراشیده و صیقل داده بودم. نگاهی به آن انداخت. آن را در انگشتش فرو کرد و دوباره درآورد.
گفت: چه زیباست. زیر رودخانه کنار پله‌ها، از این سنگ‌ها زیاد است.
گفتم: برای تو درستش کردم.
گفت: اما من نمی‌توانم هیچ چیز به همراه داشته باشم.
گفتم: این وزنی ندارد. فقط برای یادگاری است.
گفت: هر چیزی به‌جز خودم، مرا سنگین می‌کند. آن وقت دیگر نمی‌توانم...
بعد از جایش بلند شد. وقتی می‌خواست بلند شود کمی با سختی این کار را کرد. انگار که وزنش زیادتر شده بود. روی شاخه مثل همیشه، ننشست. بلکه بلند شد و در برابر چشم‌های مبهوت من شانه هایش را تکانی داد و بال‌های بزرگ و سفیدی را که از پشتش درآمده بود، باز و بسته کرد. بال‌هایش سفید بود، بزرگ و قوی. و من در تمام مدتی که حتا کوچک‌ترین پیچ و تاب موهایش در نسیم را زیر نظر داشتم، رشد بال‌های به این بزرگی او را ندیده بودم.
سرش را به پهلو چرخاند و چند بار دیگر باز و بسته شدن بال‌های بزرگ و سفیدش را امتحان کرد.
چشم‌های من ناگهان پر از اشک شد.
وقتی بلند شد، مجمع‌های زیر پایش را دید، پرسید: این‌ها برای من است؟
گفتم: بله.
بعد بال‌هایش را باز کرد، چند بار آن‌ها را به هم زد و وقتی خوب مطمئن شد که می‌تواند وزن آن‌ها را تحمل کند، پاهایش را کمی در سینه جمع کرد و در هوا خیز برداشت. بین زمین و هوا که بود، رو به من کرد و گفت: من دیگر باید بروم. خداحافظ. من هیچ چیز نتوانستم بگویم. درست مثل روز اولی که از هزاران پله‌ی زیر رودخانه گذشت و رسید به ده ما.
زن کمی اوج و فرود گرفت و بالاخره به بالای آسمان رفت. آن‌قدر دور که دیگر نتوانستم از روی بلندترین درخت گردوی ده، ببینم‌اش.


دی ۱۳۸۵. تهرانپارس.

نسخه‌ی قابل چاپ   ۱ آبان ۱۳۸۶    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 12 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


صالح تسبيحي  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۱ آبان ۱۳۸۶، ساعت ۱۱:۲۰ بعدازظهر)

من از زيتم و لهجه ي شماو از بسط اي جهانشمول كه مي گيريد خوشم مي آيد.
يا علي


گناه( شاید نگاه)  [www|@] :   (چهارشنبه، ۲ آبان ۱۳۸۶، ساعت ۱:۵۱ بعدازظهر)

خوب نوشته بودي ولي داستان تك محوري و به شدت قابل پيشبيني بود.


محمد  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۸ آبان ۱۳۸۶، ساعت ۰:۵۰ صبح)

حالب بود و قابل پيش بيني


شکوفه آذر  [www|@] :   (چهارشنبه، ۱۶ آبان ۱۳۸۶، ساعت ۱۱:۳۰ بعدازظهر)

بسیار متشکرم که داستانم را خواندید. از لطف آقای تسبیحی سپساگذارم و از دو دوست "محمد" و "گناه" بسیار ممنون می شوم اگر بنویسند که دقیقا از کدام بخش داستان، انتهای آن برایشان لو می رود و چرا!
با سپاس
ش.آ


نيست در جهان  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۱۷ آبان ۱۳۸۶، ساعت ۵:۳۷ صبح)

زني به اين برجستگي توي ده كه خوب است، وسط تجريش هم همه را حيران مي كند. اما نكته اين جاست كه شيفتگي نويسنده نسبت به موجود خلق الساعه اش اجازه ي شخصيت پردازي را از او سلب كرده است.

خود پري خانم اصلا معلوم نيست دردش چيست؟ چطور جانوري است؟ توي ده چه كار مي كرده است؟
آن پسر، آن فردين، آن يگانه ي روزگار، معلوم نيست وسط آن همه نره خر چطور يكهو از حضرت يوسف هم مقدس تر از آب در مي آيد و از خانه شان كه محتملا ديگ شيطان در آن وجود داشته است. يك روز ماست چكيده و پنير (يحتمل تنها غذاي دهاتي كه نويسنده مي شناخته است) و يك روز پلو با گوشت بره و دوغ بيرون مي آيد. بنده حدس مي زنم كه اين شخصيت بزرگ ادبي و برخواسته از بطن دهات احتملا صمد بوده است كه گوشت هاي توي پلو را مي خورده و پري خانم به همين دليل قهر مي كند و مي رود. پس از چند بار روخواني داستان ظن حقير با وجود شخصيت كدخدا ( كه متعلق به دوران شاه منحوس است) و پسر دعا نويس كه همان عين الله (باقرزاده) مي باشد تقويت شد. مضاف بر اين كه نويسنده در به كار بردن تكنيك تجاهل التشاخص به عمد اسامي اين ها را مخدوش كرده است تا ذهن خواننده را از لحاظ ادبي قلقلك داده باشد.

نويسنده ي محترم كه در علم جانور شناسي معنوي يا آناتوميا دو اسپيريچوال زبر دست بوده در جايي از قول پسر ساده دل روستايي مي گويد:
"تا به حال رشد بال هاي به اين بزرگي را نديده بودم."

به طور يقين مردم روستا كه از نعمت داشتن ماهواره و راز بقا محرومند و نمي توانند رشد بال مگس و پشه و سوسك و جوجه را از آن جا تماشا كنند با ديدن چنين صحنه هايي به فوايد علم پي برده و متعجب مي گردند.

پس از آن هنگامي كه پري بال هاي سفيد و بزرگش را باز مي كند ناگهان چشمان پسر پر از اشك مي شود. محتملا او با ديدن اين صحنه ي معنوي تحت تاثير قرار گرفته و متوجه شده است كه از اين به بعد نبايد به نوك ممه يا جاهاي مثلثي شكل زن مردم خيره بشود.

به احتمال قريب به يقين ديگر نكات اين داستان اروتيك، معنوي، روستايي، نوستالژيك از چشم ما دور مانده است و خوانندگان خود، نكات روح افزاي ديگري به اين شاهكار نوين ادبي اضافه خواهند نمود.


شکوفه آذر  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۱۷ آبان ۱۳۸۶، ساعت ۸:۱۰ بعدازظهر)

"نیست در جهان عزیز" از این که وقت گذاشتید و داستانی را که تا این اندازه شما را برآشفته, خواندید, سپساگذارم.
اما ای کاش بجای این هه عصانیت و لحن تحقیرآمیز،کمی از دیدگاه ادبی خودتان در مورد ضعف ها و قوت های داستان می گفتید تا من هم یاد می گرفتم.
یاد گرفتن حتی از کسی مثل شما که خودش را"درجهان نیست کرده" هم ممکن است، به هر حال!


انیسا .دهقانی  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۲۹ آبان ۱۳۸۶، ساعت ۰:۱۰ بعدازظهر)

شکوفۀ عزیز ،
از اینکه این پری یا زن یا هر چه که اسمش را بگذریم در نهایت رفت خوشحالم !
باید رفتم...
یک روز بالاخره... از این دنیای تکراری و در به در شده باید رفت . و این جای بسی خوشحالی دارد ...
چه خوبه که با پرواز از زمین دل بکنیم نه با خزیدن و پوسیدن.


p00ria  [www|@] :   (چهارشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۶، ساعت ۵:۰۸ بعدازظهر)

بهتر بود محل اقتباست رو هم آخر داستان مي نوشتي.


farhade kuhzadi  [www|@] :   (دوشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۵۴ بعدازظهر)

har gune tahlil bar takhaiole nab, asar ra ke na, eide nahofte dar tahlilgari ra ta sar hadde yek khaneshe vasvas gune taghlil midahad va garmaye takhayol dar saye kavoshgari mipajmorad... pas bayad koja eistad? faghat nezare kard?
ari.be gamanam gahi baiad jaei miane sardie revaiatgarie ravi va manteghe ghesse-saraei, ghesse-shonudn eistad va aram aram dar an foru raft ya be parvaz dar mad;hamchon an pesarake dustdare An Tbya't-ensan-khoda(an parie ensan gune be donia amade) be nezare neshast o az dast dad(che ra? ke ra?...yek matn ra va logic e...) o
be chashm e khod an az dast dadan ra did o na be hegh hegh e gerye rahseparash gardanid o na hmchon an sadelohan e hashie neshin(paye derakht neshinan) be naghd barAmad...bayad jaei hamsang o hamtaraze An eistad...ravi an shakhse shekast khordeye az dast dadeye...shekast:in zibatarin mogheyate ensani!
bashad ta baad
dast marizad khanom e Azar


امیر الفتی  [www|@] :   (چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۹:۱۸ بعدازظهر)

بر خلاف نظر دیگر دوستان همیشه داستان یک چیستان نیست که پایانش قابل پیش بینی نباشدداستان کوتاه خانم آذر از نوع داستانهای فانتزی وخیالیست که به دلیل رعایت نکردن فضا سازی کامل نشده است.زن داستان وپسرک مرا سخت به یاد زن اثیری بوف کور می اندازد شخیت پسرک ایستا بوده که حتی با ارتباط با شخصیت پویای زن ثابت می ماندهمچنین زیادی بر لغت" برهنه" تاکید شده که جناب" نیست در جهان" راشاید حتی به خیال سنگسار کردن زن داستان بیندازددر کل داستان بهتری می شد اگر به فضاسازی ونماد گرایی می پرداختید برای فضا سازی داستانهای غلامحسین ساعدی را بیشتر بخوانید


mahboobeh  [www|@] :   (شنبه، ۲۲ تير ۱۳۸۷، ساعت ۸:۵۰ بعدازظهر)

داستان قشنگی بود.بر خورد مردم روستا-حضور پسرک در کنار او-بالا آمدن از پله ها- زمینی شدن و سر انجام پرواز.پایانش خیلی به دلم ننشست.
موفق باشید


علی  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۳۰ تير ۱۳۸۷، ساعت ۵:۱۶ بعدازظهر)

من نفهمیدم که همه از کجا فهمیدن که اونی که بالای درخت محو تماشای پری خانم بوده؛ پسرک بوده!!
خوب شاید هم دخترک بوده!!
در کل قوه تخیل خوبی دارین؛ شکوفه خانم. ولی این پریه که همش خورد و خوابید، پس چطور از سبک بودن و آزاد بودن برای پریدن صحبت کرد؟ چرا از دنیای خودش خیلی کم حرف زد؟ چرا فضای دنیای اولش رو خوب توضیح و ترسیم نکرد؟
حالا دیدین توی نگاه شما زنها، زن ایده آل حتما" باید سفید باشه؟!! موهاش طلایی و بلند باشه؟!! سینه هاش درشت و سفت باشه؟!! ÷س چرا اینقدر به مردها ایراد میگیرین؟!!


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


از آوازها و ترانه‌ها
اندوه جنوبی
خانه به سيلاب