جهان شعر
مقالستان جهان انديشه جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

دو شعر از علیرضا آدم‌بکان

علیرضا آدم‌بکان
alirezaadambakan@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


« ۱ »

همه‌ی این‌ها می‌روند
همه‌ی یادها می‌شوند
یادی در آغوش شده
و فرو می‌روند
فرو در موجی، بر ساحلی، به تهیگاه یک صدف، بر مجهولی یک بودن.
هرچه باشد، این خاک؛
خاک «پرشین» است!
و نعش‌ها در آن
به تضاعف زندگی می‌کنند.
نوای بودن‌ها
در کرنای دروغ‌ها
در بکری چشم‌ها
ناله‌ی یادها را به یاد می‌آورند
آری حتا تو، ای «فوک» خاکستری
افتاده به ساحل
در قیل و قال این پرندگان
در بازشدن شکمت
لزج
در هوشیاری، زندگی اینان
در بقای‌شان
تو را هم می‌گویم!
تو را هم
حتا در انتظار یک خورشید دیگر
برای خشکیدنت
تو را هم می‌گویم.
که تحمل عفونت چنان است
که تعفن یک وزوز
تفنن پیله‌هایی دیگر است.

« ۲ »

عروسک گردان
این آواز نگاه را بشنو
این چرخه‌ی هبوط این شهر است
سرزمینی میان پایبندهای بسیار
میان حلقه‌های دختران و پسران
میان ظلمت‌های فرو افتاده
در چنبره‌ی نورهای دلفریب
پوچ
تاریک.
آری!
عروسک گردان
این آواز را بشنو؛ این خواب دیگری‌ست.
کابوسی دیگر در
گهواره‌ای دیگر
و افسون نوری دیگر.
آری بشنو؛
ای عروسک گردان.
ای عروسک گردان
همه جا غرق معصومیت این صداست.
هیچ یقینی به این شنیده‌های سیاه نیست.
آری بشنو
ای آوازه‌خوان، صدایت را
درقلبت بشنو.
شهر پر از عروسک است.
و تو سرگردان میان نورهای دلفریب پوشالی.
آری
بشنو،
بشنو.


پی‌نوشت:
تصویر داخل متن، اثری است از شاعر، علیرضا آدم‌بکان.

نسخه‌ی قابل چاپ   ۱۸ بهمن ۱۳۸۶    ||    ( شعر فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 4 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


ليلا  [www|@] :   (شنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۲:۲۰ بعدازظهر)

شما خيلي خوب شعر مي گين شعر دوم شما خيلي با مفهومه


Zahra Faraji  [www|@] :   (چهارشنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۶:۰۶ بعدازظهر)

سلام...
نمي‌دونم من رو يادت هست يا نه... هنوز خاطره‌ي ديدار از نمايشگاهت رو به ياد دارم. نمي‌دونستم شعر مي‌گي. يكي از خوانندگان هميشگي خزه بوده ام... و امروز كه كشف كردم تو هم شعر مي‌نويسي خوشحال شدم...
موفق باشي.

زهرا فرجي


نازی مقدم  [www|@] :   (جمعه، ۱۶ فروردين ۱۳۸۷، ساعت ۱:۱۵ بعدازظهر)

سلام
شعرها را خواندم.در بچگی یک سگ آبی مرده روی ساحل دیده بودم.بعد از طوفان به سمت ساحل می آمدندو می مردند.حال و هوای شعراولت من رابه آن روز ابری برد.


عاطفه  [www|@] :   (چهارشنبه، ۴ اردی‌بهشت ۱۳۸۷، ساعت ۶:۱۲ بعدازظهر)


حقیقت آن چیزی است که شما می بینید وبا درک بی نظیری ازاین جهان بر روی کاغذ سفید چنان از ناب ترین کلمات استفاده می کنید که خواننده را به عمق یک تصویر می برد وخیره میماند.شفاف و صادقانه مانند آیینه در این غبارهای خراب گندیده بسیارعالی بیان میکنید.


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


پرشین کارتون
اندوه جنوبی
خانه به سيلاب