جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

در تقابل هنرمند و دیوانه

منصوره اشرافی
ashrafi_mansoureh@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


این یک توهین نیست، واقعیت است! اگر به عنوان یک هنرمند در جامعه زندگی می‌کنید، فکر می‌کنید، رفتار می‌کنید و سخن می‌گویید هیچ‌گاه حیرت نکنید که گاه‌گاهی دیگران شما را روانی و دیوانه خطاب کنند، حتا اگر این دیگران در زمره‌ی دوستان‌تان باشند، چون علت این خطاب پرواضح است و قابل درک و فهم.

گفته‌اند به تعداد انسان‌ها جلوه‌های گوناگون جنون وجود دارد و بدیهی است که هنرمند نیز یک انسان است و این جلوه‌ها در او بارزتر، پررنگ‌تر و واضح‌تر است، چرا که انسانی است با حساسیت‌ها و تأثیرپذیری بیش‌تری از دیگر مردم.

البته این نه به این معناست که هنرمندان دیوانه‌اند و در ردیف افراد روانی جامعه قلمداد می‌شوند، بلکه تنها وجه مشترکی که با دیوانگان دارند داشتن دنیایی خاص و مختص خود و جدا از دنیای دیگران است و نیز آن چه که هر دوی آن‌ها را از نظر رفتاری مشترک می‌کند و از بقیه‌ی مردم متمایز، حرکت به سمت و سوی خودویرانگری در آنان است. چرا که هر انسان عاقل و دارای سلامت روانی، عاقلانه‌ترین رفتار برای زندگی و مهم‌ترین وجه شاخص خود را، عافیت‌اندیشی، مصلحت‌جویی، حفاظت از خود و مصون نگه‌داشتن خویشتن می‌داند. اما دیوانگان به طور کامل و هنرمندان با درجاتی متفاوت فاقد این نوع رفتار‌ها هستند.

دیوانگان و روانیان دائمن به سوی مرگ و نیستی نگاه و حرکت می‌کنند و جنون و مرگ در آن‌ها تبدیل به آمیزه‌ای از زندگی اکنون‌شان گشته است. این حرکت به سوی خودویرانی در آن‌ها حرکتی ناآگاهانه است و در همین‌جاست که هنرمند با دیوانه به یک هدف اما از دو مسیر متفاوت گام برمی‌دارند. چرا که هنرمند آگاهانه به سوی خودویرانگری می‌رود. دیوانگان چیزی از خود به جامعه ارائه نمی‌دهند، اما هنرمند به واقع انسانی با عقل و فکر و اندیشه است که این عقل و فکر و اندیشه‌اش نه تابع جامعه و مصلحت‌اندیشی و عافیت‌جویی و سوددهی است بلکه تابع آن چیزی است که می‌توان نامش را ادراک شخصی از دنیا و آدمیان پیرامون خودش دانست. جنون و خویش‌ویرانی و حرکت به سمت و سوی مرگ در هنرمند، ثمره‌اش آفرینش هنری است. «نیما یوشیج» در جایی گفته بود که کار هنری به نوعی شبیه شهادت است و من فکر می‌کنم که هنرمند انسانی است که خویشتن را بر صلیب ادراکات شخصی خویش آونگ می‌کند تا به جهانیان بفهماند که حقیقت چیست.

حرکت‌ها، نوسانات، کنش‌ها و واکنش‌های هنرمند چه در زندگی شخصی خود و چه در رابطه با جهان پیرامونش لزومن با هضم و توجیه و تأیید جامعه نمی‌تواند همگام و همراه باشد. از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست بر اصل مصلحت‌اندیشی و عافیت‌جویی استوار است چه بسیار حرکت‌های هنرمندان غیر قابل توجیه و پذیرش و مردود و اشتباه است.

خودویرانگری در هنرمندان با درجات و شدت و ضعف‌های متفاوت بروز می‌کند به طوری که حد نهایی و اوج آن به انتحار و نابودی مطلق خویشتن در هنرمند می‌انجامد. گاه زندگی به ظاهر سعادتمند و خوشبخت خویش را بر هم می‌زند و ویران می‌کند، گاه به عشقی نامتعارف روی می‌آورد و گاه گام‌هایش در مسیری خلاف عقلانیت است.

اکثر هنرمندانی که جامعه و یا نزدیکان، آن‌ها را روانی انگاشته‌اند، در دنیایی فرای دنیای آدمیان به سر می‌برند و چون آدمیان از درک و شناخت دنیای آن‌ها و ادراکات‌شان عاجز بوده‌اند، به آن‌ها صفت دیوانه و روانی داده‌اند. هر چند که خود هنرمندان هم اکثرن در نوشته‌های خود به جنون خویشتن و عدم عقلانیت در خود اعتراف کرده‌اند و خود را به وضوح تمام در زمره‌ی دیوانگان جای داده‌اند.

خرد هنرمند، خردی است که با خرد مرسوم و متداول مردم جامعه در تضاد و تمایز قرار دارد و چه بسا دچار اصطکاک نیز شود. «فوکو» معتقد است که جنون هنرمندان جلوه‌ی دیگری از جنون است، نه جنون دیوانگان افتاده در بند، بلکه جنون انسان فروافکنده در اعماق ظلمت خویش.

آیا رفتار و روش زندگی «وان‌گوگ» از دید مردمان عاقلانه بود؟ آیا هنگامی که «گوگن» زندگی و خانواده‌ی خویش را رها کرد و در جزیره‌ای سکنا گزید، عاقلانه رفتار کرد؟ آیا وقتی که «سزان» کفش‌هایش را زیر سر می‌گذاشت و بر روی نیمکت‌های پارک به خواب می‌رفت، رفتاری عاقلانه داشت؟ آیا «گویا» با آن نقاشی‌های اواخر عمرش عاقل می‌نمود؟ و هزارن آیا و هزاران مثال دیگر از هولدرلین ـ نروال ـ نیچه ـ استریندبرگ ـ بوش ـ بروگل ـ سویفت ـ کالو و ووو...

اگر تعریف کنش عاقلانه را از دید عرف و مردم جامعه بدانیم به راحتی درمی‌یابیم که هنرمندانی بسیار اندک دارای چنین کنش‌هایی بوده‌اند. در زندگی هنرمندان و آثارشان تجلی این کنش‌های عاقلانه بسیار کم‌رنگ و ضعیف و انگشت‌شمار است و در عوض آن‌چه که پررنگ متجلی شده است رابطه و پیوندی است که تنها بین آن‌ها با دنیای وهم و خیال به وجود آمده است.

وجه تمایز هنرمند و دیوانه در این است که دیوانه قادر نیست رازهای درون خویش و ارتباط خود را با آن دنیای رؤیایی، وهم‌آلود و رمزآلود بیان کند و هنرمند با نیروی خلاقه و آفرینش خود این رازها و نشانه‌ها را نمایان کرده، به گونه‌ای متفاوت دنیای درونی خویش را در معرض دید جامعه و دیگران قرار می‌دهد، نمایشی که انسان‌ها را به تفکر وامی‌دارد و نقب‌هایی برای آنان در جهت راه‌یابی به افق دیدی فراتر و ناشناخته‌تر فراهم می‌کند.

آفرینش هنری و خلق یک اثر هنری پیوندی است میان خیال و واقعیت و رؤیا و هنرمند با این آفرینش به نوعی مخاطب خویش را وارد دنیای ذهنی خود کرده و او را شریک تخیلات خود می‌کند.

عشق نیز چون هر انسان را به ورطه‌ی جنون نزدیک می‌کند. عاشق بودن که سمبل یگانه‌ی آن همانا مجنون نام دارد در لغت مترادف دیوانه‌بودن است. چرا که عاشق نیز انسانی روانی است که در دنیای دیگری ورای واقعیت‌ها و مادیات سیر می‌کند. او از عشق برای خود پلی می‌سازد برای عبور از دنیای واقعی به دنیای آرزوها و رؤیاها و تخیلات. هنر نیز به مثابه‌ی یک عشق است. چرا که هنرمند نیز همیشه در تلاش است که از رؤیا‌ها و خیال‌پردازی‌های ذهن به سوی واقعیت‌ها پلی بسازد و در آن آمد و شد و حرکت و نوسان را ممکن سازد.

«برگمان» زمانی گفته است که فیلم‌های من برگرفته از رؤیا‌های من و خواب‌های من است. او درواقع به ساده‌ترین و روشن‌ترین بیان گفته است که آن‌چه که به عنوان آفرینش هنری ارائه می‌دهد نشان دادن دنیایی است ورای آن‌چه ما در آن به سر می‌بریم.

«فوکو» در «تاریخ جنون» می‌نویسد: «آن‌چه رو در روی ماست جنون است یا اثر؟ الهام است یا اوهام؟ پرگویی خودجوش است یا سرچشمه‌ی ناب یک بیان؟ آیا حقیقت اثر را حتا پیش از زایش آن باید از واقعیت بی‌مایه‌ی انسان‌ها برگرفت و یا آن را فراتر از خاستگاه و منشأ در وجود خود آن کشف کرد؟ جنون هنرمند برای دیگران این فرصت را فراهم می‌کند که شاهد تولد دوباره و بی‌وقفه‌ی حقیقت اثر در میانه‌ی یأس حاصل از تکرار و بیماری باشند.»

در دنیای مدرن امروزی و نیز در دنیای گذشته همواره نویسندگان، شاعران، موسیقی‌دانان و هنرمندانی بوده‌اند که در جنون خویش غرقه گشته‌اند و در آثار خویش این تقابل و کشمکش میان خرد و دیوانگی را به تصویر کشیده‌اند. فوکو معتقد است که جنون لحظه‌ی نهایی اثر است. اثر جنون را به نحوی بی‌پایان به سوی نامحدوده‌های خویش می‌راند. هر جا اثر باشد جنون و جنون هم‌زمان با اثر به وجود می‌آید... لحظه‌ای که در آن اثر و جنون با هم تولد می‌یابند و به انجام می‌رسند، آغاز زمانی است که در آن اثر جهان را به محاکمه می‌کشد و جهان نیز خود را نسبت به چگونگی وجود خود در برابر این اثر مسئول احساس می‌کند... و هیچ چیز در جهان، به‌ویژه، میزان شناختش از جنون نمی‌تواند به آن اطمینان خاطر دهد که این آثار جنون‌آمیز جهان را توجیه می‌کنند.


پی‌نوشت:
نقل قول‌ها از میشل فوکو، برگرفته از کتاب تاریخ جنون ـ ترجمه‌ی فاطمه ولیانی ـ نشر هرمس

نسخه‌ی قابل چاپ   21 بهمن 1386    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب