جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

باله‌ی تخمه‌شکن

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


من این ماجرا را از جایی دور تعریف می‌کنم. از جایی که دستت نمی‌رسد و صدای مرا گنگ می‌شنوی. مثلن در خواب. یا مه. یا قعر دریا در آب.

* * *

صبح سوار ماشین شدیم. من‌ام با پدرم. و برادرم و آفتاب و «ام‌پی‌تری‌پلیر».
آفتاب اما نمی‌سوزاند. گرم است و خوشایند روزی تعطیل.
جاده خوب است. شلوغ هم نیست. صبح است. و هنوز مردم راه نیفتاده‌اند.
در هر پیچ و بالا و پایین نفس کند می‌شود و به شماره می‌افتد و تنگ می‌شود، به کپسول  آسمم احتیاجم می‌افتد.
برادرم هدفون گذاشته توی گوشش. سنش از من کم‌تر است.
تصمیم دارد روشن‌فکر بشود (یعنی شغلش بشود منورالفکری و از راه روشن‌شدن فکر امرار معاش بکند) کتابکی می‌خواند. با پدرم مباحثات سیاسی دارد. و اخبار فوتبال را در پنهان دنبال می‌کند.
ماشین‌ها می‌آیند و تک و توک از کنارمان می‌گذرند. و گه‌گاه یکی سرش را بیرون می‌کند و مزه می‌پراند.
آخر ماشین ما سقف ندارد.
«ام‌پی‌تری‌پلیر» برادرم دو تا خروجی دارد و دو نفر می‌توانند هم‌زمان به یک آهنگ گوش بدهند.
هدفونم را درمی‌آورم. سرش را می‌زنم به دستگاه: یک راک فرانسوی. آشنا. ریتمش به رنگ برگ‌ها می‌آید. صخره‌ها را بالای سرم می‌بینم که می‌گذرند. و آسمان بالاتر، رنگ مرکبی دارد از آبی و سفید و زرد.یک ماشین رد می‌شود. صدای انفجارهای خفه‌ای می‌آید. ضبطش تا ته زیاد شده. تویش کم از دیسکو ندارد. روکش‌ها قرمز و سیاه. و چراغ‌های متحرکی که روشن و خاموش می‌شوند.
سرعت ما خیلی کم است. ماشین‌مان از نسل اتومبیل‌هایی است که زیاد می‌سوزانند و کم می‌روند. ولی کم نمی‌آورند.
آن‌هم در جاده‌ی شمال با این‌همه پیچ و خم بالا پایین.
تا شمال جاده‌ای کوهستانی است که بالا می‌رود، و آن طرف در منطقه‌ی شمالی پایین می‌آید و بعد دریاست.
دریا برای نفس‌تنگی خوب است. هوای شرجی‌اش نفسم را آزاد می‌کند و دردی که در تن و بدنم است کم می‌شود.
جاده تونل‌های زیادی دارد. هر از گاه همه‌جا تاریک می‌شود و روشن می‌شود.
این جاده را پنج ساعته می‌شود رفت و رسید. ولی با ماشین ما هفت هشت ساعتی راه هست.
آهنگ فرانسوی تمام می‌شود. سکوت. و ناگهان طبل‌ها کوبیده می‌شوند. می‌رویم در تونل. آدم‌ها آواز می‌خوانند. مویه می‌کنند. تونل تمام می‌شود. دادم می‌رود هوا.
ـ عوضش کن بابا.
ـ چرا؟ خوبه که.
ـ تو سفر آخر هفته کی با رکوئیم موزارت میره عشق و حال؟برادرم بی حرفی، «ترک» بعدی را فعال می‌کند: راک‌اند رول جاده‌ای. مناسب احوال ما و ماشین کروکی مدل بیست سال پیش به عقب.

پدرم آدم کم‌حرفی است.
مدت‌ها سکوت می‌کند و بعد که دهان باز می‌کند توقع داری یک جمله‌ی سقراط‌وار ناشی‌شده از تأمل طولانی بشنوی. اما مجسمه‌ی یخی حکمای یونان آب می‌شود و مثلن می‌گوید «ناهار چی بخوریم؟»
یک بسته تخمه گذاشته کنارش و دانه دانه می‌شکند و پوستش را بر لب می‌آورد. تلق تلق. کلن تخمه شکستنش ریتم آهنگین منظمی دارد.
پوست تخمه همان‌جا می‌ماند تا باد بزند ببردش.یک ماشین سیاه براق می‌گذرد. راننده‌اش عاقله‌مردی است عینکی. و زنی کنارش نشسته. عقب دو تا بچه‌ی شلوغ‌پلوغ، آرام نشسته‌اند. معلوم است منتظرند یک جایی بهانه دست‌شان بیاید و بلوا کنند. و حالا تازه تشر خورده‌اند. و کنارشان دختری است که جلب توجه می‌کند. تا می‌آیم صورتش را برانداز کنم می‌گذرند.

* * *

جاده‌ی خوبی است. علاوه بر دو تا خطی که به شمال می‌روند، دو خط برای برگشت هست و جاده با خط ممتد به دو نیم شده.
البته از وقتی راه افتاده‌ایم من هیچ ماشینی ندیده‌ام که برگردد. هدفون را از گوشم برمی‌دارم.
ـ یه جاده‌ی دیگه زدن؟
 پوست تخمه را فوت می‌کند.
ـ چطور؟
ـ کسی برنمی‌گرده...
ـ صدبار تصمیم گرفتن درست کنن. ولی نمی‌شه. چون کوهه باید سوراخش کنن. نمی‌شه.
ـ پس چرا تو خط برگشت کسی نیس اگه همین یه راهه؟
ـ خوب سر صبحه. برمی‌گردن حالا...
باد می‌زند به صورتم. به پیشانی‌ام، موهایم را می‌کشد می‌برد به عقب و می‌رسد به گردنم. و می‌پیچد در گوشم.
صدا می‌آید.
مثل صدای باد است. توفنده و روان. اما باد نیست. رودخانه است. آخر موازی با این جاده رودخانه‌ای هست. سر پیچ‌ها پیدا می‌شود و می‌توانی ببینی. انگار همین جاده است که در عمق دره جاری است. عین به عین با جاده می‌پیچد و با آن سرازیر می‌شود یا بالا می‌رود. پهن و خروشان و پر و پیمان است. جاده‌ای‌ست از آب.
و آبش آنقدر گل‌آلود است که به سیل می‌ماند. سرعتی مهیب دارد. نمی‌دانم چطور اما، سر بالا هم که می‌رود از سرعتش کم نمی‌شود.
در پشت کوه به دریا می‌ریزد.
یک جا، در فاصله‌ی دو سه کیلومتری جاده، در وسط کوه، آن بالا، رودخانه آمده و از طرف راست جاده، پیچیده. و از آن به بعد در سرازیری شمال، از کناره‌ی چپ جاده امتداد دارد.
و جاده با پلی از روی آن می‌گذرد. در بالاترین نقطه‌ی کوه...و یکی از جاذبه‌های توریستی مملکت است. و کارت‌پستال‌هایش کنار تخت جمشید و نقش جهان نمایش داده می‌شوند. و هر وقت از این راه می‌گذریم، و هر که می‌گذرد، عبور از پل نشان نهایی امنیت است و با خودت می‌گویی «...خوب، دیگه چیزی نمونده. اصل راهو اومدیم.»

البته دانستن این همه اطلاعات به حال آدم خیلی فرق نمی‌کند. و کسی درست نمی‌داند این پل قدیمی که پایه‌هایش از سنگ و آجر است از کی بوده و چطور تا حالا دوام آورده و کسی هم در راهداری دنبال بازسازی آن نیست. و مردمی که شادند و تند تند دارند می‌گذرند، اطمینان‌شان به جاده و پل و رود نیست. به رانندگی خودشان است. به داشتن گواهی‌نامه و بنزین کافی است که آدم را تمیز تا مقصد می‌رساند و احتمال هیچ واقعه‌ای داده نمی‌شود. واقعه‌ای که شاید در راه باشد.
سرعت‌مان کم می‌شود. ماشین می‌لنگد. یکی کله‌اش را از پنجره بیرون می‌کند و هوار می‌کشد.
ـ  پنچری هوووووو....
ـ عجب باباه
پدرم می‌گوید و می‌گیرد توی خاکی.
می‌پرم پایین. پدر دولا شده زیر ماشین.
ـ این عقبیه پنچره.
ـ آچارو بیار.
ـ کدوم آچار؟
ـ آچار چرخو دیگه زود باش جامون بده.
و نفسی بیرون می‌دهم و در صندوق، دنبال آچار می‌گردم. چیزی نیست. حتا یک پیچ‌گوشتی.
صندوق خالی خالی است. برادرم هدفون‌ها را از جلو یقه‌اش آویزان کرده و ایستاده. و سبیل تازه درآمده‌اش زیر سایه‌ی کلاه عرق کرده.
ـ چادر کجاس؟
ـ چادر چی؟ مگه شما ورنداشتی؟
پدر بلند می‌شود می‌ایستد. ماشین‌ها تند تند می‌گذرند. هوا با ابری موقت تیره شده.
ـ پس چی ورداشتین شماها؟ یکی رانندگی می‌کنه، بقیه‌ی کارا که دیگه با من نیس. جک کجاس؟
من برق از سرم پرید.
ـ جکو اون‌روز خودتون ورداشتین گذاشتین تو انباری. گفتین ماشین در و پیکر درست و حسابی نداره.
مستأصل ایستادیم. در فکرم، خودمان را خیال می‌کنم که همین‌طوری ایستاده و نشسته و تکیه داده به ماشین، اسکلت شده‌ایم و سال‌ها گذشته و ماشین‌ها تند تند دارند رد می‌شوند.
نفسم تنگ می‌شود. سینه‌ام به خس‌خس می‌افتد. کپسول را می‌کنم توی دهانم. و نفسی عمیق می‌کشم. یادم باشد شمال، از داروخانه کپسول بخرم. کم نیاید.
برادرم هدفون را کرده توی گوشش و با پا سنگ‌ریزه را جابه‌جا می‌کند.
دو تا دستم را پشت سرم قفل می‌کنم و قدم‌های بیخود بلند برمی‌دارم. می‌روم و می‌آیم. پدرم لب جا ایستاده و دست تکان می‌دهد.
پشت به جاده می‌کنم و دره را تماشا می‌کنم. سایه‌ی بزرگ می‌رود کنار و آفتاب می‌زند.صدای کشیده‌شدن و سوت لنت و ترمز پشت سرم می‌آید. خاک بلند می‌شود، برنمی‌گردم. خجالت می‌کشم. صدای مردی می‌آید.. دارد با پدر حرف می‌زند.
پدر صدا می‌کند. مجبورم. سر به زیر برمی‌گردم. می‌روم طرف ماشین و یک اتومبیل سیاه و براق می‌بینم و دو تا وروجک شر و شور. پدر آچار را می‌دهد دستم. زیرچشمی عاقله‌مرد را به جا می‌آورم و زن را می‌شناسم.
پدر جک زده و ماشین یک‌وری شده. پیچ‌های چرخ را که باز می‌کنم دخترک را می‌ بینم که از گوشه‌ی پنجره؛ نشسته روی صندلی عقب و انگار من و ما نیستیم. رو به جاده دارد. و صورت گندمگونش، گونه‌های برافروخته‌اش و لب‌های تازه و خیس و رنگ‌نخورده‌اش، رنگ طبیعی حالتی آشنا دارند که مدت‌هاست آشنایی‌اش از سرم پریده.
و بازم به خود می‌آورد. ماشین پایین می‌آید. نمی‌دانم کی از ما عقب افتاده بودند. و کجا کنار جاده ایستاده بودند که من ندیده بودم‌شان. بچه‌ها شلوغ می‌کنند. بابا دست می‌دهد. می‌روند. می‌نشینیم.
نه محو و منقلب‌ام، نه عاشق شده‌ام، نه حالی به حالی، اما حالت ساده‌ی پرشوری بازگشته. حالتی نرم و آرام که گرمم می‌کند.
ـ کیسه خواب چی؟ غذاها؟
ـ چی یعنی چی؟
ـ هیچیو نیاوردین؟
ـ این قرار بود بیاره...
و به برادرم اشاره می‌کنم. از جا می‌پرد.
ـ به من چه، من اصلن می‌خواستم نیام.. به من چه اِ.
همه همه چیز را گردن هم انداخته‌ایم و با حس خوشایند دلخوری از دیگری، حس نامطبوع وجدان معذب را دفع کرده‌ایم. ساکت می‌شویم.
اگر دنبال علت نگردی بیخود دنبال نتیجه هم نیستی. دنبال مقصر هم نیستی. کاری که آدم همیشه و بیهوده می‌کند. این نشانه‌ی سلسله ارتباط‌هایی است که زنجیروار به هم متصل‌اند و بازمی‌گردند به علت مسافرت ما، دلیل آمدن‌مان به جاده با همچین ماشینی، و هزار و یک علت ظاهرن بی‌ربط دیگر که نتیجه‌اش منجر شده به فراموشی دسته‌جمعی‌مان برای تجهیز در سفر.
از نتیجه‌گیری فلسفی خودم می‌خندم.
آهنگی آرام و غریب پخش می‌شود. و یک بابایی انگلیسی می‌خواند.
ـ من می‌گم برگردیم. فایده نداره. کجا بریم؟ کجا بخوابیم شب؟ با چی؟
برادرم با ناله ادامه می‌دهد. و من یاد دشت‌های پهن و جنگل‌های سبز شمال می‌افتم. و دریا.
ـ من که مایومو پوشیدم این زیر. تو می‌خوای پیاده شو برگرد.
ـ بابا برگردیم. شب کجا می‌خوایم بمونیم؟
و پدر تخمه می‌شکند. واز لابه‌لای صدای رودخانه و غرش موتور، سکوتی می‌خزد و حاکم می‌شود.
تلق
تخمه لای دندان دو نصف می‌شود و پوستش را فوت می‌کند.
ـ نمی‌شه برگشت.
گوش‌های ما مثل علامت سؤال بالا می‌رود و می‌پیچد.
ـ نمی‌شه؟
ـ اون آقایی که جک آورد، گفت امروز تعطیلی یه سر جاده رم بستن. تا غروب یه طرفس.
نفسم از آسم یا تعجب، در ریه گیر کرده. بالا نمی‌آید. دو تا فشار به کپسول می‌دهم و خلط جمع‌شده را بالا می‌کشم تف می‌کنم.
ـ یعنی چه؟ اگه یکی مریض شه یا اصن دلش بخواد برگرده چی؟ـ حساب کتاب نداره دیگه. باید وایسه تا غروب.

بالای سرمان آفتاب داغ‌تر می‌شود. و باد کم‌تر. شیب بیش‌تر. جاده کمی، بفهمی نفهمی تنگ‌تر. ماشین‌ها زیادتر می‌شوند.حالا دم ظهر است. و ساعت آن‌هایی‌ست که نه می‌توانند از خیر خواب بگذرند نه از فکر سفر.
بالاتر آمده‌ایم. و جاده پشت سرمان پیداست. رودخانه رفته کف دره. و صدایش نمی‌آید. اما خط متحرک روشنی است، ماری است که پیچیده و رفته در دل کوه. و جاده هم در پشت سر؛ پهن‌تر از رود، مثل پوست انداخته‌ی همان مار است. با همان پیچ و تاب‌ها و  بدون حرکت افتاده.
هدفون را توی گوشم می‌گذارم. شیب و پیچ حالم را بد می‌کند. به جنگل شمال فکر می‌کنم و به مه.
بعد از پیچ، جاده‌ی روبه‌رو تا بالای کوه پیداست. ماشین‌هایی که جلو زده‌اند همه سرعت کم کرده‌اند. و مجبوریم همه توی یک خط حرکت کنیم.
آکاردئون نواخته می‌شود. هماهنگ با ماشین‌هایی که لخ‌لخ‌کنان می‌روند. و پوست‌های تخمه، مشت مشت از پنجره‌ی ماشین‌ها بیرون ریخته می‌شوند و با باد می‌گردند. دسته دسته می‌چسبند به دیواره‌های راه. حس می‌کنم جاده درون من است. و راه مثل نای  من تنگ‌تر شده و نفس کشیدن سخت‌تر.
تا پل همین بساط است.
ـ تو سر پایینی اون‌ور خوب می‌شه. این تیکه رو رد کنیم...
بابا موقع حرف‌زدن تخمه می‌جود. چنان می‌جود که می‌توانی تعداد جویدن‌ها را بشماری.
بوی لنت در باد پیچیده و به نظرم هوا کمی سردتر شده. داریم به بالاترین نقاط کوه می‌رسیم.
توی جیبم موبایل می‌لرزد. درش می‌آورم. این‌جا آنتن می‌دهد! وسط شهر نمی‌دهد. روی صفحه‌اش نوشته home یعنی مامانم است. چون اوست که معمولن از آن‌جا زنگ می‌زند و کسی غیر از او الان توی home نیست. و کسی هم به اندازه‌ی او از سفر با ماشین کروکی بی در و پیکر وحشت ندارد.
ـ کجایین؟ خوش می‌گذره؟
ـ خوبه؛ آره یه کم جاده شلوغه.
ـ هوا خوبه؟ خوش گذشته تا حالا؟
ـ خوبه. همه چی خوبه.
ـ خوش بگذره... جاده خوبه؟ اخبار گفت...
ـ الو الو...
اخبار چی گفت؟ قطع می‌شود. نگاه می‌کنم. آنتن رفته. اهمیتی نمی‌دهم. اخبار زیاد حرف بیخود می‌زند. دارم گوشی را می‌گذارم توی جیبم که یک ماشین توی راه برگشت می‌آید. می‌گذرد.
خورشید به کل رفته پشت ابر. برادرم خودش را گوله کرده توی کاپشن. پدرم اما عین خیالش نیست. تخمه کار خودش را کرده. داغ و گرم شده و چرب و چیلی. تقریبن ایستاده‌ایم. هر از گاه چند متر حرکت می‌کنیم. باز می‌ایستیم.
باز یک ماشین دیگر از خط برگشت می‌آید. مثل آن که مسافرند. روی باربند وسیله بسته‌اند.
در دور، جاده دیگر پیدا نیست. و سرعت ما کم‌تر شده. فاصله‌ی ماشین‌ها با هم یکی دو وجب است.
باز یکی دیگر از خط برگشت می‌آید. دائم چراغ می‌زند. پشت هم. راننده‌اش دست تکان می‌دهد. (... اخبار گفت...) چی گفت؟
ـ فکر کنم تصادف شده جلوتر. مردم وایمیستن نگاه می‌کنن این‌جوری میشه. وگرنه ماشین تصادفو فورن می‌کشن کنار.
پدرم اهل پیش‌بینی است. و چه غلط دربیاید چه درست، همیشه پیش‌بینی می‌کند.
باز یک ماشین دیگر رد می‌شود. بوق می‌کشد. (... اخبار...) کپسول را تکان می‌دهم.
دیگر کمابیش به بالاترین نقطه‌ی کوه رسیده‌ایم. و کمابیش هم، حرکت نمی‌کنیم. جلو و پشت‌مان ماشین‌ها به خط شده‌اند.
پشت این پیچ باید پل پیدا باشد.. اقلن در دوردست پیدا باشد. اما سر پیچ ماشین‌ها ایستاده‌اند.
برای اولین بار حس می‌کنم شمال چه دور است.
چند تا گرفته‌اند توی خاکی و خاموش کرده‌اند. یک جا سه تا ماشین نگه داشته‌اند، ضبط را زیاد کرده‌اند و دو سه نفر آمده‌اند وسط می‌رقصند. و هر ماشینی که رد می‌شود سواره‌هایش هووو کشان دست می‌زنند و بازارگرمی می‌کنند.
دو طرف کوه است. تاریک است. اما هنوز از روز ساعتی باقی مانده. آهنگ ویولون‌سل «آرو پارت» می‌آید. و جیغ یک ویولون‌سل دیگر. انگار آرشه‌ها با هم سر جنگ دارند. و ناگهان سکوت. یکی می‌رود آن طرف جاده. جیغ یک ویولون‌سل. یکی‌شان مغلوب شده. چون صدایش نمی‌آید. سیم‌های هدفون را می‌گیرم و می‌کشم. گوشم را مالش می‌دهم. درد گرفته. سه چهار تا پلیس ایستاده‌اند. و یکی جلوتر یک تابلوی دسته‌دار گرفته دستش.
ـ نه تصادف نیس..
ـ برم ببینم چه خبره.
ماشین پلیس یک‌وری ایستاده وسط جاده. و اندازه‌ی عبور یک ماشین راه باز است.
جلوتر، در شکاف کوه، یک ورودی است که آسفالت کهنه‌ای دارد.
پیاده می‌شوم. دو سه نفر ایستاده‌اند. پیژامه پای‌شان است. و دارند با هم حرف می‌زنند. و سیگار می‌کشند. می‌روم طرف پلیس. ماشین‌ها یکی یکی دارند می‌پیچند در جاده‌ی فرعی. پلیس تابلو را گرفته و تکان می‌دهد. دو سه نفر آدم هم ایستاده‌اند دور و برش.
ـ نمی‌شه رفت؟ مگه بستس راه؟
ـ راه بسته‌اس از این ور برو. پل ریخته.
ـ این کجا می‌ره؟
من از پلیس می‌پرسم ولی یکی دیگر جواب می‌دهد.
ـ هیچی. ده کیلومتر دورتر می‌شه.از اون‌ور پل سر در می‌آرین.
پلیس می‌چرخد طرف من.
ـ پونزده کیلومتره. از این‌ور برین. برو آقا (بلند به یک ماشین می‌گوید. راننده‌اش دارد بحث می‌کند که بگذارند راهش را ادامه دهد) بروعمو. صدمتر دره وسط جاده‌اس. برو آقا. برو از این‌ور.
دست‌هایم از دو طرف می‌افتند. سرد که هست. یخ هم که می‌کنم. بالاخره رودخانه کار خودش را کرد. برمی‌گردم طرف ماشین‌مان. سر پیچ فرعی، ماشین براق را می‌بینم، ماشین آشنا را. و چشم‌های جوان و جوینده‌ی شفافی که نگاهم می‌کنند. به یک نظر. و ماشین‌شان می‌پیچد در جاده‌ی فرعی. در تنها راه موجود. و نفسم به شماره می‌افتد. نه از عشق، ضربان نبضم از تنگی نفس است که عارض شده.هوا دارد تاریک می‌شود.

* * *

الان دو ساعت و ده دقیقه است داریم توی جاده راه می‌رویم. یک گالن بنزین داشتیم ریختیم توی باک. شانس آوردیم. گالن بزرگی بود. باک تقریبن پر شد. هوا کاملن تاریک شده. باد می‌آید.
سرعت‌مان از سرعت کرمی روی برگ کم‌تر است. و ماشین‌ها را می‌بینی در دو طرف، پشت و جلو، در راهی دور و دراز اما فرعی؛ در ترافیکی بی سر و ته گرفتار شده‌اند.
نمی‌دانم راه را از سر، برای ریختن پل نبسته‌اند که تا چشم کار می‌کند ماشین هست و باز هم دارد می‌آید؟
هوا سرد است. برادرم خوابیده عقب، و کاپشن را کشیده روی سرش. نگرانم کپسولم تمام شود. از همین حالا بدن‌درد دارم و صورتم باد کرده.
پدرم یک پارچه کشیده پیچیده دور سرش. و چشم‌هایش را تنگ کرده. سی کیلومتری راه آمده‌ایم ولی هنوز به «پونزه کیلومتر» پلیس نرسیده‌ایم. نه از پلیس‌ها خبری هست و نه از تابلوی راهنمایی. ته دلم مشکوک‌ام. انگار بنا بوده مردم را دسته‌جمعی دست‌به‌سر کنند. نکند پل نریخته. از کجا معلوم. کی دیده؟جاده آسفالت است. آسفالت کهنه‌ی پر از ترک. و هرچند تاریک است؛ کوه‌های دو طرف به جنگل‌های شمالی نمی‌مانند. سست‌اند و تخته‌های سنگ کنار جاده افتاده‌اند و نشان می‌دهند این جاده همه‌جایش در معرض سقوط سنگ است. حدس می‌زنم این جاده دارد می‌رود به شرق.

راه پیچ در پیچ است و کوهستانی. با ارتفاعی یکسان. و حجم ماشین‌های پشت سر طوری است که درست به اندازه‌ی تنگی جاده دوخته شده. و راه فقط برای رفتن است. برگشتی ممکن نیست.
صدای ضبط‌صوت می‌آید. مردم با محیط کنار آمده‌اند. و کسی انگار گله‌ای ندارد.
هر و کر دسته‌ای جوان بلند است. و یک خانوار هشت نفری هستند که روی پای هم نشسته‌اند و تخمه می‌شکنند و پوستش را بیرون می‌ریزند. لحظه‌ای دور تا دورم را نگاه می‌کنم. همه دارند تخمه می‌شکنند. و صدای منظم آن ریتم آهنگی دارد که می‌شود با آن باله رقصید.
فک باید بجنبد. یا با حرف یا با تخمه. آه تخمه، تخمه، ای همدم تنهایی آدم‌ها. ای سرگرمی ارزان و بی‌توقع. نمک‌سودت می‌کنند و کیلو کیلو کمرت را می‌شکنند و دل و روده‌ات را می‌خورند. واقعن در برخورد با تو تکراری هست که به ما روزمره‌های سرگردان در روزهای تکراری چقدر می‌آید. روزگاری فرا خواهد رسید که رقیب دیرینت سیگار، مغلوب خواهد شد و بسته‌های فرد اعلایت در تمام دنیا تبلیغ خواهد شد. هرچند تو و سیگار دست به دست هم دادید و ثابت کردید نشستن و هیچ کاری نکردن در پارک، جلوی تلویزیون؛ و حتا در این جاده، بدترین کارهاست.
جلوتر جاده دهانه داده و کمی باز شده.
چند تا ماشین ایستاده‌اند. و چراغ‌های‌شان را روشن گذاشته‌اند. در نور تند آن یکی دو تا خانواده سفره پهن کرده‌اند و نشسته‌اند. بساط قلیان هم به راه است و بچه‌ای سنگ می‌اندازد طرف تاریکی.
و آن طرف جاده تک و توک چادر زده‌اند. مثل آن که ترجیح داده‌اند بگذارند فردا، در روشنایی راه بروند.
جلوتر سمت راست یک راه فرعی هست. و سر آن تابلویی دیده می‌شود. پلک‌هایم خسته‌اند. سخت می‌توانم بخوانمش. تابلوی کوچک آبی‌رنگی است.
روی تابلو ریختگی دارد. و به زحمت می‌شود خواندش: خانه‌ی شاعر ۳ کیلومتر.
خانه‌ی شاعر؟ کدام شاعر؟
ـ بابا این‌وری برو ببینیم چه خبره.
ـ نمی‌شه، بنزین نداریم.
ـ برو حالا شاید راه داشته باشه. همه نمی‌رن شاید درس‌تره کسی خبر نداره.
پدرم زیاد طولش نمی‌دهد. انگار تصمیم داشته ولی دنبال تأیید یک نفر دیگر بوده، فورن می‌پیچد.
موبایلم را درمی‌آورم. می‌خواهم به مادر خبر بدهم راه‌مان دور شده و این‌ها. موبایل خط نمی‌دهد.
جاده فرعی، خاکی، تنگ و تاریک و مه‌آلود است. مه آن‌قدر زیاد است که صورت و لباس‌هایم خیس می‌شوند.
و حالت خوشایندش با سرمای خیس نفوذکرده به تن از بین می‌رود. و پدرم صورتش را جمع کرده. چندشش شده. برادرم بلند می‌شود و می‌نشیند.
ـ کجاییم؟
ـ نمی‌دونم.
بابا می‌خندد. و من هم می‌خندم. بلندتر می‌خندم. خنده‌ام را ول می‌دهم در مه، در کوه‌هایی که نزدیک به هم‌اند و چون دیوار دو طرف جاده، تهدیدکنان ایستاده‌اند. در کوه‌هایی که محل الهام شاعری بوده‌اند؛ خنده می‌پیچد و تکرار می‌شود. و ما بیش‌تر و بیش‌تر در مه فرو می‌رویم.
یک شیروانی چوبی بزرگ پیدا می‌شود.
جلوی خانه یک چیزهایی این‌ور و آن‌ور می‌روند. نور چراغ روشن‌شان می‌کند. و ستون فقراتم تیر خفیفی می‌کشد و نواخته می‌شود. مثل کلاویه‌های یک پیانو.
ماشین آشنای سیاه، براق، ایستاده جلوی خانه‌ی متروک شاعر. و مرد و زن میان‌سال عقب‌تر، دو تا بچه‌شان جلوتر، وهم فضا آن‌ها را هم گرفته و شلوغ نمی‌کنند.
با چشم می‌جویم؛ با گردن سر می‌کشم، با دست مه را لمس می‌کنم و کنار می‌زنم.دختر؛ بالا بلند و جوان، با لباس از ریخت‌افتاده‌ی سفری، نزدیک‌تر، اما بالاتر، روی ایوان بی‌حفاظ خانه ایستاده و پشتش به ماست.

* * *

الان دیگر دوازده ساعت است که داریم راه می‌رویم. بوی لنت می‌آید. هوا راکد است. مه نیست. ولی قدری از آن درونم جا مانده. و سفیدی و یکدستی‌اش را در ریه‌هایم حس می‌کنم.
جاده آن‌جا تمام می‌شد. بن‌اش به خانه‌ی شاعر بسته بود. و سه طرف کوه بود و یک طرف جاده، برای برگشتن.
ایستاده بودیم. مه غلیظ بود. پنجره‌ها و ایوان را پر کرده بود. در خانه پلمب بود. و حتمن خالی و متروک بود. و اتاق خواب شاعر، راهروی منتهی به در، و سالن پذیرایی‌اش پیدا نبودند و معلوم بود غرق مه بودند.
یک تابلوی سبز میراث فرهنگی کوبیده بودند که اشاره‌ای به نام شاعر نکرده بود و نوشته بود قدمت: صد و شانزده سال. و صد سالش را دختر، آرام و گرم بوده و این‌جا نیامده بوده و حالا گمانم شانزده هفده سالش بیش‌تر نبود. دختر خرامان، آرام، از سه پله‌ی ایوان پایین آمد. این صحنه را صد بار مرور کرده‌ام. آرام از سه پله‌ی ایوان پایین آمد.
آرام پایین آمد. آرام آمد. آمد.
رفت. در ماشین را باز کرد. و ناخن‌ها و سفیدی چشمش انگار شب‌رنگ بودند. سفید و مه‌شکن، روشن بود و نگاهش پیدا. که سر چرخاند و گردنش مبهم شد. اندامش گم شد. رفتند.
و من ماندم و محیط آشنایی که هرگز ندیده بودم و نیامده بودم اما می‌شناختم‌اش. و خانه آن‌قدر آشنا بود که انگار عمری در آن زیسته‌ام. تمام نقشه‌اش را از بر بودم. انگار خانه‌ی خودم بود.
همان‌قدر شناسا. وقتی دور زدیم و برمی‌گشتیم. سر برگرداندم عقب و شیروانی مه‌آلود و ایوان گنگ در مه را بو کشیدم. بوی پوست خیسی در هوا بود که مه نگهش داشته بود در خودش و من نگهش داشته‌ام درونم.
و نفسم تنگی می‌کند. نه موبایل آنتن می‌دهد، نه گشایشی در جاده است.ماشین‌ها تک و توک کناره‌های جاده ایستاده‌اند. و در پشت سر هنوز همان زنجیره‌ی چراغ‌ها دیده می‌شوند. عین همین نورها جفت جفت و قرمز، جلو هم هستند.

* * *

پانزده شانزده ساعتی هست که در راه‌ایم. باتری موبایل‌ها تمام شده و کسی هم ساعت ندارد و حساب کار دارد از دستم درمی‌رود.
برادرم غرغر می‌کند و پدرم هی نفس بلند می‌کشد. و در آخر نفسش یا می‌گوید بنزین. یا می‌گوید عجب.
در راه ماشین‌هایی ایستاده‌اند و یکی کنارشان دبه تکان می‌دهد.
با هم حرف نمی‌زنیم. ولی می‌دانیم به زودی زود ما هم می‌شویم یکی از همین‌ها. تا حالا هم به معجزه رانده‌ایم نه با بنزین.
تا این‌جا بیست و هشت تصادف ریز و درشت شمرده‌ام. و داد و فغان صاحب‌های ماشین‌ها را نشنیده گرفتم. برای همه، برای مردم رقصان در باله‌ی تخمه‌شکن، تنها امید، بزرگ‌ترین سرمایه، همین ماشین‌ها، همین ورق‌پاره‌هایی است که کارخانه‌های تولیدکننده‌شان به نحوی منصفانه، راه‌های فروش را با قسط‌های بلندمدت و کم‌بهره هموار کرده‌اند تا همگان بتوانند سرمایه‌شان را بیندازند زیر پای‌شان و بروند این‌ور و آن‌ور.
اما امان از روزی که پس‌انداز خانواده‌ی متوسط کمر شکسته زیر قسط، خطی بردارد یا گلگیرش کمی جمع شود.
خون به پا می‌کنند. الان اما همه در یک صف منتظرند.ماشین راه نیفتاده باید بایستد، اگر لحظه‌ای دیر ترمز کنی می‌زنی به عقب پس‌انداز خانواده‌ی جلویی.

هدفون را فرو می‌کنم در گوشم، و از کنار زنجیره‌ی ماشین‌های زده به هم رد می‌شویم. دو تا آدم دارند داد می‌زنند.
چه نایی دارند. یقه‌ی همدیگر را چسبیده‌اند.
آهنگ شاد فرانسوی شروع می‌شود.
ـ این چیه؟ قطعش کن.
ـ خودت خوشت اومده که ده بار گوش دادیش...
ـ رد کن بعدی بابا تو این وضع.
صدای جدال آدم‌ها را نمی‌شنوم. و فحش‌هاشان را از واکنش‌شان به یکدیگر می‌فهمم: جد و آباد؛ مشت و لگد. خواهر و مادر؛ قفل فرمان (یا میله‌ای، چوبی مشابه) اما زن و نوامیس؛ پاره‌آجر و چاقو و احیانن قمه (که برای چنین روز مبادایی، زیر صندلی عقب قایم کرده باشی).
یقه‌هایی که پاره می‌شوند. و چوب‌هایی که می‌روند هوا. و صدای طبل‌ها و سنج‌ها کوبیده می‌شوند. و آوا‌های آدم‌ها کشیده می‌شوند: رکوئیم موتزارت.
جاده‌ی طولانی شرق انگار دایره است. در و دیوار‌های کوهستان به نظرم آشنا می‌آیند. و البته هم خواب‌زده‌ام، هم نفس‌تنگی امانم را بریده. تنگی جاده دارد بیش‌تر می‌شود. و جاهایی بوده که عبور یک ماشین هم سخت بوده. و کناره‌ی تمام ماشین‌ها خط‌های معلومی تراشیده شده.خبری از ماشین سیاه براق نیست. و نفسم را حبس کرده‌ام و ذرات آخر مه را ذره ذره بیرون می‌دهم.

* * *

بیست و هشت ساعت یا سی و دو ساعت، نمی‌دانم، در این حدود است که داریم راه می‌رویم. جاده خلوت شده. چون ماشین‌های زیادی بنزین تمام کرده‌اند. جوش آورده‌اند.
ولی ما مانند قهرمان‌های هالیوودی، داریم چنان می‌رویم که تنها برنده‌ی این ماراتن نفس‌گیر باشیم. و در «هپی‌اند» مادرم و فک و فامیل و دوست و آشنا با گل و شیرینی ایستاده‌اند ته جاده و هنگامی که سپرمان بند سرخ پایان را پاره کند، گل‌باران خواهد شد و هورا خواهند کشید. تیتراژ بالا خواهد آمد و از کارخانه‌های ماشین‌سازی و مه مصنوعی تشکر خواهند کرد. نیشم از این خیال‌پردازی باز می‌شود و بابا نگاهم می‌کند.
ـ چیه؟
جوابش را نمی‌دهم و حواسم به جاده پرت می‌شود.
جلوتر تجمع شده. باز بسته شده. شلوغ است. ماشین‌ها ایستاده‌اند. پیاده می‌شوم. از کنار ماشین‌ها راه می‌روم و در تاریکی مطلق، صخره‌ای مهیب می‌بینم و صدای ضجه‌ای گنگ می‌شنوم.
کوه ریزش کرده. و یک ماشین زیر صخره له شده. مشت می‌کنم. جاده‌ی به این ناامنی ما را کجا می‌برد؟
یخ زده‌ام. از سرما و وحشت و خستگی. استخوان‌هایم درد می‌کنند. قلبم انگار نمی‌زند.
چند نفر پیاده شده‌اند. ولی کسی نا ندارد جلو برود. کمک کردن مال امید و آینده است. اما این‌جا مجسمه‌ی سرنوشت محتوم همه‌ی ماست که پیش روی‌مان است و کرخت‌مان می‌کند.
به پشت سرم نگاه می‌کنم. ماشین‌ها همه سیاه. همه کدر. بعضی‌ها باربند دارند. و بعضی در باربندشان اندازه‌ی خود ماشین بار بسته‌اند. نماد متحرک آسایش نسبی. و رفاهی لرزان که به ورق‌پاره‌های آهن متکی است. و ترجمه‌ی متحرک همان خانه‌های انبوه‌سازی است در حاشیه‌های شهر. آن بند به زلزله‌ای و این بند به تصادفی. و ترجمه‌ی حقوق نیم‌بند و وام است. این ماشین‌ها در نظرم، همان‌قدر مطمئن‌اند که بیمه‌ی کارمندی برای یک خانواده‌ی متوسط.
رنگ تیره‌ی ماشین‌ها به رنگ بخت آدم‌های درون آن، به رنگ خنده‌ی خمار شبانه است پای تلویزیون. به آدم‌های فلان سریال کم‌نمک که، مهم‌ترین ویژگی ستاره‌هایش بلاهت است. و خندیدن به بلاهت آن‌هاست که برای دقایقی آدم را از بلاهت خودش بی‌خبر نگه می‌دارد.
چه طراحی مضحکی دارند. بیش‌تر به تابوت می‌مانند. دراز و بدقواره و مضحک. مناسب خواب ابدی. بیش‌تر مردم هم برداشته‌اند چراغ داخلی‌اش را آبی تندی گذاشته‌اند. و نور مقطع و شکسته‌ی افتاده به صورت‌ها، ترکیب قوم رو به برزخ را، نشسته در مرکب مرگ؛ کامل می‌کند.
کنار صخره قد عبور دو تا آدم جا هست. مردم چون نگران بنزین‌اند، ماشین‌ها را خاموش کرده‌اند و سکوت برقرار است.
و ضجه‌ی بلند از زیر صخره، بلندتر از هر آوایی است.
دسته‌ای مرد و زن می‌آیند. چند نفر هم پیاده می‌شوند. صخره و ماشین تمام عرض جاده را گرفته‌اند. و همه چیز لبه‌ی پرتگاه متوقف شده.
آدم‌های دیگری هم می‌آیند.لباس‌های کهنه و پاره و پارچه پیچیده‌اند به تن و بدن‌شان.
از دور صدای گریه‌ی بچه‌ای می‌آید. مردم هرچه دست‌شان رسیده پیچیده‌اند به بدن‌شان. اما همه می‌لرزند.
من کمکی نمی‌کنم. جرأت و نا ندارم.
دور و بر صخره جمع شده‌اند و حرف می‌زنند. بعد چند تا این‌ور، چند تا آن‌ور، دست می‌گذارند به صخره.
یک، دو. یک، دو. صخره و ماشین را هل می‌دهند. هنوز صدای ناله‌های خفیف آدمی زیر آن می‌آید.
کسی اهمیت نمی‌دهد. سرما در تاریکی، نکبت مهیب مایی است که عادت به روشنایی برق داریم و گرمای موتورخانه‌ای.صخره و ماشین غژ و غوژ می‌کنند و می‌روند به طرف دره. مردم زور می‌زنند. نه می‌توانم برگردم و نه می‌توانم جلو بروم. استیصال محض‌ام.
یک، دو. یک، دو. صدای فرشته‌ی قبض روح است که سرشماری می‌کند.
و کناره‌ی جاده هم با سنگ و ماشین ریزش می‌کند و می‌روند به عمق دره. و صدای ناله‌ی آدم، از کنار پایم رد می‌شود به شیشه‌ی ماشین‌ها، به روی آدم‌هایی کوبیده می‌شود که ایستاده‌اند به تماشا.
گوش تیز می‌کنم و می‌خواهم عمق دره را بفهمم. یا صدای رودخانه‌ای چیزی.
هیچ.هیچ صدایی نمی‌آید. این سقوط، سقوطی است به قهقرای تاریکی. به هاویه. سقوط به تیره و تارترین اعماق زمین. آن‌جا که در خلائی بی‌انتها، سنگ و آدم و آهن با هم غوطه می‌خورند و باز ترکیب می‌شوند. و تا ابد پرتاب می‌شوند.

* * *

اصلن نمی‌دانم چند وقت است. نمی‌دانم چند روز است که در جاده‌ی شرقی مسافریم. ساعت‌ها یخ زده و از کار افتاده. پدر پوستش ترک خورده و خشک شده. موهایش به نظرم سفیدتر شده‌اند. و به نظر قد هفتاد سال عمر کرده.برادرم دیگر هیچ حرفی نمی‌زند. جای سبیلش در تاریکی تیره‌تر به نظر می‌آید. تا به حال به استخوان‌بندی صورتش توجه نکرده بودم. انگار مردی است. نه جوانی همراه ما. شارژ دستگاهش تمام شده. قوز کرده. و تکه برگی را می‌جود. مدتی است طولانی که گرسنگی می‌کشیم. پدرم گه‌گاه می‌زند کنار و می‌گردیم، گیاهی چیزی را از ریشه درمی‌آوریم و می‌خوریم. و آب‌های بدبویی جمع شده‌اند در چاله‌ها که لب‌مان را با آن‌ها تر می‌کنیم.

کناره‌های جاده ماشین‌ها کج و معوج ایستاده، بعضی‌ها چپ کرده‌اند. و این‌جا و آن‌جا ازشان آتشی بلند است.
بوی گوشت سوخته می‌آید.
راننده پشت فرمان؛ خوابیده یا مرده؟ حتمن مرده که به هجوم چند تا آدم که ماشینش را برای پیدا کردن غذا یا بنزین آش و لاش می‌کنند اعتراضی نمی‌کند.
کسی ابا ندارد. و زنی کنار جاده نشسته، کارش را که می‌کند با کلوخ خودش را پاک می‌کند.
کپسولم تمام شده. آسم دارد ریه‌ام را از بینی و دهان جدا می‌کند. تمام مخاط درونی و صورتم هم از بیرون باد کرده. نفسم یکی در میان می‌آید بالا.
چند ساعت پیش به یک پمپ خالی بنزین رسیدیم. و این، به همراه هرگز ندیدن دوباره‌ی راه فرعی خانه‌ی شاعر، فرض دایره‌ای بودن راه را باطل کرد. و به آخرین مباحثه‌ی فلسفی برادرم با پدر و نظرهای یکی در میان من پایان داد.
چند متر مانده به آن‌جا دو تا ماشین به هم کوبیده بودند و سه چهار نفر این‌جا و آن‌جا افتاده بودند. با سرهای له‌شده و آثار جدال در مرگ‌شان نمایان بود. کسی نمانده بود که به بنزین‌ها دست پیدا کند.
پمپ، متروک و از کار افتاده بود و مدل تنها پمپ آن از طرح‌های قدیمی نایابی بود که من اصلن تا حالا ندیده بودم.. و دکه‌ای هم کنارش بود خالی. که توی آن پنج شش گالن بنزین چیده شده بود. من و پدر هر کدام دو تا گالن برداشتیم. و می‌خواستیم باک را پر کنیم که ماشین‌های دیگر سر رسیدند.
هشت نه تا ماشین رسیدند. ترمز می‌کردند و می‌کوبیدند به هم. و پیاده می‌شدند. تا یکی می‌دوید یکی می‌افتاد به جانش. و آهن‌پاره‌ها بود که به هوا می‌رفت و داد و فریاد.
مردی با ریش و سبیل درآمده‌ی کج و کوله، قطره‌ای خون از سرش به صورتش جاری بود، یک تکه چوب دستش بود، دوید طرف ما و داد هم می‌کشید. از ته گلو زوزه می‌کشید.ما دویدیم. و از مهلکه گریختیم. و آن‌ها چنان به جان هم افتاده بودند که کسی نتوانست خود را به ما برساند. مرد هم قدری دوید و افتاد. از دور دیدم که از رو افتاده و پا هم نشد.

* * *

رفتن هم‌چنان تنها کار ممکن است.‌اما هدف رسیدن نیست. حفظ جان است و فرار. داریم از دست هم فرار می‌کنیم. و فرار تنها یک راه دارد: همین جاده.
پشت‌مان سه چهار ماشین در دوردست دیده می‌شوند. و یکی دو تا هم جلوتر چراغ‌شان روشن است. و دارند می‌روند. جاده جابه‌جا از ماشین‌ها تنگ است و مسدود است.
سرم سنگین است. جانم نیمه. جاده امتداد دارد. ریه‌هایم می‌خواهند قفسه‌ی سینه را بشکنند.
بابا می‌گوید «نفس عمیق بکش، می‌رسیم می‌رسیم شمال»
داد می‌زنم.
ـ داریم می‌ریم شرق. هنوز می‌گی شمال؟
ـ شماله. تهش هم دریاس.دعوا بالا می‌گیرد. برادرم  هی «خیله خوب خیله خوب بابا» می‌کند. باز من نگفته پدر جواب می‌دهد. برادرم یک داد بلندتر از ما می‌زند. ساکت می‌شویم.

سرم بی‌حس است. سنگین‌ام. پوستم یخ زده. تنم تیر می‌کشد و درد بالا می‌آید، می‌چرخد. شش‌ها چسبیده‌اند به هم. خفه‌ام. صدای مخاط بسته‌ام را می‌شنوم.
ولی صدای پدرم را نمی‌شنوم، یا برادرم که دولا شده‌اند روی من.
سرما کم شده. انگار می‌خواهد صبح بشود.خوب است حداقل دایره‌ی شب و روز هنوز نقض نشده.
نوری دور در آسمان پیداست. یا ماه است دم صبح، یا یخ‌زدگی مردمک من است. سرم را تکیه داده‌ام و چشم بسته‌ام. دارم تلاش می‌کنم یک دم را به بازدم برسانم. بازی سرگرم‌کننده‌ی دردناکی است. ناگهان پره‌های بینی‌ام باز می‌شوند.
بوی مه می‌آید. و دهانم، بینی‌ام، گوش‌هایم، مشت‌های گره‌شده‌ام پر می‌شوند از مه. و نفسی عمیق، دمی می‌دهم و می‌کشم که بازدم لازم ندارد.
صدا می‌آید. صدای موج. تو راست می‌گفتی پدر. برای اولین بار پیش‌بینی‌ات درست از آب درآمد. دریاست. مه فشرده و بالا رفته است که تقطیر شده. آفتاب دم ظهر است و ساحل است. و انتهای راه ماست که رفته و از روی شن‌های ساحل به دریا رسیده.
و دختری هست که غوطه می‌خورد، آن دور به دریا رفته و پوستش یکدست و گندمگون است و می‌درخشد در آفتاب.
 
 شهریور ۸۶

نسخه‌ی قابل چاپ   29 بهمن 1386    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 10 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


babakafshar  [www|@ ] :   (چهارشنبه، 1 اسفند 1386، ساعت 11:18)

نمی دونم چی باید بگم,ولی میدونم از اون آخرهای دلم که باید یه چیزی بگم...فوق العاده بود...نمیتونستم وسطش برم حتی pageهای دیگم رو ببندم...زبان حال همه ما بود,دست کم حال من که کاملا بود....معجزه بود...
وییه بود حکماُُ.


کشمش پلو ماهی  [www|@] :   (یکشنبه، 12 اسفند 1386، ساعت 06:05)

اتفاق های فرعی آن قدر دیر به زمینه ی داستان وارد می شوند که حوصله ی آدمیزاد سر می رود و این ثابت می کند که ادغام خاطره و خیال برای داستان شدن مبالغی هم حساب و کتاب لازم دارد که خواننده با اثر همراه بشود.
من اسم این نوشته را داستان نمی گذارم.شخصیت ها مثل پوسته های مرده بار جزمیات و عقایدی را بر دوش می کشند که نویسنده به آن ها تحمیل کرده است نه این که این رفتارها را خودشان انتخاب کرده باشند. نویسنده زیادی سوار شخصیت هایش شده و حیات آن ها را سلب کرده است.

شلوغ کاری و سر و صدا گاهی با "رکوئیم موتزارت" کنار هم اند. قرار است رکوئیم آن مرحوم چه حس نابی به این توصیفات و لحظه ها بدهد؟ آیا نویسنده خواسته صرفا گوش مارا قلقلک بدهد و موسیقی متنی برای مغزمان از پیش آماده کرده است؟ یا این که فضای نصفه و نیمه ی آخرالزمانی داستان قرار است با فضای آپوکالیپتیک رکوئیم دست به دست هم بدهند و معنی های تازه ای بیافرینند؟

نویسنده چرا این قدر نالیده است؟ این ها مثلا جامعه شناسی یا فضا سازی است؟ یا توصیفاتی از جامعه است که توی هر دکان نانوایی و توی هر تاکسی می شود شنید پس هنر نویسندگی کجا رفته است؟ اگر قرار است همان حرف ها را - این بار خیلی گل درشت تر و باسمه ای تر و شعاری تر - به خورد خواننده بدهیم چرا داستان بنویسیم؟ چرا رحمت آفریدن شخصیت به خودمان بدهیم؟ بله! اگر انعکاس آن شرایط بدون آن همه قیل و قال در چشم های شخصیت های نویسنده پیدا بود شاهکار کرده بود. اما چه هنری است که این همه دار و دستگاه را بیاوریم و رکوئیم و مارش عزا را هم قاطی اش کنیم و کولاژی از کار در بیاوریم که مثل لحاف چهل تکه ی شاباجی خانم هر تکه اش سازی می زند اما به خط درشت و با قلم خیزران رویش نوشته اند : "حاوی معانی اجتماعی است!"

آدم یاد آن صحنه ی معروف فیلم "شرم" می افتد. جایی که مجید دارد فیلمی را که شاخته نشان معلمش می دهد و در توضیح صحنه ای که در آن صد بار از روی فرشی رد می شود می گوید: "آقا! منظوری داشتیما!"


صالح تسبیحی  [www|@] :   (دوشنبه، 13 اسفند 1386، ساعت 16:23)

گمان می کنم بیشتر نکاتی که در نقد شما هست درست باشد.
ضمن آنکه به نظر خودم هم کار کمابیش کولاژ و تکه چسبانی است...اما این به نظر شخص خودم ضعف و قوت نیست .یک سیاق است.بعد هم از اینکه حوصله کردید و کار من را تا آخر خواندید ممنون ام.به هر حال کار یک داستان تجربی و پر ایراد است.اما قانون دلبستگی نویسنده به اثرش مانع می شود تمام نقد شما را بتوانم بپذیرم.
منتظر ابراز نظرهای دیگرتان هستم.


آق روحی  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 15 اسفند 1386، ساعت 21:23)

چیزی بود میان نظر اول و دوم. هنوز کار دارد تا بشود یک داستان خوب. توصیفات و قضاوت های پی در پی ، خواننده را در مقابل وقایع منفعل می کند. فکر می کنم اگر خواننده را نفر چهارم کیپ (!) می دیدی قضایا کمی فرق می کرد. "باله تخمه شکن" را تو دیده ای ، بگذار "سمفونی بوق ماشین ها" را خودم ببینم.
انتهای داستان را فکر می کنم جوری تمام کرده ای که انگار گفته باشند "اینطوری بنویس ، نوبل ادبیات مال تو!". شاید مهمترین مشکل من انتهای داستان است. فضای دست مالی شده فاجعه بازی و کوری مالی و از این جور چیزها.
خانه شاعر ، ماشین مشکی و دختر ، جاده و مابقی پیوند ها خوب با هم چفت نشده اند ، گرچه هر کدام به تنهایی روایت هایی خوب و فوق العاده اند. (این فوق العاده تعارف نیست ، حقیقتا پدر ، پنچری ماشین ، برادر و حتی ام پی تری پلیر به نظرم خیلی خوب شده)
یک چیز دیگر : بعد از اینهمه کاری که از تو خوانده ام (12 رمان ، 4 رمان 3 جلدی ، 6 دفتر شعر ، مجموعه 2 جلدی داستان های کوتاه و چند کتاب دیگر!) در این داستان آخری خیلی بهتر از داستان های دیگرت فضا سازی کرده ای. این اتفاق خوب و میمونی است که البته در خانه به سیلاب هم افتاد.
یک چیز دیگر 2 : گه خوردم آقا!. امام از داستان تعریف کرده ، ما چه کاره باشیم. وای اگر کوچوروی...


قدیریان  [ www|@] :   (جمعه، 17 اسفند 1386، ساعت 21:29)

جز به کنایه سخن تلخ نتوان گفت..
آن هم به موجز ترین شکلش ..

و این را همیشه خوب بلد بوده ای ..

آقای تسبیحی .. (دامت الفاضک ) ..
کمبود بنزین و داشتن آسم .. دلایل خوبیست برای پیاده سفر کردن ..
بنزین شاید بتونه خیلی چیزارو به حداقل برسونه ..
ولی هوس دریا بیدی نیس که به این بادا بلرزیااان ..

بوسیااان ..


محمد رضایی روشن  [www|@] :   (یکشنبه، 19 اسفند 1386، ساعت 08:56)

به نظرم قابلیت این را دارد که داستان بلندتری شود. با اتفاق های خوشمزه تر در طول سفر. حضور آن برادر هم که به خودی خود کلی غنیمت است...


پایان داستانتان نظر من را بیشتر از اوایل داستان جلب کرد. اما خب! شاید باید آن طور شود که یک چنین حسی به وجود بیاورد. نمی دانم. حرف دیگری برای زدن ندارم و منتظر انتشار مجموعه داستانتان هستم.

پ.ن: جاهایی هم وقتی با واژه ها بازی می کردید من را یاد ابراهیم گلستان می انداختید.


ويــــــــــلي  [www|@ ] :   (یکشنبه، 19 اسفند 1386، ساعت 16:21)

توصيف‌ها و ديالوگ‌هاي ساده و ملموس اوايل داستانو خيلي دوست داشتم...ولي به نظرم كار يه هو افت مي‌كنه (نمي‌دونم چرا؟) ولي دوباره با هرج و مرج به قول دوست عزيز كشمش پلومون آپوكاليپتيك آخر داستان كه همونقدر كه بي‌مقدمه شروع شد تموم مي‌شه(مثل يه خواب...شايدم واقعا شخصيت آسمي از بي كپسولي از حال رفته و همه‌ي اينها يه كابوس بوده)ميخكوب شدم. فكر مي‌كنم اگر ضعفي تو داستان هست به خاطر كوتاهي‌شه.
ديگه حوصله‌ي تايپ كردن ندارم(گردنم درد گرفت!!!) بقيه‌شو حضوري مي‌گم...كره‌ت كوچ بادا تا به ابد!


نقطه  [ www|@ ] :   (یکشنبه، 26 اسفند 1386، ساعت 22:41)

نتوانستم بخوانم صالح جان
كشش نداشت


bihot  [www|@ ] :   (شنبه، 11 خرداد 1387، ساعت 16:18)

دوست عزیز من واقعا از این داستان که نوشتید لذت بردم
در نظرات لغات واصطلاحات سختی بودکه نمی فهمیدم پس لطفا معنای لغاتتون رو بگذارید تا ما تازه کارها هم یاد بگیریم
من هم برای اینکه ماجرای خوندن مطلب رو بگم ماجرای کوتاه خوندنم را برایتان تعریف کنم:
10 تا از دانشجویان رشته مواد دانشگاه سهند شب پنج شنبه تا ساعت 4 صبح جمعه کاپ فوتبال گزاشته بودند روز جمعه به یکی از شهرهای زیبای اطراف دانشگاهشون رفتند شروع حرکت ساعت 7 صبح جمعه همه خوابشون می اومد ولی بیدار وبا کلی سر و صدا و شیطنت رفتند این سفر شامل کوهنوردی هم می شد خلاصه کنم کلی خسته شدند شب ساعت 10 به خوابگاه رسیدند بعد از یه سری فعالیت دیگه با کلی خستگی ساعت 12 الی 1 بعد از گوش کردن یکی دو تاموسقی و رادیو با گوشی توی گوش خوابم برد ساعت 8 پاشدم در حالی که تلو می خوردم اومدم داشگاه کلاس نداشتیم رفتم سایت کامپیوتر خالی حکم طلا رو داره اینجا همه صندلی ها اشغال ولی یکی رو گیر آوردم نشستم رفتم سایت خزه یکی دوتا چیز خوندم تو نظرات اسم این نویسنده اومده بود آخرین مطلبش رو شروع کردم به خوندن دوستم به من ملحق شد با هم داستان رو خوندیم اون سر پا من نشسته اینقدر مطلب جذاب بود که هیچ صفحه ی دیگری رو ندیدیم داستان رو می خوندیم و چن صندلی نداشتیم و خیلی خسته بودیم نوبتی وایسادیم وداستانت رو خوندیم خیلی عالی بود بعد از ظهر بعد از استراحت اومدم و نظر رو نوشتم


ناصر  [www|@] :   (دوشنبه، 27 خرداد 1387، ساعت 14:17)

آقا صالح عزيز از داستان زيباي تان لذت بردم . خصوصآاز "حالت ساده پر شور" كه با سادگي تمام
نوشته شده .شايد با نويسنده يك نوشته كوتاه
نتوان ارتباط خوبي داشت ولي با ان نوشته ميتوان
پر شور شد. اگر گذرتان به خانه زنده ياد نيما
يوشيج در جاده ابپري از شهر رويان_بلده بيفتد
به اقا صالح حق بيشتري ميدهيد. ناصر





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب