|
قهرمانی از قهرمانان
|
![]() |
ترجمه و تألیف: فرناس
الکساندر دوما را به عنوان یکی از نویسندههایی میشناسند که داستانهایش در ردهی
پرخوانندهترین داستانهای دنیا هستند. او به خاطر تعداد زیاد رمانها و
نمایشنامههای تاریخیاش که ماجراها و حوادث عاشقانه و توطئههای تاریخی را با
تعلیقی کشنده در خود دارند به شهرت رسیده بود و این شهرت را حفظ کرده است...
امروزه، پس از پیدایش سینما، بارها و بارها رمانهای این نویسندهی قرن نوزدهمی
مورد اقتباس قرار گرفته است و همچنان مورد اقتباس قرار میگیرند.
دوما در ایران با ترجمههای محمد طاهر میرزا اسکندری به جامعهی کتابخوان معرفی و
با ترجمههای ذبیح الله منصوری ـ که گویا امانتدار خوبی نبوده ـ شناخته شد و
بسیاری از افراد را شیفتهی داستان و داستاننویسی کرد.
![]() |
خالق جاودانههای سه تفنگدار، کنت دو مونت کریستو، بیست سال بعد، ژوزف بالسامو،
لالهی سیاه و ملکه مارگو در روز ۲۴ جولای ۱۸۰۲ در شهر ویلر کورتت فرانسه به دنیا
آمد. او فرزند سوم توماس الکساندر داوی دو لا پایتریه، ژنرالی فرانسوی که در ارتش
ناپلئون خدمت میکرد، و ماری لوییز الیزابت لابره، دختر یک میخانهدار، بود. پدر
دوما، خود، فرزند یک مارکیز فرانسوی و بردهای سیاهپوست بود که این همواره موضوعی
برای تمسخر دشمنان هجو نویسش میشد.
پدر الکساندر در سال ۱۸۰۶ زمانی که وی هنوز چهار ساله نشده بود از دنیا رفت و
خانوادهاش را با فقر و تنگدستی تنها گذاشت. مرگ پدر موجب شد ماری لوییز فرزندانش
را با شرایط سختی بزرگ کند. و گرچه خانواده قادر به تأمین تحصیلات بیشتر نبودند،
اما این مانع از عشق و علاقهی الکساندر به کتاب نشد و هر چه را که به دستش میرسید
میخواند. او با داستانهایی که مادرش از شجاعت و دلاوریهای پدر میگفت پرورش
یافت. و قدرت تخیلش با قهرمانیها و ماجراجوییها بارور گشت.
خانوادهی دوما گرچه فقیر بودند اما شهرت و اعتبار پدر و روابط اشرافی را هنوز
داشتند و حفظ کرده بودند؛ بعد از سامان یافتن سلطنت، الکساندر بیست ساله به اعتبار
نام خانواده عازم پاریس گشت و در دستگاه قدرتمند دوک دورلئان در پالاس رویال شغلی
به دست آورد.
هنگامی که الکساندر در پاریس آغاز به کار کرد با فرانسو ژوزف تالما،
نمایشنامهنویس، آشنا شد و بعد از این آشنایی بود که تصمیم به نمایشنامهنویسی
گرفت. بدین ترتیب در کنار کارش به نوشتن نمایشنامه و مقالات برای مجلات مختلف
پرداخت. او در سال ۱۸۲۹ نخستین نمایشنامهی مهمش را با نام «هانری سوم و دربارش»
تحریر کرد که مورد استقبال و تحسین قرار گرفت و او را به شهرت رساند، و موجب
آشناییاش با نویسندگان بزرگی چون ویکتور هوگو شد. در سال بعد او دومین
نمایشنامهاش، کریستین، را نوشت که به طور مشابه و حتا بیشتر مورد استقبال قرار
گرفت و الکساندر را از نظر مالی بینیاز کرد و سبب شد از این پس تمام وقتش را صرف
نوشتن کند. در سال ۱۸۳۰، دوما در انقلاب ژوئیه شرکت کرد، انقلابی که به کنار رفتن
شاه وقت و آمدن دوک دورلئان انجامید، همان کسی که دوما در آغاز ورود به پاریس در
خدمتش بود و حال قرار بود که با نام لویی فیلیپ بر تخت شاهی بنشیند. جالب این است
که دوما چند سال بعد به جرگهی جمهوریخواهان پیوست و در ردیف مخالفان لویی فیلیپ
قرار گرفت.
تا سالهای میانی دههی ۱۸۳۰، زندگی در فرانسه سخت و بیثبات بود و ناراضیان
جمهوریخواه و کارگران فقیر شهری با شورشهایی پراکنده خواستار تغییر و تحول بودند.
تا این که رفته رفته زندگی به حالت عادی بازگشت و صنعتی کردن جامعه آغاز شد. با
بهتر شدن اقتصاد، فشار سانسور از بین رفت و این موجب شکوفایی استعدادهای الکساندر
دوما گشت.
بعد از نوشتن دیگر نمایشنامه های موفق، او به رماننویسی رو آورد و نشان داد که
معاملهگر و تاجر باهوشی هم هست و با دستمزدهای بالایی که میگرفت این را ثابت کرد.
اما دوما مانند بسیاری از دیگر نویسندگان قرن نوزدهم عاشق خوشگذرانی و داشتن یک
زندگی پرخرج بود و همیشه بیشتر از آنکه پول به دست بیاورد خرج میکرد و حتا به
همین خاطر دو بار مجبور به ترک پاریس، برای فرار از دست طلبکاران، شد.
در سال ۱۸۳۸ او یکی از نمایشنامههایش را به صورت رمان درآورد که این اولین
رمان سریالیاش هم به حساب میآید و نامش «کاپیتان پل» است. دوما از پول
بهدستآمده از فروش این داستان کارگاه هنریای ساخت که صدها داستان از آن درآمدند.
وی با کمک چند تن از دوستانش «جشن جرمها» را در سالهای ۱۸۳۹ تا ۱۸۴۱ در هشت جلد
نوشت که شامل مقالاتی راجع به جرمها و بزهکاران معروف تاریخ اروپاست. همچنین در
سال ۱۸۴۰ رمانی به نام «استاد شمشیرزنی» را منتشر کرد که با کمک دوست و استاد
شمشیرزنیاش، آگوستین گریسیه، نوشته شده بود. این رمان از حکایات گریسیه شکل گرفت
که خود شاهد حوادث انقلاب دسامبر روسیه بود. این کتاب در روسیه و به دستور تزار
نیکلاس اول ممنوع اعلام شد. و هم موجب شد تا لحظهی مرگ تزار، دوما حق ورود به خاک
روسیه را نداشته باشد.
الکساندر دوما در روز یک فوریه ۱۸۴۰ با آیدا فریه، بازیگر تئاتر، ازدواج کرد، اما همچنان رابطهاش را با زنان دیگر ادامه میداد. از این رو شش سال بعد این ازدواج به جدایی ختم شد. فرزندان زیادی را به دوما نسبت میدهند، اما دوما خود تنها چهار تن از آنها را به رسمیت شناخت. یکی از آن فرزندان پسری بود از زنی خیاط به نام ماری لور کاترین لابای که نام پدرش را رویش گذاشتند و هماو سالها بعد جا پای پدر گذاشت و نمایشنامهنویس و رماننویسی معروف گشت و جاودانهی «مادام کاملیا» را به دنیای هنر و ادب عرضه کرد. به علت نام و شغل یکسان این پدر و پسر، آن دو را با نامهای الکساندر دومای پدر و الکساندر دومای پسر میشناسند.
سرانجام در طول سالهای ۱۸۴۴ و ۱۸۴۵ دوما دو رمان جاودانهی خود یعنی «سه
تفنگدار» و سپس «کنت دو مونت کریستو» را نگاشت.
«کنت دو مونت کریستو» اول بار در نشریهی «ژورنال د دوبار» چاپ پاریس به صورت
پاورقی منتشر شد. گفته میشود فرانسویها به گونهای از خواندن این داستان به هیجان
آمده بودند که در پاریس به کارگران چاپخانهای که نشریهی فوقالذکر در آن چاپ
میشد رشوه میدادند تا قبل از انتشار نشریه از دنبالهی داستان مطلع شوند.
و نیز گفته میشود او از همکاران و دستیاران زیادی برای نوشتن رمانهایش بهره
میبرده که «آگوست ماکه» معروفترینشان است. این ماکه بود که طرح کلی داستان کنت
دو مونت کریستو را نوشت و سهم مهمی را در جاودانهی سه تفنگدار عهدهدار بود.
همکاری دوما و ماکه بدین صورت بود که ماکه طرح داستان را مینوشت و پیشنویس
میکرد، سپس دوما با اضافهکردن جزئیات و گفتوگوهای جاندار و فصلهای آخر به
داستان پایان میداد.
در سال ۱۸۴۷ و در اوج شهرت و محبوبیت، دوما به افتتاح تماشاخانهای اقدام کرد،
با این امید که رمانها و نمایشنامههای تاریخی خود را به صحنه ببرد. اما این
پروژه به شکست انجامید و دوما ناگزیر برای فرار از دست طلبکاران به سال ۱۸۵۱ به
بلژیک رفت و در آنجا «خاطرات من» را منتشر کرد. پس از آن به پاریس بازگشت و به
روزنامهنویسی مشغول شد. چندی بعد در سال ۱۸۵۸ به روسیه سفر کرد و اندکی پس از آن
نیز به جزیرهی سیسیل رفت و در سال ۱۸۶۰ به دستهی «گاریبالدی» آزادیخواه معروف
ایتالیا ملحق شد و به مدت چهار سال همپای او به مبارزات سیاسی پرداخت تا دههی آخر
زندگیاش نیز از ماجراجویی خالی نماند.
در سالهای آخر زندگی الکساندر دومای بیمار را به خانهی پسرش، دومای پسر، منتقل
کردند. جایی که در روز ۵ دسامبر ۱۸۷۰ در ۶۸ سالگی جان داد. دو سال بعد از آن
بازماندگانش او را به زادگاهش، ویلر کورتت، متقل کردند. اما سرانجام بقایای جسدش را
در سال ۲۰۰۶، در آرامگاه «پانتئون» پاریس جای دادند.
اکنون پس از سالها و سالها، عدهای آثار او را مقبول خاص و عام میدانند و
عدهای هم اعتقاد دارند آثارش از حوصلهی تودهی خاص! خارج است. عدهای هم اعتقاد
دارند زمانه گذشته است و کسی حوصلهی رمانهای پرحجم و رمانتیک را ندارد. اما هر چه
هست و نیست به قول آندره موروا دوما قهرمانی بود از قهرمانان خود، که با نیروی
پروتوس، هوش دارتن یان و گشادهدستی ادموند دانتس، درهای محبوبیت و آغوش بانوان
اصیلزادهی قرن نوزدهم را به روی خود گشود. چهل سال هر ذره از وجودش را در
رمانهایش ریخت و با نثرش کتابها و روزنامهها و نشریهها و با نمایشنامههایش
صحنههای تماشاخانه را فتح کرد.
۵ فروردين ۱۳۸۷
||
( معرفی نويسنده
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان: