|
در نمکزار |
پژمان پاکدل
|
![]() |
فرنگیس با چشمان درشت و سرخ در میان شورهزار داغ مسجدسلیمان به سیاوش مینگریست
که باد گرم پارچهی کتان تنش را میتکاند.
هوا خفه بود، مثل تمام روزهای مسجدسلیمان بوی تعفن، بوی لاشه، بوی نفت میداد که با
عطر گلاب در هم پیچیده بود. شورهزار صاف و سفید با چهارخانههای چسبیده به همش تا
خود خورشید در حال طلوع رفته بود. تپهماهورهای نمک در چند قدمی خورشید نشسته بودند
و باد وجودشان را ذره ذره بر شورهزار میکشید.
ـ خانوم جای بهتری نبود؟ زمین از سنگ سفتتر.
این را اکبر پرسید، مردی چهلساله با قوز کوچکی بر پشت که در گودی چند سانتیمتری
ایستاده بود. شلوار کردی بنفشش در باد پیچ میخورد و پتپت میکرد. صورت پرچینش را
آفتاب سوزانده بود و عرق شور و تلخ از پیشانیاش سر میخورد، از تهریش صورتش عبور
میکرد و از گوشهی لبش به دهانش میریخت.
از جیب پیراهنش بستهی سفید سیگار اشنو را درآورد و یکی روی لب گذاشت و کبریت را
کشید، دود برخاست و کویر آکنده از بوی گوگرد شد.
کلنگش را بلند کرد و بر تن خاک کوبید.
فرنگیس که چادر سیاهش را باد میکشید آرام زیر لب گفت:
گودتر، خیلی گودتر بکن.
* * *
ـ سیاوش!!
به لب پنجره آمد. سیاوش را نگاه کرد که در حیاط کنار حوض سر به سر خدیجهبیگم کارگر
پیرشان میگذاشت. خدیجهبیگم را در آغوش گرفت. هیکل کوچک و پیر خدیجهبیگم در میان
بازوان درشت و صورت استخوانی او گم شد.
ـ سیاوش... سیاوش با توام.
سیاوش به پنجرهی اتاق نگاه کرد که مادرش با چشمان آهوگونهاش او را مینگریست.
ـ سیاوش، سیاوش بیا دیگه لباسو اتو کردم. مگه عجله نداشتی؟
خدیجهبیگم از آغوش سیاوش بیرون آمد، با دودستش سر سیاوش را گرفت پایین کشید و
پیشانی او را بوسید. کلون در را زدند. سیاوش به سمت در دوید و نوک دمپاییهایش را
لخلخ به موازییک داغ ظهر کشید.
ـ باشه باشه الان میام، کتابارو هم خوندم، نه، به مادرم چیزی نگفتم، حالا یه چیزی
بعدن بهش میگم. اعلامیهها رو آوردی، اسپری چی؟
سرش را از بین در به سمت درون چرخاند.
ـ مادر پیرهن حاضر شد؟؟؟ بهزاد معطله.
فرنگیس از اتاق بیرون آمد. چادر سپید را دور تن ظریفش پیچید. به جلوی در رفت، با
انگشت در اتاق را نشان داد.
ـ پیرهنت رو متکاست. مواظب باش باز سیاش نکنی. سلام بهزاد جان! مادر خوبن؟
سیاوش پیراهن سفید کتان را هولهولکی پوشید و یقههای خرگوشیاش را مرتب کرد و دستی
به موهای وزش کشید که گوشهایش را چون کلاهی پوشانیده بود.
صدای بههمخوردن در سکوت حیاط را شکست. گنجشکها از روی درخت توت پریشان حیاط
پریدند.
ـ یه هفته است از اهواز اومده میگه تعطیلات ترمه. مگه ترم تابستون هم تعطیلات
داره؟ فکر میکنه من نمیفهمم!!!! یه ریگی تو کفشش هست، هر شب هم دستاش سیاست و تو
جیبش اسپریه.
ـ چه ریگی خانوم؟ من و تو از این چیزها چی میدونیم؟ خدا به والاحضرت عمر بده، حتمن
قانون جدید نوشتن.
ـ خدا از دهنت بشنوه خدیجه بیگم، از آخر عاقبتش میترسم. یکسره دنبال نوار و
اعلامیه، میترسم خدای نکرده مث باباش جوونمرگ بشه.
خدیجهبیگم آفتابهی مسی را برداشت از میان حوض پر کرد و روی گلها که از گرمای
تابستان بیحال شده بودند ریخت.
* * *
ساعت سه شب بود که کسی کلون در را کوبید، فرنگیس کورمال کورمال کلید چراغ را
پیدا کرد، از شب تابستان جیرجیرک میبارید که همپای ستاره میخواندند.
چراغ اتاق خدیجهبیگم هم روشن شد، خدیجهبیگم دایهی سیاوش بود که پس از بیست و پنج
سال هنوز در آن خانه مانده بود. فرنگیس فریاد کشید: خدیجهبیگم بخواب خودم میرم.
با عجله چادر سپید را را روی گیس خاکستریاش کشید. این بار اول نبود که سیاوش شب
دیر به خانه برمیگشت.
پژاوند در را برداشت. سیاوش که بیخیال پشت در نشسته بود و به در تکیه داده بود
داخل افتاد، نمیخندید و مردمکانش آنی قبل پی آخرین آه در پی نامعلومی گم شده بود.
موهای بلندش پیچ خورده بود در تابستان و پوستش از تن ماه بیرنگتر مینمود، چشمانش
به رنگ فلز سرد بود که در پس خویش خوابهای سبز سبز پنهان کرده بود.
بهزاد که روبهروی در ایستاده بود، هقهق میکرد.
ـ ببریدش تو، اگه ژاندارمها بیان جنازشم نمیبینین.
در باریکای کوچه دوید و در سیاهی گم شد.
فرنگیس دو بر چادرش را رها کرد، صدایی نداشت که فریاد بزند، پاهایش شل شد به تن
کاهگل دیوار تکیه زد و به زمین نشست.
سیاوش پیراهن سپید تنش بود و دکمههای اول و دومش را باز گذاشته بود، موهای سینهاش
در نسیم تابستان ول میگشتند و از زیر جیب سمت چپش خطی سرخ به پایین انحنا پیدا
کرده بود و در شب سیاه تابستان میریخت.
با چشمان گشادهاش به تیرهای سقف نگاه میکرد که در زیر خار خاشاکش گنجشکها در
خواب کرمهای سرخ خاکی را میبلعیدند.
* * *
اگر جنازه را پیدا میکردند جلوی ماشین میبستند و توی شهر میچرخاندند و بعد
برای تشریح به دانشکدهی پزشکی اهواز میدادند.
خدیجه و فرنگیس جنازه را به سختی روی تخته حوض کشیدند.
ـ خدیجه هر چی گلاب داری بیار که میخوام شاهپسرم رو بشورم، سردارم رو.
خدیجه در حالی که مثل کودکی هقهق میکرد رو به مطبخ برگشت و فرنگیس سرش را روی
تخته حوض گذاشت. از سیاوش خون میچکید و در حوض میریخت، باز میشد و در دهان
ماهیهایی سرخ میرفت که در سیاهی شب پنهان شده بودند.
گلوله را از پشت سر زده بودند. مال کلت بود که مثل یک بچهی سر به راه از دالان
سیاه سرخ قلب سیاوش عبور کرده بود و گوشت زیادی هم برنداشته بود.
سیاوش را زیر نور سه فانوس به گلاب و آب شستند و در پارچهی کتان که انبوه بود از
بوی نفتالین پیچیدند.
* * *
داشت سپیده سر میزد و باد تندی گیسوان نخلها را میتکاند و وحشیانه عربده
میکشید. فرنگیس به سختی حرف میزد. صدایش دورگ شده بود و گویا کلمات در گلویش راه
گم میکردند.
ـ خدیجه برو از اتاق قالی رو جمع کن بیا پای حوض پهن کن، بعدش هم برو اکبر آقا رو
صدا کن بگو وانتش رو هم بیاره.
خدیجهبیگم قالی طرح قرمز ترنج را پای حوض پهن کرد و آهسته از در بیرون لغزید.
* * *
خدیجهبیگم در خانه ماند تا کسی شک نکند و فرنگیس جلوی وانت نشسته بود.
اکبر را میشناخت، میشد به او اعتماد کرد. در طول راه فقط به سپیدی کویر خیره شده
بود و نیمدایرهی فرمان که خورشید را قاب گرفته بود.
دانههای اشکش خطی مرتعش را در صورتش افکنده بود، دریای چشمانش در دستاندازهای
کویر همآهنگ با صدای زنجیر زاپاس وانت مواج میشد.
* * *
فرنگیس روی قالی قرمز ایستاده بود و به خورشید در حال برآمدن مینگریست در حالی
که باد چادرش را از تنش میکند و جلوی پای او اکبر سختکوشانه کلنگ به خاک شور کویر
میزد. آهی کشید.
ـ آه! آدم اسیر خاکه، اول و آخرش همین... خوشا به حالش که دست پر رفت.
فرنگیس انگار که حرفی نشنیده باشد رویش را برگرداند، سفیر باد گرهی اول کفن را کند
و صورت و سینهی عریان سیاوش را باد کویر درنوردید.
دانههای نمک از بین موهای پرپشت سینهی سیاوش گریختند و بر روی سوراخ کوچک و سرخ
بالای قلبش نشستند. فرنگیس روی زمین نشست. دامن سیاه، بلند و تنگی به تن داشت و
پیراهن ساتن سپید، باد از نوک ظریف پستانهایش عبور میکرد و بر صورت اشکآلودش
سیلی میزد...
همین که چادرش را رها کرد باد چادرش را بلعید، چرخاند و در دل کویر برد، شکل
نامعلومی از زنی ساخت که در دوردست مستانه میرقصد.
فرنگیس دست سیاه سیاوش را که به التماس در کویر دراز شده بود دوباره به پهلویش
چسباند و گرهی آخر را به روی چشمان بستهی سیاوش زد.
اکبر یک و نیم متری کنده بود که با هول و ولا از قبر بیرون پرید.
ـ الله اکبر! یا خدا!
ـ چی شده؟؟
ـ خانوم نفته، به خدا نفته!
فرنگیس به لب قبر آمد. نفت بود و زمین مثل زخم کوچکی خون پس میداد و گاز آدم را
گیج میکرد.
ـ همین جا دفنش کن.
ـ همین جا خانوم؟
ـ لااقل نفت از جلوی ماشین بستهشدن و زیر تیغ دانشجو رفتن بهتره. زود باش تا
نیومدن.
روسری سرخش به میانهی سرش رسیده بود و طرههای خاکستری گیسش را باد چنگ میانداخت.
و باز صدای گریهاش که خود را در باد کویر پنهان کرده بود بلند شد.
ـ خانوم لطفن کمک کنید.
دو طرف کفن را گرفتند درون قبر گذاشتند و نفت سیاه بدبو کتان را به خود کشید، مثل
انگشتانی که دراز میشد کل سینه و صورت سیاوش را در بر گرفت، سیاوش در سیاهی مطلق
فرو رفت. خاک را روی قبر ریخت. گاز که به سرعت از قبر بالا میزد در صورتهاشان
میخورد. هولهولکی قبر را پوشاندند.
ـ خانوم بیا بریم. دیگه دل بکن اگه ژاندارمها بیان.
ـ اکبر آقا کبریتت رو بده.
ـ خانوم میخوای چه کنی؟
ـ کبریت.
کبریت را گرفت رو به اکبر کرد:
ـ خودتم برو عقب.
اکبر در حالی که به دستان مرتعش مینگریست عقب رفت، فرنگیس کبریت را کشید و از میان
خاکروبهها الوی برآمد به آرامش نشست و آرام آرام سوخت.
ـ بریم؟
ـ بریم قالی رو هم جای مزدت بردار.
ـ خانوم؟
ـ هیچی نگو.
کل راه فرنگیس به آتش قرمز نگاه میکرد که در نور خورشید گم شده بود و باد به سیلی
رو به خاموشیاش میبرد.
۱۰ فروردين ۱۳۸۷
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه








نظر خوانندگان:
روایت روایت مادری است به نام فرنگیس. مادری که از مرگ شاه پسرش حتی بغض هم نمی کند. مایه ی عزاداری اش برای عزیز از دست رفته تلمیحی است از رقص مستانه ی زنی در دوردست به همان کاری که شیرین در مرگ خسرو کرده بود. آن شبح دوردست می توانست روح مادر پسرک باشد که پیش خودمان تصور کرده ایم چون زنده اش را که می بینیم سخت دلی اش به جان مان نمی نشیند.در این داستان شخصیتی هست اتفاقا حرف هایی می زند که ممکن است مادری در چنین حالی بگوید اما آن طرف شخصیت اش که حس مادرانه باشد لا به لای سطور گم شده و پیدا نیست. مقاومت اش در برابر بغض همان قدر ساختگی است که کبریت کشیدنش پس از دفن پسرک در گور. کارهایش شعاری است و بیشتر از آن که مادر باشد خودش تبدیل به آخرین اعلامیه ای شده است که نویسنده به دیوار می چسباند و از میان ما می رود.
مابقی شخصیت ها سیاهی لشگرند. حتی خود پسرک نمونه ی تیپیکال جوان های پاچه گشاد موفرفری است - البته نویسنده همین را هم از ما دریغ کرده است - که گویی آفریده شده اند تا توسط نویسنده کشته شوند. گویی خودشان اهمیت آن چنانی ندارند و چیز خاصی غیر از مردن در زندگی شان وجود نداشته است.
جغرافیای داستان قابل تحسین است. ناخن خشکی من در تعریف از فضاسازی، از ضعف شخصیت ها است و اندکی بیشتر از نقص دیالوگ ها که به جای این که به باورپذیر شدن شخصیت ها کمک کنند و چیزهای نو بگویند در حکم میخ آن ها را در جاهای از پیش تعیین شده ی نویسنده محکم کرده اند. نطق نمی کشند و از روی کاغذ نقش های شان را می خوانند. موجزترین و بهترین دیالوگ را در این داستان همان بیگم بیچاره می گوید و با همان یک دیالوگ او را به جا می آوریم. بی اغراق شاید باور پذیر ترین آدم بین همه ی این ها خدیجه بیگم خنگ مهربان است.
زبان سوررئال داستان نصفه و نیمه است. توصیف ها گاهی خوبند و گاهی بسیار ضعیف و غیر قابل هضم. آزادی کار با زبان سوررئال و اجازه ی استفاده از استعاره های غریبی که به عقل جن هم نمی رسد را در "توروتومبو" شاهکار استوریاس دوست دارم. با این که مسجد سلمیان بیخ گوش من است و داستان توروتومبو دو اقیانوس آن طرف تر از من اتفاق افتاده اما فضای جادویی و تشبیهات داستان استوریاس را می توانم قبول کنم و هضم کنم اما این یکی را نه. مثلا نمی توانم این تعبیر را هضم کنم که با کشیدن یک نخ کبریت فضای کویر - با آن یلگی - "آکنده" از بوی گوگرد می شود. حالا بگذریم از این که "آکنده" را این طوری به کار نمی بریم که فرضا دستشویی "آکنده" از بوی نجاست بود.
خیلی حرف ها شاید بشود دباره ی این داستان گفت اما فی المجلس عرض کنم که جنازه ی هیچ شاه پسر ایرانی را بنده ی حقیر که پنجاه سال از سنم نگذشته است نشنیده ام به سالن تشریح برده باشند تا دانشجویان رویش آزمایش کنند چه الآن چه قبل از الآن و از آن فجیع تر نشنیده ام که جنازه ی کسی را حتی اگر دزد و راهزن هم بوده جلوی ماشین بسته باشند و توی کوچه گردانده باشند. آن هم در جای کوچکی مثل مسجد سلیمان یا اصلا هر جای دیگر. این را به گردن سوررئالیته ی داستان نگذارید. این را به حساب ضعف فضاسازی برای عمق بخشیدن به فاجعه ی مرگ یک انسان بگذارید. انسانی که از سر عجله ی نویسنده سزارین می شود و نفس نکشیده می میرد تا خدیجه بیگم ها همچنان به جان والاحضرت درود بفرستند.
چند اشتباه تایپی و املایی دارد به خواب آلودگی حقیر ببخشایید.