جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

مرد خرسی جریان یک دلهره

سعيد تسبيحی
saaeedtasbihii@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


بعضی از فیلم‌ها وقتی پخش می‌شوند انگار لال هستند و می‌خواهند با دیالوگ‌ها خودشان را نشان بدهند. این فیلم‌ها هیچ‌گاه نمی‌توانند ارتباط خوبی با بیننده برقرار کنند. اما بعضی از فیلم‌ها هستند که دیالوگ خاصی ندارند و سعی می‌کنند فقط تصویرهای خوب و زیبا به بیننده نشان دهند تا فیلم توجه مخاطب را به خودش جلب کند. به عقیده‌ی من سینما یعنی تصویر و صدا. بر طبق این عقیده فکر می‌کنم کارگردان‌هایی هستند که با صدا و تصویر چیزی درست می‌کنند که تمام مخاطبان را تا پایان فیلم نگه می‌دارند. «ورنر هرتزوگ» از معدود کارگردان‌هایی است که می‌تواند این دو ویژگی (صدا و تصویر) را هم‌زمان داشته باشد. در فیلم «مرد خرسی» (Grizzly man) هرتزوگ به روایتی می‌پردازد که شاید برای بسیاری از مخاطبان تازگی داشته باشد. «مرد خرسی» داستان مردی است به نام تریدول با علاقه‌ای شدید به خرس‌ها که تصمیم می‌گیرد برای حفاظت از آن‌ها به جنگل‌های گریزلی برود و کنار آن‌ها زندگی کند. فیلم ساختاری مستند دارد و براساس بازمانده‌های فیلم‌هایی ساخته شده که تریدول و زن همراه وی از خود و زندگی خویش در کنار خرس‌ها گرفته‌اند. در سکانس اول فیلم مرد را می‌بینیم که با خرسی که پشت سرش ایستاده حرف می‌زند و هم‌زمان با دوربین نیز حرف می‌زند. مرد به خرس می‌گوید: «دوستت دارم...» جمله‌ای که صداقت آن در تمام حرف‌های او کاملن آشکار است. سکانسی که موجب می‌شود از همان ابتدا پشت فیلم میخکوب شویم و بتوانیم به راحتی با این مرد خرسی ارتباط برقرار کنیم. در صحنه‌هایی دیگر از فیلم مرد به خرس‌ها نزدیک‌تر است و با آن‌ها مهربان‌تر برخورد می‌کند. خرس‌ها نیز با او رفتاری دارند انگار که با هم‌نوع خود روبه‌رویند.

شکی که معمولن در فیلم‌های هرتزوگ وجود دارد این‌جا هم در موارد مختلفی به‌وجود می‌آید. از همراه مرد خرسی که یک دختر است گرفته تا خورده‌شدن خرس شش‌ماهه توسط خانواده‌اش. در برخی صحنه‌ها مرد خرسی به این نکته اشاره می‌کند که تنها هست و از سختی تنهایی می‌گوید و این که زندگی تنها چیز بدی است. اما هرتزوگ صحنه‌ای را نشان می‌دهد که ثابت کند این مرد تنها نیست. می‌گوید: «در این صحنه همان‌طوری که مشاهده می‌شود دوربین روی دست است، پس کاملن واضح است که کسی دیگر فیلم را می‌چرخاند.» با شکی که برای ما به وجود می‌آید کمی هم قضیه ترسناک می‌شود! شک و ترسی دیگر نشان‌دادن جمجمه‌ی بچه خرس در نیمه‌ی پایانی فیلم است. به عقیده‌ی من خورده‌شدن بچه خرس توسط خانواده‌اش نشانی از این است که خرس‌ها به خانواده‌ی خودشان هم رحم نمی‌کنند چه رسد به یک مهمان. بعد از این صحنه تمام فیلم به موضوع خورده‌شدن مرد خرسی می‌پردازد. دوست‌دختر او را نشان می‌دهد. تنها وسیله‌ی بازمانده از مرد خرسی یک ساعت مچی است که هنوز هم کار می‌کند. در صحنه‌ای دیگر همان دختر را نشان می‌دهد، کسی که نزدیک دوربین ایستاده به او می‌گوید: «به من اجازه دادن آخرین نوار صدا رو که تریدول در حال خورده‌شدن بوده گوش بدم». نوار را گوش می‌دهد. دختر با ترس به صورت مرد نگاه می‌کند. سکوتی وحشتناک حاکم است. مرد پس از گوش دادن به دختر می‌گوید: «خیلی خیلی دلخراش بود. بهت توصیه می‌کنم این نوار رو نابود کنی چون در صورتی که بهش گوش بدی ممکنه برات یه کابوس ترسناک بشه. در ضمن این نوار رو هرگز به ورنر (هرتزوگ) نده، چون خودت می‌دونی که ممکنه اون پخشش کنه...» دختر جواب می‌دهد: «من خوب ورنر رو می‌شناسم هرگز نوار رو بهش نمی‌دم!» بنابراین تا انتهای فیلم این شک و ترس برای من در زمینه‌ی لحظه‌ی خورده‌شدن مرد باقی ماند. شک و ترسی از نوع هرتزوگ. از طرفی دلم نمی‌خواست که این صدا پخش بشود از طرفی تحمل حس کنجکاوی سخت بود.

اما موضوع و جریانی بسیار زیبا، به زعم من، این بود که هرتزوگ هرگز سعی نکرد مرد خرسی را یک فرشته‌ی خوش‌قلب جلوه دهد. یا او را یک انقلابی بزرگ معرفی کند که خودش را در راه عشق به طبیعت فدا کرد. هرتزوگ قضاوت درباره‌ی او را کاملن به بیننده واگذار کرده است، آیا او مرد خوبی بود یا ما تنها با یک دیوانه مواجه‌ایم. در یکی از صحنه‌های پایانی فیلم مرد جلوی دوربین می‌ایستد و فقط به پارک‌دارها و دولت آمریکا فحش می‌دهد. دشنام‌هایی که با حرکات توهین‌آمیز همراه است. این سکانس حدودن پنج دقیقه به طول می‌انجامد. پایان فیلم این‌گونه است: بارها خرسی نشان داده می‌شود که تریدول را خورده است. اما من که بیننده بودم اصلن به این نکته نرسیدم که این خرس موجود کثیفی است. اصلن نتوانستم به خودم بقبولانم که این موجود نفرت‌انگیز است. خرس را می‌بینیم که زیر آب شنا می‌کند و به دنبال ته‌مانده‌ی ماهی‌ها است. چگونه چنین موجود بانمک و احمقی می‌تواند تریدول را بخورد. شاید تمام این‌ها نشانی است از این‌که مرد خرسی به من بیننده درسی فراموش‌نشدنی داده است: خرس‌ها موجودات خوبی هستند و باید آن‌ها را دوست داشت. او به این نکته اشاره می‌کند که: «من هرگز برای دفاع از خودم خرسی را نمی‌کشم...» شاید تریدول یک دیوانه بیش‌تر نبود، اما آشکار است که تمام کارهای عجیب او از عشقش به خرس‌ها نشأت می‌گیرد. فکر می‌کنم اگر هرتزوگ داستان مرد خرسی را تعریف می‌کرد و درباره‌ی او عقاید خود را توضیح می‌داد، فیلم چنین قوی از آب درنمی‌آمد. قوی‌ترین نکته‌ی فیلم همین است که خود مخاطب می‌تواند تریدول را تشریح کند و عقاید او را مورد انتقاد قرار دهد. «مرد خرسی» مانند بسیاری از شاهکارهای تاریخ سینما فیلمی است که با تمام شدن تیتراژ پایان، تازه شروع می‌شود و فکر بیننده را به خود مشغول می‌کند. حالا کسی در درون من حرف می‌زند و راه می‌رود که نامش تریدول است. او عاشق خرس‌هاست.

نسخه‌ی قابل چاپ   13 فروردین 1387    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب