جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو

شعله آذر
sholevash4654@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


توی آن تاريکی، سنگ‌ها ديده نمی‌شدند؛ شايد فقط از زير کفش‌ها، از زير پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ ميان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپيدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باريک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد.

زن از آن دو پيشی گرفت. از مرد و دختر دور شد.
گفت‌وگوی آن‌ها به همهمه‌ای دور بدل شد‌. قرص کامل ماه، دو سايه را آن پايين نشان می‌داد. سايه‌ها به‌هم ‌آميختند، يکی ‌شدند. شايد خيال می‌کرد يکی ‌شدند. اشيا خصلت‌شان را از دست ‌داده‎ بودند انگار. ديواره‌ی قله، بالای سر زن سياهی می‌‌زد. ايستاد. چشم دوخت به آن. حفره‌ی کوچکی همان نزديکی بود. گره‌ی دست‌هايش را باز کرد. پنجه‌ی دست راستش را به يک برآمدگی کوچک گرفت. بدنش را بالا کشيد. چند خرده‌سنگ ‌به جاده ‌افتادند. دست چپ را به ديواره حايل کرد. بالاتر رفت. در حفره ناپديد شد. سايه‌ها کشيده‌تر شدند. صدای پرنده بلند شد.

ستاره‌ها سوسو می‌زدند. تپه‌ها تاريک‌روشن می‌‌شدند. گاه، خودشان بودند و گاه، انحنای‌شان با آسمان يکی می‌شد. درخت سمت چپ حاشيه‌ی کوه، در پس‌زمينه‌ی خاکستری‌ ـ آبی ماه سياهی می‌‌زد، شايد هم سبزی ـ سياهی. ‌زن می‌ديد انگار ديگر درختی نيست، حاشيه‌ای نيست. مرز چيزها گم ‌شده بود‌. رويش را برگرداند. به شب، و تاريک‌روشن تپه‌ماهورهای روبه‌رو نگاه ‌کرد. از پای کوه، صدای قِل‌خوردن گاه‌به‌گاه سنگ‌هايی را می‌‌شنيد که به دره می‌افتادند. تکه‌های خاکستری ابر، ماه را باز پنهان ‌کردند. همه چيز شکل ديگری داشت. خاصيت ديگری. بی هيچ اتصالی به چيز ديگر. به هيچ بندی.

نسيم خنکی وزيدن گرفت. روسری را در‌آورد. کش سر را باز کرد. لای موهايش باد نشست. باد با کوه، با سايه‌ها و با زن بازی می‌کرد. با آمد و رفت حاشيه‌ها يکی ‌شده بود زن. تپه‌ماهورها و آسمان تيره بلعيده‎ بودند او را. لبخندش پررنگ‌تر شد. سر را به‌ديواره تکيه داد. سورمه‌ای آسمان، بالای سرش پهن بود. گاه، حاشيه‌ی ديواره‌، شکل‌هايی از آن می‌ساخت. آسمان نرم می‌شد، شکل ديواره می‌شد. باز لبخند زد. به تنش قوسی داد. دست‌ها را از هم باز کرد. کج شد. شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو.

صدای پاها نزديک می‌شد. نزديک‌تر. مرد می‌خنديد. دختر نفس نفس می‌زد. ساکت شدند. مرد صدايش کرد. زن جواب نداد.
مرد گفت: «مثه بز کوهی می‌ره بالا.»
دختر نفس نفس می‌زد. گفت: «‌فر... دا... ظهر... می‌تونی بيای...؟»

نيامدند بالا. شيار روشن زير کوه را گرفتند و دور شدند. صدای‌شان هم با خودشان رفت. مرد جلو بود. سگک‌های کوله‌پشتی‌اش زير نور ماه می‌درخشيدند. به اطراف نگاه می‌کرد. دنبال چيزی می‌گشت. دنبال او انگار. دختر، کمی تندتر راه می‌رفت. مرد دوباره زن را صدا کرد. دختر چيزی گفت که باد با خودش برد. مرد تند برگشت. صورتش رو به نور ماه روشن شد. ايستاده بود. خيره به دختر. صدای پرنده‌ را ‌می‌شنيد، چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی که از تپه پايين می‌رفتند.

نسخه‌ی قابل چاپ   22 فروردین 1387    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


ناصر  [www|@ ] :   (سه شنبه، 17 اردیبهشت 1387، ساعت 14:51)

مثل همیشه زیبا وملموس


Ali  [ www|@ ] :   (جمعه، 13 دی 1387، ساعت 09:46)

TO say the least your writing is really great please keep on
Ali Arifi
USA





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب