جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پنجره‌ی واحد سيزدهم

ناصر تميمی
tamimi.naser@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


احتمالن قبل از باز کردن اين نامه متوجه شده‌ايد که آدرس اين نامه بسيار برای‌تان آشنا است. بله تقريبن چيزی شبيه آدرس همان‌جايی است که شما در آن زندگی می‌کنيد و آن‌جا را «خانه» می‌ناميد، تنها پلاک آن يک رقم پس از شماره‌ی واحد شماست. اگر تاکنون با من موافق بوده‌ايد بايد به عرض برسانم که احتمالن شما مرا «همسايه» می‌ناميد.

درست است! اين نامه از فاصله‌ای به اندازه‌ی يک ديوار نازک به دست شما می‌رسد. شايد هر فرد ديگری غير از من بود به جای اين مسير طولانی خانه تا اداره‌ی پست و سپس دوباره تا خانه، راه ساده‌تری را انتخاب می‌کرد و با چند قدم خود را به زنگ در اتاق شما می‌رساند و آن را کمی فشار می‌داد. اما، اما، اما و اما...

اما نمی‌دانم که بعد از صدای زنگ در و باز شدن در چه اتفاقی خواهد افتاد. احتمالن سلام و احوال‌پرسی اولين کلماتی خواهد بود که بين ما رد و بدل خواهد شد و پس از آن هم ممکن است دقايقی چند راجع به لحظاتی از زندگی با هم سخن بگوييم که هر روزه با هزاران نفر از آن سخن می‌گوييم. و بعد از آن دوباره به چهارديواری‌های خود باز می‌گرديم.
اما، اما، اما...
اما نوشتن اين کلمات مشخص می‌کند که من نمی‌خواهم راه هر روز را طی کنم و مطمئنن خودداری از احوال‌پرسی در ابتدای نامه نيز به همين دليل بوده است.

همسايه‌ی ناشناس من! حتا نمی‌دانم شما را بايد چگونه خطاب کنم، آقا و يا خانم؟
چند روزی است که متوجه شده‌ام، من و شما پنجره‌ای رو به خيابان شلوغ شهر داريم. هر دوی ما هر روز ناگزير از نگاه کردن در اين پنجره هستيم و هر دو از بالاترين نقطه‌ی اين ساختمان يک منظره را هر روز می‌بينيم. ديروز مرد جذامی را ديدم که با لباس‌های ژنده‌ای بر ديوار آجری تکيه زده بود و به دختری زيبا که از کنارش می‌گذشت خيره گشته بود، تو هم ديدی؟ همين ديروز، پسر بچه‌ای کنار جوی آب به دنبال چيزی می‌دويد و گاه می‌ايستاد، تو هم ديدی؟

يادت می‌آيد، يک ماه پيش چقدر برف بر روی شاخه‌های درخت‌های کنار خيابان بود؟ يادت می‌آيد نمی‌شد از لابه‌لای برف‌ها کفپوش پياده‌روها را ديد؟ آه داشت يادم می‌رفت، هفته‌ی پيش مردی لنگه کفشش را در دست گرفته بود و با لنگه کفشی در پا، می‌دويد، و من آن‌قدر خنديدم که داشت اشکم سرازير می‌شد، تو هم آن لحظه خنديدی، نه؟

ديروز که صدای گنجشک‌ها از روی درخت‌ها بلند شد، زود پنجره‌ی نيمه‌باز را کاملن باز کردم. لبه‌ی باز پنجره‌ی تو هم معلوم بود. بعد از آن، صدای گنجشک‌ها ناگهان در هياهوی خيابان گم شد و من ديدم که پنجره‌ی تو نيز بسته شد. من نيز پنجره را بستم و صدای گنجشک‌ها را در سکوت اتاق مجسم کردم، تو هم صدای گنجشک‌ها را در سکوت اتاقت شنيدی؟ راستی، ديده‌ای که اين روزها ابرها چقدر تند می‌روند؟ گلدان شمعدانی جديد خانه‌ی روبه‌رو را از پشت پنجره ديده‌ای؟

امروز کتابی را به نام «خيابان پنجم» از نويسنده‌ای با نام «ميلنا برود» خواندم که منظره‌ای از محله‌ای قديمی را مجسم می‌کرد. آن‌قدر زيبا بود که بی‌خود مرا به سوی پنجره کشاند و ساعت‌ها خيابان‌ها و ساختمان‌ها را نگاه می‌کردم. ديگر نتوانستم طاقت بياورم، حتا فرصت پيدا کردن کاغذی مناسب را نداشتم. برای‌تان نوشتم تا برای تنها ساکن زمين که هم‌چون من ديگر انسان‌ها و خيابان‌ها را می‌بيند، نوشته باشم. کاش می‌شد يک روز با هم بنشينيم و کتاب را تا آخر بخوانيم، کاش...
راستی همين الان صدای دلخراش اتومبيلی به گوش می‌رسد، می‌شنوی؟

۱۷ مارس
همسايه‌ی ديوانه‌ات
فرانتس

* * *

سلام،
امروز که پستچی ساعت هفت صبح، زنگ اتاق را زد و مرا از خواب شنبه صبح محروم کرد بسيار کلافه شدم. با تندخويی صندوق کنار در را نشانش دادم و او با ملايمت گفت که اين نامه سفارشی بوده و به همين علت آخر هفته و مستقيمن به دست من می‌رسد. از شنيدن اين صحبت کمی خوشحال شدم، چون تصور می‌کردم بالاخره پس از ماه‌ها توانسته‌ام مجوز کار در شرکت را دريافت کنم اما اين خوشحالی زياد طولانی نبود.
از اين‌که همسايه‌ام برايم نامه فرستاده کمی گيج و آشفته بودم، اما بعد از خواندن نامه تصميم به جوابی مشابه گرفتم.

همسايه‌ی ناشناس! فرانتس!
اولين روز که وارد خانه شدم، به نظرم آمد که اين پنجره فضای ورودی اتاق را به هم ريخته، مخصوصن با آن منظره‌ی رو به ساختمان‌های دودی‌اش و خيابان‌های شلوغش. از اين رو ابتدا پرده‌ی ضخيمی به رنگ ديوارها برايش تهيه کردم و کمی خاطرم از اين بابت راحت شد. البته گاهی مجبور هستم کمی پرده را کنار بزنم تا بر نور ضعيف اتاق بيفزايم.

از ديروز سخن گفتی، آری! ديروز من هم آن مرد جذامی زشت و ژنده‌پوش را در کنار خيابان ديدم، اما نه از پنجره‌ی اتاق، که از کنار او و با سرعت از نگاهش دور شدم. پسربچه‌ای را هم که می‌گوييد ديدم، اما باز از کنار او گذشتم و نمی‌دانم ۲۰ سنت چرا اين‌قدر برای او ارزش داشت.

ديروز پس از آن همه اتفاق ناگوار هنگامی که روی مبل‌ها دراز کشيده بودم، صدای هياهوی گنجشک‌ها و خيابان مرا از خواب بعد از ظهر محروم کرد و ترجيح دادم پنجره‌ها را ببندم و در سکوت محض بخوابم. راستش در مورد ابرها و گلدان شمعدانی چيزی نمی‌دانم، اما امروز برای اولين بار از پنجره به پنجره‌ی خانه روبه‌رو خيره شدم تا گلدان شمعدانی را که می‌گفتی پيدا کنم اما پرده‌ها کشيده شده بودند.

هر چند که هنوز هدف شما را از نوشتن آن خطوط متوجه نشدم، اما باز هم خوشحال خواهم شد در يک بعد از ظهر شما را به صرف قهوه و کيک دعوت کنم. شايد بتوانيم درباره‌ی اين مشکلات و انتقال آن به صاحب‌خانه نيز تصميم بگيريم.
در پايان، فرانتس عزيز! توصيه می‌کنم تو هم پرده‌ای برای پنجره‌ی اتاقت نصب کنی زيرا اين روزها کم‌کم آفتاب بسيار بلند می‌شود و اتاقت را گرم خواهد کرد.

۲۰ مارس
همسايه‌ی ساکن واحد ۱۲
ميلنا برود

نسخه‌ی قابل چاپ   ۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


ترنج  [www|@] :   (چهارشنبه، ۱۱ اردی‌بهشت ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۴۵ بعدازظهر)

ایده داستان خیلی جالب بود. اما شخصیت ها خیلی گم بودند.بهتر بود بیشتر درباره شخصیت ها توضیح میدادید. این لذت خواندن را به مراتب بیشتر می کند.


سامان  [www|@] :   (دوشنبه، ۱۶ اردی‌بهشت ۱۳۸۷، ساعت ۲:۰۳ بعدازظهر)

ترنج جان به نظر من یکی از نقاط قوت این اثر عدم شناسائی ما از شخصیت های داستانه چون توضیح بیشتر سبب کاهش دامنه اثر میشه ولی ب این صورت شخصیت های داستان هر کسی میتونن باشن و یکی از تفاوتهای داستان کوتاه با رمان همینه


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


پرشین کارتون
اندوه جنوبی
خانه به سيلاب