جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

می‌شه سکوت کرد!

سروش رهگذر
soroosh_rahgozar@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


مرد بدون این‌که سرش را به طرف آشپزخانه بچرخاند، آرام پرسید: «خوب، دیگه چه خبر؟» و زن بدون این‌که حرکتی بکند، از همان پشت یخچال ساید بای ساید چیزی زمزمه کرد. مدتی دیگر در سکوت گذشت و مرد هم‌چنان به تصویر تخت تلویزیون خیره شده بود؛ آن‌جا که دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده با هم شاخ به شاخ شده بودند. ناخواسته چشمش به دستگاه پخش بزرگ زیر تلویزیون و سی‌دی‌ها افتاد. آرام گفت: «فکر کنم تو این سی‌دی‌ها بشه چیز خوبی گیر آورد!» و زن که از صدای گوشخراش برخورد شاخ‌ها به تنگ آمده بود، کمی بلندتر گفت: «شاید...» مرد به طرف دستگاه خم شد. هنوز دستگاه را روشن نکرده بود که خواست چیز دیگری بپرسد که زن از همان‌جا، پشت یخچال، آرام گفت: «سنتی‌ها، استاد... اون‌جا سمت راسته!» و مرد همان‌طور که چشم ریز کرده بود به نوشته‌های ریز زیر دکمه‌های دستگاه، یکی از سی‌دی‌ها را جدا کرد. دکمه‌ای فشار داد و دستگاه، زبان دراز و پهنش را بیرون آورد. سی‌دی را نگذاشته خیلی زود آن‌را بلعید:

«هزار جهد کردم که سِر عشق بپوشم/ نبود بر سر...»

مرد چند دقیقه‌ای همان‌جا مقابل دستگاه خیره به نقطه‌ی نامعلومی نشست. که صدای خش‌خش رفت و آمد زن در آشپزخانه او را به خود آورد؛ سر برگرداند. اما او را ندید تنها صدایی ریز که چیزی پرسید. خودش را به نشنیدن زد. اما دیگر سؤال مطرح نشد. مرد به روی راحتی چرمی بزرگ برگشت و همان‌طور که نشسته بود معذب تکانی به خود داد؛ خواست بگوید: «ممنون» که زن این‌بار کمی بلندتر پرسید: «یه چایی دیگه...؟»
ـ «بله، خیلی ممنون‌ام!»
زن چایی را آورد. کم‌تر از چند ثانیه و باز هم در همان لیوان بزرگ زیبای دسته‌دار؛ آن‌را مقابل مرد روی زیر استکانی چوبی روی میز گذاشت و به آشپزخانه برگشت. و مرد باز هم چیز زیادی نتوانست ببیند یا نخواست ببیند. شاید یک روسری شالی سفید با طرح گل‌های ریز سبز یا آبی کم‌رنگ و یک پیراهن بلند راه‌راه مردانه؛ با خط‌های صورتی یا گلبهی روی یک دامن بلند سیاه و یا یک شلوار گشاد سیاه. و لب‌هایی سرخ که غنچه شده بودند؛ که شاید گفته باشند: «نوش جان!» و چشم‌ها؛ نه، مرد شک داشت که چشم‌ها را دیده باشد. شاید آن‌قدر که به دو قلب روی لیوان خیره شده بود به چهره‌ی زن دقت نکرده بود. لیوان داغ را بلند کرد و لبش را آن‌جا که دو قلب به یکدیگر متصل شده بودند، به لیوان چسباند. و همان‌طور که به هم‌نوازی تار و نی گوش می‌داد، چایش را بدون قند هورت می‌کشید:

«مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی/ که من...»

هم‌زمان با صدای نشستن ته لیوان نیمه‌خالی روی میز، تک‌زنگ صدای آیفون برخاست. زن به یک‌باره از آشپزخانه به طرف آیفون کنار در ورودی دوید؛ و گوشی را بلند نکرده دکمه را فشار داد. آن‌گاه رو به مرد بازگشت. مرد حالا می‌توانست ببیند که شالی در کار نیست بلکه یک روسری نازک حریر است با طرح برگ‌های پاییزی و بلوز گشاد لیمویی که روی شلوار استرچِ آبی نفتی پایین کشیده شده بود. و لب‌های گوشتی آجری‌رنگ با صورتی که از کرم صورت می‌درخشید. اما چشم‌ها، همان چشمان درشت مسحورکننده‌ی سیاه زیر ابروان پیوسته؛ مطمئن نبود. برخاست و چند قدمی جلو آمد. زن نگاهش را بی‌درنگ به پیش پایش دوخت. چشمانی با پلک‌های پف‌کرده که از مژه‌های به هم چسبیده‌اش چیز سیاهی می‌چکید؛ زیر ابروان نازکی که انگار نقاشی شده بودند...

«مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آن‌ام/ که از وجود...»

ـ «اوه خدای من، ببین کی این‌جاست؟!»
ـ «سلام پرویز»
ـ «سلام فرشاد جان...»
و دو مرد یکدیگر را در آغوش گرفتند.
به محض این‌که پرویز از دست‌شویی بیرون آمد زن برایش حوله‌ای تمیز آورد. پرویز همان‌طور که دستش را خشک می‌کرد، با صدای بلند گفت: «پسر نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم؛ حالا چرا بی‌خبر...؟!» و فرشاد تنها تبسمی کرد. پرویز حوله را روی پشتی صندلی انداخت و سر میز نهار کنار فرشاد نشست. و بعد به چهره‌ی فرشاد خیره شد: «احساس می‌کنم که خیلی سرحال‌تر از قبل‌ای؛ نگو که نه؟!» و فرشاد باز هم تبسم کرد. پرویز رو به آشپزخانه صدا زد: «عزیزم، شهینم کجایی؟ پس این نهار چی شد؟ آخه مهمون ما کمی کم‌طاقته، زود بهش برمی‌خوره!» و به فرشاد چشمکی زد. شهین خیلی زود با دو ظرف ماهی آمد؛ با لب‌هایی غنچه‌شده که شاید بخار روی ماهی را فوت می‌کرد؛ آن‌ها را سر سفره گذاشت و برای آوردن بقیه‌ی متخلفات به آشپزخانه برگشت. پرویز سری تکان داد: «هِم، ماهی؟! خوب هنوز سلیقه‌ی ما دست کدبانو نیومده، تو ببخش!» و چشمک دیگری به فرشاد زد.

هر سه سر یک میز نشسته بودند. شهین مقابل پرویز و پرویز کنار فرشاد. پرویز با کارد و چنگال به جان یکی از ماهی‌ها افتاده بود و همان‌طور که ستون فقراتش را از سر تا کمر جدا می‌کرد، پرسید: «خوب نگفتی فرشاد جان، چی شد که یک‌دفعه یادی از ما کردی؟»
ـ «این‌جوری نه مهندس جان، اجازه بده...» و فرشاد ظرف ماهی تکه‌تکه‌شده را از زیر دست پرویز کشید و بعد با انگشت‌هایش شروع کرد به پاک‌کردن تک تک خارهای ماهی. پرویز شانه بالا انداخت: «واقعن هرکه را بهر کاری ساخته‌اند... راستی من یه معذرت‌خواهی هم بهت بدهکارم؛ می‌دونی، خوب شب عروسی‌ام...» متوجه شهین شد که مشغول ماهی دیگر بود: «البته شب عروسی‌مون، خوب شرمندت شدیم حسابی، به خدا این‌قدر تعداد مهمونا زیاد...» و شهین خیلی زود ظرف ماهی پاک‌شده را مقابل شوهرش گذاشت. پرویز پوزخند زد: «فرشاد جون، گویا عیال بنده بسیار حرفه‌ای‌تر از جناب‌عالی هستن؛ اون یکی ماهی بمونه خدمت خودت، سروقت به حسابش برس!» سپس همان‌طور که توی صورت شهین می‌خندید، با نوک چنگال یک تکه‌ی کوچک از گوشت سفید ماهی را جدا کرد؛ تا جلوی بینی‌اش بالا آورد و سپس در دهان گذاشت. مزمزه کرد و همان‌طور که به آرامی گوشت را می‌جوید، پرسید: «داشتم چی می‌گفتم...؟!» که فرشاد رو به شهین گفت: «ببخشید اون نون...» که نونِ صدایش آشکارا لرزید. شهین ناخواسته دست چربش به طرف پارچ آب رفت و در لیوان بلندی کمی آب ریخت. پرویز نگاهی به زنش کرد و سپس سبد نان را به فرشاد نزدیک‌تر کرد. فرشاد بی‌درنگ تکه‌ی بزرگی از نان را جدا کرد؛ آن را روی گوشت سفید و نرم ماهی انداخت و هم‌زمان که نان را مچاله می‌کرد، دستش را از روی ظرف بلند کرد. روی گوشت درون لقمه ابتدا کمی نمک، سپس کمی فلفل قرمز و در آخر چند قطره آب‌لیمو ریخت. و شاید متوجه نبود که در تمام این مدت دستش می‌لرزد. خواست لقمه‌ی بزرگش را به دهان ببرد که پرویز ناغافل پرسید: «ببینم فرشاد، تو چه سالی از دانشگاه انصراف دادی؟!» فرشاد نگاهش را ابتدا از لقمه به صورت پرویز، سپس به چشمان به زیر افکنده‌ی شهین و دوباره به لقمه بازگرداند. خواست با تبسمی اجازه بگیرد که لقمه را دهان بگذارد که پرویز دوباره پرسید: «ها؟! سال ۸۳ بود به گمانم؟» که فرشاد آرام گفت: «نه، من ۸۲ انصراف دادم!» پرویز همان‌طور که با غذایش بازی می‌کرد، پرسید: «مطمئن‌ای؟!» که این‌بار فرشاد خندید. پرویز سر بلند کرد: «آخه می‌دونی چیه، شهین سال ۸۳ دانشجوی همون دانشکده‌ای شد که تو می‌گی سال قبلش انصراف دادی. گفتم شاید همدیگر رو دیده باشید. گرچه بعید می‌دونم با وجود اون همه مشغله‌ی ذهنی اون سال‌ها...» و باز هم چشمکی به فرشاد زد «... حتا اگه تو شهین رو هم دیده باشی چیزی به خاطرت بیاد!» فرشاد همان‌طور که گاز کوچکی از لقمه‌اش می‌گرفت، به چشم باز و شیشه‌ای ماهی خیره شده بود و با گوش‌هایش متوجه شهین بود که دوباره کمی آب در لیوانش ریخت. حالا باید لیوانش تا به کمر پر شده باشد.

«دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را/ دردا که راز...»

و غرولند پرویز از تیغ نداشته‌ی ماهی و این‌که: «اوه، بس کن پسر؛ تو که این‌قدر کم‌حرف نبودی! خیالت راحت شهین هم از خودمونه؛ چرا از خاطرات اون سال نمی‌گی؟ به شهین بگو که چرا انصراف دادی؟!» و منتظر جواب فرشاد نماند: «عزیزم این دوست ما رو این جوری نگاهش نکن. راستشو بخوای ایشون در عشق و عاشقی داستان‌ها دارند... د یالا فرشاد، از چی خجالت می‌کشی؟!» شهین خواست چیزی بگوید که فرشاد دستش را بالا آورد: «نه، بحث شرم و حیا نیست. راستش... نمی‌خوام دیگه در این مورد صحبت بکنم.» و به لقمه‌ی نیمه گاز زده‌اش خیره شد؛ فکر کرد باید از دهن افتاده باشد. پرویز دستش را روی پای فرشاد گذاشت: «باور کن درک حس و حالت هنوز هم برام سخته!» و فرشاد زیر چشمی متوجه دست چپ پرویز بود که دست سفید شهین را گرفته بود. انگشتان‌شان در هم قلاب شده بود؛ گویی انگشتان کوچک و قلمی شهین، انگشتان بزرگ پرویز را هم می‌کشیدند و هم پس می‌زدند. پرویز پرسید: «ولی لااقل بهم بگو چطوری فراموشش کردی؟!»

«عشق تو آتش جانا زد بر دل من/ بر باد غم...»

سرش را رو به دستگاه پخش برگرداند در حالی‌که متوجه لیوانی بود که حالا دیگر تا به لب پر بود. فرشاد برگشت و در حالی‌که لقمه‌اش را به سختی فرو می‌داد با چشمانی اشک‌بار به شهین نگاه کرد که چطور لیوان آبش را جرعه به جرعه سر می‌کشید و در هر جرعه می‌ایستاد. انگار آب را می‌جوید و به زحمت پایین می‌داد.
ـ «فراموش که نه، اما می‌شه سکوت کرد!»


اسفند ۸۶

نسخه‌ی قابل چاپ   ۲۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 7 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


لوکال  [www|@] :   (شنبه، ۲۸ اردی‌بهشت ۱۳۸۷، ساعت ۲:۴۶ صبح)

در ابتدای داستان بسیار تصنعی خواستی نشون بدی که یک خانواده پولدار هستند و با تکرار بیهوده مرد ... زن خیلی شروع احمقانه ای رو رقم زدی اونقدر احمقانه که رغبت نکردم بقیه اش رو بخونم


local  [www|@] :   (شنبه، ۴ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۰:۴۵ بعدازظهر)

ُسلام
الان که دوباره نظری که قبلا نوشتم رو می خونم احساس می کنم خیلی بی ادبانه بوده و از این بابت عذر می خوام
ولی اون ایرادی که گرفتم رو هنوز هم به نظرم درست میاد دارم داستانت رو می خونم و اگه به نظرم چیز جدیدی اومد می نویسم


bihot  [www|@] :   (شنبه، ۱۱ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۰:۴۵ صبح)

جالب بود درسته شروع خوبی نبود و فرشاد معلوم نبود واسه چی اومده


مونا  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۶:۵۰ بعدازظهر)

سلام به شما دوست من كه به قول خودتون اصلتا با من همشهري هستين.
داستان رو خوندم . به نظرم يه خورده طولش دادي.به نظر مياد فضا لخت و سنگينه.اما با آخر داستان موافقم ابهام زيركانه و داستانيه.و نگفته از شهين تصوير زيبايي ساختين.كشمكش درونيه شخصيت ها محسوسه.زبان ميتونه شسته رفته تر باشه.
براتون آرزوي موفقيت دارم.


  [www|@] :   (شنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۴:۱۶ صبح)

توصیفات نالازم - دیالوگ های مصنوعی به سبک سریال های تلویزیون- سبک ناموزون کار - روایت بی سر و ته

تنها جمله ی خوب: "همان‌طور که ستون فقراتش را از سر تا کمر جدا می‌کرد".

سروش عزیز با شخصیت هایت زندگی کن. شخصیت ساختن فقط این نیست که اسم های زورکی و نچسب روی آن ها بگذاری، یک کمی از خصوصیات پسر خاله ات چاشنی کارهای شان بکنی و بفرستی شان توی میدان. نه!

بیشتر بخوان. گور بابای لنین که این را گفت ولی بیشتر بخوان. داستان های خوب بخوان. این قدر هم سریال نگاه نکن.

داستان تو جهان توست و تو خداوندگار آنی. داستان تو آینه ی توست. ببین! می دانی حسن داستان بد نوشتن چیست؟ این که دیگر آن طوری ننویسی. این که دیگر جهان نصفه و نیمه و خسته کننده خلق نکنی.

راست گفت آن کسی که گفت "احمقانه بود". راستی احمقانه بود. بپذیر که بود. مشکل را ببین. زن و شوهر و فرشاد هر سه تایی عین عروسک های توی کوزه ی قلیان با قل قل تو بالا و پایین می روند. هیچی به هیچی. آن وقت ابهام هم خلق کرده ای؟ یا نه ابهام به آن چسبانده ای که یک چیزیش شبیه به داستان بشود؟

نوشتن هنر توست. هنر هم مال آدمیزاد است به گاو و خر نداده اند. این جماعت ملنگ را که می بینی، جماعت بی هنر، جماعت دشمن هنر این ها که آدمیزاد نیستند. اما تو که بوی هنر شنیده ای. شعر حافظ و سعدی می دانی. از صدای شجریان خوشت می آید. باید پیشرفت هم توی کارت ببینیم یا نه؟ باید دل مان را خوش بکنیم که این دفعه یا سروش رهگذر نمی نویسد یا اگر نوشت بهتر می نویسد. جان دار تر می نویسد. گیریم صد هزار پله تا یک داستان خوب فاصله داشته باشد اما کارش را بهتر می کند. باید بروی بیرون آدم ها را ببینی سروش رهگذر! باید بروی رهگذران را ببینی! آن وقت می فهمی که آدم های توی خیابان این طور حرف نمی زنند. این بی سوادهایی را که توی تلویزیون به شان حقوق چند میلیونی می دهند تا آشغال تحویل بدهند نویسنده حساب نکن. داستانسرا حساب نکن. این فیلمنامه نویس های ما را که هنوز که هنوز است فرق فیلم را با روضه خوانی نمی دانند الگوی خودت قرار نده. می دانی چی را الگو بگیر؟

برو آدم ها را ببین. به کنه وجودشان برس. به چیزی برس که مدام عین مایع مذابی در حال تغییر و چرخش است. و آن وقت آدم های واقعی درست کن تا داستان هایت را بشود خواند.

این همه موسیقی را که می بینی با هفت نت ساخته اند تو با این همه کلمه چه خواهی ساخت؟


parya  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۹:۱۱ بعدازظهر)

.... hal kardam pesar


سروش رهگذر  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۵۵ بعدازظهر)

چرا بی نــــــــــام و نشان ؟!؟!؟!؟!


















لطفاً دو کلمه‌ی زیر را با یک فاصله (space) بین آن‌ها وارد کنید (برای جلوگیری از spam):





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب