|
عشقت رسد به فریاد
|
طاهر پاکروان
|
![]() |
این مقاله بخشی از یک سلسله مقاله دربارهی «عرفان نظری و عملی» است. نخستین مقالهی این گروه را میتوانید در «این نوشته» بیابید.
* * *
در عرفان نظری، حلقهی رابط و نقطهی اتصال تمام راههای عارفانهی رفتن به سوی
حق، عشق است.
و سلسله مراتب عشق است که میزان عظمت اولیا را مشخص میکند.
واژهی عشق از فرط استعمال آنقدر مستعمل و دستمالی شده است که حرفزدن و نوشتن و
حتا به کار بردن شفاهی آن سخت لوث و مشکل است. چه بسا در روزگار ما، عاشقان معشوق
خویش را یک عمر ستایش کنند اما کلمهی عشق را به زبان نیاورند. آنقدر نوشته، کتاب،
حرف، تاریخ، قصه، مرگ دربارهی عشق هست که آدمی سردرگم میشود و نمیداند از کی
شروع کند و کجا به پایان برساند.
اما همین برکت میآورد که نام نوشته مزین باشد به اسم مستطاب حضرت عشق، چه این نام
مظهر صفات تو در تویی است که متصل به ذات تمامی مخلوقات و حتا خالق نیز.
هر چند باز و باید تکرار کرد:
«عشقت رسد به فریاد، گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی، در چهارده روایت»
در زندگی روزمرهی ما، آنچه شور میآفریند علت خمارشکن دم صبح که باعث میشود آدمی از جا بپرد و بزند به دل زندگی، علتی محکم است که شاید عشق باشد. اما در عرفان نظری (به طور خاص) در واژهی عشق آمده:
«محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند و گویند که «العشق محبة المفرطه» و عشق خاصتر از محبت است، زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبت عشق نباشد....»
اشارت شیخ اشراق، شهابالدین سهروردی در رسالهی درخشان «مونس العشاق» نشان میدهد که تا چه اندازه عشق، بر تمام احوالات آدمی برتری دارد. سهروردی در ادامه میفرماید:
«... و از معرفت دو چیز مقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند... و
همچنان که عالم عشق منتهای عالم معرفت است، محبت و اصل او منهی علمای راسخ و حکمای
متأله باشند و از آنجا گفته:
عشق هیچ آفریده را نبود
عاشقی جز رسیده را نبود»
باید توجه داشت که سهروردی متعلق به مشرب عارفانهای است که جوهرهی وجود را نور میدانند، راه رسیدن به روشنایی را عشق. و این شوری در آن مشرب آفریده که اخلاف و اسلافش، چه بزرگان خراسان (بایزید و خرقانی و ابوسعید)، چه شمس تبریزی پران و مولانا را به وجد آورده، و با تصوف بدبین زاهدانه بیگانه کرده است.
عشق در هر مکتب عرفانی که حضور یافته، شوری به جمع انداخته و آتشی در گرفته که
خاموشی ندیده و تا امروزه امتداد یافته است. سهروردی، عارف و فیلسوف ایرانی
فارسیزبان، با گرایشی درخشان به ایران باستان، حکمتی در انداخت که هم ایرانی بود و
هم اسلامی. در حکمت خسروانی زبان همانقدر مهم است که معنا و کلمه بهایی بس گران
دارد.
سهروردی در ترجمان واژهی عشق میگوید:
«عشق را از عشقه گرفتهاند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت میپیچد و همچنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند، و هر غذا که بهواسطهی آب و هوا به درخت میرسد به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود.»
البته شیخ اشراق آن میزان معرفت دارد و عادت دارد که اشارات و کنایات خویش را رمزگشایی کند. یا اقلن کلید واژهها را به دست خواننده بدهد. بنابراین در ادامه میگوید: «.... و همچنان در عالم انسانیت (که خلاصهی وجود است) درختیست منتصبالقامه که آن به حبةالقلب پیوسته است و حبةالقلب در زمین ملکوت روید و هر چه در اوست جان دارند...»
اما این معنی، تنها یکی از معانی مورد نظر هموست. و کیست که نداند و حالتی که شیخ توصیف میکند بر او نرفته باشد. این حالات البته الزامن به آنچه به عشق الاهی معروف است محدود نمیشود، چرا که نزد عرفا عشق زمینی، مقدمهی عشق آسمانی است. این مراتب پلکانی عشق، تا بدانجا سر میرسد و بالا میرود که صد هزار شاخ و بال روحانی ازو سر بزند، از آن بشاشت و طراوت.
باری از سخن سهروردی چند خاصیت بر «عشق» مترادف میشود:
یک گیاه:
عشق کنایه از گیاه است و گیاه به خودی خود واجد شعور
نیست. این نیروی برانگیزانندهی طبیعت است که او را میرویاند و بالا میرود. و
عشقه خود تنه و ساقهی محکم ندارد بلکه به بدنهی گیاه دیگر میپیچد و بر آن استوار
میشود، لاجرم هستی او در هستی آن گیاه و فناش در فنای آن خواهد بود.
دو شکنجه:
سختی عشق، و آزاری که عاشق میبیند، همان حالت از خود به درشدگی مجنون است. مجنون
شدن، در رنج شدن است و این فرط محبت، این عشق، نه آدمی را رها میکند و نه تمام و
کمال میبلعد، بلکه «چنانش شکنجه کند که در نم در میان نباشد» و گریزی هم
نیست.
سه تاراج:
همکاسگی عشقه با بدنهی درخت، حکم دزدی و تاراج پیدا میکند و چه بسا آنچه درخت
به عشقه میدهد در عین فلاکت خود، از سر رضاست.
در مکتب عشق الهی، عمومن سه مرحله قائل میشوند. سه درجهی معرفتی معروف که
شناخته شده و دانسته شده است: عشق زمینی، عشق ملکوتی (افلاطونی) و عشق آسمانی. عشق
زمینی فراق و وصال دارد. یعنی یا آمدن و بازماندن معشوق است در عشق، یا مرگ،
بیوفایی و متراکه است که باز حسرت به دل میگذارد. عشق زمینی الزامن جنسی هم هست و
گذشته از امر «شاهد بازی» تنها میان زن و مرد درمیگیرد. عطار در منطقالطیر، در
بخش شیخ صنعان، ماجرای عشقی را روایت میکند که دل و دین از پیر طریقتی میبرد:
عافیت با عشق نبود سازگار
عاشقی را کو باید پایدار
عشق نزد عرفا مجلس بر هم زن است، یقینشکن است، نابودکنندهی عقل و ایمان است. سؤال این است که این همه فنا در بقای چیست؟ چرا وقتی عشق نابودگر است مورد توجه عرفاست؟
باری بیش از همه، نزد شعرای غیر صوفی و آنهایی که مشرب عرفانی اختیار نکرده بودند، عشق تنها به معنای زمینی آن استعمال میشود. سعدی و عراقی از این جملهاند. اما نزد عرفا، در مرحلهی بعد، عشق ملکوتی پدید میآید. در این عشق هنوز سوژهی عاشق معشوق است و هنوز معشوق دیده میشود. اما تمایل به وصال در معشوق از بین رفته، رابطه رنگ و بوی جنسیت ندارد. عشق شمس و مولانا این جنس غریب از عشق است و همین نوع از عشق هم هست که در فرهنگ اروپایی یا آمریکایی معادل مشخصی ندارد و گاه آنها را در شناخت عرفای ما به اشتباه میاندازد.
«گر نه موج عشق شمسالدین تبریزی بدی
کو مرا بر میکشد، در قعر دریا بودهایم»
این مرتبهی وجود حضرت عشق را از آن رو ملکوتی گویند که متعلق است به احوالات
برزخی آدم. نه زمین محض است و نه آسمان خالص. عشقی است مهیب و عجیب، اما محل گذر. و
از آن رو افلاطونیاش گویند که مربوط است به عالم مثال، عالمی که مبدأ آن افلاطون
بوده و او بوده که طرح جایی را درانداخته که از همهی عالم تنها یک نمونهی کامل
وجود دارد. پس از آن اما، عشق متعالی و روحانی نازل میشود. جایی که حرف و سخن
نتوان گفت و زیاده حرفی نیست.
سوژه خود عشق است. خود حالت است رفتن در خود، با خود و بر خود. روزبهان بقلی شیرازی
در «عبهرالعاشقین» میفرماید:
«بدان که اصل عشق، چهار چیز است، و از ترکیب آن چهار چیز، عشق انسانی و روحانیت مکان گیرد. چون طبع جان از طبع انسانی جدا شود، و حسن جان از حسن صورت ـ که عالم باد و خاک و آتش و آب است ـ به تأثیر فطرت فصلی مقدس شود... آن لطافت به حدی میشود که «یعنی به نفسه فی نفسه» از ارکان اربع عشق رکنی پدید آید.»
عشق اینچنین، جوهرهی لطیفهی تمام ذرات هستی است. ستون جهان است. روزبهان اذعان میکند که عشق الاهی حالت تلطیفشده، چکیدهی تمام خلق است. اگر در جهانبینی عرفا عالم بر حکمت عناصر چهارگانه (اربعه) استوار باشد، عضو پنجمی هست که از ترکیب و جوهرهی مرکب تمام آنها جاری میشود که عشق است.
باری در عرفان نظری، در این مرحله معشوق حتا خداوند نیست. نیستی است. عشق الاهی این است که «هستی در نیستی بازی».
روزبهان نیز همچون عطار بر هماهنگی کفر و عشق و به در شدن از هر مذهب و اندیشهای تأکید میکند:
«عشق و مقصود کافری باشد
عاشق از جان خود بری باشد
نقش را در عالم عشق ره نیست،
زانکه عقل و نفس در ره عشق با هم نیست.
عشق مرغ جانگداز است.
عشق جان را چون کبوتر و باز است
نکند عشق نفس زند قبول
نکند باز موش مرده شکار»
این کدام عشق است که تا به اینجا رسد؟ در عشقهای زمینی و افلاطونی باید عاشق و معشوقی در کار باشد اما، در وادی عشق حقیقی (در مقابل عشق مجازی) حتا واژهی عشق نیز فنا میشود:
«امروز نهی در راه عشق منسوخ است، کفر و دین از سرای عشق محجوب است، آفاق در
اشراق عشق محترق است...» سرانجام باید گفت همچنانکه در آغاز نوشته گفته شد،
بحث و فحص در عشق نه سر دارد نه ته. نه آغاز دارد نه پایان. اما در پایان باید گفت:
«به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی»
25 تیر 1387
||
(
انديشه
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
بسیار متشکرم از متن شما نویسنده ی عزیز و از تلاشی که برای شناساندن فکر خود بکار برده اید.
اما بعد چنین گفته اید که عشق افلاطونی چنین است و چنان. هر چند که فیلسوفان و به قول شما عرفای نظری دلبستگی خاص به افلاطون داشته اند و حتی شیخ اکبر ابن عربی نیز وی را افلاطون الهی نامیده است اما اسفا که برخی از اقوال او را مردمان جویای حق تفسیر به مطلوب خویش کرده اند در حالی که مراد افلاطون از سخنانش به نظر من چنان چیزها نبوده است.
بنا به گواهی مورخان و تذکره نویسان افلاطون مردی بود مایل به مردان و عشق حقیقی را از آن رو عشق زن به مرد نمی دانست که نزد او عشق عبارت بوده است از عشق مرد به پسر بدون تمنای آمیختگی جنسی. این تفکر همجنسگرایانه ی او بعدها باعث سوءتفاهمی شد که مردم در اشتباه افتاده چنین بیاندیشند که افلاطون را دغدغه ی عشق الهی در سر بوده است. درباره ی افلاطون جای دیگری نیز به اشتباه افتاده اید و او را "مبدا" عالم مثل دانسته اید. حقیر واژه ی "مبدع" را برای افلاطون مناسب تر و پسندیده تر می داند.
درباره ی آن بیت مولانا هم باید عرض کنم "موج عشق شمس الدین" می تواند به روایتی عشقی از آن شمس الدین باشد و به روایتی عشقی به شمس الدین. روایت نخست را از قلم انداخته اید.
در جای دیگر فرموده اید که سعدی از آن دست شاعرانی است که در راسته ی عرفا و صوفیان دکانی ندارد و آن چه از عشق می نالد تنها متوجه "عشق زمینی" است.
اول که برادرم عشق عشق است. راه و ترابری نیست که زمینی و دریایی و هوایی داشته باشد.
دوم این که چه کسی است که از سعدی "ای ساربان آهسته ران" را شنیده باشد و هنوز شک داشته باشد که این شعر را برای فلان لکاته ی سر کوچه سروده اند یا برای آن معشوق ابدی و ازلی؟
در کل با روش اصول موضوعه و به سبک فلسفی-ریاضی به سراغ عشق رفتن خطاست.
خطایی است که حتی ابن عربی را هم گریبان رها نکرده است و او را واداشته تا در فتوحات مکیه مراتب و درجات فی المثل محبت را و توحید را هزار و خورده ای درجه و پانصد و بهمان درجه در نظر بگیرد و برای مراتب عشق دماسنج اختراع کند که اتفاقا استاندارد هم هست و می شود گفت که فلانی در عشق یا توحید دقیقا سیصد و چهل و دو درجه رفت بالا و البته شیخ اکبر منظوری جز این نداشته است که ادعا کند خودش از این عدد و مددها بالاتر و بالاتر رفته است و دست آخر بگوید که خاتم الاولیا است و از قول شخص باری تعالی وجود کسی بهتر و برتر از خویش را در زمان های قبل و بعد از خود منکر شود.
عشق شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته ی سودا نهاد
عراقی