مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

بخواب! دير است. دود ديدگانت را آزار می‌دهد...

شهاب مباشری
shahab@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


اشاره: شهاب مباشری از دوستان نزدیک خزه و اصحاب آن است و تو گویی از زبان آن‌ها می‌نویسد. نوشته‌ی زیر را به یاد نادر ابراهیمی نوشته است که پنج‌شنبه، دو روز پیش، پس از ۹ سال بیماری، روی در نقاب خاک کشید. یادش گرامی باد.
ـ خزه

* * *

صبح زود بود كه خبردار شدم درگذشت نادر ابراهيمی را. پيش از هر چيز لحظه‌يی از ذهنم گذشت كه خوشا آسودگی‌اش از درد و... اما مگر هم‌چنان درگير بيماری بود و خبری از به‌بودی نشده بود؟ نمی‌دانستم و بی‌خبر بودم از كم و كيف آن آسيب مغزی كه حتا تكلم را ناقص كرده بود و چه حافظه‌يی را مسدود.
اما امان از اين ديگر بيماری صعب فراموشی و فراموش‌كاری، كه گاه خودخواسته به آن و بی‌خبری زاده‌اش تن می‌سپاريم؛ تن كه نه، جان می‌دهيم به آن!

بعد از يک اعتراف اوليه به نخواندن بسياری از آثار فراوان او، می‌خواهم بگويم چرا از فراموشی سخن به ميان آوردم. آخر، همان تعدادی از آثارش را هم که خوانده و ورق زده‌ام، انگار از ياد برده‌ام! مثل اين که خاطرات پيوسته به آن‌ها مدت‌هاست در تاقچه‌ی ذهنم گوشه‌يی مانده‌اند و خاک می‌خورند. نه خودم به سراغ‌شان رفته‌ام نه کسی ديگر حتا از سر کنج‌کاوی.

درست که نادر ابراهيمی دغدغه‌ها و عوالمی به شدت ملی و به تعبيری ايران‌شناختی داشت، اما روی‌کرد گسترده‌ی او به ادبيات کودک و همين‌طور لحن و بيان نوشته‌هايش گويای لايه‌ی ديگری در اعماق وجود او بود: يک روح لطيف و مهربانِ انسان‌شناس. او اقليم انسانيت را اگر نه خوب‌تر از بوم‌شناسی ايران، که به همان خوبی می‌شناخت. بگذاريد تا به زمان حال بيايم. آخر، حضور او به زنده‌بودن جسدش وابسته نيست.
آری، همين است که تمثيلِ وطن می‌کند به «هليا»، حالا حتا اگر صريحن بگويد هيچ شخص خاصی در ميان نبوده و خيال تو را راحت کند! «هليا» صورت مثالی خاکی‌ست دوست‌داشتنی در نگاه او که برای فراگير کردن امکان دوست داشتن‌اش، به آن جنس انسانی می‌بخشد. و اين تازه آغاز ماجراست يا شايد ماجراها...

«بخواب هليا! دير است. دود ديدگانت را آزار می‌دهد. ديگر نگاه هيچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. ديگر نگاه هيچ کس از خيابانِ خالی کنار خانه‌ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟ سگ‌ها رؤيای عابری را که از آن سوی باغ‌های نارنج می‌‌گذرد، پاره می‌کنند. شب از من خالی‌ست، هليا! گل‌های سرخ ميخک مهمان روميزی طلايی‌رنگ اتاق تو هستند، اما گل‌های اطلسی، شيپورهای کوچک کودکان. عابر در جست‌وجوی پاره‌های يک رؤيا ذهن فرسوده‌اش را می‌کاود. قماربازها تا صبح بيدار خواهند نشست، و دود ديدگانت را آزار خواهد داد. آن‌ها که تا سپيد صبح بيدار می‌نشينند، ستايش‌گران بيداری نيستند. ره‌گذر پاره‌های تصورش را نمی‌يابد و به خود می‌گويد که به همه چيز می‌شود انديشيد، و سگ‌ها را نفرين می‌کند. نفرين پيام‌آور درماندگی‌ست و دشنام برای او برادری‌ست حقير...»

از ماجراهايی گفتم که او آغاز کرد. گويا در اواخر دهه‌ی چهل و پنجاه، وقتی «بار ديگر، شهری که دوست می‌داشتم»‌اش خوب شناخته شد، نامی بر سر زبان‌ها افتاد. نامی که نادر ابراهيمی جعل کرده بود تا خالص خالص باشد و مردمان هم بی آن که بدانند از کجا آمده اين نام، در پی تجسدش می‌گشتند: «هليا»! خوب، چنان اسمی که تا پيش‌تر موجود نبود، نام زنی و دختری هم نبود تا بشود معشوقِ مطلوبِ جوانان عاشق‌پيشه. از اين جست‌وجو که کوتاه آمدند، مرد و زنی که جفت شده بودند، گفتند بيا تا برای آينده معشوقگانی با اين نام آماده کنيم؛ پس، چه بسيار دخترکانِ تازه‌زاد آن روزها اسم‌شان شد «هليا»! خود بخوانيد حکايت مفصل اين ماجراهای آينده را...

با اين همه، انگار فراموشی، همان امر ناخودآگاهِ ناگزير، پيش‌درآمدی‌ست بر رفتن و ترک کردن و پشت سر گذاشتن همه‌ی آن ماجراجويی‌ها! خود او در چهلمين نامه‌ی کوتاه به همسرش، از رفتنی محتوم می‌نويسد:
«بانوی من!
يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست ـ يک روز عاقبت.
نه با سفری يک روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرين سفر.
يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست ـ يک روز عاقبت.
نه با کلامی کم‌توشه از مهربانی، نه با سخنی توبيخ‌کننده، بل با آخرين کلام.
يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست - يک روز عاقبت.
تو بايد بدانی عزيز من، بايد بدانی که دير يا زود ـ اما ديگر نه چندان دير ـ قلبت را خواهم شکست، و کاری جز اين هم نمی‌توان کرد. اما اينک به‌رغم اين شکستن محتوم قريب‌الوقوع ـ که می‌دانم هم‌چون درهم شکستن چلچراغی بسيار ظريف و عظيم، فرو ريخته از سقفی بسيار رفيع خواهد بود ـ آن‌چه‌ از تو می‌خواهم... اين است که بر مرده‌ام دل نسوزانی، اشک بر گورم نريزی، و خود را يک‌سره به اندوهی گران و ويران‌گر وا نسپاری!
اين است تمام آن‌چه که آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو می‌خواهم، تو که در سفری چنين پرمخاطره خالق جميع خاطره‌هايم بوده‌ای...»

او از خلق خاطره‌ها نوشت و از ترک به‌ناچار همه‌شان. و واقعيتی‌ست که آدميان در زمان هستی زمينی‌شان، پيش از ترک هميشگی، خاطرات‌شان را از ياد می‌برند و تنها گاه به گاه، به تلنگری، به خليدن خاری در مخيله هوشيار می‌شوند. ديگر بماند آن قصد فراموش‌کاری عامدانه! گويی تعدادی می‌خواهند ذهن‌شان پاک و بی‌غش در آفتابی ابدی بيارامد!

باری، وطن، عشق، فراموشی، خاطره، سفر ـ چه در اقصا نقاط سرزمينی که آب و گل ماست چه در اعماق سن و سال زندگی تا به روزهای کودکی ـ کلمه‌هايی هستند که مايه‌ی تأمل او شدند. حالا، منِ فراموش‌کاری که چندان عِرقِ ناسيوناليستی هم ندارم، و خوب يا بد، سال‌هاست هم که سفر نرفته‌ام به شناختنِ گوشه و کنار اين مرز و بوم، تصميم گرفته‌ام خاطره‌ی «هليا» را زنده کنم. پس صدايت می‌کنم بار ديگر، صدايت می‌کنم...

پی‌نوشت:
همان‌طور که خوانديد اين نوشته نشانی است از يادواره‌ی نادر ابراهيمی با مرور سال‌های زندگی‌اش و تورق مفصلی در آثارش نداشت. اين خطوط فقط به بهانه‌ی درگذشت او که سببی شد تا خاطراتی زنده شوند و گرامی‌داشت يادِ مؤثر او در اذهانی که می‌خواهند از بيماری فراموشی خلاص شوند، نوشته شده‌اند!


شيراز، جمعه، هفده خرداد ۱۳۸۷

نسخه‌ی قابل چاپ   18 خرداد 1387    ||    ( مقالستان )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


مانیا  [ www|@] :   (شنبه، 13 مهر 1387، ساعت 01:29)

می دونی چقد گشتم تا پیدات کردم مرد بزرگ!
دلتنگ اون روزها بودم. شلوغی های پربار تارنما.
اون روز تو نمایشگاه کتاب نشستیم و گپ زدیم یادم نمی ره. از رنجهایی که برای راه انداختن فروغ کشیده بودی گفتی. خوشحالم که به بار نشسته.
کلاسیک شده خونه ات. بهتره اینطور.
برگشتم. همونجا. دوباره قلم دست گرفتم.
حضورت امید است. بمان سبزی پراکن.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب