|
خیانت |
امير صادقی
|
![]() |
در را که باز کردم کلهی مردی را دیدم با صورتی نتراشیده و نخراشیده روی تنهی زنم. چشمهای سیاه درشتش خیره شده بود بهم. لپهای گوشتیاش آویزان شده بود دو طرف صورتش. سبیل پُرپشتاش تاب داده شده بود طرف پایین و غبغب زیر چانهاش آخرین نشان این مرد غریبه بود. کلهای بزرگ و مردانه روی تنهی شکیل و زیبایِ زنم. مانده بودم چه صدایش کنم. حرفها در دهانم ول میگشتند و به خود میپیچیدند؛ راهی میخواستند به بیرون. لبانم را اندکی باز کردم و هجوم کلمات تبدیل شد به سلام عزیزم! با دست زنانهاش، سبیل مردانهاش را تاب داد و در حالی که بیتابانه سرش را به اطراف میچرخاند با صدای رگهدار مردانهای گفت: لامسب آفتاب که نیست داره آتیش میباره، از فرق سر تا نوک پاهام خیس عرقه. هنوز کیف صورتیرنگ کوچکش را به شانه داشت. رنگ ناخن سیاه و قرمزش را که از سفر برایش آورده بودم زده بود روی انگشتانش. اگر هیچ نشانی از زنم هم نبود همان بوی عطر لئوپارش که تمام اتاق را برداشته بود گواه بر وجودش بود. مانتوی تازهاش را پوشیده بود با کمربند سیاه پهنی که بالای باسنش میافتاد. سینههایش را بزرگتر نشان میداد این مانتو. کلهی مرد بیگانه امتداد نگاهم را دنبال میکرد. با همان صدای مردانهاش در حالی که حرکت خاصی به ابروهایش میداد گفت: مرد حسابی شوهر که به کون و سینهی زنش این جوری نیگا کنه وای به حال خلقالله. با انگشتهای کشیده و نرمش شانهام را هُل داد عقب و رفت طرف اتاق خواب. مانده بودم چه کنم. دیدن یک مرد نامحرم داخل خانهات آن هم همراه زنت چیزی نیست که بشود راحت تحمل کرد. فکر مهمانی شب ناگهان میخکوبم کرد وسط اتاق. تصور اینکه زنم با کلهی آن مردکهی لندهور در را برای مهمانهایم باز کند دیوانهام میکرد. تحمل دیدن چشمهای از حدقه درآمدهی آنها با دهنهای بازشان را نداشتم و بدتر از همه اگر سؤال میکردند چه جوابی داشتم که بدهم بهشان. همهی اینها به جای خود، توی رختخواب را چه کار باید میکردم؛ ناسلامتی شب جمعه بود. چطور میتوانستم لبهایی را ببوسم که زیر خرواری از مو بود. مگر پلاستیکی را به سرش میکردم که دیگر تنِ زنم برایم آشنا بود و سرزمین فتحشده. اما آن صداهای ناخواسته را چه باید میکردم. حتم داشتم که نعرههای جانگدازش تمام همسایهها را بیدار میکرد. الان است که میفهمم گی بودن جزو ذات بشری نیست.
صدای آب به خودم آورد. زیر دوش بود. ویرم گرفته بود در حمام را باز کنم ببینم از آثار زنانگی به جز سینههای برجسته چیزی در زنم باقی مانده یا نه. در یک لحظه در را باز کردم . زنم سریع دستش را روی سینههایش گرفت. و باز برایم سؤال شد که چرا زنها بیشتر از دیدن سینههایشان شرم دارند تا آنجایشان. چشمش را به چشمم دوخته بود و چیزی نمیگفت. رنگش پریده بود. ترس را درش میشد دید. لبهایش میلرزید و سرّ نهفتهای پشت چشمانش پنهان بود. بالاخره حرفها از کنارههای لبهای لرزانش خود را بیرون کشیدند، به خود پیچیدند و کش و قوس آمدند و وقتی رسیدند به من تبدیل شدند به کاری داشتی عزیزم؟!
زنم بود. با موهای بلند شرابی، ابروهای تاتو شدهی قهوهای و چشمانی افسونکننده. بینی عملشدهاش به گوشهای کوچکش میآمد و چانهی باریکش، صورتش را کشیده به نظر میرساند. و گردنش، که نظیر نداشت.
مرد غریبه رفته بود. با آب رفته بود. با شامپو و صابون رفته بود. دیگر نبود.
تنها ردی که از خود گذاشته بود جای سرخی دستانش بود بر سینههای زنم. برگشتم که
بروم. رفتم. رفتم تا من هم کلهی زنی را بالای تنهام بگذارم.
بهار ۱۳۸۷
۲۱ خرداد ۱۳۸۷
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 25 )
||
بالای صفحه







نظر خوانندگان:
داستان چرندیات محض و زاده ی عقده های درونی نویسنده است. روایتی بسیار بی مفهوم و پوچ
گفت و گو ها بی ربط. استفاده ی بسیار نا به جا از نماد های پوچ و بی مفهوم!
هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک!
دلمان خوش بود خزه خزه خواهد ماند! اگر این طور پیش برود باید شاهد همکاری خزه و آویزون در آینده باشیم!
لطفا نویسنده در مورد این نوشته خود توضیحی بدهد.اگر هم واقعا این نوشته پیامدی دارد اما ادب و شرم در آن جایگاهی ندارد،متاسفم،خزه به کجا می رود؟!آن از"برهنگی"این هم... .
چه عجب! بساطی شده است! من کاری به داستان آقای صادقی ندارم اما سوالی که از این دو فرد محترم و شاید هم محترمه دارم این است که چطور پیش از این ها درباره ی "چرندیات" دیگری که به اسم داستان منتشر می شد چیزی نمی گفتند و به آسانی می گذشتند و همین که اسم چهار تا اعضای اسافل بدن انسان آمد غیرت ادبی شان جوش کرد و فهمیدند خزه دارد به آویزون یکی می شود؟
مگر بهترین جایزه های داستان نویسی را در این مملکت آقایان خبره و کارکشته به همین خانم های دملغ عملی چانه کشیده نمی دهند؟ مگر همین عبارات گوش خراش آقای صادقی اگر در داستان خانمی تکرار بشود نشانه ی پیشرفت فمینیسم و آزادی زنان نیست؟ مگر خروار خروار جایزه درو نمی کنند؟ مگر دیگران را به خاطر این که گناه شان این بوده که داستان نویسی بلد بوده اند از جوامع خود طرد نمی کنند؟
حقیقت عریان است. به همین برهنگی است که می بینید. کل ادبیات ایران شده آویزون. خزه مگر جزو ادبیات آمریکای جنوبی است؟ یا مثلا اقای امیر صادقی اهل نیکاراگوئه است؟
از دو حال خارج نیست. یا ایشان روند ادبیات امروز ایران و جایزه هایش را نبال می کرده و به این نتیجه رسیده که اگر یکی مثل خانم شعله آذر می تواند داستان اروتیک نصفه و نیمه بنویسد و توی خزه هم منتشر بشود ایشان هم می تواند کار مشابهی بکند. البته در این مورد اشتباه ایشان در این جا بوده است که ایشان "خانم" شعله آذر هستند و در راستای حمایت از حقوق زنان آن چیزها را به ناف خوانندگان خودشان بسته اند. ایشان به عنوان یک مرد اصلا حق ندارند که از تن و بدن کسی خوششان بیاید.
حالت دوم هم این است که ایشان اصلا عشق شان کشیده این طوری بنویسند. اگر شما ناقدید و داستان نقد می کنید بسم الله. روایت و اجزای درونی اش را بشکافید. اگر هم نیستید با چهار کلمه فحش و فضیحت فقط عقده های خودتان را سر این بیچاره خالی کرده اید.
اگر بعدا وقتش را پیدا کنم داستان را نقد خواهم کرد.
زنده باد فمینیسم اروتیک برنده و پرنده و چرنده
نابود باد داستان نویسی درست و حسابی
به سیاق دوست ناشناس، من هم میگویم عجب بساطی شده است!!!
البته من با دوست ناشناسم کار ندارم و اروتیک بودن کار را مشکلی در آن نمیبینم که بخواهم به طعنه، کل ادبیات ایران را به آویزون تشبیه کنم. ولی از آن دو خوانندهی گرامی تعجب میکنم و بعید بدانم آنقدر کتاب خوانده باشند (خصوصا با این سانسور شدید حاکم در ایران) که تفاوت داستانهای آویزون و داستان آقای صادقی را متوجه باشند.
حضرات محترم، به شما باشد باید کتابهای میلان کوندرا را توی نشریات پورنوگرافی ممالک مترقیه چاپ کنند. هر جا که سخن از اسافل اعضا بیاید، عقدهگشایی نویسنده نیست!! شاید اشتباه از عینک شما باشد.
در ضمن داستان آقای صادقی از دید من کار نسبتا خوبی بود، در بیان استعاری یک توهم یا ظن، توصیفهای آن بجا بود، جز دو جملهی نیمهطنزی که دربارهی تختخواب و معاشقهی با زنش میگوید و نعرههای جانگدازش. تصویر داستان را من پیش از این ندیده بودم، و صدالبته که این تصویر تازه نتوانسته بود پیرنگ کهنه را خوب بپوشاند.
در هر حال بعد آن نقد جاندار از کتاب آقای مستور، انتظار ما هم از کار خود آقای صادقی بالاتر رفته.
خدایا بزرگی تو را شکر یک نفر پیدا شد حرف حساب بزند.
من نگفتم اروتیک بودن کار مشکل آن است. چرا؟ اول این که این داستان اروتیک نیست. در ثانی اگر هم بود و داستان خوبی هم بود جایش روی تخم چشم بنده بود.
من بعد هم کاری به حرف های "دو تای بالایی" ندارم. چون این حضرات اصلا فهم نکرده اند که قضیه از چه قرار است. اول باید قالب کار را شناخت بعد حرف زد. بعد نقد کرد. بعد اصلا دو بامبی کوبید توی مغز نویسنده اش.
داستان آقای صادقی تعادل ندارد. یعنی اول داستان را حسابی روغن و پیاز اضافه کرده اند و آخر داستان جایی که باید سرو ته توهم یا ظن به هم می آمده قلم شان کند شده و به پت پت افتاده است.
حالا چرا؟ جواب این جاست که ایده ی خوب، نفس این که آدم ایده ی خوبی داشته باشد ضرورتا منجر به نوشتن داستان خوبی نمی شود. مثلا یک جایی هست در سری داستان های تهوع ژان پل سارتر - همانی که شاملو به ش می گفت مرتیکه ی گه - که طرف سعی می کند ران های پشمالوی پاسبانی را پیش خودش تجسم بکند و بعد مشابه همان احساسی را پیدا می کند که شخص اول داستان، آقای مشکوک، درباره ی گی بودن به ش دست می دهد. یعنی یک جور احساسی که هیچ جایی در بدن آدمیزاد ندارد. این خوب است. اما چرا این قدر ابتر؟ این قدر خام؟ بابا بردار بنویس. چهار تا سطر اضافه کن. نترس! تو که تا این جایش را تصور کرده ای. جسارت است اما زن داشته یا نداشته تا این جایش را آمده ای آن یک تکه راه را هم می رفتی. چرا حس های توی داستانت را مثل همین یکی با وجود ایده ی خوبی که داشته ای درست در نیاورده ای؟ پس نتیجه چه شد؟ همین! حس های توی داستان درست از کار در نیامده اند.
حس تعلیق توی فضا هست. شک و ظن هم هست. اما نپخته. شما فرض بفرمایید رمان مثل شام عروسی باشد. داستان کوتاه مثل نیمروی صبح و داستان مینیمال این مدلی مثل یک کلوچه. کوچک یا بزرگ فرقی نمی کند باید پخته شده باشد حتی اگر مواد اولیه اش را از بهترین نوع انتخاب کرده باشید. وقتی خام است نمی شود خورد.
ببخشید والله این همه روده درازی مرا. دست خودم نیست. اما باید بگویم. زبان کارتان هم یکدست نیست و متاسفانه به باورپذیری کار لطمه زده است. عزیز من شما که اسم ..ون را آورده ای. حالا کاری است که شده. به قول صدرا هدایت، کوندرا هم از این شاهکارها می زند. قاسمی هم می زند. بنده هم می زنم. اما تو که سر تا ته داستانت دو سه تا دیالوگ بیشتر نداری. این ترکیب "کون و سینه ی زنت" به نظرت اشتباه نمی آید؟
آها؟ به جای "سینه" باید چی می گذاشتی؟ بحث سرطان که نیست. داستان است. خوب؟
اوفیش. در ضمن کسی کل ادبیات ایران را با آویزوون مقایسه نکرده است. بنده فقط صد در صد جایزه های ادبی و هشتاد درصد داستان های عامه پسند را با آویزوون مقایسه کردم. تازه مگر چه عیبی دارد؟ مارادونا هم از زمین های خاکی شروع کرده بود.
داستان زیبایی است
دیالوگ ها کمی لنگ می زنند و به نظر من داستان کشش بیشتر از این چند سطر را داشته است. ولی طرح داستان به نوعی نو و زیباست.
شوک ها هم بعضی جاها از حد رویه خارج شده اند ولی جاهایی هم که به درستی به کار گرفته شده اند به زیبایی داستان کمک شایانی کرده اند.
از دوستای نقاد حرفه ای هم عذر خواهی ی کنم حمل بر افاضه ی اضافات(!) نکنن! من فقط به عنوان یک دوستدار داستان نظرمو نوشتم
از نظرات این آقای ناشناس هم بسیار لذت بردم اگه میلی وبلاگی چیزی دارن در اختیار بذارن بد نیست
خطاب به برهنگی کی؟آقای محترم!من که عرض کردم نویسنده توضیحی بدهند آنهم در در جهت مواخذه و دفاعیه بلکه به معنای واقعی واژه.این داستان یک انتخاب بود و بس ،به جنسیت نویسنده هم کاری نداشتم.انتخاب بنده به پشتوانه تحصیلات ایشان بودو نقدشان بر"روی ماه خداوند را ببوس".بهتر می بود به جای اینگونه جبهه گیری،مانند سایر دوستان نقدی می کردید تا بهره ای برده شود.هر چند منتظر نقدتان هستم.
تصحبح می کنم:نویسنده توضیحی بدهند آنهم نه در جهت مواخذه و دفاعیه ...
البته بنده از اینکه خزه را با آویزون و اینها مقایسه می کنند نه بدم می آید و نه بهمان برخورده.
آنهم مثل ما یک سایتی است که مخاطب های خودش را دارد و لابد کسانی که تکه پرانی می کنند همانقدر که سر خزه وقت می گذارند سر پایگاه های غیر اخلاقی هم به تماشا می نشینند.
باری بنده از جانب خودم اعلام می کنم که ما همه ی داستانهای منتشر شده در خزه را قبلن بازخوانی می کنیم و در نتیجه از تمام آثار (ازجمله این داستان و داستان خانم آذر) دفاع می کنیم.
نه از خود آثار، بلکه از چرایی نشر آنها.
از ابراز نظر تمام دوستان هم ممنون.
اگه خودت فهمیدی چی شد برای ما هم بگو :)
من نمی دانم مخاطب این طور داستان ها چه کسانی هستند. آیا مخاطب را تنها باید خوانندگان ادیب و درجریان ادبیات روز دانست یا حقی هم باید برای چشم هایی که بصورت عام در یک مجله ادبی دنبال داستان می گردد هم قائل بود؟
مخاطب عام از این داستان چه می فهمد؟:" زنی به شوهرش خیانت کرده و حالا شوهر هم قصد انتقام جویی دارد."
حرفی بیشتر از این هم داشت؟
آقا چه اصراري است كه فوري برچسب عقده اي بودن و ... به نويسنده ي يك مطلب بزنيم. به هر حال نويسنده سوژه اي را با ادبيات خودش نوشته است و هي ايرادي هم ندارد.همين كه باعث اينهمه بحث و جدل شده خوب است و نشاندهنده ي اين است كه يك كاري كرده است.
به قول استادگرامي رضا قاسمي: اثر هنري بايد آرامش را از مخاطبش سلب كند.
داستان های خوب هم مثل آدم های خوب کم یابند. باید بگردید تا پیدا کنید.حکایت من و داستان هایی که می نویسم حکایت مردی است که سنگی را روی کولش می گذارد و آن را حمل می کند اما بعد از سه چعار قدم رفتن شانه هایش زیر سنگینی سنگ خسته می شوند و بار را می اندازند. شاید یک روز داستانی نوشتم در شرح بیان تفاوت شانه با زن حامله و مثلا فرقشان هم این است که زن بارش را که رسید زمین می گذارد اما من؟ می توانم به شهادت همین ادعا بگویم که تا دلتان بخواهد بچه ی نصفه و نیمه کاره زمین گذاشته ام. سقط کرده ام. حتی همین چهار خط و نصفی هم روی کولم سنگینی می کند. از یک جایی که رد شد دیگر سنگین نیست. شانه هایت عادت می کنند. باید بر یک جور حس شرمناکی از خودت فائق بیایی. از خودت که نمی توانی بنویسی. همه می فهمند که تویی پس باید یک جاهایی را سانسور کنی که هیچ به مذاق داستانت خوش نیست. از دور و بر ی هایت هم چیزی نیست که تعریف کنی. شب و روز شب و روز شان تکراری است و هیچ اتفاقی نمی افتد. حتی وقتی یک نفر می میرد بنا بر این است که می توانی چیز دردناکی بنویسی. از شعر که چیزی نگویید سال هاست که طلاقش داده ام. هنوز سنگینی می کند اما بهتر شده است. وقتی نمی دانی عاقبت داستانت چیست سنگین می شود. زندگی هم برای همین سنگین است. نمی دانی به کدام گورستانی ختم می شود یا این که توی کدام چاه می افتی یا سرت را زیر کدام آب ها می کنند که دیگر نفست در نیاید.
قاتل ها آدم های سرشناسی هستند. می دانند کدام سر را با چه وسیله ای باید برید. نه خیلی سنگین است. همه اش سانسوری است. نه که من قاتل باشم اما حرف از این چیزها که به میان می آید جلوی فحش دادن خودم را نمی توانم بگیرم. شب ها خواب های عجیب و غریب می بینم. خیلی وقت است که سوژه ی اتوبوس در خواب هایم قدیمی شده و به سراغم نمی آید گویی خیلی وقت هم هست که مرا از آن اتوبوس هایی که همه ی کس و کارم را توی آن ها چپانده بودند و به شتاب راهی مقصد نامعلومی هم بودند آری مرا از آن ها پیاده کرده اند تا خودم بروم و یک خاکی به سرم بریزم. شاید گم و گور بشوم. نمی دانم. باید رفت و گم و گور شد.
نوشتن شکنجه است. مثل فروکردن میخ در گوشت تنی است خام. مثل این است که گوشت تنت را با مقراض تکه تکه بکنند و به آن دل خوش کنی که آخر سر با این تکه گوشت ها بشود آبگوشت خوشمزه ای پخت.
حماقت دیگر غیر قابل تحمل است. تحمل احمق با هیچ سسی و به ضرب و زور هیچ ادویه ای شدنی نیست. احمق راه خودش را می رود و از این بدتر گاهی اصراری هم ندارد که شما هم به راه او بروید. خطرناک ترین نوع احمق، احمقی است که دموکرات فکر می کند. احمقی که به شما نگاه عاقل اندر سفیه ناشی از همدلی تحویل می دهد مستحق این است که در اولین فرصت مناسب به دار آویخته شود.
سخن در دهان می ماسد. چرا سخن خوبی در میان نیست؟ چون طالب ندارد. کسی تشنه ی سخن خوب نیست. کسی داستان های خوب را نمی خواند. تا طالب نباشد سخن را از کجای مان دربیاوریم؟ به قول مولوی مثل زنی که پستان هایش از زور قوت شیر درد گرفته اند باید برویم سر کوچه و شیرمان را نثار توله سگ های محل بکنیم؟ یا نه باید خفه بشویم؟ یک مدتی باید خفه بشویم و لالمانی بگیریم. وقتی کسی طالب حرف ما نیست خفه شدن اولی تر است.
خذف خریدار دارد. خذف را می خرند به بهای زر، به بهای مروارید یا یک چیزی بالاتر از آن. خذف را اول برای این می خریدند چون ارزان تر بود بعد مد شد که همه بخرند بعد چون مد شد گرانش کردند. حالا گران می خرند هر چند که معادن لایزال حرف های چرت و سخن های بی مزه و داستان ها و شعرهای احمقانه ی بی سر و ته تمام شدنی نیستند.
شارلاتانیسم بیداد می کند. مردم مغز خر خورده اند. اگر نه که فرق عر و تیز الاغ درازگوش را با سخن آدمیزاد در می یافتند. حرفی نیست. سخنی نیست. هر چه هست همان بنجل هایی است که در هر بازاری می شود یافت. مثل کفش های دست دوز تبریز که دیگر وجود خارجی ندارند. زنده باد کفش چینی مارک دار. مرگ بر تویی که داری چیزی می دوزی و از فرط عصبانیت سوزن مدام به گوشت نوک انگشت هایت فرو می رود. مرگ بر تویی، مرگ باد بر تویی که چیزی حالیت شده است. که یک چیزهایی فهمیده ای. تو باید بروی بمیری چون هم طاقچه بالا می گذاری و هم ناز می کنی و هم قیافه ات عین مخنث ریش درآورده ای شده است که به ضرب قر کمر طلب صدقه می کند. هم، ها! این جا را نخوانده بودی! هم مرگ بر تویی که خیال می کنی ما ایستاده ایم تا تو حرفت را بزنی. ما طالب تو نیستیم. شاهد بی خریداری. از آن هم بدتری. بریدنی شده ای. تو را باید از جامعه برید. تو سانسور می شوی یا خواهی شد. گه به قبرت که بلدی حرف حساب بزنی. آخر سرت توی حساب نیست حرف حسابت را به چند بخرند؟
حالا که توی گه می لولی. توی گه خودت البته و آن یک من دو منی که ما صدقه نثارت کرده ایم و رویت ریده ایم، حالا که داری می لولی بلول بل که یک چیزهایی هم بنویسی و بیا بنشین مثل عقده ای ها هی سوزن بزن تا جانت از ما تحتت در برود.
گوز را که دادی و قبض را که گرفتی مثل سنده ی آب ندیده می افتی پایین. کشیدن سیفون از ما. بوی تعفن تو را باید آب ببرد. نحسی. حالا خودت تبدیل به گهی شده ای سفت، در هم تنیده و یبس عین لب آدم روزه. ما باید سیفون را بکشیم که می کشیم. قحطی آب است به درک. بوی گه تو را دیگر نمی شود تحمل کرد.
و من آدم های احمق زیادی را دیدم که خودشان را یک روزی به بند سیفون دار زده بودند.
بیت:
ما صاحب منشآت و بوقیم
جرثومه ی اشنع فسوقیم
امیر خان اینم شد داستان
میخوایی مثل هدایت داستان بگی ولی تو نمیتونی میدونی چرا چون صادق دلش چر بود ولی تو از تهی سرشاری
به یه بچه باز مراجعه کن چون از اینا زیاد بلده و
!
"ما در حاشيه قدم مي زنيم"مشكل همين جاست.ادبيات ما و سبك نقادانه ي ما به اصل مطلب نمي رسد.
در اين نطرات كمترين نشانه اي از نقد ديده مي شود.
ما اغلب به نوك زدن عادت داريم تا كاويدن.
ماجراي همان داستان كه به گمانم مال كافكاست"مردي كه با چتر مدام توي سر قهرمان مي زد.و دست بردار هم نبود.
دوست نويسنده ي ما و هر كس ديگري وقتي داستانش را اين جا به امانت مي گذارد،ميل شنيدن نقد رادارد،اما هتاكي را نه!!و يا لغز خواندن و نگاه عاقل اندر سفيه انداختن.
دست كم اين جا ايراني بازي هاي معهودمان را نداشته باشيم.مدام شعار دادن و جا نماز آب كشيدن.
لازم نيست رگ غيرت هيچكداممان تير بكشد.اين جا سرزمين داستان هاي ماست،اگر بخواهيم عربده اي از اين نوع ،بكشيم،به واقعيت هاي برهنه ي اطرافمان نگاه كنيم.
شك ندارم كه مي بينيم.بي شمار و دردآور
سلام.
چرا ؟......
چرا چه؟ چرا همیشه به دنبال چرا میگردیم؟
برخی میگویند هر داستان خود یک چراست. اما چرا؟
اگر داستانی بتواند به ده ها چرای بی چرا پاسخ دهد - در حالی که خود یک چرا بوده-چرا باید استهزا شود؟
من که میگویم نباید.
شما: چرا؟
و حلقه تکراری و بی پایان چرا! راستی چرا؟
خیانت جز جدا ناپذیر وچود یک زن است. زنان متاسفانه برخلاف آقایان در مراحل خیانت خود لحظه ای حق را به غیر از خود نمی دهند و بعید می دانم اگر قدرت یک مرد در توانایی عیان بودن خیانت و انجام گناه در دستان یک زن باشد زشتی چهره جامعه را بتوان تحمل کرد. زنانی که خود را قربانی می دانند و به هرکاری برای انتقام دست می زنند. بازی با کلام این جماعت خیانت پیشه بی نظیر است.این تجربه من با بودن با یک پزشک و یک مهندس بود و تجربه بی نظیر در طول رابطه مداوم از پوچی زندگی بدون حضور همسر و یا عزیزشان دم می زنند ووفاو .... هنگامی که روح و جسم همسر خود را اسیر خویش دیدند به بی رحمانه ترین شکل ممکن و بدون کوچکترین عذاب وجدانی ترک می کنند.از ما که گذشت . در دام این مخلوقان به کجا می رویم نمی دانم. وای به حال آیندگان
به این عادت خواهیم کرد که دروغهای دختران و زنان را به راحتی بپذیریم.زنان و دخترانی که عشق را در اوج تفسیر می کنند در پستی و وقاحت فراموش
گرچه آّب رفته باز آید به رود. ماهی بیچاره اما مرده بود...........
این مونا خانم که تا این حد روشن فکر هستند چرا خودشون داستانو نقد نکردند!
دوست گرامي،داستان آقاي نويسنده رو در حد توان نقد كردم و فرستادم براشون.حالا اگه خودشون بخوان مي تونن اينجام بزارن.
اما بازم مي گم نقد عرصه ي نيش و كنايه زدن و جار و جنجال نيست.نقد يه لطفه از جانب مخاطب برا نويسنده.و نويسنده م متهم رديف اول نيست كه ما فك كنيم بايد به شديدترين وجه ممكن تنبيه بشه!!!به همين سادگي.
نوشتن داستان با اين مضامين باعث مي شودكه هر خواننده را جذب كند ولي در آخر چه چيزي براي خواننده مي ماند!؟هيچ!فقط يك سردرگمي و حالت گنگي
شخصیتی بیمار که بدنبال بهانه برای خیانت بوده یک انسان سالم تنها به ترک کردن فرد خائن می اندیشد نه در پی یافتن بهانه ای برای خیانتی دیگر ارتجاعی دیگر ظلم در حق خود وتن دادن به همان چیزی که همسرش تن داد باید پرسید نتیجه خیانت دوم چیست؟؟؟!!!
این داستان وقت زیادی از ذهن من گرفت اما آخرش به این نتیجه رسیدم... که زن بودن از اول گناه بوده و خداوند زن را برای آمرزش گناهان مرد آفریده... خدایا مرسی!!!!!
داستان جالبی بود ولی بدبینانه و بی حرمت . شعر و داستان تمیزند و حرمت دارند نباید با کلمات زشت آن را فاسد کنیم .
بسیار موافقم با سماء.نباید واقعیتها را نادیده گرفت ولی بیان واقعیتها هم به هرروش وبه هرقمیمتی ارزش ندارد.ضمنا به آن خانم منتقد عرض می کنم:این pحقایق دردآور اگر این اندازه عریانند دیگرچه نیازی به بیانشان هست؟