|
سفر به اعماق زمین
|
صالح تسبيحی
|
![]() |
نوشتههایی، کتابهایی هستند که با خواندن آنها تمام لذت را نمیتوان برد و نوشتن راجع به آنها هم حکم مزهمزهای دارد که باقی دردها را دور میاندازد و غرقهشدن در ادبیات است که آدمی را درمان اگر نکند، از تب و تاب مهیب هستی دور نگه میدارد، به یادت میآورد و در همین یاد هم نگاهت میدارد که اگر تمام دنیا به آخر رسیده باشد، کتابها هستند. هنوز هستند. و چه کتابهای نخوانده و آثار شگفتی که از زیر دستمان در میروند و یا زبانشان غریب است و از ما جداست و یا عمرمان آنقدر طویل نیست تا برسد به خواندن همه چیز.
دریغا کتابهای ناخوانده. دریغا نوشتههایی که جهان ارواح را فراختر کردهاند و
ما به دلیل ناتوانیمان در زبان، در تاریخ، یا کمبود منبع و اطلاعات از آنها
بیخبریم.
اما آنچه هست و میشود به خود وارد کرد و حضور این میهمان خوانده به خود را خوشامد
گفت، متونی هستند که در دسترساند و نویسندگانی هستند که میشناسیم یا ممکن خواهد
بود که بشناسیم.
و خوشم به این امکان که اگر آن نویسندهی بزرگ من نیستم، اقلن آنام که او مرا
مخاطب میسازد و گهگاه میگوید: ای خوانندهی عزیز.
بگذریم... ترجمههای تازه و خوانای سروش حبیبی و ترجمهی صالح حسینی از «برادران
کارامازوف» آدم را مجاب میکند که خودش را در معرض نوشتههایی بازآمده از تاریخ و
زبانی بیگانه قرار دهد و بفهمد.
و میشود فهمید و این طور نتیجه گرفت که امور بزرگ انسانی نیز، زبان و مرز و تاریخ
نمیشناسند. آنچه حافظ و داستایوسکی و روزبهان و کهها و کهها را فرق داده با ما،
آزادگیشان است.
آن آزادگی گمشده از دنیا، آن راحتی عظیم اما آرام روح، که انسان را لخت و عور
نیمجان به شرح میکشد.
دستمایهی تمام آثار داستایوسکی تناقضها هستند.
جوهر وجودی تمام شخصیتهای داستانی او به عمیقترین شکل شکافته و نموده میشوند و
شناخت ظاهری آدمها، که شگرد داستاننویسان سطحینگر است، در آثار داستایوسکی جای
خود را به علمالنفس میدهد.
به گمان من، «جنزدگان»، بزرگترین شخصیت داستانی جهان را در خود دارد. شخصیت
اصلی داستان نماد آدم عصر ماست. نماد ماست. شکل غایی ما در دو سوست. خیرطلبی و
شرگرایی توامان است.
نماد عصری از تحول است که در آن رسانهها، بمبارانهای تبلیغاتی و ارتباطات نفوس
متعدد، انسان را انباشته از اضدادی میکنند که اگر به سنگ واردشان میکردی، سنگ به
ستوه میآمد و میترکید.
هم عصر عجیبی است، هم انسان مهیبی.
این همه پیچیدگیها و تناقضات از کجا آمده؟ چگونه در یک انسان به ظاهر معمولی و
گمنام جمع شده است؟
بیماری، سل، صرع و سرسام همان حالات اصلی تن انساناند.
انگار در پس پرده، در پس پشت لباسهای خوشدوخت و پوتینهای واکسزده، موجوداتی
خیالی با دم و شاخ مخفی شدهاند.
موجوداتی از آن جنس که در فصول نهایی «برادران کارامازوف» به شکل وهم، به حالت
شیطان، در اتاق ایوان کارامازوف بیمار بر او عیان میشود تا نشان دهد چه
«ستاوروگین» جنزدگان، چه دیگران و دیگران، تا آنجا مجاز و توانا به تحمل هم هستند
که روحشان در لفافه پنهان باشد.
داستایوسکی در آثار خود این روحها را عیان میکند و کالبد میشکافد.
در «ابله»، این شخصیت اصلی داستان نیست که محل این تناقضات قرار میگیرد. بلکه
شفافیت سادهی او میشود آینهای که روح چهل تکهی دیگران در او نموده میشود.
به راستی، آدمهایی از جنس «ابله» داستایوسکی در اطراف ما زیاد دیده نمیشوند. شاید
برای ابله بودن نیازی به خوب بودن نباشد.
چنین است که دیکتاتورها نماد روح جمعی یک ملت میشوند و دوامشان برای سالها، نشان
از کردار شر مردمی دارد که او بر آنها فرمان میراند.
اما ابله داستایوسکی چنان پاک است که سرانجام همگان از درون او عبور میکنند و در
این میانه نویسنده به ما میآموزد که هیچ ملاکی برای قضاوت آدمها برای هم معتبر
نیست و قانون بسته میان انسانها به شدت لق و شکننده است. و حتا دیوانهها هم آدم
به آدم فرق دارند. او نقشهی حیات انسانی را مجموعهای از خیرها و شرایر میگیرد که
بدون جدا شدن دقیق از هم، با رشتههایی در هم تنیده تشکیل جمعیت جهان را میدهند.
اگر در «جنزدگان»، «قمارباز» یا «ابله»، شخصیتها به این پردازش رسیدهاند که
تاب تحمل تناقضاتشان آورده شود و ما باور کنیم که شخصیتی چون «ستاوروگین» در جهان
هست، از آن روست که اینها آدمهایی معمولی و ساده از طبقات عادی اجتماع نیستند.
بیماری و روحیات خاص به کمکشان میشتابد و تمام عناصر به ظاهر بیربط را در یک شخص
جمع میکند.
اما در «برادران کارامازوف» این تناقضها آنقدر دور از هم قرار دارند که نویسنده
لاجرم یک شخص را در سه (یا چهار نام) تحت فامیلی مشترک به عنوان روح واحد آنها
نامیده است. تا ضمنن از یاد نبریم کارامازوف اساسن یک نفر بیشتر نیست.
ضمن آنکه شخصیت معمولی و عوامانهی برادران کارامازوف نیز توانایی حمل این تناقضات
را ندارد.
به نوعی شاید بتوان از یک پرنس ابله و رقیقالقلب که ناگهان پولدار میشود انتظار
این همه ترکیبات ناهمگن ساختاری در شخصیتش را داشت، اما از راهب صوفیمشرب (آلیوشا
کارامازوف) یا میخوارهی تندخو (دمیتری کارامازوف) نمیتوان انتظار داشت که اعمال
یکدیگر را انجام دهند.
آثار داستایوسکی علاوه بر اینها نشاندهندهی ادبیاتی است کاملن متعهد.
اما تعهدش به هیچ ایدئولوژی یا مرامی و حتا به مجموع انسانیت نیست. ادبیات او
نمونهی کاملی از ادبیات است که تنها به خود متعهد است. و این تعهدی که به خودش و
شخصیتهای داستانیاش دارد باعث میشود راه بر نتیجهای درخشان گشوده شود.
نتیجهای، مسلک و مرامی که امروز همچون درّ نایاب نزد نویسندگان معاصر به ندرت
یافت میشود. و آنهم وقایعنگاری تاریخی است.
داستایوسکی در هیچ کدام از آثارش تلاش نمیکند قصهی تاریخ بگوید. اما اشخاص او
چه جنزده و شریر، چه ابله و پاک و چه پدرکش و واله و شوریدهاحوال باشند، عناصری
را باز میتابانند که رشته در رفتارهای اجتماعی در موقعیتی خاص از تاریخ دارد.
بنابراین در «جنزدگان» به عیان و در دیگر کارهای او به نهان، زبانی پیشگویانه به
کار گرفته شده است که نه تنها به مستندات تاریخی پیش و زمان خود متکی است، که
سالها پس از خلق اثر را نیز در بر میگیرد.
حکمتی پیشگویانه که نشان از معرفت عمیق نویسنده دارد و احاطهاش را بر درونیات
انسان همعصر خود نشان میدهد.
چه بسا کسانی میگویند داستایوسکی نویسندهی تکنیکها و اشکال داستانی نیست. و
کسانی هم بر داستانسرایی او خرده میگیرند و برای نمونه از پایان «جنایت و مکافات»
شاهد میآورند که بسیار سبکسر و ناگهانی داستان جمع و جور میشود.اما بایست به
کارکرد ادبیات نگاه کرد.
ادبیات هرچند مخلوق ناتوانیهای ما در ذهن و زبان روزمره است، اما داستانی که بر
آدمها میگذرد فراتر از اینهاست.
عناصری مشخص در تمام آثار داستایوسکی تکرار شدهاند. و هرکدام محض نکتهای بسیار کوتاه، اما جالب توجه، ما را به خود جلب میکنند:
زن.
زنان در آثار او نشاندهندهی جوهرهی اصلی حیات و البته گردانندگان اصلی اجتماع در
پشت پردهی قدرت روزمرگیها هستند.
در داستانهای داستایوسکی با انواع و اقسام زنان روبهرو هستیم. زنان والا و
گشادهدل و عاشقپیشه تا زنان مجنون و ولگرد و البته چندشخصیتی. و این آخری
شگفتانگیزترین شخصیتپردازیهای او را رقم میزند.
به معشوقهی پرنس میشگین در ابله، یا به معشوقههای دیمیتری و ایوان کارامازوف و
نیز به معشوقهی ستاوروگین در جنزدگان نگاه که میکنی با طرحی از انسان روبهرو
میشوی که تا پیش از این (و شاید پس از آن هم) دیگر هرگز اینچنین هنرمندانه و دقیق
رسم نشده است.
وصفی که داستایوسکی از زنان عصر خویش میدهد نه تنها نشان از حضور رسمی و تأثیرگذار
آنها به عنوان یک طبقهی اجتماعی (فراتر از جنسیتشان) دارد، بلکه نشاندهندهی
این بینش روشن نزد نویسنده است که زنان با هم تفاوت دارند و میتوانند محل اصلی
کنکاش و شناخت جهان انسانی قرار گیرند.
بیماری.
شاید باید به جای بیماری میگفتم «صرع». وصفی که نویسنده در تمام کارهایش از بیماری
میدهد. توجه به این نکته که تقریبن تمام شخصیتهای داستانیاش مبتلا به غش، سرسام
و صرع هستند، در پشت خود آمیختن درد شخصی خود او را دارد با آدمهایی که آفریده
است.
او شخصیتهای داستانیاش را نخست و در نتیجه خواننده را که آن شخصیتها را در ذهن
با خود تطبیق میدهد در ادامه، به همدردی فرا میخواند.
بیماری و غش نه تنها در داستانهای او سوار شخصیتهای بسیاری شده و با آن طوری برخورد کرده است که انگار همگان کمابیش مصروع یا مسلولاند و یا در آستانهی مبتلا به آنها میباشند، بلکه، بیماری، کارکردهای کلیدی در داستان دارد. گاه میشود که فردی به علت صرع یا غش، سالها از وطن خود دور بیفتد و داستان بر اساس بازگشت او به روسیه شکل بگیرد (ابله) و یا صرع و غش، رأی دادگاهی جنایی را از متهم برگرداند و منحرف کند (برادران کارامازوف). گمان میرود در کنار تمام عناصر دیگر، بیماری در حکم ابتلائات متعدد بشر باشد که روان او را گهگاه از دست خویش خارج میکند.
پول.
عموم بنیانهای داستانی داستایوسکی، همان شالودههای زندگی مدرناند. و میدانیم که
برخلاف بسیاری از نویسندگان روس و یا همدورهی خود، داستایوسکی نویسندهی شهر
دوستی محسوب میشود. و مواهب اصلی زندگی شهرنشینان است که این پریشانحالیها را
ایجاد میکند.
او البته، برخلاف نویسندگان فیلسوفمشرب (همچون سارتر) به شکلی ظریف، تنها به طرح
مطلب میپردازد و از ارائهی راهکار طفره میرود.
بنابراین، اقتصاد را که بنیان فرهنگ شهری را تشکیل میدهد به عنوان عاملی شکننده،
سازنده، رسواکننده، پوشاننده، پیشبرنده، پسرونده، و دلیل بسیاری از گرفتاریها و
نیز چارهی بسیاری از همان گرفتاریها در نظر میگیرد.
پول در تمام آثار داستایوسکی نقش محوری دارد. و پول است که آدمها را به فکر قتل یا
جانبخشی میاندازد.
او با پذیرش این پیشفرض که پول به تنهایی چیز بد یا خوبی نیست، آن را به امتحان به
دست شخصیتهای مختلف داستانش میدهد و از آنها میستاند تا فرضیهاش اثبات شود.
معنویت.
میگویم معنویت و نه دین و مذهب و حتا خدا. بحرانی که عصر پیشین و شاید دوران ما را
فرا گرفته، تقلیل مفهوم خدا و یا تحلیل رفتن آن در ادیان نیست. حتا تنها تعصبات
کورکورانهی مذهبی نیستند و هرگز هم مشکل اصلی بشر نبودهاند. بلکه تمام آنها از
بحران معنویت و عدم تعمق ما در کائنات ناشی میشوند. شخصیتهای داستانی داستایوسکی
پای دغدغههای خود مینشینند و عمدتن دست و پا میزنند تا تعریفی شکیل و روشن از
معنویت به دست دهند. چه معنویت عرفانی و زاهدانهی پدر زوسیما (در برادران
کارامازوف)، چه معنویت شخصی و غیر دینی ستاوروگین (در جنزدگان) که عمدتن اخلاق را
به جای آیینهای مذهبی پیشنهاد میکند و چه انواع و اقسام افت و فرودهای معنوی
هستند که گاه به ناگاه گریبان شخصیت داستانی را میگیرند و او را به مکالمهی
بیواسطه با خدا و شیطان میرانند.
در آثار داستایوسکی، بنیان فلسفی هستی بر اساس معنویت، فقدان آن و یا کمکاری
فکر ما دربارهی آن شکل میگیرد و نتایجی که این بحران به بار میآورد در غالب
مکافات وجدانی معذب، که جهنم را به زمین میآورد (جنایت و مکافات)، مجاز شدن آدمی
به هر کاری و نفی عقوبت (جنزدگان) و دیگر و دیگر چیزها رخ مینمایند.
او دستوری اخلاقی صادر نمیکند و حتا آدمهای به ظاهر بد داستان، گاه نه تنها به
سزای اعمالشان نمیرسند، بلکه خوشبخت هم میشوند.
این شک دستوری عمیق نویسنده است که او را از دیگران ممتاز میکند و جای آنکه
ادبیات را جایگاه سهگانهی بهشت و دوزخ و برزخ دلخواه خودش کند، انسانها را در
آستانهی قضاوت ما نگاه میدارد و نمیگذارد روند تکراری و سادهانگارانهی احکام
پوسیدهی اخلاقی تکرار شود.
در عین حال اما او بسیار مشفق است. و تقریبن در هیچ یک از داستانهایش، کسی به
عقوبتی شدید و بلایی آسمانی دچار نمیشود که نویسنده را مجاز به جایگیری در مقام
خداوندی کند.
نویسنده از هرگونه پیغمبرصفتی احتراز میکند و چنین مینماید و در نوع روایتش هم بر
این نکته تأکید میکند که من (نویسنده) هم در میان همین آدمها بوده و هستم و
همچون شما و دیگران تنها ناظر بر رویدادها و تماشاچی اتفاقاتام.
باری، دربارهی فئودور داستایوسکی بسیار گفته و نوشته شده است و همگان هم او را
نیک میشناسند و هم سخن دربارهی آثارش تمامی ندارد.
نگاه کنیم و جای سخن زائد به فکر فرو برویم دربارهی آن تصویری که عین به عین از
زندگی واقعی فئودور داستایوسکی برداشته شده است و در اغلب کتابهایش مکرر از آن
گفته است که متهمی که به اعدام محکوم میشود، در راه به اطراف خود نگاه میکند و
هنوز نمیداند هرچه پیش میرود بیشتر فرو میرود تا عاقبت در لحظهی اعدام ناگهان
به یاد یک بام سبز رنگ میافتد و یا حتا بیربطتر از آن، پرندهای که میپرد.
۲۴ خرداد ۱۳۸۷
||
( انديشه
، معرفی نويسنده
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه








نظر خوانندگان:
سلام
دستت درد نکند. اما یک چیزی صالح جان: مطمئنی سارتر توی داستان هایش راه حل ارائه می داد؟ فیلسوف بود مثل همه ی آن ها هم یک چیزیش می شد اما داستان هایی که از سارتر خوانده ام راه حل توی شان نبود. فیلسوف جماعت، من این طور فکر می کنم، چیزی که عقیده دارد با چیزی که می نویسد دوتاست.