|
پوستین |
سیما رحیمی
|
![]() |
مرد تمام شب را نگران تب بالای زن بود. گاهی میلرزید و گاهی هذیان میگفت. قبلن و در طول زندگی مشترکشان هم گاهی بیماریهای جزئی به سراغ زن آمده بودند. سردرد، سرگیجه و کسالت. اما آن روز بالاخره و بعد از اینکه اولین باران پاییزی روی برگهای خاکگرفتهی شمعدانی ِ روی تراسشان زد و مرد بیدار شد و دید که زن با لباس خواب رفته است توی تراس، فهمید که بالاخره تب میکند. زن با پاهای برهنه توی لباس خواب حریر نازکی که تن لاغرش را در روشنایی طوسی سحر نشان میداد، ایستاده بود لبهی تراس و به طرز رقتآوری بازوهای لخت لاغرش را از حلقههای لباس به سمت آسمان دراز کرده بود. انگار بخواهد آسمان ابری، دستکم آن تکهاش را که بالای تراس خانهی آنها بود، مثل بچهای که هنوز نداشتند بغل بکند. مرد اول خندهاش گرفت، ولی بعد از دیدن لبهای بنفش لرزان زن و صورت مثل گچش فهمید که چه اتفاقی افتاده است.
اولش درست مثل یک تکهی یخ بود. فقط بیصدا آمد توی تخت و خزید زیر پتو. دو
دقیقه بعد بود که ناله شروع شد. و متعاقب آن لرزیدن.
در تمام طول زندگی مشترکشان زن هیچوقت آنطور نلرزیده بود. مرد در تمام آن شب که
نگران تب بالای او بود به یاد آورد که ازجمله چیزهایی که خصلت خاص آدمهاست، زن در
مورد خودش فقط این را به او گفته بود: من به سرما خیلی حساسام. وقتی شروع میشه،
اول پاییزو میگم، درست روز اول پاییز سرما میاد توی دستها و پاهام و دیگه هیچوقت
حتا وقتی زیر پتوام، از توشون بیرون نمیره. مرد آن موقع با خنده گفته بود که خودش
آنها را برایش گرم میکند، اما وقتی که ناله و لرزیدن زن بالا گرفت فهمید که
نمیتواند کاری بکند. چند تا مسکن و تببر به او داد و یک چای که با عسل مخلوط کرده
بود. بعد هم کنارش دراز کشید و سعی کرد بخواباندش.
![]() |
مرد همیشه گرمش بود. حتا این موقع سال کاملن بدون لباس و طاقباز روی تخت میخوابید و اگر میتوانست گوشهی پنجره را هم باز میکرد. تن گوشتین سبزهاش پر از گرما بود. همیشه مدتی طولانی توی رختخواب زن را بغل میکرد. زن از تماس دستهای یخکردهاش با صورت او احساس وحشت میکرد. خون داغ را که زیر پوست جوان مرد میرفت با تمام وجود احساس میکرد اما گرمش نمیشد. تن گوشتین گرم را ـ انگار با نوعی احتیاط ـ با اندام یخزدهاش لمس میکرد، اما میدانست نمیتواند با آن یکی شود و اینطور، تمام شب را سرد میماند. مرد بعد از اینکه نتوانست او را بخواباند به یاد آورد که یک بار او با اندوهی معصومانه بهاش گفته بود: کاش به جای این همه لباسای سکسی یه پوستین داشتم که همیشه مینداختمش رو شونههام. یه پوستین. جوری که انگار اصلن جزئی از تنم باشه.
دیگر تقریبن به گریه افتاده بود. مرد هم حتا، از داغی تنش وحشت کرد. پیشانیاش آنقدر داغ بود که انگار چشمها میخواستند از چشمخانهها بیرون بترکند. مرد برای اولین بار حس کرد زن با آن بدن پریدهرنگ و همیشه بیدفاعش، شعلهای است که به گرمای آرام گوشتین تن او حمله خواهد کرد. بلند شد و پتوی دونفره را که حالا فقط روی زن بود از وسط تا کرد و دولایه روی تمام هیکل لرزان او کشید. گفت: خب. این هم پوستین. و در حالی که تمام درز و گوشههای پتو را محکم میگرفت به زن گفت: این زیر گرم ِ گرم میمونی. بعد هم با خیال راحت دراز کشید و دوباره گفت: باید انقدر گرمت بشه که تب رو از تنت بکشه بیرون.
پتو نرم و پرزدار و قهوهای بود و وقتی که زن توی پرزهایش نفس میکشید، نفسش داغ
میشد. احساس کرد آن زیر اتفاق عجیبی دارد میافتد. دارد گرمش میشود. احساس کرد
چیزی روی تنش مثل تن یک خرس، حتا راه سرما را سد کرده است.
فقط با صدای ضعیفی پرسید: چیو بکشه بیرون؟
مرد خوابآلوده گفت: تموم تبتو.
بعد زن از زیر سنگینی پتو دست دراز کرد به طرفش. انگار میخواست چیزی بگوید. چیزی
مثلن مثل ِ نمیخواهم بکشد بیرون. که پشیمان شد و همانجا زیر پوستین، با منافذ
بستهشدهاش ماند.
فردا صبح مرد با صدای خوردن قطرههای باران روی لابد برگهای خاکخوردهی
شمعدانی بیدار شد. پوستین، قهوه ای، نرم و پرزدار با منافذ بسته و هوای داغی که مرد
ازش میترسید و میدانست که آن زیر محبوس است، کنارش دراز کشیده بود. مرد نگاهش
کرد. یک پوستین واقعی بود. و حالا هم حتمن، تمام تکههای تبش را به خود کشیده بود.
مرد انداختش روی شانههایش. بدون لباس. آنطور که همیشه بود و به سمت روشنایی
طوسیای که از تراس میآمد، انگار دهانهی غاری باشد، رفت. جلوی نور که رسید
بازوهای گوشتین گرمش را به سمت آسمان بالا برد. انگار بخواهد آسمان، دستکم آن
تکهاش را که بالای غار آنها بود، بغل بکند. یا انگار بخواهد با اورادی قدیمی از
خدای محبوبش درخواست کند زن را دوباره از دندهی چپش، همانجا که گرم بود و زیر
پوستین بود متولد گرداند.
پینوشت:
تصویر داخل متن، اثری است از Dave McKean، گرافیست انگلیسی.
۵ تير ۱۳۸۷
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 10 )
||
بالای صفحه








نظر خوانندگان:
كوتاه زيبا و در حد خود تاثير گذار بود
بنظر حقير تشبيهات و توصيف فضاي داستان در پاراگراف اول كمي مبالغه آميز و احيانا برداشتي ذهني از فضاهاي مشابه در داستانهاي پيشتر مطالعه شده است .
نكته ديگر :استفاده از (در طول تمام زندگي مشتركشان) تداعي كننده اين معناست كه گويا چند سالي را با هم سپري كرده اند در حالي كه توصيف زن از برخوردش با سرما و اول پائيز بيشتر تبهاي مكرر وسابقه اين مسئله رو به ذهن متبادر ميكنه و در اينجاست كه مردي با ويژگيهاي مرد داستان ما با اين فضا انگار كلن بيگانه است ...
در كل براي من كه طبيعت و منظره رو دوست ميدارم و ذهن فضاسازي هم دارم يك خلسه ي كوتاه اما دلخواه بود
متن یکی دو پاراگراف معرکه دارد با دیالوگ ها و فضاسازی ذقیق و روشن و به تمام معنا داستانی.
اما روایت آشفته و زبان ناهمگون و روده درازی و توصیفات نامعقول و به صحرای کربلا زدنش بیشتر از آن است که در کل بشود اسمش را داستان به درد بخوری گذاشت.
مزخرف ترین عبارتی که در طول داستان می بینم همین "در طول تمام زندگی مشترک شان" است. پایان داستان هم به شیوه ی روضه خوان های مسجد شاه گریز دایره واری است برای رسیدن دوباره به ذکر مصیبت.
غیر از این ها مبالغی هم خودشیفتگی در متن هست و بر منکرش لعنت مقادیری هم استعداد. منتظریم.
با سلام:
ابتدا بگویم که خیلی کم پیش می آید که داستانی در "خزه" بخوانم و یادداشتی در پایش بنویسم اما...
پس از خواندن این داستان به علاوه ی دو نظر ثبت شده دلم نیامد بدون کلامی صفحه را ببندم!
متن از دید من یک داستان بود. یک داستان با یک شروع نه چندان دلچسب اما با یک پایان فوق العاده؛ آنچه برای من خاص خواننده جالب بود نه اشاره به برگهای خاک خورده شمعدانی تراس بود (که ای کاش در قسمت پایانی چند تکه خزه می شد در دهانه ی غار!) و نه این عبارت " در طول زندگی مشترکشان!" . بلکه اشاره ی زیبا شاعرانه ی داستان نویس! به مزدوج شدن دو موجود کاملا متضاد. چاق و لاغر، سخت و نرم، یخ و آتش در کالبد یک حیوان، یک انسان اولیه، «آدم»
شاید با کمی دقت و حوصله بیشتر در بازنویسی های پی در پی از این اثر کوتاه یک داستان حرفه ای ساخت. حتما!
برای نویسنده این اثر کوتاه آرزوی موفقیت بیش از بیش دارم.
سر و کار من با متن است نه با چیزی که قرار است بازنویسی شود. سر و کار من با تابلویی است که کشیده شده است و این جا رو به روی من آویخته اند نه چیزی که قرار است آقا یا خانم نقاش از روی این بکشد و تحویل بدهد. وقتی صحبت از زبان ناهمگون می کنم می دانم چه می گویم. "صدای خوردن قطرات باران" روی فلان چیز چه طور ترکیبی است؟ آیا باران چیزی را می خورد؟ مثلا چیپس می خورد؟ یا این باید "صدای برخورد قطرات باران" باشد؟
این ها ملا نقطه ای بودن نیست. وسواسی است برای استفاده ی صحیح از زبان و قابلیت های آن.
چند وقت پیش بود که ترجمه ی شعری را در همین جا نقد کرده بودم. واقعا افتضاح بود.
بله! نویسنده و مترجم دستش باز است که در زبان نو آوری کند اما دستش باز نیست که هر فرمی دلش کشید فی المثل قواعد دستوری و نگارشی را زیر سوال ببرد. همان قدر که "پیشنهادات" ترکیب مسخره ای است، ساختن ترکیبات مجعول دیگر نیز مایه ی تاسف است.
من نه به کسی حمله می کنم و نه از کسی دفاع می کنم. من نویسنده، من منتقد، من شاعر، من مترجم سر و کارم با زبان است. اگر نتوانم یا نخواهم متون کلاسیک زبان خودم را بخوانم و زبانم را، زبان مادری ام را، درست بفهمم چطور می خواهم احساس خود را به دیگران انتقال بدهم؟
آیا فکر می کنید زبان همین طور کشکی و کتره ای به دست ما رسیده است یا نویسندگان و شاعران بوده اند که این میراث ارجمند را برای ما نگاه داشته اند تا به جایی رسیده که اکنون هست؟
بیائید حمله و دفاع را کنار بگذاریم. کونگ فو که نیست! مائیم و زبان فارسی دری و یک خودکار بیک که در این وانفسای قلم و ذهن و تنگنای سخن و از لا به لای تارهای کپک زده ی حنجره، می خواهیم صدایی را به گوش عالم برسانیم.
در آخر از خزه تشکر می کنم. از سعه ی صدر این دوستانی که می گذارند حرف ما شنیده شود و خزه را برای همه ی ما نگاه می دارند.
آرزومند توفیق عاشقان هنر
فلانی
پل ریکور جایی در کتاب "زندگی در دنیای متن" در گفت و گویی در خصوص اثر هنری می گوید " متن باید واجد دو سویه بازگویی تجربه ای انسانی و در عین حال باز افرینی زبان باشد و این دیالکتیک سبب تولد متنی پویا می شود. زبان ابزار نویسنده است و نویسنده حق دارد هر انگونه که می خواهد در این ابزار دست ببرد و بکارش بگیرد. همانها که روزی با خشک مغزی رو به روی نیما و شاملو و هدایت و جریان سیال ذهن سارتر و جویس در زبان خودشان ایستادند با استدلالهایی احمقانه نظیر دست نبردن در نحو و دستور زبان " آب است و نبیذ است" "یا از ختلان آمذیه ! " و چرندیاتی از این دست به زباله دان تاریخ افتادند. گیرم حالا هم اساتید!!! (استادان)دانشگاهها در رشته هایی زبان و ادبیات پارسی هنوز هم به احمقانه ترین شکل ممکن مجموعه اشعار! (شعرهای) فردوسی و حافظ را تدریس می کنند و از کلمه بزرگ روی جلد کتاب خجالت نمی کشند. راستش هیچوقت عادت ندارم در خصوص داستانی که با لذت خوانده ام نظر دهم اما نظرهای مسلسل وار آقای تیرداد ..... که در نخستینشان از کلمه "مزخرف" در لابه لای نظر و در دومی از توهم دعوا و درگیری (کونگ فو!) با طرف دومی که نمی دانم کیست! جا خوردم مجبور شدم این چند خط را قلمی کنم. اگر در گذشته مشکل نیما کفر گویی به ساحت حضرت قالبهای شعری فارسی و مشکل هدایت به گند کشیدن رفتارهای زبانی و فرهنگ میرزا بنویسها در وغ وغ ساهاب و برخی دیگر ار نوشته هایش بود امروز مشکل جوانان نویسنده ما نظر دهندگانی (مترجم نویسنده شاعر ادیب و میرزا باشیهایی!) است که هر جا با نحوه جدیدی از رفتار با زبان (یا در اینجا البته نزدیک شدن به زبان روزمره) مواجه می شوند فریاد واسفا سر می دهند که باید ساحت زبان را پاسداشت و در این فسیلواره که باید برای پویایی از زیر خاکش بیرون کشید دست نبرد. جریان شعر دهه هفتاد به نظر من دهن کجی بزرگی بود به این ملانقطه ای ها که هنور هم می خواهند گوینده در گفتار روزانه اش به جای "سرم به شیشه خورد" بنویسد "سرم به شیشه برخورد!" که فعل برخوردن قداستی هم به شیشه بدهد که در مذهب اینان نباید کلام به ساحت حضراتی چون شیشه بربخورد! آقای تیرداد نخشب "شهرتشان هم ملانقطه ای نیست!" خواهش می کنم کلام را برای شاعران و نویسندگان بگذارید! بیایید قبول کنیم کلمه مزخرف در قواره نقد نیست و بگذارید شاعران و نویسندگان جوان ما با زبان آن کنند که برخی با دهان منتقدان کردند! بعلاوه من حالم از هر چه مخالف آنارشیست و انقلابی گری به هم می خورد که سیل با خس و خاشاک کاری می کند که مغول با ایران کرد!! امروزه دیگر اسمهایی نظیر هوخشتره را در ایستگاه قطار قرار دادن نوآوری نیست. بلکه نوآوری نزدیک شدن به زبان روزمره و گفتار خواننده و فرزند زمان خویش بودن است. در ضمن نویسندگان و مترجمان و منتقدان پای نظرشان با اسم بازی نمی کنند و حداقل مانند نظرات فسیل شده شان به اسمشان نیز تعصب دارند !
منتقد عزیز و ادیب ارجمند حضرت آقای خلیلی بیاناتی به سمع و نظر ما رسانیده اند که فی الحقیقه ختم رسائل و منتهای فضائل به شمار می رود.
ایشان پل ریکور و دیالکتیک آن عزیز مقبول را بینه فرض فرموده اند غافل از این که نه تنها دیالکتیک ریکور درباره ی متون مقدس ( بنا به آموزه ی فلسفی شی ء در ذات خود) ناسازگار و عقیم است بل که خود دیالکتیکی کردن متن، نوعی تخفیف و ساده انگاری متن به شمار است.
ایشان زیبائی شناسی متن را با آزمودن کیفیت زبانی متن اشتباه گرفته اند. نیز، در نظر نیاورده اند که سخن پیشین این حقیر سراپا تقصیر بالتیمور نشین، گله از ناهمگونی زبان داشت نه نوآوری در زبان.
"مزخرف" نه فحش است و نه ناسزا. با مراجعه به یک لغتنامه ی معتبر آقای خلیلی بعد از نوشیدن یک لیوان آب سرد و به دهان گذاشتن مقداری نمک می توانند معنای آن را بیابند که عبارت است از شی ء زر اندود تهی میان. سوره ی "زخرف" در قرآن مجید نیز به همین دلیل نام گرفته است. "مزخرف" چیزی است که برونش پر آرایه و درونش چون گور کافر خشم خدا عزوجل باشد البته نه به این تندی که عرض کردم.
اگر هزار سال دیگر کسی ندانست "جریان شعر دهه ی هفتاد" میوه ی کدام درخت و وصله ی کدام رخت بوده است جای تعجب ندارد. مردم ترجیح می دهند همان حافظ و سعدی و شاهنامه ی خودشان را بخوانند و شعرهای جاویدان نیما و شاملو و فروغ و اخوان و نادرپور را زمزمه کنند. بنده دلم به حال ادیب پرمایه و سنگین وزن ادبیات ایران اقای رضا براهنی ( دامت توفقیاته و یتسلسل فی افواه العوام - دتویفاا) می سوزد که بنده ی خدا هزار سال دیگر خوب است اگر ده سال دیگر هم کسی به غیر از تسخر و نیشخند نامی از ایشان ببرد باید کلاه شان را بیاندازند هوا. واله هم که خیلی نو آوری فرمودند و شعر دهه ی هفتاد هم دست بوس ایشان می باشد. علی الخصوص که حضرت بلبل المتکلمین و داوود عصر حاضر آقای آقا محسن نامجو هم در جاویدان کردن آن یگانه ی نوآور اعصار سنگ تمام خواهند گذاشت.
"آنارشیست" صحیح نیست و "آنارشیسم" صحیح است. شما را به خدا در زبان انگلیسی نوآوری نفرمائید.
من دلم می خواد با اسمم بازی کونم و نوآوری بکونم به تو چه؟
این سطر هم من باب این قلمی گردید که آقای خلیلی بدانند و آگاه باشند که نوآوری در زبان کاری ندارد و حتی بنده هم در آن موفق می باشم.
الیوم استعمال تنباکو بای نحو کان از واجبات نقد ادبی است.
جناب آقای بادمجان یا تیرداد و یا هم نداد و یا "هر شی زراندود میان تهی" (کنایه از سر!؟) اگر در این این اسم عوض کردن بخواهی نو آوری "ب-کونی" و یا "ن-کونی!" بی شک موفق هستی و براستی مصداق ظرفیتهای زبان است و البته که می دانید حضرت حافظ هم در دوره خود با زبان آن می کرد که ریکور و گادامر منظور نظرشان است (مصداق: به جز این نکته که حافظ زتو ناخوشنود است در سرآپای وجودت هنری نیست که نیست!)
دوم: براستی تعریف کیفیت زبانی متن یعنی چه؟ آیا یعنی زبانی که چینی و نباشد و مارک اصیل داشته باشد و یا ... این ترکیب از سخنان براهنی بیچاره هم "مزخرف تر " است.این ترکیبهای دهن پر کن ! از کجا می آیند ( برای پر کردن دهان چیزهای بهتری هم وجود دارد!) بی شک دوستان مشتاق تعریف شما از این ترکیب اند.!
سوم : "منظور من ناهمگونی در زبان بود" .. تو را به خدایی که می پرستید بس کنید! چه کسی تا حالا دانسته زبان همگون چه پارامتری دارد و اصلا این ترکیب زبان همگون (زبان به مثابه پارچه ای ساتن که در کنار پشم ناهمگون می نماید!!؟؟؟ ) یهنی چهههههه! چهارم: منظور از آنارشیست در این متن نویسنده و فاعلی است که به این نحله تعلق دارد و نه مکتب! و پنجم: دوستی را می شناسم همنام شما که در شعرهای منتشر شده اش در روزگار نه چندان گذشته بدجور دنباله رو براهنی و مهرداد فلاح و ... بود و هنوز هم شماره هایی از هفته نامه مهر و .. وجود دارد که زیباییهای زبان براهنی و دهه هفتاد را به صورت وحشتناک زیبایی در شعرهایی منتشر شده می نمایاند!
آقای خلیلی!
کیفیت زبانی متن نیاز به تعریف خاصی ندارد. سر و کار من با ریاضیات و اصول موضوعه ی فلسفه نیست که بخواهم و یا وظیفه داشته باشم معنای یکایک ترکیب هایی را که بکار می برم برای تان روشن کنم. در این ورطه خیلی از چیزها تعریف شان آن قدر دیر هضم می شود که تعریف نکردن شان ارجح است. اما به زبان ساده کیفیت زبانی متن، کیفیتی است که به یاری محک زبان و آزمودن متن با آن، بدست می آید.
ناهمگونی زبان هم یعنی این که نویسنده به دلیل عدم مطالعه ی کافی و یا غور در زبان مادری خویش هر جا که برای توصیف فضا به مشکلی بر می خورد از ساختارهای دیگر زبانی - چون زبان عامیانه - در میانه ی متنی استفاده می کند که بنا به قواعد نگارش زبان فارسی، آوردن زبان عامیانه در آن جا، پسندیده نیست. این امر هم مختص زبان فارسی نیست و نخواهد بود. برای مثال اگر خواننده ی محترم متن اصلی شاهکار اشتین بک ، خوشه های خشم، را بخواند، در گفتگوها با انواع مختلفی از گفتارهای عامیانه ی آمریکائی ها مواجه می شود، اما هیچ گاه در خود متن، در فضاسازی های بین گفتگوها، و به طور خلاصه هر جای دیگری غیر از دیالوگ ها از زبان عامیانه استفاده نمی کند.
از آن دوست بخت برگشته ی شما هم اطلاعی ندارم و این اسامی قلنبه سلنبه ی محبوب شما را هم مانند ریکور و گادامر و غیره و ذلک نمی شناسم.اما اگر حرف حسابی زده اند بفرمائید تا نقد کنیم منتها نه این جا.
لطف کنید یک مقاله بنویسید و دیدگاه های خودتان را درباره ی ادبیات و نقد ادبی و کاربرد زبان در متن، بصورت واضح و آشکار در آن شرح دهید تا من و ما، فارغ از الفاظ زشت و ناپسندی که بکار برده اید با اندیشه ی شما آشنا شویم.
الاحقر
تیرداد نخشب
جناب آقای نخشب
فکر کنم این دیالوگ دارد طولانی می شود اما باید این نکات را نیز برای رفع هر گونه ابهام و "(در نرفتن از زیر بار پرسشهایی که برخی جواب ندادند!)"بنویسم. زبان دارای سه ساحت است 1 ساحت زبان روزمره 2 زبان علمی و 3 زبان شاعرانه (ادبی) در زبان علمی رابطه یکایک میان واژه و معنا وجود دارد(مانند الکل و یا پارانویا) اما در ساحت شاعرانه این رابطه بیشتر از یکایک بودن است و برای هر کلمه چند معنی به ذهن متبادر می شود( مثل ایهام) اما باید اذعان داشت که تنها در ساحت زبان روزمره است که این رابطه به صورتی باز و باظرفیت در دست نویسنده قرار می گیرد تا به زبانی اثر را بنویسد که در عین ارتباط کامل با مخاطب، زبان نیز به زایشهای مکرر در خوانشهای مکرر دست بزند. به این دلیل است که متن باید به ساحت زبان روزمره نزدیک تر شود تا با نیافتادن در ورطه شاعرانگی مضحک و تکراری به "کیفیت زبانی خود ارتقا داده و خواننده را با رفتارهای جدیدی با زبان" (تعریف تقریبی چیزهایی که می خواستید بگویید!)آشنا کند! و تاویلهالی مختلفی را بپذیرد. این چکیده نظرات من است برای آگاهی بیشتر ارجاعتان می دهم به نزدیک تر کتابی که در دسترس دارید "ساختار و تاویل متن" بابک احمدی .. فعلا بدرود.
خداکندآقایان یادی ازپوستین هم کنندودرواحسیناهای خودشان این قدرنچایند