جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

سوار خسته

خالد شهباز
khaled_shahbaz2000@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


زن از طبقه‌ی چهارم، خیابان را دید زد. جز سایه‌ی رج درختان کنار خیابان که روی نور پای تیر چراغ برق افتاده بود و می‌لرزید، چیزی به چشم نمی‌خورد. پرده را کشید. تلفن را از روی عسلی برداشت. با خود روی تخت‌خواب برد. شماره گرفت. صدای زنی را آن سوی خط شنید. قطع کرد. موها را از جلو صورت کنار زد، پشت سر انداخت. شماره‌ی دیگری گرفت و روی تخت‌خواب دراز کشید. صدای بوق مقطع می‌آمد. مردی جواب داد: «الو...»
«الو! آژانس؟ یه ماشین می‌خوام.»
«بله؟ آژانس؟ اشتباهی گرفتید خانوم.»
زن گفت: «اشتباهی؟ اشتباهی نیست. مطمئن‌ام...»
«مطمئن‌اید چی؟ دارم می‌گم... شماره‌تون رو دوباره بگیرید.»
«الو... الو... آقای.»

صدا نمی‌آمد. زن بلند شد، رفت جلو میز آرایش، با تکان سرموها را از جلو صورت کنار زد. آرام با چشم‌هاش ور رفت. سر انگشت را به کبودی زیر چشمانش کشید. کشو میز را باز کرد، دنبال موچین گشت. گل‌سر را از توی کشو درآورد، روی میز جلو آینه انداخت. موچین را لای خرد و ریزها یافت. تار مویی را از ابروی راست کند. با نوک ناخن، ابروی چپ را خواباند. لب‌ها را به هم مالید. گل‌سر را برداشت، روی تخت‌خواب نشست. شماره گرفت. چشمش به قاب عکس روی دیوار افتاد. دختربچه‌ای از میان سبزه‌زاری می‌گذشت و باد موهای سیاهش را عقب می‌راند. آن سوی خط مردی با صدای خواب‌آلودی می‌گفت: «بله... بله.»
«الو! سلام. آقای شاپوری؟»
مرد گفت: «بله؟ صداتون نمی‌رسه.»
«گفتم آقای شاپوری، آره؟»
مرد گفت: «اشتباهی گرفتید، خانوم.»
« مگه شما نبودید تو coffee shop، به‌ام شماره دادید؟»
مرد پرسید: «Coffee shop؟ کدام coffee shop؟»
«خودتون بودید دیگه؟ موهاتون بلنده. ته‌ریش می‌ذارید. درسته؟»
«نه خانوم. الان چه وقت زنگ‌زدنه؟»
«پس خودتون هستید. الان نمی‌تونید حرف بزنید. حدس می‌زنم زن‌تون پیش‌تونه، درسته؟ آخه شما گفتید تا صبح بیدارید، خوابم نمی‌آد گفتم زنگ بزنم...»
صدای مرد گفت: «من؟ نگفتم. من پاهام فلجه. یه ساله از خونه نرفتم بیرون.»
«من نرگس‌ام. یادتونه تو...»
«من یه ساله از راه همین تلفن زنده‌ام. یه ساله یه خانمی، بنده‌خدا می‌آد برام خرید می‌کنه، به سر و وضعم می‌رسه؛ وگرنه خیلی وقت پیش می‌مردم. زنم که نیست.»
«زن‌تون نیست؟»
«زنم رفته. تنهام گذاشته رفته. دیگه هم گمون نکنم بیاد.»

زن گوشی را از صورتش جدا کرد، با آن دست موها را از روی چشمانش کنار زد: «کجا رفته؟»
گل‌سر از دستش افتاد. مرد می‌گفت: «عاشق شده. یعنی من فکر می‌کنم عاشق شده. آخه می‌دونی، اون حق داشت.»
زن خم شد گل‌سر را از پای تخت‌خواب برداشت. خود را کشید بالا، درست نشست و لباس را روی پاهاش مرتب کرد. موها را از روی گوشی کنار زد، گفت: «چطور؟»
چهارزانو روی تخت‌خواب نشست، بالش را روی پاهاش و تلفن را روی بالش گذاشت. مرد ساکت مانده بود. لحظه‌ای بعد گفت: «تو زنم نیستی؟ تو فرشته نیستی؟»
زن گفت: «چی؟ فرشته؟ تو معلوم هست چی می‌گی؟»
«آخه صدات خیلی شبیه صداشه. فکر کردم... فکر کردم...»
زن موها را از جلو صورت کنار زد. گل‌سر دوباره پای تخت افتاد. گفت: «فکر کردی زنتم؟»
صدای مرد گفت: «یه لحظه فکر کردم خودشی. گمونم با اون پسره رفت. با اون دکتره.»
«از کجا معلومه با اون رفته؟ شاید رفته جای دیگه، مثلن گم شده، اتفاقی براش افتاده...»
«آخه می‌دونی، من زنم رو خوب می‌شناسم.»

صدای مرد قطع شده بود. زن سر را میان دست‌ها گرفت. دوباره شماره گرفت. صدای مرد را شنید.
«الو. قطع کردی؟»
زن گفت: «دستم به شاسی خورد. داشتی می‌گفتی.»
«چرا نپرسیدی اون دکتره کیه، زنم رو از کجا می‌شناسه؟ تو فرشته نیستی؟»
«نه خیر. نیستم.»
«اگه فرشته‌ای خواهشن، بگو. من صدات رو می‌شناسم.»
زن گفت: «اگه بخوای بگی فرشته‌ام قطع می‌کنم.»
«آخه می‌دونی، صدات شبیه صداشه. خیال کردم.»
«می‌دونم خیال کردی اون‌ام.»
«براش می‌میرم. وقتی پیشم می‌خوابید، یه ساعت موهاش رو بو می‌کردم. ولی اون یه چیز دیگه می‌خواست. الو. گوش می‌کنی؟»
«گوش می‌دم.»
«گمونم داره اذون می‌گه. صبح شده. اون یه زنه، سنگ که نیست. یه چیز می‌خواست که من نیستم. می‌فهمی دیگه چی می‌گم؟»
زن سر را بالا گرفت. نور کم‌سوی ماه از لای دو قسمت پرده‌ی مخملی پنجره، تو می‌آمد. صدای مرد بم شده بود. انگاری لقمه‌ای توی دهانش بود یا می‌خواست گریه کند. زن پرسید: «یه چیز؟»
مرد حرفی نزد. زن گفت: «نمی‌فهمم چی می‌گید آخه.»
صدای مرد گفت: «بعد از تصادف، دیگه اون مردی نیستم که... چطور بگم. اون مردی نیستم که یه زن دنبالشه. می‌فهمی؟»
«ولی چطور ول‌تون کرد، رفت؟»
«گفتم که اون پسره، اسمش چی بود؟ دکتر بهرام. دیوونه‌اش کرد. یعنی من این‌جوری فکر می‌کنم. صدای اذون رو که می‌شنوم دلم می‌گیره. عربی می‌فهمی؟»
«یه چیزایی سرم می‌شه.»
«اون پسره برا معالجه‌م می‌اومد. همیشه می‌اومد خونه‌م. کم‌کم دیدم وقتی می‌آد الکی طولش می‌ده. پاسی از شب می‌مونه با فرشته صحبت می‌کنه. از اتاق خواب همه چی رو می‌شنیدم.»
«خدا لعنتش کنه!»
«بله، چی گفتید؟»
«گفتم...»
«فرشته رو از من گرفت. براش می‌مردم. تیکه‌ای از ماه بود می‌دونی؟ وقتی بغلم می‌خوابید آسمون خدا تاریک می‌شد. پنج سال تیکه‌ای از ماه بغلم می‌خوابید. می‌شنفی؟»
زن به عکس جمجمه‌ی انسان که از دیوار آویخته بود، نگاه می‌کرد. عکس از یک جمجمه‌ی واقعی بزرگ‌تر به نظر می‌رسید: «دارم گوش می‌دم.»
جلوتر نگاهش به مولاژ اسکلت انسان توی قاب عکس افتاد. استخوان‌ها با ظرافت خاصی به هم چسبیده بود.

مرد می‌گفت: «اون شاعر بود می‌دونی؟ تا الان یکی از شعرهاش دستمه. یه ساله که نیستش، ولی من نگهش داشته‌م. یه لحظه چراغو روشن کنم.»
لحظه‌ای بعد گفت: «زیر بالشه. اینه‌هاشه، یه کاغذ که توش شعر نوشته برام. حواست هست؟ می‌شنفی؟»
زن موها را از روی چشمانش کنار زد، تا ماه را دوباره از لای دو قسمت پرده ببیند. باز ناخواسته نگاهش روی عکس جمجمه سرید. دلش غنج می‌زد. مرد شروع کرده بود به خواندن: «.../ مگر چقدر فاصله/ میان ماست/ ... که این چنین/ مرا سوار خسته‌ای/ میان راه می‌کشی...»

زن حرفی نزد. مرد دقیقه‌ای بعد گفت: «گاهی فکر می‌کنم فرشته رفته اون بالا.»
زن بالش را کف اتاق انداخته، گوشی را توی دامن خود فرو برد. زد زیرگریه و صورتش را میان دست‌ها خواباند زار زد. چرخید و دمر روی تخت‌خواب افتاد. تنش لرز گرفته بود. صدای مرد توی سرش می‌پیچید. فاصله. سوار خسته. میان راه. سوار بر دوچرخه‌ای از سربالایی بالا می‌رفت. محکم رکاب می‌زد و تنش را به سختی، همراه دوچرخه از ارتفاع بالا می‌برد.


پی‌نوشت:
تصویر داخل متن، اثری است از Gustav Klimt، نقاش اتریشی (۱۹۱۸ - ۱۸۶۲).

نسخه‌ی قابل چاپ   ۲۱ تير ۱۳۸۷    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 4 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


طاهره  [www|@] :   (جمعه، ۲۱ تير ۱۳۸۷، ساعت ۶:۲۲ بعدازظهر)

متاسفم.داستان شروع خوبی داشت امافقط دربردارنده یک فضای دونفره معمولی بود که قابلیت داستان رانداشت.
می توانست بهترازاین باشد ومارامتاثرکند


سروش رهگذر  [www|@] :   (جمعه، ۲۱ تير ۱۳۸۷، ساعت ۷:۱۴ بعدازظهر)

مرسی؛ خسته نباشی...


دارکوب  [www|@] :   (جمعه، ۲۱ تير ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۲۰ بعدازظهر)

زنی شماره ای را به اشتباه می گیرد، با مردی که مورد نظر او نیست حرف می زند و گریه می کند.

1- فضا سازی و شخصیت پردازی

ابتدای داستان، زنی زنده رو به روی ماست با همه ی ادا و اطوارهای زنانه اش. موقعیتی واقع گرا پیش روی ماست که عبارت است از تماسی که به اشتباه برقرار شده است. اما بعد از این که کسی به تلفن جواب می دهد، زن تبدیل به موجود مرده و ماشین دیالوگی می شود که مسلسل وار بنا به وظیفه ی نداشته ای که در خودش حس می کرده است، جواب دیالوگ های احساساتی و نوستالژیک آدم افلیج ناتوانی را می دهد که به پیش پا افتاده ترین شکل سعی می کند خودش را قابل ترحم و موقعیتش را دردناک جلوه بدهد. او می نالد. و زن موجود مرده ای است که باید باشد تا مای خواننده حسابی به درددل های یک آدم مریض الاحوال درمانده ای گوش بدهیم که دلش برای عشق و حال با زنش تنگ شده است. تنها جایی که در میانه ی میدان زن را آدم زنده ای نشان می دهد و به نظر من گیراترین و زیباترین تکه ی متن است این جاست:

"صدای مرد قطع شده بود. زن سر را میان دست‌ها گرفت. دوباره شماره گرفت. صدای مرد را شنید.
«الو. قطع کردی؟»
زن گفت: «دستم به شاسی خورد. داشتی می‌گفتی.»"

اما با یک گل بهار نمی شود.

2- زبان و گفتگوها

زبان گفتگوها مستقیم از سریال های تلویزیونی بیرون آمده است. زبانی است از مریخ یا جایی شبیه به آن.

"اون یه زنه،..." زبانی است که از ترجمه های بد تلویزیونی و دوبله ی فیلم ها آمده است و مردم از آن استفاده نمی کنند. یعنی عامیانه هم نیست. ترجمه ای است از مثلا این عبارت: She's a woman...

در این جا حرف تعریف a به یک ترجمه شده است و در حالی که با توجه به هر معیاری ترجمه ی غلطی است، در دوبله ی فیلم ها به کار می رود و نویسندگان ناآشنا به زبان فارسی هم آن را به کار می برند. مسلم است که "او" دو زن یا شش زن نیست. یک زن است!
عبارت صحیح این است: "زنه! سنگ که نیست!"

از این دست سهل انگاری ها در داستان متاسفانه بسیار به چشم می خورد و این هاست که گفتگوها را غیر قابل باور کرده است و خواننده را از داستان پس می زند.

3- روایت

مجموع عواملی که گفتیم روایت را ناپسند و بی مایه کرده اند. زنی که در ابتدای داستان و گه گاه میانه های روایت با طراوت زنانه اش عطر افشانی می کند می توانست ما را به جاهایی ببرد که تا به حال نرفته ایم.

آقای نویسنده قدر شخصیت نیمه جانت را بدان. یکی دو تای دیگر از این ها خلق کن و وادارشان نکن ضجه بزنند و موقعیت دراماتیک ایجاد کنند. آن وقت عنان خیالت را بی هیچ خواهشی به دست های نویسنده ات بسپار تا از هزاران فرسنگ پای پیاده به دست بوس تو بیائیم آخر اسبی نداریم که به سواری بیارزد.


مونا  [www|@] :   (شنبه، ۲۲ تير ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۴۲ بعدازظهر)

داشته هاي شما از شخصيت زن كافي نيست.انگار خود شما هم مردد بوديد كه چطور زني را مي خواهيد خلق كنيد؟
اما فضاي "كاروري"تو اين داستان براي من تجسم شد.تنهايي دو شخصيت و رابطه ايي از سر ناچاري...
اما ديالوگ ها چندان چنگي به دل نمي زند.در حالي كه كيفيت ديالوگ ها براي اين داستان خيلي مهمه.اما تحرك شخصيت زن قويه و تجسم زنده اي برا خواننده داره
در ضمن نقد آقاي "داركوب"لذت بخش بودو قابل تامل
موفق باشيد


















لطفاً دو کلمه‌ی زیر را با یک فاصله (space) بین آن‌ها وارد کنید (برای جلوگیری از spam):





اندوه جنوبی
خانه به سيلاب