جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

افسون لابرینت‌های معنویت
تحلیلی بر فیلم «پری» به مناسبت وفات نابهنگام خسرو شکیبایی

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


فیلم پری برای من چیز دیگری است. پری جایگاه عرش وجودم را در میان تمامی فیلم‌های ایرانی‌ای که دیده‌ام، اشغال کرده است؛ مهم‌تر از ذهنم، در خاطره و روحم. پری نه تنها در مضامین، که از نظر زمان اکران برایم بی‌مانند بود و مصادف‌شدنش با برخی از وقایع زندگی‌ام سبب شد که منجی‌ام در دوره‌ای دشوار و بحرانی از زندگی‌ام شود و برای من جاودانه شد. بخش بزرگی از آن را هرگز نخواهم توانست در قالب کلمات بریزم و بخشی نیز آن‌قدر خصوصی است که تنها به رابطه‌ی شخصی من با فیلم پری برمی‌گردد، از این روی تنها تحلیل محتوایی آن اثر را ارائه خواهم کرد.

هنگام بررسی فیلمی از روزنه‌ی عرفان، سخن از «بود، نمود و نبود»، است. پری، داداشی، صفا، اسد و شیخ سالک، هر یک به تنهایی و در جای خویش، دنیایی هستند که باید آنان را شناخت و معنایی ندارد که یکی از آن‌ها را (که منتقدان عمدتن داداشی را برگزیدند که به سبب حرافی‌های اوست!) صحیح و دیگران را غلط برچسب زنیم! این اشخاص هستی‌های مختلف، دنیاهای گوناگون و خلاصه روال‌ها و شدن‌هایی را به ما معرفی می‌کنند که هر یک در جای خود، قابل تأمل و توضیح‌اند. داستان زندگی شیخ سالک که مدتی به دنبال ذکر مطلوب و حقیقی‌اش می‌گشت و عاقبت خودش را با همسرش به آتش کشید، یکی از آن‌هاست! هنگامی که نامزد پری از او می‌پرسد: «این حرفارو قبول داری؟» پری در جواب می‌گوید: «قبول داری چیه؟! من بهت می‌گم، معرکه‌ست». به او می‌فهماند که طرح مسأله و پرسش وی بیراهه است. بحث از تجربه و شناخت است، درست و غلط نیست؛ موضوع نمودهای عرفانی است. آن‌ها هر یک در جای خود، یک نوع بودن، یک جریان شدن، و وصل به نبودن (!؟) حسی ویژه و در نهایت دنیایی هستند، قابل توضیح؛ آغازی‌ست و پایانی، روندی‌ست که آغازش با غایتش یکی نیست، ولی برای نیل به فرجامی آن گونه، ضرورتن باید از آغازی گذشت که ظاهرن چندان تطابقی با پایان خویش ندارد.

در حالی که، برخی از منتقدان بر این تصورند که پری به سبب ایرادها، پریشانی‌ها و گلایه‌هایی که از سایرین می‌کند، راه عرفان را درست درک و تجربه نکرده است و داداشی با شناخت مسیر صحیح عرفان و فهماندن این مطلب به پری، راه درست را به او نشان می‌دهد. اما مگر راه داداشی چه بود؟ مگر خودِ داداشی چه کرده بود؟ چنان که پری هنگام صحبت تلفنی با داداشی (که صدایش را عوض کرده بود) می‌گوید ایراداتی که داداشی از او می گیرد، شبیه آن است که دیوانه‌ای در یک تیمارستان لباس پزشکان را بر تن کند و بخواهد یکی از بیماران را مداوا کند. آیا داداشی با انتقاد از صفا، اسد، پری و... از همه‌ی دنیای پیرامونش گلایه نمی‌کند؟ گلایه‌ای که به نفرت آمیخته است. او هم احساسی همچون پری داشت، ولی درست از میان همین انتقادهاست که داداشی به استنتاج و تجربه‌ای بدیع در جاده‌ی عرفان و زندگی دست می‌یابد. زیرا هر چیز ضدش را در خود می‌پروراند (هم‌چون قطب های متضاد یین و یانگ)، «برای منقبض کردن چیزی مطمئنن باید در آغاز آن را منبسط ساخت، برای انداختن چیزی نخست می‌بایست آن را بلند کرد، برای ستادن بی‌شک باید اول بخشید؛ خمیده باش تا راست‌قامت باشی، تهی باش تا پُر شوی.» (از عارف بزرگ لائو تزو). به همین سبب است که اسد می‌گوید: پری و داداشی اگر می‌خواهند علم بیاموزند باید درست در جهت عکس دانش‌آموزی گام بردارند؛ زیرا «هر آن‌چه در جستجویش هستی هرگز بدان دست نخواهی یافت»! (معمای ذن).

آری، برای داداشی، صفا، اسد، شیخ سالک، بودا و لائوتزو شدن می‌بایست در ابتدا پری بود و پری‌وار آغاز کرد. نه تنها بدبینی‌ها، پریشانی‌ها و انزجارهای پری را نمی‌توان به پای گمراهی وی گذارد، بلکه برعکس، آن‌چه او متظاهر می‌سازد، عین راه عرفانی است. ولی چنان آغازی ضرورتن همان گونه به پایان نخواهد برد و برای چنان پایانی، بسان پری شروع کردن، نه تنها اشتباه نیست، که ضروری و اجتناب‌ناپذیر است. داداشی پس از اولین کشف و زایش در سیر معنویت و سیلان زندگی پی می‌برد که «هنوز فاصله‌ای هست» (چون او همه‌ی فرجام‌ها را به غلط ارزیابی می‌کند) و او هرگز نمی‌تواند تا به اندازه‌ی صفا، اسد، شیخ سالک... و خلاصه کوزه‌به‌سرها عروج کند. او با کشیدن شعله‌ای بر روی پری، این اصل را که هرگز نمی‌تواند اسد شود و تنها می‌تواند نقش وی را بازی کند، برای پری و مهم‌تر از آن برای خود به ثبوت می‌رساند و تنها در مجال عمر (حضور وی در نمایشی که او را با گلویی پاره در میدان جنگ نشان می‌دهد و نگاه عمیق او به کوزه‌به‌سرها) می‌توان نیم‌نگاهی به چنان مقامی داشت، و راز کوزه‌به‌سرها در همین نکته نهفته است: هر کسی قادر به نهادن کوزه بر سر و بالا بردن آن از تپه نیست؛ «چون اندک شماری به دیگر کرانه می‌رسند، سایرین در درازای ساحل می‌دوند» (از بودا) و باز از میان تمامی کسانی که در این مسیر گام برمی‌دارند، قلیلی بدون این که ذره‌ای از آب کوزه را به زمین بریزند (توجه شما را به توصیفی که صفا در سکانس انتهایی فیلم از کوزه‌به‌سرها می‌کند، جلب می‌کنم) به بالای تپه می‌رسند، و این حقیقتی است در عالم عرفان و سلوک که چنان سوخت و سوزهای پری‌گونه‌ای برای اسد شدن اجتناب‌پذیر است، ولی ضرورتن همگان به نقطه ی پایان نمی‌رسند و به قول عرفا تنها «دیوانگان»اند که به انتها دست می‌یازند و پس از آن فنا (درست همچون اسد و شیخ سالک)؛ به همین سبب داداشی تمامی پایان‌ها را غلط پیش‌بینی می‌کند؛ چرا که او هنوز فاصله‌ی زیادی تا انتهای راه دارد.

اگر داداشی و پری، خود را غرق در نگرانی و تناقض، دربه‌دری و آشوب یافتند و وادی ریاضت و ذکر را به عنوان مستمسکی جهت نیل به حقیقت برگزیدند، آن ذره‌ای از تمامی شدن‌هایی بود که اسد و شیخ سالک درنوردیدند. بنابراین، داداشی و پری هرگز قادر نخواهند بود، به مقام اسد نائل گردند؛ چرا که هر کس به میزانی که منقبض گشته، منبسط خواهد شد، و آن قدر که داده خواهد ستاند. با این همه، پری و داداشی نیز دنیاهایی قابل تعمق و تأمل هستند. زیرا تنها این نقطه‌ی پایان نیست که حائز اهمیت است، بلکه هر نقطه به اندازه‌ای که به انتها نزدیک شود، با ارزش خواهد بود. کارهای عجیب و غریب داداشی نیز نشانه‌ی تکامل عرفانی وی نیست، چنان که صوفیان و عرفا، آن‌ها را نه جوهره‌ی عرفان که تنها «بازی‌های عرفانی» می‌نامند.

داداشی لباس می‌پوشد و به سوی کلبه‌ی سوخته‌ی اسد که پری در آن آرمیده است، حرکت می‌کند. این نخستین قدم در جاده‌ی عرفان است؛ هر چیز ناگزیر در ابتدا با ظواهر و شعائر آغاز شده و ادراک ناخواسته‌ی فرم و شکل را عینِ محتوا می‌انگارد. به همین سبب است که اسد اصرار می‌ورزد تا پری و داداشی، کفش‌هایی تازه به پا کنند، چون در ابتدا برای رسیدن به محتوای جدید، استفاده از فرم اجتناب‌ناپذیر است. داداشی در شب تار (کنایه‌ای ست به جهان ما که در آن همه چیز برای یک رهرو ناشناخته، گنگ و تاریک است) به نقطه‌ای می‌رسد که عرفان و عروج ماهی‌های عشق نور را که هم‌زمان باعث مرگ‌شان می‌شود، مشاهده می‌کند. در این مرحله است که ظواهر و شعائر عرفان را به دور می‌افکند و با کندن خرقه‌ی عرفان از تن، خود را به جای ماهی‌های عشق نور می‌گذارد. او می‌آموزد که برای رسیدن به مقامی والاتر در عالم عرفان می‌بایست کشکول را از دوش بر زمین گذاشت و خرقه را از تن کند و دیگر گفتن ذکر و یاهو ضروری نیست. «نشان‌دادن ماه به انگشتی نیاز است، اما همین که ماه شناسانده شد، ما نباید انگشت خویش را به دردسر بیاندازیم. سبد ماهی برای صید ماهی است، ولی همین که ماهیان صید شدند، صیادان سبد را فراموش می‌کنند» (از عارف بزرگ شرقی چوانگ تزو).

داداشی که تا پیش از این، همه چیز را نقد می‌کرد، می‌آموزد که پس از آن باید هر وضعیتی را به جای نقد، لمس کند. پس خود را به جای ماهی عشق نور می‌گذارد و در صحنه‌ی انتهایی نیز خود را تنها به جای کوزه‌به‌سرها گذاشته، نقش آنان را باز می‌نمایاند. اشتباه نکنید، او هرگز نمی‌میرد؛ چرا که اگر چنین بود، فیلم او را در سکانس پایانی، روی صحنه‌ی نمایش قرار نمی‌داد و تأکید فیلم بر نمایشی بودن آن صحنه‌ی مرگ نیز دلالت بر این اصل دارد که او تنها نقش اسد، شیخ سالک و... را ایفا می‌کند. گله‌ها و گلایه‌های داداشی را نباید به پای دستورات یا پیام‌های اخلاقی فیلم نوشت و چنان تناقضاتی برای هر رهرویی ضروری و اجتناب‌ناپذیر است و فیلم روند یک رهروی عالم عرفان و همین‌طور چگونگی تکوین شخصیت وی در این مسیر و زایش‌ها و تبلورهای مکررش را به نمایش می‌گذارد. حتا چیزی بیش‌تر از آن، ایرادها و انتقادهای داداشی از اسد و صفا را نباید به عنوان نقطه‌ی جدایی داداشی از راه ایشان و برگزیدن راهی نو انگاشت؛ زیرا در سکانس آخر فیلم، او مشخصن با گوش دادن به اندرزهای آن دو، کفش تازه را به پا می‌کند، خویشتن را به جای کسی که با گلوی پاره به کوزه‌به‌سرها نگاه می‌کند، گذاشته، و خلاصه باز از رهنمودها و توصیه‌های آنان برای ادامه‌ی این راه (عرفان و زندگی) استفاده می‌کند و اشاره به این بیت مولانا دارد:
اگر به خشم روی صدهزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات من‌ام

فیلم، نام پری را برای خود برگزید، نه داداشی و سایرین را، چون آغاز با پری است، در مسیر داداشی و صفا و در انتها اسد، شیخ سالک، شمس، مولانا، فیثاغورث و...؛ نکته‌ای که باید در سکانس آخر فیلم بدان توجه کرد، این است که فیلم با داداشی به پایان نرسید، بلکه با او ادامه یافت و با اسد که داداشی با نقش او به انتهای تپه رسید، پایان یافت. سایر ظرافت‌های به کار رفته در فیلم پری، هم‌چون ازدواج اسد با زنی که به ظاهر به وی نمی‌خورد، تنفر وی از رانندگی، توجه او و صفا به کودکان، عدم پذیرش وقایع و اشتباه در تشخیص رنگ‌ها، گریز پری از کلاس و بی‌قراری او و اشمئزازش از هر تجربه‌ای و کشش ناخودآگاه رو به بالای وی، بی‌توجهی داداشی به کارهای فنی و براهین سلسله‌وارش برای تشریح علل وقایع، با چنان دقتی برگزیده و تعبیه شده‌اند، که من در توصیف‌شان صرفن می‌توانم بگویم، «خودشان‌اند» و این حالات به روشنی توسط عرفا و به طور کلی کسانی که به نوعی در جست‌وجوی معنا و مفهومی برای هستی و زندگی هستند، قابل فهم است و سلینجر و مهرجویی در توصیف چنان حالاتی، ذره‌ای به بیراهه نرفته‌اند و طبیعی است که برای بینندگان یا حتا مخاطبان عام، عجیب و بی‌مفهوم نشان دهد. بازی خسرو شکیبایی به جای دو شخصیت کلیدی اثر، صفا و اسد آن‌قدر بی‌نظیر بود که مخاطب اثر تا مدت‌ها خسرو شکیبایی را به چشم همان‌ها، به خصوص اسد می‌بیند. برخلاف آن‌چه بسیاری از منتقدان درباره‌ی نسخه‌برداری فیلم‌نامه‌ی پری از روی کتاب «فرنی و زویی» از سلینجر ذکر کرده‌اند، تنها بخش کوچکی از آن داستان که به مباحث داداشی با پری محدود می‌شود، از آن گرفته شده است و شخصیت‌های صفا و اسد و وقایع و ارتباط‌شان با یکدیگر و انسجام‌شان در فیلم‌نامه که جملگی محور فیلم‌اند، کار بی‌نظیر مهرجویی است. او به شایستگی توانسته است، با جرقه‌ها و در حقیقت بهانه‌هایی از متون مختلف، عرفانی با صورتی شرقی، ولی با محتوایی جهانی، زبانی رازواره و ساختاری پیچیده را در فیلمش بیافریند؛ به طوری که، کل اثر چون یک پیکره به نظر رسد، و در فرم، زبان و محتوا، اثر وی بسیار غنی‌تر از عرفان سلینجر است.

نسخه‌ی قابل چاپ   3 مرداد 1387    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب