|
تروریست |
ع.ا.شعار
|
![]() |
پنجره را که باز کرد بوی بلوار خیس پیچید توی اتاق. نگاهش را از آن طرف خیابان برید و برگشت طرف تختخواب. کیف زرد رنگ را از زیر تخت بیرون کشید و روی زمین زانو زد. شمارهی رمز را تند تند چرخاند، کیف را خواباند روی تخت و درش را باز کرد. بستهای سیاه را باز کرد و با دست چپ لباسها را بیرون ریخت. با دست راست مخزن و قنداق تفنگ را بیرون آورد و کنار کیف گذاشت. لولهی سیاه بلندی را از جوف شکافتهی کنار کیف بیرون کشید و کیف و لباسها را به انتهای تخت هل داد. مخزن تفنگ را سر قنداق محکم کرد و قنداق را عمود روی تخت گذاشت و آنقدر لولهی سیاه را پیچاند تا محکم شد. کسی در زد. تفنگ را سراند زیر انبوه لباسها و از اتاق خواب بیرون رفت. در اتاق را پشت سر قفل کرد و کلیدش را انداخت جیب عقب شلوارش. از چشمی در اتاق هتل، زن توی فرودگاه را دید که ایستاده بود و ته راهرو را نگاه میکرد.
توی فرودگاه شیراز با زن و شوهر فرانسویش آشنا شده بود. جلوی غرفهی تعطیل یکی از هتلها بلاتکلیف ایستاده بودند و کارت پستالها و بروشورها را تماشا میکردند. زن دوباره، آرام در زد. جلو رفته بود و آدرس هتل خودش را به آنها داده بود. بعد از آن هم چند باری دیده بودشان که توی لابی نشسته بودند و هر بار زن لبخند زده و از او تشکر کرده بود.
در را که باز کرد ژست متعجبی گرفت و بعد لبخند زد. زن لبخند زد. مرد کنار رفت و
زن آمد تو و رفت وسط اتاق و به اطراف نگاه کرد. عطر زن پشت سرش توی هوا شناور ماند.
رفت و تعارف کرد که بنشیند. زن همانطور ایستاده ماند.
ـ نه، نمیخواهم مزاحمتون بشم، چه سوئیت بزرگی گرفتین.
مرد آرام به طرف پنجره رفت و پشت به آن ایستاد.
ـ همیشه همینجا رو میگیرم. یه جورایی... نمیدونم خلاصه جای خوبیه، واسهی همین
تو فرودگاه بهتون گفتم بیایین این جا.
ـ شما واقعن لطف کردین.
مرد لبخند زد و دستهایش را تکان داد.
ـ اصلن کاری نکردم، راستی همسرتون کجاست؟
بعد از پنجره به آپارتمان قرمز روبهروی هتل نگاه کرد.
ـ رفته کازرون واسهی عکاسی، من هم که جایی رو تو شیراز بلد نبودم، گفتم یه سری به
شما بزنم.
لحن زن بیحوصله بود. مرد پرده را رها کرد و به دیوار تکیه داد.
ـ اولین باره میآیید شیراز؟
زن در حالیکه روی مبل مینشست سرش را تکان داد و بعد دوباره به اطراف نگاهی انداخت
و دستهایش را روی رانها قلاب کرد.
ـ آره، اولین باره.
کمی از پنجره و پردهی پرتقالی رنگ فاصله گرفت و گفت:
ـ چیزی میخورید سفارش بدم؟
زن لبهایش را روی هم فشرد: نمیخوام زحمت بدم، نمیدونم. یه چیز گرم میچسبه فکر
کنم.
ـ قهوه، شکلات؟
زن شانههایش را بالا انداخت: قهوه خوبه. اگر قهوه فوری نباشه.
مبلها را دور زد و گوشی تلفن را برداشت و شمارهی شش را گرفت. همانطور که با
تریای هتل صحبت میکرد به زن نگاه کرد که سرش را چرخانده بود به در اتاق خواب نگاه
میکرد. گوشی را گذاشت و به ساعتش نگاه کرد. وقتش رسیده بود. زن سرش را عقب برد و
به موهای خرمایی و لختش تکانی داد.
ـ شما پاریس زندگی میکنین؟
ـ گاهی تو پاریس، گاهی تو نیس، بیشتر تو نیس، شما چطور؟
داشت روی مبل روبهروی زن مینشست که در زدند، زن ابروهایش را بالا برد.
ـ یعنی اٌوردن؟ چه سریعالسیر!
بلند شد و در را باز کرد و پیشخدمت رفت تو و سینی را گذاشت روی میز وسط هال و بعد
با دست چپ لبهی برگشتهی دستکش سفید دست راستش را صاف کرد. انعامش را گرفت و سرش
را اندکی خم کرد و بیرون رفت.
مرد از قوری توی فنجانها قهوه ریخت و فنجان و پارچ کوچک شیر را جلوی زن گذاشت و
به طرف پنجره رفت.
ـ نگفتین کجا زندگی میکنین!
داشت به سایهی مرد آپارتمان روبهرویی نگاه میکرد که آرام توی اتاق خودش قدم
میزد.
ـ همهجا، هر جایی یه چند روزی میمونم. زیاد جایی موندگار نمیشم.
ـ قهوهتون سرد نشه.
برگشت. لبهای سرخ زن لبهی سفید فنجان را گرفت.
ـ همسرتون کی برمیگرده؟
لبها فنجان را رها کرد و زن مرد را نگاه کرد و از فنجان روی نعلبکی صدای خفیفی
بلند شد.
ـ فردا شب. اتفاقی افتاده؟ شما انگار رنگتون پریده.
مرد خودش را ول کرد روی نزدیکترین مبل و با دستهای لرزان سیگاری روشن کرد و زل زد
به چشمهای زن و با دست راست روی عسلی به دنبال زیرسیگاری گشت.
ـ چیز بدی گفتم؟
مرد شانه بالا انداخت و گفت «نه» و بعد گفت: نمیدونم، شاید به خاطر هوای شیرازه.
زن دوباره فنجان قهوه را تا نیمه بالا آورده بود و بعد همانطور که به مرد نگاه
میکرد آن را کج توی نعلبکی گذاشت.
ـ هوای شیراز! میشه منظورتون رو بگین؟
مرد به ساعتش نگاه کرد و نفسش را با صدا بیرون داد.
ـ شما... میدونید؟
مرد مکث کرد، لحظهای و تقریبن نجوا کرد:
ـ شما خیلی جذابید، آدم احساس ضعف میکنه، با شما، یه جور ضعف و در عین حال تحسین.
بعد سرش را پایین انداخت و دود سیگار را به زانوهایش فوت کرد و ادامه داد:
ـ هرکسی ضعفهای خودش رو داره و باز در عین حال شیوههای تحسین خاص خودش رو. منظورم
رو میفهمی؟
زن به پشتی مبل تکیه داد و دست به سینه نشست و اخم کرد.
ـ منظورم رو میفهمی؟
زن چشمهایش را بست. گوشهای مرد داغ شده بود. سیگارش را توی زیرسیگاری فشار داد و
دود دور انگشتش پیچید.
ـ نمیخوای جواب بدی؟
زن چشمهایش را باز کرد و زانوهایش را بهم چسباند و به گلهای روی میز نگاه کرد و
ساکت ماند.
ـ من، میدونم البته که... فقط نخواستم پیچیده باشه.
ـ فهمیدم.
زن گفت و همانطور دست به سینه برخاست و نگاه سریعی به اطراف هال انداخت و با اخم
به طرف در رفت.
مرد روی مبل نیمخیز شد. زن در را باز کرد.
ـ واقعن نمیخواستم ناراحتتون کنم.
زن رفت و در را بست. مرد بلند شد و در حالیکه کلید را از جیب عقب شلوارش بیرون میکشید مبلها را دور زد و در اتاق خواب را باز کرد. پردهی تور جلوی پنجره به آرامی تکان میخورد. قنداق تفنگ را گرفت و آن را از زیر لباسها بیرون آورد. در کمد را باز کرد و لباسها را یکی یکی کنار زد و از توی جیب پالتوی تیرهی بلندی دوربین تکچشمی سیاهی را بیرون آورد و روی تفنگ سوار کرد. بعد با دقت پیچ دوربین را روی علامت کوچکی که لبهی قنداق حک کرده بود تنظیم کرد. رفت طرف پنجره. پایهی آلومینیمی تفنگ را به لبهی پایینی چهارچوب تکیه داد و زانویش را بالا برد و گذاشت لبهی فنکوئر. قوز کرد و چشمش را چسباند به دوربین. سایهی مرد آپارتمان روبهرویی روی صندلی نشسته بود. مرد تفنگ را حرکت داد و پیچ زوم دوربین را به آرامی چرخاند.
حالا سر سایه هدف را پر کرده بود و نقطهی قرمز نشانه روی پیشانی تیرهاش افتاده
بود. با انگشت ماشه را نوازش کرد و حس کرد چیزی را فراموش کرده است. نمیدانست حسش
به زن برمیگشت یا به سایهای که بیحرکت مانده بود. دستش را از روی ماشه برداشت و
مماس با تفنگ جلو برد و انتهای لوله را لمس کرد.
ـ سوپرسور، لعنت.
مرد تفنگ را ول کرد و ایستاد و شقیقههایش را با دست فشار داد.
ـ آماتور.
دور خودش چرخید و به همه جای اتاق نگاه کرد.
«آماتور، آماتور»
لباسها را تند تند برداشت و تکان داد و روی زمین انداخت و بعد کیف را سر و ته گرفت
و انداخت و پتوی آبی و سنگین را محکم از روی تخت کشید.
«آما...»
چیزی با صدا روی کفپوش افتاد. سریع روی زمین زانو زد و توی تاریک و روشن اتاق
سوپرسور را پیدا کرد. بلند شد و آن را سر لولهی تفنگ نصب کرد.
همانطور ایستاده چشمهایش را بست و حسهایش را مرور کرد. داشت دیر میشد.
روی تفنگ خم شد و در حالیکه لبهایش را با زبان تر میکرد، مرد را توی دوربین پیدا
کرد.
سایه خم شده بود و پایین صندلی انگار دنبال چیزی میگشت.
ـ نزدیک بود واقعن نزدیک بود که...
تمرکز کرد و لرزش دستهایش آرام شد.
ـ حالا فقط مونده که، هی هی حرومزاده الآن چه وقت روزنامه خوندنه؟
دوربین را حرکت داد و سعی کرد وضعیت سر هدف را پشت روزنامه حدس بزند.
کسی در زد. مرد چشمهایش را بست و باز کرد. قطرهی درشتی روی پهلویش پایین رفت.
سایه، روزنامه را ورق زد. کسی هنوز داشت در میزد.
ـ لعنت، لعنت.
تفنگ را ول کرد و از اتاق خواب بیرون دوید و در را بست. از چشمی در زن توی
فرودگاه را دید که موهایش را پشت گوشهایش میداد و روی پاشنهی پا به جلو و عقب
تاب میخورد. در را باز کرد. زن که از کنارش گذشت بوی شامپو توی هوا شناور ماند. زن
جای قبلیاش نشست و به گلهای روی میز خیره شد.
ـ من واقعن نمیخواستم ناراحتتون کنم.
ـ میدونم.
مرد به طرف پنجره رفت و پرده را کنار زد. سایهی روزنامه به دست خمیازه کشید و کش و
قوس آمد.
ـ میشه یه سیگار بردارم؟
مرد پرده را انداخت و برگشت و جلو رفت و سیگاری برای زن روشن کرد. زن سیگار را گرفت
و به دستهی راحتی تکیه داد. مرد نشست روی لبهی پشتی مبل زن.
ـ با خودم عهد کرده بودم هیچ وقت از کوره در نرم، از خیلی وقت پیش.
مرد ساکت ماند. زن دود را به بالا فوت کرد و اخمهایش در هم رفت.
ـ اومدم بپرسم چرا باید به تحسینشدن تن بدم. جالبه بدونم چرا؟
مرد نگاهش را از روی موها برداشت.
ـ چرا برگشتی؟ اگه برات جالب نبود برنمیگشتی که این رو بپرسی و اصلن...
زن داشت سر تکان میداد. مرد ساکت شد و به انگشتهای زن نگاه کرد که داشت خاکستر
سیگارش را توی گودی گلبرگ سرخ افتاده روی میز میتکاند.
ـ انگشتهات، انگشتهات شبیه خودتن.
زن سرش را آرام چرخاند و نگاهش کرد. مرد از روی پشتی مبل بلند شد و به طرف پنجره
رفت.
ـ بیتابی؟ انگار عجله داری؟
مرد پوزخند زد.
ـ چطور؟
ـ فهمیدنش سخت نیست.
مرد چرخید و زن را نگاه کرد که داشت ته سیگارش را عمود روی میز میگذاشت.
ـ یه کم عصبیام.
زن تکخندهای کرد و لیز خورد و روی مبل کمی پایین رفت و دستهای از موهایش به پشتی
مبل چسبید.
ـ هوای شیراز، هوای شیراز.
مرد به زور خندید و لبهی پرده را محکم توی مشت نگه داشت.
ـ آره، انگار تمام حقایق همینهاست، من عصبیام، تو تحسینبرانگیزی، من بیتابم،
بهتر نیست بریم تو اتاق تو؟
زن از گوشهی چشم نگاهش کرد و خودش را روی مبل بالا کشید.
ـ میدونی، خواهرم همین جا توی شیراز زندگی میکنه، اون گلها رو هم اون فرستاده.
ـ خوب، ولی...
ـ میگم شاید یهو سرزده بیاد اینجا، اونوقت هی در میزنه و در میزنه و در
میزنه...
زن خندید و از جایش بلند شد و عقب عقب میز را دور زد.
ـ تو اتاق من؟
مرد سر تکان داد و پرده را رها کرد. زن عقب عقب تا در رفت و مکث کرد.
ـ پس من جلوتر میرم تا پنجرهها رو باز کنم.
مرد به خودش لرزید.
ـ پنجره؟
زن چشمهایش را بست و گفت:
ـ واسهی هوای شیراز.
بعد خندید و بیرون رفت.
مرد صدای چفتشدن در را که شنید به طرف اتاق خواب دوید. بوی بلوار خیس و صدای
ماشینها توی اتاق تاریک پیچیده بود.
زمستان هشتاد و سه
کافه کنج
۷ شهريور ۱۳۸۷
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه







نظر خوانندگان:
داستان کشش دارد ولی جزئیات اضافی زیاد تویش هست. مثلا اگر با دست چپش فلان کار را می کرد اتفاق خاصی می افتاد یا مثلا دست چپ مک گافین بوده که یاد چیزی بیافتیم؟ یک سری جزئیات بامزه هم هست مثل زن که حمام رفته و آماده خدمت رسیده است! کلی حال کردم.
دیالوگ ها خوب و طبیعی اند فقط وقتی نوبت به اظهار علاقه های اقای خطرناک می رسد غیر قابل تحمل تر از اخبار ساعت 9 می شوند. بی مزه، تکراری، و قابل پیش بینی.
شخصیت زن خوب درآمده است اما اقای خطرناک باورپذیر نیست.
چون شب است و این بابا دارد بیرون را زاغ می زند و مرد رو به روی پنجره نشسته و روزنامه می خواند هیچ طوری نمی شود فهمید روی چی نشسته است. صندلی است یا کاناپه یا دسته ی تبر. این از دست نویسنده در رفته بود که بنده گرفتم.
اقای نویسنده لطف کن دیگر توی کافی شاپ ننویس آن داستان کولیوانف بسیار زیبا بود گمانم جای دیگر نوشته بودی. این یکی در مقایسه با آن دیگری ته سیگار 57 بود در مقایسه با سیگار برگ هاوانا نخی ده هزار دلار!
چیز خوب بده بکشیم!
من با این داستان بیشتر از قبلی ارتباط بر قرار کردم.
در جواب اون دوست که گفته بود دیالوگ های مرد تکراری بود باید بگم وقتی دیرتون شده و میخواین یه نفر رو دست بسر کنین معمولن بهتره از دیالوگ های دم دستی استفاده کنین و عمد نویسنده اگر اشتباه نکنم مشهود بود. در رابطه با جزییات اضافه تا اندازه ای موافقم هرچند که فکر می کنم به پرداخت شخصیت دقیق آدم کش داستان کمک می کنه و کاملن بی دلیل ذکر نشدن. در پایان شاید بد نباشه یک تکه از داستان رو اینجا past کنم که نشون میده مرد آپارتمان روبرو روی چی نشسته تا مشکل اون دوستمون هم حل بشه...
"سایهی مرد آپارتمان روبهرویی روی صــــندلی نشسته بود. مرد تفنگ را حرکت داد و پیچ زوم دوربین را به آرامی چرخاند."
خوش بختانه گزینه دست تبر منتفی شد (:
برعکس کولیوانف...نکته ی زیبایی شناسانه ای در این قصه، مرا تحت تاثیر قرارنداد.مجریان این برنامه!عبارتند از :دو سوم شخص حاضر ودو سوم شخص غایب.راوی ظاهرامی خواهد تنها،روایتگرصرف اتفاقات صوری این نمایش تک پرده ای باشد وحتی انگار که برای سینما می نویسد بیان رنگ بعضی از اشیای انتخابی را هم لازم میداند.وبااین که درتوضیح حالات روحی واحساسات شخصیتهایش امساک می کند ولی به علت منطق ایجابی قصه ناچارمی شود ساختار یکدست روایت رامخدوش کند وتبدیل به دانای کل شود وتوضیح تکمیلی دهد درباره ی سابقه ی آشنایی دو شخصیت حاضر.واما تروریست ،چنان که می دانیم ،شکل منفی ومردودهمان چریک است( که معمولا معنای مثبتی از ان مستفاد می شده است ).پس نویسنده ،دراین جاهم ،به رغم تمایل آشکار اثرش به پرهیز ازجبهه گیری اخلاقی یا سیاسی،با چسباندن این کاکل بر پیشانی ی آن،از عینیات عدول کرده و وارد معقولات شده است.درونمایه ی اثر می تواند مثلا تقابل جنایت و عشق (بازی!)باشد یامثلا کشمکشهای روحی آدمها درلحظات بحرانی مشقت خیانت وجنایت . بنای قصه بر چندحرکت فیزیکی دستها وپاهاو اینسرتهایی از قطعات تفنگ وچمدان وپرده وخرده ریزهای دیگر در یک فضای محدودنهاده شده است و ازتنها پنجره ی موجودهم چیز زیادی نصیب نمی شود.اما کولیوانف تلخای دلچسب تری داشت.می شدباچشمهای شکننده ی یک کودک آواره ،جهان متمدن ازهم گسیخته ای را نظاره کرد که در آن، زمینیان درمانده،ازوحشت دنیای بی رحم پیرامون، به رویاهایشان چنگ زده اند .