جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

گفتمانی درباره‌ی مسیح و منجی (بخش دوم)
در باورهای مختلف ادیان و با تأویل‌های جدید

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


برای مطالعه‌ی بخش نخست این مقاله به آدرس زیر مراجعه کنید:
«گفتمانی درباره‌ی مسیح و منجی (بخش اول)»

* * *

در «آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح»‌ ‌نیکوس‌ کازانتزاکیس، عیسا پیش از مسیح شدن، یک صلیب‌ساز است. او مطرود همه است‌. چرا که‌ صلیبی‌ را ساخته‌ و بر دوش‌ می‌کشد که‌ از آن‌ برای ‌قربانی‌کردن‌ منجی‌ها و مسیح‌های‌ موعود استفاده‌ می‌کنند. در آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح‌، مسیح‌ از جایی‌ طلوع‌ می‌کند که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌تواند حتا تصور آن‌ را بکند و با خصایص‌ و اعمالی‌ متجلی ‌می‌شود که‌ کاملن متضاد با انتظارات‌ ظهور اوست‌: «یک صلیب‌ساز منفور»!؟ آری‌، «سنگی‌ را که‌ بنایان‌ دور انداخته‌ بودند، سنگ‌ زوایه ‌شد»!! آیا سنگ‌ زاویه،‌ خود نیز می‌دانست‌ که‌ قرار است‌ چنان‌ برگزیده‌ شود؟ شاید، نه‌. او همچون‌ دیگران‌ خود را غرق‌ در نقصان‌ها می‌بیند و وسوسه‌ها را نمی‌تواند نادیده‌ بگیرد. منظور وسوسه‌های‌ انسانی‌ نیست، بلکه‌ وسوسه‌های شیطانی است. آزمون‌ دشوار عیسا در مواجهه‌ی‌ با وسوسه‌های‌ انسانی‌ رخ‌ نمی‌دهد، بلکه‌ در وسوسه‌های‌ شیطانی‌ ظهور می‌کند. برخلاف‌ آنچه ‌بسیاری‌ از مسیحیان‌ باور دارند، خوابیدن‌، ترک‌ محرمات‌ و مست‌ زندگی‌ شدن‌، وسوسه‌های‌ شیطانی نیست، بل وسوسه‌های انسانی‌ است‌. وسوسه‌ی‌ شیطانی‌ چیز دیگری‌ است‌. شیطان‌ از جایی‌ ظهور می‌کند که‌ کسی‌ انتظارش‌ را ندارد و از همین‌ روی‌ است‌ که‌ انسان‌ها را فریب‌ می‌دهد. عیسا‌ وقتی‌ به‌ بالای‌ کوه‌ می‌رود و وسوسه‌ می‌شود تا روزه‌ی‌ خود را بشکند، آن‌ تمایلی‌ شیطانی‌ نیست، بلکه‌ کششی‌ کاملن انسانی‌ است‌. وسوسه‌های‌ شیطانی‌، ماهیتی‌ فراانسانی‌ دارند، از این‌ روی‌ در خواسته‌های‌ فراانسانی‌ نهفته‌اند. هنگامی‌ که‌ عیسا‌ طفلی بیش نبوده‌، پیشگویی‌ به‌ وی‌ گفته‌ است‌ که‌ او پادشاه ‌یهودیان‌ خواهد شد! آری‌، آن‌ وسوسه‌ هم‌چون‌ گردابی‌ او را به‌ سمت‌ خود می‌کشد. اما آن‌ وسوسه‌ با نادیده‌گرفتن‌ از بین‌ نمی‌رود، بلکه‌ از طریق‌ مواجه‌شدن‌ با آن‌ است‌ که‌ فروکش‌ خواهد کرد. از این‌ روی،‌ عیسا‌ به‌ بیابان‌ می‌زند تا در خلوتش‌ با وسوسه‌ها روبه‌رو شود. اما پیش‌ از آن‌ باید با تعمیددهنده‌ برخورد کند. در آخرین وسوسه‌ی‌ مسیح، دیدار عیسا با یحیا در درون‌ تعلیق‌ احساسات‌، پیشداوری‌ها و انتظارات‌ غرق‌ است‌، آن‌چه‌ که‌ مسیحیان‌ گواهی‌ بر تأیید عیسا به‌ عنوان‌ مسیح‌ موعود توسط یحیا ارزیابی‌ می‌کنند، آخرین‌ وسوسه‌ در پاره‌هایی‌ از تأویل‌های‌ فراواقعی‌ منعکس‌ می‌بیند و آن‌ نیز کفایت‌ می‌کند. از این‌ روی‌ عیسا پس‌ از برخورد با یحیا هنوز از رسالتش ‌مطمئن‌ نیست‌ و باید با وسوسه‌ها رو در رو شود. عیسا در بیابان‌، دایره‌ای به‌ دور خود می‌کشد و منتظر وسوسه‌ها می‌نشیند.این‌ به ‌معنای‌ آن‌ است‌ که‌ عیسا کاملن با تجارب‌ وسوسه‌ها عجین‌ نمی‌شود، بلکه‌ همواره‌ حدودی از فاصله‌ را با آن‌ها حفظ می‌کند. خط باریکی‌ که تمام‌ ظرافت‌ تمایز تجارب‌ یک پیامبر با مردم‌ دیگر را ترسیم‌ می‌کند و عمدتن نادیده‌ گرفته‌ می‌شود. شیری‌ به‌ عنوان‌ نماد برتری‌جویی ‌بر او ظاهر می‌شود. احساسی از درون‌ او که‌ در پیشگویی آن‌ غیبگو نیز نهفته‌ بود. آیا او با اعلام‌ مسیح‌ بودنش، سرور و آقای‌ همگان ‌خواهد شد و همه‌ کس‌ در زیر سیطره‌ی‌ قدرت‌ وی‌ خواهد بود!! به‌ بیان‌ دیگر، شیطان‌ از درون‌ الهی‌ترین‌ انگیزه‌ها، که‌ مسیح‌ شدن‌ است، سر علم‌ می‌کند و کسی‌ را یارای تشخیص آن‌ نیست، مگر مسیح. پس‌ عیسا پس‌ از این‌ که‌ تجربه‌ی آن‌ لذت را در روحش‌ مزمزه‌ می‌کند، درمی‌یابد که‌ او در درونش، سروری خود را نمی‌خواهد، بلکه‌ نجات‌ مظلومان‌، رانده‌شدگان‌ و بی‌پناهان‌ برایش‌ از اهمیت‌ والاتری ‌برخوردار است و رنج‌های‌ آنان، لبخند لذت‌ سروریش‌ را به‌ یخ‌ بدل‌ می‌سازد. پس‌ از تجربه‌ی‌ با فاصله‌ی‌ آن‌ آزمون، توانا بیرون می‌آید و پس‌ از سوار شدن‌ بر آن‌ خواسته‌ی دل، لگامی‌ که‌ شایسته‌اش‌ است، بر آن‌ می‌زند.

اما وسوسه‌ی‌ خطرناک‌تر هنوز قد علم‌ نکرده‌ است. آن‌ از درون همان‌ شمشیری فوران می‌کند که‌ پیش‌ از این‌ وسوسه‌ی پادشاهی‌ را با آن ‌سرنگون‌ ساخته‌ است: «پسر خداوند». آیا استعاره‌ی‌ ارتباط روحی‌ انسان‌ با عالم‌ بالا در قالب‌ رابطه‌ی‌ پسر و پدر، معنای لذت‌بخش‌ پسر خداوند را در زیر زبانش‌ مزمزه‌ نمی‌دهد!؟ ای‌ وای، اگر او بر این‌ هیولای قدرتمند درونش‌ پیروز نشود، هم‌چون شیادی موفق به‌ فریب دل‌ها خواهد شد. تمامی توان درون، در هضم این لذت بی‌نهایت، از توان خدایی در درون حکایت دارد که مدام‌ خود را سر می‌زند و هر بار با فروتنی خود را به‌ صلیب می‌کشد! اما آیا پاسخ با چنین مبارزه‌ای ظهور نکرده است. جمله‌ی پیشین را یک‌بار دیگر مرور و مزمزه می‌کنیم: «خداوندی‌ که‌ هر بار با فروتنی‌، خدایی خود را انکار کرده و بدین معنا، خود را مصلوب می‌سازد»!؟ پس عیسا با خاکستر برخاسته از این ‌مبارزه‌ی خویش، که‌ همان مصلوب‌شدن است، به سوی انسان‌ها می‌رود تا توشه‌ی خود را تقدیم‌ آنان کند.

اما در آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح، برخلاف انجیل‌ها، عیسا هنگامی که‌ از کوه به‌ پایین می‌آید، تنها توشه‌ی‌ او عشق نیست، بلکه قهر نیز هست. اما آن را از کجا یافته است‌؟ از تجارب دوران جوانی که‌ ترک دنیا کرده بود و حذف خواسته‌های‌ درون را با نهال‌های وسوسه یکجا فرا گرفته‌ بود یا در تجارب و گفتگوهای یحیا آن‌ را درک کرده بود؟! آیا یحیا وجود خود را که تجلی قهر خداوند بر ظالمان و گناهکاران ‌بود، به‌ او هدیه کرده‌ بود و اکنون از درون احکام‌ خود را صادر می‌کرد؟! آن‌چه مهم‌ بود، او اکنون‌ دو بال عشق و قهر خود را با هم‌ داشت و می‌دانست چگونه از آن‌ها استفاده‌ کند. قهر عیسا با قهر یهودیان و عوام‌ از این‌ تفاوت برخوردار بود که‌ او از آن به‌ عنوان ابزاری‌ برای کنترل‌ و حفظ عشق‌ استفاده می‌کرد، نه‌ به‌ عنوان‌ غایتی‌ در زندگی. قهر جایی تجلی‌ می‌کرد که‌ پیام عشق‌ به دیگران می‌رسید و باز انسانی‌، انسان بی‌گناه و عاشقی‌ را در کمال‌ وقاحت، شکنجه‌ داده، محروم‌ ساخته یا قربانی می‌کرد. قهر عیسا شوکرانی برای بقای عشق‌ بود و هرگز جانشین‌ عشق‌ نمی‌شد. آن‌ شأن‌ نزول شرایطی است‌ که‌ نیکی با وجود گذشت مداوم‌ از تقصیرات‌ پلیدی‌، باز توسط پلیدی‌ قربانی‌ می‌شود و پلیدی‌ از چنان‌ گذشتی‌، قانونی‌ برای‌ رفتارها در روح‌ رقم‌ می‌زند به‌ نام «وقاحت».

اما عیسا یار وفادار و شریکی نیز در رسالت‌ خود دارد. کسی‌ را که‌ خواننده‌ی‌ مسیحی‌ نمی‌تواند حدس‌ بزند: یهودای‌ اسخریوطی‌ که‌ همه‌ او را خائن‌ به‌ عیسا می‌پنداشتند، دیگر سنگ‌ زاویه‌ی‌ نجات‌ به‌ شیوه‌ی‌ مسیحا می‌گردد!؟ این ادعایی است که در انجیل منتسب به یهودا که در نج حمادی یافت شده بود و دانسته یا ندانسته از وجود چنین انجیلی، آگاهانه توسط کازانتزاکیس در آخرین وسوسه‌اش آمده بود. یهودا مدعی است که ماجرای لو دادن مسیح توسط وی، سناریویی بوده که توسط عیسا مسیح ریخته شده و برای تکمیل آن از او خواسته تا برود او را لو دهد! البته پاره‌هایی از شواهد این تأویل در انجیل‌های مورد تأیید کلیسا نیز آمده است؛ جایی که یهودا با سربازان رومی وارد باغ می‌شود و پیش از آن که سربازان او را دستگیر کنند، او جلو رفته و پیشانی عیسا را می‌بوسد و عیسا خطاب به او می‌گوید: یهودا، آیا پسر انسان را به بوسه تسلیم می‌کنی؟ اما سنگ‌ زاویه‌ معمولن به‌ چشم‌ می‌آید. شاید شایسته‌تر آن‌ است‌ که‌ چنین‌ تأویل‌ کنیم‌ یهودا، نه‌ سنگ‌ زاویه‌، بلکه‌ سنگ‌ پی شام آخر است‌ که‌ باید بدنامی‌ و صلیب‌ خیانت‌ را بر دوش‌ کشد. یهودا بخشی‌ از نقشی‌ می‌شود که‌ عیسا برای‌ مصلوب‌شدن‌ نیاز به‌ آن‌ دارد. یهودا وفادارترین‌ یار عیسا است‌. او محرم‌ اسرار عیسا است‌ و تنها کسی‌ است‌ که‌ معنای‌ این‌ جمله‌ی او را که‌ هر کسی‌ باید صلیب‌ خود را بر دوش‌ کشد، به‌ خوبی‌ می‌فهمد. او درستکار، محجوب‌ و دارای‌ شرم است‌ و درست‌ همچون مسیح، بخشی‌ بسیار دشوار از مصلوب‌شدن ‌به‌ او سپرده‌ شده‌ است‌: «بدنام‌ شدن». آری‌ در غایت عشق‌ است‌ که‌ برای معشوق باید بدنام‌ شد. چیزی‌ که‌ عیسا زودتر از یهودا بدان‌ پی‌برد، وقتی‌ که‌ به‌ خاطر عدم‌ آزار و اذیت‌ خانواده‌اش‌ به‌ دست‌ رومی‌ها، صلیب‌ ساختن‌ را پذیرفت‌ و یهودا وقتی‌ که‌ پذیرش نفرین‌ها و افتراهای‌ خیانت‌کردن‌ به‌ مسیح‌ را قبول‌ کرد، غایت‌ عشق‌ را متجلی‌ ساخت. عشقی‌ که‌ با مصلوب‌شدن‌ انسان‌ به دست‌ خود تحقق‌ می‌یافت. بی‌سبب‌ نبود که‌ وقتی‌ از عیسا پرسیدند، کدام یک‌ از حواریون‌ نزد تو عزیزترین است، پاسخ‌ داد: «آن‌ کس‌ که‌ دورتر به‌ نظر رسد»!!

در آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح‌، شفای‌ بیماران‌، زنده‌کردن‌ مردگان‌، به‌ روی‌ آب‌ راه‌رفتن‌ عیسا و پطرس‌، هر یک‌ با عصای‌ تأویلی‌ تفسیر می‌شود. بر روی‌ آب‌ راه‌رفتن‌ عیسا، رؤیایی تأویل‌ می‌شود که‌ چیزی‌ از واقعیت‌ کم‌ ندارد، چرا که‌ پیام «توکل» در آن‌ موج‌ می‌زند و آن‌ کفایت‌ می‌کند. شفای‌ بیماران‌، به‌ شکل‌ فراموشی‌ غم‌ها، به‌ معجزه‌ی‌ تولد امید بهبود وضع‌شان‌ در ملکوت‌ خداوند به‌ وقوع‌ می‌پیوندد. اما حیات‌بخشیدن‌ به‌ مردگان‌ بسیار زیرکانه‌تر تأویل‌ می‌شود. ایلعازر که‌ از قبر بیرون‌ آمده است‌، شفای‌ جسمی‌اش‌ کمکی به‌ بهبودش‌ نمی‌کند و هم‌چنان با وجود زنده‌بودن‌، هم‌چون مردگان‌ بوده‌ و دیگران‌ نیز او را همان‌گونه‌ بی‌تأثیر و منفعل‌ می‌دانند. آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح‌ با چنین‌ کنایه‌ای، به‌ درستی‌ نیشتر می‌زند که‌ حتا اگر عیسا، مردگان‌ را جسمن زنده‌ می‌کرد، آن‌ اهمیتی‌ نداشت‌، بلکه‌ مهم‌ آن‌ بود که ‌روح‌شان‌ را زنده‌ کند. به‌ معنای‌ دیگر، زنده‌کردن‌ مردگان‌ با دم‌ مسیحا، استعاره‌ای‌ست‌ بر آن‌ معنایی‌ که‌ عیسا انسان‌هایی‌ را که‌ روح‌شان ‌حقیقتن مرده‌ بود، با نیروی‌ کلام‌ خود زنده‌ می‌ساخت، به‌ همین‌ سبب‌ می‌گفتند که‌ او انسان‌ها را با روح‌القدس‌ غسل‌ تعمید می‌داد. به‌ کلامی‌ دیگر، زنده‌کردن‌ مردگان‌ توسط مسیح‌ به‌ معنای‌ آن‌ است‌ که‌ او مرده‌دلان‌ را با معانی‌ نهفته‌ در کلام‌ خویش‌ زنده‌ می‌ساخت‌ و نجات‌ می‌داد، زین‌ روی‌، آن‌ مسیح‌ در قرآن کریم «کلمه» نامیده شده است. چرا که‌ معجزه‌ی‌ معنای‌ نهفته‌ در کلام‌ او بود که‌ زنده می‌ساخت‌. همان‌گونه‌ که‌ قرآن‌ کریم‌ نیز اعجاز پیامبر اکرم ـ محمد(ص‌) ـ را کتاب قرآن‌ ذکر می‌کند و هر کجا که‌ مردم‌ از او معجزه‌ می‌خواهند، تأکید می‌ورزد که‌ کلام‌ او را دریابند، و در جستجوی‌ کارهای‌ عجیب‌ و غریب‌ دیگر نباشند. اندیشه‌ای مشابه در انجیل توماس دیده می‌شود. در ابتدای آن آمده است که «این‌ها سخنانی سری است که عیسای زنده گفت و همزاد یهودا توماس آن‌ها را یادداشت کرد و او گفت هر کس تأویل این گفتارها را درک کند، مرگ را تجربه نخواهد کرد»! دقت کنید در این سخنان نیز نامیرایی نه به معنای جسمی‌اش، بلکه به معنای عرفانی و استعاری آن آمده است.

در «همه‌ی انجیل‌های من» از اریک امانوئل اشمیت، تصویری از مسیحیت عرضه می‌شود که به تجربه‌ای از اشمیت در تنهایی صحرا دست می‌دهد. او که خود را کافری بزرگ‌شده در یک خانواده‌ی کافر معرفی می‌کند، اذعان می‌کند که تا آن لحظه هرگز مسیح و مسیحیت دغدغه و حتا مورد توجه وی نبوده است، با احساسی از اطمینان و ایمان در کنه وجودش همچون موهبت و اعجابی مواجه می‌شود. از این پس او مسیحیت و متون مسیحی را نه به عنوان حقیقت، بلکه به مثابه‌ی تجربه‌ای منحصر به فرد و تعدادی پرسش و راز، پررنگ‌تر می‌سازد. رازی که با فاش‌شدن ارزشش را از دست خواهد داد و دیگر رازی در میان نخواهد بود.

در آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح‌، پولس ‌رسول ‌نیز بنا بر خوانش خویش، مسیح منجی را معرفی می‌کند. او که پیش از این شائول نامیده می‌شد، با دیداری ماورای طبیعی با مسیح، به پولس رسول تغییر هویت داده است: «... حالا دیگر نور حقیقی‌ را دیده‌ام‌. من‌ پولس‌ هستم‌. سپاس‌ خدای‌ را که‌ نجات‌ یافتم‌. و اینک ‌برای‌ نجات‌ دنیا عزم‌ جزم‌ کرده‌ام‌: نه‌ یهودیه‌ و نه‌ فلسطین‌، بلکه‌ تمام‌ دنیا! مژده‌ای‌ را که‌ حامل‌ آن‌ هستم‌، پهنایی‌ به‌ وسعت‌ اقیانوس‌ها و سرزمین‌های‌ دوردست می‌طلبد... من‌ مأمور کشتن‌ افرادی‌ بودم‌ که‌ شریعت‌ موسا را نقض‌ می‌کردند. هر کسی‌ را که‌ می‌توانستم کشته‌ بودم‌ و به‌ شام‌ باز می‌گشتم‌ که‌ ناگهان‌ آذرخشی آسمان‌ را گرفت‌ و بر زمینم‌ افکند. نوری‌ عظیم‌ مرا نابینا کرده‌ بود و چیزی‌ نمی‌دیدم. اما صدایی‌ سرزنش‌آمیز را بر بالای‌ سرم‌ شنیدم:‌ شائول‌، شائول‌، چرا تعقیبم‌ می‌کنی‌؟ مگر به‌ تو چه‌ کرده‌ام؟ من‌ فریاد زدم‌: خداوندا، تو کیستی‌؟ او جواب‌ داد، من‌ همان‌ عیسا هستم‌ که‌ در تعقیبش‌ هستی‌. برخیز به‌ شام‌ برو. آن‌جا حواریون‌ وفادار من‌، تو را مطلع‌ خواهند ساخت‌ که‌ چه‌ باید بکنی ...».

در حالی که، پولس در انجیل به روایت تأویل‌ها از معدود انسان‌هایی است که پیام نجات‌بخشی عشق عیسا را به درستی درک کرده و اگر او نبود، مسیحیت نیز به جای دینی عاطفی و متکی بر محبت و ایثار، هم‌چون دین یهودی، به آیین‌هایی شریعت‌مدار تغییر و تقلیل یافته بود و باز او بود که دین مسیحی را با رسالتی جهانی معرفی کرد و عیسا مسیح را از منجی قوم یهود، به منجی جهانیان بدل ساخت، گرچه معرفت پولس نسبت به جایگاه الهی مسیح دچار نقصان‌هایی نیز بود. در آن‌جا سخنی از معجزه‌ی عیسا نیست، چرا که‌ در انجیل‌ها هنگامی‌ که از او معجزه‌ای‌ می‌خواهند، به‌ کرات‌ نمی‌پذیرد و حتا اگر پذیرش‌ معجزات‌ را به‌ عنوان‌ حقیقتی‌ به‌ صرف‌ خود (نه‌ به‌ عنوان‌ گواه‌ رسالت‌) در نظر گیریم‌، چون‌ عیسا‌ به‌ کرات‌ از دیگران‌ خواسته‌، آن‌ را جایی‌ بازگو نکنند، باز باید چنین‌ تأویل‌ کنیم‌، او خود نیز نگران‌ آن‌ بوده‌ است‌ که‌ معانی‌ رسالتش‌، فراموش‌ شده‌ و تحت‌ شعاع‌ معجزات‌ قرار گیرد، در حالی‌ که‌ اصالت‌ را با معنویت‌ نهفته‌ در رسالتش می‌داند. تمامی‌ زمینه‌سازی‌ مسیح‌ برای‌ شام‌ آخر به‌ گونه‌ای‌ نمادین‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. او خون‌ و تن‌ را به‌ شکلی‌ نمادین‌ با شراب‌ و نان‌ پیوند می‌زند تا دیگران‌ استعاره‌ی‌ بخشش‌ و گذشت‌ را در خود لمس‌ کنند. یهودیان‌ بر این‌ باور بودند که‌ مسیح‌ با شوکت‌ بر مرکبی‌ سوار از آسمان‌ به‌ زمین‌ آمده‌ و در اورشلیم‌ ظاهر شده‌ و حکومت‌ خویش‌ را در اقصاء نقاط جهان‌ برپا می‌کند. اما عیسا با الاغی‌ به‌ اورشلیم‌ وارد می‌شود و به‌ دور از شکوه‌، شمشیر و جلالی‌ که‌ یهودیان‌ و عموم‌ مردم‌، منتظر مسیح‌ بودند. عیسا به‌ منتظران‌ یهودی‌ می‌فهماند، مسیح‌ که منجی‌شان باشد، کسی‌ نیست‌ که‌ بر آنان‌ حکومت‌ کرده‌ و بزرگی‌ و شأن‌ خود را به‌ رخ‌ دیگران‌ بکشد، بل‌ کسی‌ست‌ که‌ به‌ ایشان‌ خدمت‌ کرده‌ و حتا وجود خویش‌ را در راه‌شان‌ نثار کرده‌ و برای‌شان‌ قربانی‌ کند. آن‌ کس‌ که‌ به دنبال‌ سروری‌ و برتری‌ خویشتن‌ است‌، منجی‌ نیست‌، بلکه‌ مبارزی ‌برانگیخته‌ شده‌ در راه‌ وسوسه‌های‌ خودخواهی‌ خویش‌ است‌.

تأثیر مسیح از دین یهودی کم و بیش برای بسیاری روشن است، اما آنچه اینک نادیده مانده است، تغییرات و معکوس‌سازی‌هایی است که عیسا تعمدن در شریعت یهودی و همین‌طور تأثیرپذیری و تغییرات و معکوس‌سازی‌هایی است که او در میترائیسم انجام می‌دهد. اساسن برخلاف تصور مردم‌شناس معروف پروفسور اسمیت، مراسم شام آخر از رسم توتمیسم و سنت نمک‌خوری سر سفره‌ی کسی توسط اعراب ناشی نمی‌شود، بلکه آن مشخصن از مراسم شام آخر میترایی گرفته شده است. میترائیسم دینی بوده که در زمان عیسا به شدت در مناطق تحت تسلط دولت روم رواج داشته است. در آن مراسم پس از آن که میترا، گاوی وحشی را قربانی می‌کرده است، از گوشت او نان و از خونش شرابی به دست می‌آمد که در مراسمی که به شام آخر معروف بوده، توسط شرکت‌کنندگان در ضیافت، مصرف می‌شد. به روشنی و به صراحت می‌بینیم که مسیح در شام آخر از استعاره‌های گوشت تن و خون خود برای نان و شراب نام می‌برد. اما معکوس‌سازی‌هایش در میترائیسم آن‌قدر جالب است، که هم‌چون کاری که با شریعت یهودی می‌کند، نفس آن‌ها را از اساس متفاوت می‌سازد. او سوژه‌ی قربانی را از دیگری به سوی خود تغییر می‌دهد. در میترائیسم، میترا که یک منجی است، با کشتن گاو وحشی که نماد پلیدی است، پیروزی را به ارمغان می‌آورد. اما مسیح، آن گاو وحشی را به بره‌ای بدل می‌سازد که خود، خویشتن را برای قربانی‌شدن و ایثار نثار منی کند. او از آن طریق نشان می‌دهد که منجی کسی نیست که دیگری را قربانی سازد و آن‌گاه عده‌ای لاشخور برای ضیافت دور جسدش جمع شوند، بلکه نجات‌بخش جهانیان کسی است که خود را چون بره‌ای قربانی برای دیگران فدیه دهد؛ با گوشت و خون خود. چرا که در میترائیسم نیز چون یهودیت که در هر سال بزی را نشان می‌کردند و به عنوان نماد گناهان‌شان، آن را در صحرای بی آب و علف آماج قهر خود می‌ساختند، دیگری را مسئول اعمال بی‌شرمانه‌ی خویش می‌ساختند! از این روست که عیسا مسیح گفت، هر کس خود باید صلیب خویش را بر گردن کشد و منظورش آن بود که هر کس باید بار گناهان خویشتن را پذیرفته و آن را بر دوش کشد. مسیح‌، مرحله‌ی‌ آخر وصال‌ را نیز که‌ مصلوب‌شدن‌ است‌، با خیانت‌ نمادین ‌یهودا به‌ وصال‌ هر دوشان‌ به‌ خداوند پیوند می‌زند و معنا می‌کند که‌ هر کس‌ به‌ جای‌ محکوم‌ساختن‌ دیگران‌، باید بار گناهان‌ خویش‌ را بر دوش‌ کشد و تنها راه‌ نجات‌ جهان‌، عشقی‌ است‌ که‌ خود را محاکمه کرده و حتا در صورت لزوم محکوم می‌کند.

عیسا‌ غرور و سروری‌ را به‌ دور از راه‌ نجات‌ جهان‌ معرفی‌ می‌کند، و برعکس‌ کوچک‌کردن‌ خود برای‌ دیگران‌ را رفتار یک‌ مسیحی ‌می‌داند و خود آن‌ را به‌ بهانه‌های‌ مختلف‌ متجلی‌ می‌سازد؛ بارزترین نمونه‌اش شستن پای حواریون دیگر بود. جدای‌ از این‌ که‌ مسیح آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح‌، در دست‌وپنجه‌ نرم‌کردن‌ با دشمنان‌ تواناتر و زمینی‌تر است‌، و من‌ چنان‌ مسیحی‌ را در این جهان موفق‌تر می‌بینم‌ و مسیحی‌ که‌ در عهد جدید زندگی‌ کرد، با گزینش‌ مداوم‌ راه‌ ایثار در زندگی‌، در نهایت‌ به‌ همان‌ عاقبتی‌ دچار می‌شود که‌ بر سرش‌ آمد و خلاصه‌ در عین‌ حقانیت، با کمال‌ سبعیت‌ دشمنانش ‌مصلوب‌ شد، اما آن‌ را به‌ دور از شواهدی‌ می‌بینم‌ که‌ از اعمال‌ و زندگی‌ عیسا برای‌ ما به‌ جای‌ مانده‌ است‌. از این‌ روی،‌ ترجیح‌ می‌دهم‌ تا آن‌ را در مورد اشخاصی‌ تأویل‌ کنم‌ که‌ شواهدی‌ متقن‌ از چنان‌ گزینشی‌ توسط ایشان‌ در دست‌ باشد؛ شخصی‌ چون‌ کنفوسیوس‌ که‌ می‌گفت‌، «با نیکان‌ به‌ بخشش‌ و با بدان‌ به‌ عدالت». ملاک‌ حقانیت‌ هر گفتار و رفتار، نه‌ با شریعت‌ و نه‌ با ضدیت‌ با دیگران‌، بلکه ‌با تناسبی‌ از عشق‌ و قهر است‌ که‌ تعیین‌ می‌گردد. هر شخصی‌ به‌ صرف‌ گواهی‌دادن‌ به‌ چیزی‌، نه‌ مسیحی‌ می‌شود و نه‌ نجات‌ می‌یابد و تنها با تأویل‌ خود است‌ که‌ با تجلی‌اش‌ در تمامی‌ زندگی‌اش‌، راه‌ برگزیده‌ را خلق‌ می‌کند و معنا می‌بخشد.

در آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح، تمامی‌ آن‌ چه‌ که‌ روایت‌ می‌شود، وقایعی‌ست‌ که‌ عیسا در مدت‌ کوتاه‌ روی‌ صلیب‌ از سر می‌گذراند. اتفاقی‌ که‌ اگر او راه‌ مصلوب‌شدن‌ را برنمی‌گزید، ممکن‌ بود برایش‌ پیش‌ آید. هنگامی‌ که‌ فرشته‌ای‌ به‌ وی گفت‌ که‌ درد و رنج‌ دیگر بس‌ است‌ و خداوند بیش‌ از این‌ نمی‌خواهد، از صلیب‌ پایین‌ می‌آید. در انجیل به روایت تأویل‌ها، رنج‌ها و زجرها و غم‌ها و آشفتگی‌ها، پیام‌‌آورانی‌ هستند که‌ مدام‌ به‌ انسان‌ گوشزد می‌کنند، در عین‌ برخورداری‌ از روح «خدایی»، وجود «انسانی»اش‌ را فراموش‌ نکند. در آخرین‌ وسوسه‌ی‌ مسیح‌، عیسا وقتی‌ از صلیب ‌نزول‌ کرد، روزگار با شوق‌ جوانی‌ می‌گذراند، عاشق‌ می‌شود و زن‌ و زندگی‌ به‌ هم‌ می‌زند. او پس‌ از آن‌ که‌ در انتهای‌ راه، با گله‌مندی حواریونش ‌مواجه‌ می‌شود که‌ چرا به‌ جای‌ راه‌ یک‌ مصلوب و منجی‌، راه‌ زندگی‌ عادی‌ را برگزیده‌ است‌، پشیمان‌ می‌شود. او بعد از این‌ که‌ تمامی‌ این‌ وقایع‌، نتایج ‌و معانی‌شان‌ را در اندیشه‌اش‌ می‌سنجد، این‌ بار با کمال‌ میل‌، راه‌ به‌ صلیب‌ میخ‌کوب‌شدن‌ را انتخاب‌ می‌کند و با لبخند رضایتی‌ بر دل، از این‌ جهان‌ رخت‌ برمی‌بندد.

مسیح‌ در انجیل به روایت تأویل‌ها‌ پیش‌ از درک‌ پیام‌ عشق‌، صلیب‌ نمی‌سازد، بلکه‌ تنها پس‌ از آن‌ است‌ که‌ درک‌ می‌کند، بدنامی‌ برای‌ معشوق‌ برتر از احتراز از گناه ‌است‌. عیسای‌ نیکوس‌ کازانتزاکیس‌ در تمامی‌ تجارب‌ غرق‌ است‌ و چنین‌ انسانی‌ توانایی‌ ترک‌ مداوم‌ آن‌ها را ندارد. عیسای‌ معرفی‌شده‌ توسط کازانتزاکیس‌، از اول‌ تا آخر، همان‌ مردی‌ می‌شود که‌ در انتهای‌ داستان‌، زن‌ و بچه‌ و زندگی‌ای‌ به‌ هم‌ می‌زند و زندگی‌ را به‌ روزمرگی‌ می‌گذراند. عیسای‌ در «انجیل به روایت تأویل‌ها» هم‌چون‌ همان‌ دایره‌ای‌ که‌ در بیابان‌ به‌ دور خود می‌کشد تا با شیطان‌ و وسوسه‌ها مواجه‌ شود، با وجود درک‌ تجارب‌، در آن‌ها غرق‌ نمی‌شود و همواره‌ هروله‌ای‌ بین‌ ماندن‌ و رفتن‌ از هر لذت‌ و تجربه‌ای‌ دارد و این‌ تمامی‌ تفاوت‌ ظریف‌ و عمیق‌ او با شخصیت‌هایی‌ است‌ که‌ زندگی‌ را در آغوش‌ می‌کشند و انسان‌هایی‌ که‌ تارک‌ دنیا می‌شوند، و راز آن‌ در حل‌ هر دو پارادوکس ‌مذکور نهفته‌ است‌. در گفتار و رفتار مسیح‌ مارتین‌ اسکورسیزی‌، شرم‌ که‌ یکی‌ از اصلی‌ترین‌ خصایص‌ پیامبران‌ است‌، یافت‌ نمی‌شود و چندان‌ الفتی‌ بین‌ او و حواریونش‌ حس‌ نمی‌گردد و آن‌ها تنها به دنبال‌ عیسا از نقطه‌ای‌ به‌ نقطه‌ی دیگر روان‌ هستند، حتا هنگامی‌ که‌ مسیح‌ به‌ یهودا می‌گوید که‌ او باید وی‌ را بکشد، گریه‌ی یهودا بیننده‌ را منقلب‌ نمی‌سازد، چرا که‌ چنان‌ پیوندی‌ در گذشته‌ به‌ تصویر کشیده‌ نشده‌ است.

با این همه، باورمندان و منتظران منجی در همه‌ی ادیان باید مراقب باشند که در عمل و شیوه‌ی زندگی به طریقی نباشند که پس از ظهور موعودشان، در کمال بهت و ناباوری، او را در مقابل خود ببینند! در جهان‌ نیکی‌ و پلیدی‌ وجود دارند، همان‌گونه‌ که‌ درون‌ هر کسی‌ هستند و هیچ‌ کس‌ از گناه‌ و اشتباه‌ مبرا نیست‌، همان‌طور که‌ مسیح‌ به‌کرات‌ می‌گوید، نیکی‌ مطلق‌ تنها خداست‌ و انسان‌ بی‌گناه‌، جایی‌ جز تخیلات‌ ندارد. منجی و مسیح‌ جاودانه‌ می‌شود، نه‌ به خاطر این‌ که‌ سه‌ روز بعد دوباره‌ زنده‌ شد و حواریون‌ او را دیدند، بلکه‌ بدین‌ سبب‌ که‌ اکنون‌ در اذهان‌ ما زنده‌ است‌ و به‌ عنوان‌ دغدغه‌ای‌ از آن‌ سخن‌ می‌گوییم‌ و تا هنگامی‌ که‌ در اذهان‌ و رفتارها بازآفرینی‌ شود، جاودانه‌ است، چرا که «تنها معنا (کلمه‌)ست ‌که‌ جاودانه‌ می‌ماند».

نسخه‌ی قابل چاپ   27 مرداد 1387    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


minoo  [www|@] :   (دوشنبه، 28 مرداد 1387، ساعت 13:57)

fogholade





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب