|
شعری از احمد صوفی |
احمد صوفی
|
![]() |
وقتی درخت
در تهاجم تبرهای سرخ
از پرنده تهی میشود
باید
دست به دامن همان ابلیس کوچک بیقواره شد
گلی اگر نشکفت
چیز بعیدی نیست.
*
وقتی که بوی انتظار همآغوشی
از چاک پیراهن کولیان باکره لبریز است
باید
بر گاهوارههایی خالی از مسیح
به فاتحه نشست
و در شبآشوب لحظهی رخوت
مرگ مریم معصوم را
خاطرهای کرد
در گوش هر چه نخل
لبی اگر گزیده نشد
چیز بعیدی نیست.
*
وقتی که خواهران اردیبهشتی زمین
به تماشای پرواز کبوترانی سبز
آسمان کبود را
نفرین میکنند
باید
از مشتهای گرهکرده هم
انتظار گندم داشت
جوانهای اگر نرست
چیز بعیدی نیست.
*
وقتی که قلب پرنده از تپش ایستاد
قلب درخت
گر میگیرد
از بیپرندگی لحظههای سبز
و من
به احترام مریم و گندم
تنها تو را
به یاد میآورم
ای عصیان فروخفتهام
آزادی...؟
3 شهریور 1387
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
az mosht haye gereh karde khube
خیلی قشنگ بود. یک شعر به تمام معنا با مفاهیم عالی . مرسی.
به نظرم این شعر از درک خالصانه شاعر از واژه هایی بود که بار دیگر در شعر خلق شده بودند. درواقع شما تونستید به واسطه ی درک متفاوت خودت به خلق دوباره واژه ها بپردازی. یا حداقل من این طور به نظرم آمد. مستدام باشی.
شعرتون خیلی عالی بود.
واقعا لذت بردم.
به امید شعرهای زیباتر از شما شاعر گرانقدر.
سلام احمد خان صوفی همیشه با محمود سرحدی ذکر خیرت بوده اومدم صمیمانه دعوتت کنم به خوانش شعرم و ازت بخوام که نقدم کنی .......از ارادتمندات هستم ..... بله بچه خاک پاک ایرانشهرم