جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

نام این بازی جنگ است
یادداشتی درباره‌ی فیلم «Redacted»، جدیدترین ساخته‌ی برایان دی‌پالما

سعيد تسبيحی
saaeedtasbihii@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


نام این بازی جنگ است. نام این نبرد کشتار است. نام این ترس سرگیجه است و نام این انفجار مرگ است.
از بازی کردن در کنار جنگ چه لذت‌ها برده شده و چه صحبت‌ها گفته شده. این سردرد و سرگیجه را کدام‌یک جواب خواهند داد؟ غیر از رها کردن به حال خویش چه کنند؟ زمانی در معرض بلا نیستم و به بلا به چشم یک فاجعه نگاه نمی‌کنم. اما آن‌گاه که منفجر می‌شوم از ترس رخ‌دادن رخداد چه کنم؟ دو دستی به سر بکوبم یا دست‌هایم را ببرم و فریاد بزنم؟
جریان جیغ، مرگ، تجاوز، ترس، فریاد و باز مرگ میان رشته‌های گمشده‌ی افکار یک آمریکایی خوب می‌گنجد. هرچند که از آن دور باشد و هرچقدر به فکر ساختن فیلم باشد باز هم نمی‌تواند صورت سربازان را نبیند. نمی‌تواند صحبت‌ها را گوش نکند. کنجکاوی مشاهده‌ی فیلم او را سرمست ساختن یک جریان می‌کند. عکس که دگر بماند برای عمیق‌تر کردن سوراخ‌ها. سوراخ‌های ناشی از شلیک گلوله را می‌گویم.

چشم‌های برایان دی‌پالما خوب کار می‌کند. رنگ‌ها را خوب تشخیص می‌دهد و از آن استفاده می‌کند. نه مثل ویم وندرس آن‌قدر رنگ می‌زند که فیلم می‌شود قوطی رنگ. نه مثل جارموش بی‌رنگ. از همان تونی «صورت‌زخمی» گرفته تا همین «رداکتد»...

شخصیت می‌بینم و شخصیت‌ها را درک می‌کنم. چه از بی.بی که سربازی چاق و خرفت است، چه از فهم‌دارها! احمق بودن آن آمریکایی را درک می‌کنم. او را درک می‌کنم که نمی‌تواند از کشتن یک انسان پشیمان باشد. حتا بعد از فهمیدن این مسأله که مقتول حامله بوده. او احساس بدی ندارد و من این را درک می‌کنم، چون انسان نبودن چیز قابل لمسی است. چون همه می‌توانیم انسان نباشیم. آن‌قدر آن را خوب توصیف می‌کند و آن‌قدر آن را خوب می‌شناساند که نمی‌توانم درک نکنم! بحث تکنیک نمی‌کنم. صحبت من بر سر روایت فیلم است. و البته این مطلب که چرا من (ایرانی) از دیدن فیلم بیش‌تر می‌‌ترسم و بیش‌تر متأثر می‌شوم تا یک مرد دیگر در سرزمینی دور. من در کنار آن‌ها هستم. هر صبح و هر صبح به آن فکر می‌کنم. آن را به شکل یک هیولای وحشتناک می‌بینم. از فکر کردن به آن می‌ترسم و آب در دهانم خشک می‌شود. سرخ‌رنگ بودن آن را احساس می‌کنم. آن همان اسمی‌ست که از به زبان آوردنش تا اعماق قلب تیر می‌کشد. آن همان چیزی‌ست که لب‌هایم را خشک کرده و هر بار که «رداکتد» را می‌بینم از آن بار دیگر می‌ترسم. چون نامش جنگ است. همان چیزی‌ست که هر روز دعا می‌کنیم رخ ندهد.

در صحنه‌ی ورود سربازان به خانه به منظور تجاوز به دختر یا همان حاجیه، هرکس که فیلم را می‌بیند و به آن دقت می‌کند خود را در نقش کدام‌یک از افراد خانه قرار می‌دهد؟ چون مظلوم هستیم و خراب و خون‌آلود، خود را در کالبد هرکدام از افراد خانه تصور می‌کنیم و از سرنوشت آن‌ها می‌ترسیم. از فکر کردن به آن می‌ترسیم که در کشور کنار دستمان، عراق، این اتفاق رخ داده است و ما در معرض سوختن قرار داریم. به سمت دختر می‌روند و دست‌هایش را می‌گیرند. از اتاق کناری صدای شلیک گلوله می‌آید. جیغ. گلوله. مرگ. چشم‌های زاغ آن آمریکایی اصلن به فکر نیست که چرا می‌کشیم. کار تمام می‌شود و فرشته‌ی داستان فریاد می‌زند: چه شد؟ جواب بده. به سمت تو می‌گوید. با تو صحبت می‌کند. اما تو نمی‌دانی چه بگویی. تو باید خاموش بمانی. از پاسخ‌دادن به لب‌های او بازمانده‌ای و راهی نمی‌بینی جز خاموشی. تو یک مرده‌ای و مرده خواهی ماند. «انسان‌ها خواب‌اند. زمانی بیدار می‌شوند که می‌میرند.» من زنده‌ام؟

در صحنه‌ای دیگر تو را می‌دزدند و سرت را می‌برند. تو به کدام‌یک تعلق داشته‌ای؟ فیلم می‌گرفتی تا بتوانی به عنوان یک پیشینه‌ی هنری برای ورود به دانشگاه هنر آن را ارائه کنی؟ حال تو به کدام دسته تعلق داری؟ به آمریکایی‌ها که به خانه ریختند و منفجرش کردند؟ یا به تروریست‌هایی که سرت را بریدند؟ سرت در هر صورت بریده شد. چون از خانه فرار کردی و به فرشته نمی‌توانی پاسخ دهی: چه شد؟ جواب بده. اگر به فرشته پاسخ دهی خیانت به شیاطین کرده‌ای و چون شیاطین بر سرت دستور می‌دهند سرت را از دست خواهی داد. اگر به فرشته پاسخ ندهی هم‌دست شیاطین هستی و سرت را از دست خواهی داد. همه‌ی این‌ها چه چیزی را به یادمان می‌آورد؟ پاسخ تو را جنگ نمی‌دهد. شاید بتوانی به خیام نگاه کنی:
«از تن که برفت جان پاک من و تو/ خشتی دو نهند بر مغاک من و تو/ وانگاه برای خاک گور دگران/ در کالبدی نهند خاک من و تو.»
زندگی چیزی بیش‌تر از این نیست. می‌شود آن‌چه باید بشود. مهم این است از کدام گوشه‌ی چشمت نگاه کنی.

* * *

«رداکتد» آخرین ساخته‌ی دی‌پالما روایت جنگ عراق است. آن‌چه در یک گروه کوچک سربازان در عراق رخ داد. فیلم در واقع مجموعه‌ای است که یک دانشجو برای ورود به دانشگاه هنر تهیه می‌کند. طبیعتن دوربین بر روی دست گرفته شده. اما برخی صحنه‌ها از چشم دوربین‌های مدار بسته و تصاویر گرفته شده از اینترنت است. برایان دی‌پالما با نوع تدوین و تصویربرداری این حس را به بیننده می‌دهد که او در هر صورت حضور دارد و در هر صورت تماشاگر این صحنه‌هاست. تماشاگری که حضور فیزیکی دارد. آن‌قدر دقیق به روایت می‌پردازد که من بیننده احساس نمی‌کنم که بیننده هستم، احساس می‌کنم من هم هستم. این حس در صحنه‌ی دزدیده‌شدن فیلم‌بردار به اوج خود می‌رسد. چرا که ناگهان تو را که چند قدمی از دوربین فاصله گرفته بودی تا صحبت کنی، می‌دزدند و حالا در شرایط بدی گرفتار شده‌ای. استفاده از و انتقال چنین حسی توسط یک کارگردان، کار به مراتب دشوارتری است نسبت به القای چنین حسی در حین خواندن یک داستان. به‌ویژه اگر موضوع، جنگ باشد و گروهی نظامی، که معمولن فقط سربازانی که در جنگ شرکت کرده‌اند آن را حس می‌کنند. اما در این فیلم جریان به طور کامل فرق می‌کند. به واقع دی‌پالما نشان داد نیازی به پیشرفت تکنولوژی و استفاده از سینماهای چهاربعدی و سه‌بعدی نیست. تنها با استفاده از تکنیک درست و منطقی و البته فیلم‌نامه‌ی قوی می‌توان بیننده را با خود همراه کرد. تا جایی که سرش هم بریده شود! و چقدر درست است نکته‌ی فیلم: صداقت اولین قانون جنگ است. دی‌پالما صداقت به خرج داد و موفق شد آن را به تصویر بکشد.

نسخه‌ی قابل چاپ   23 شهریور 1387    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


نوه ی حسن کله پز  [www|@] :   (یکشنبه، 24 شهریور 1387، ساعت 00:44)

متاثر شدم برادر.
چندان که از خود جنگ متاثر شده ام.
قلم ات مستدام


ندا  [www|@] :   (یکشنبه، 24 شهریور 1387، ساعت 10:01)

خیلی خوب می نویسی سعید جان ، آفرین داره





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب