|
سرگذشت شعر من |
کاف.یوشبان
|
![]() |
در درونم فریاد
آرزوهای بزرگم همه تک تک بر باد
گویی از سپهر هفترنگ شاملو هم اشک میبارد
خان هشتم اینجاست
من روایت میکنم اکنون
پس کجایی ماث؟
نمیبینی که جادوی کلامت کنج دیواری، زیر یک پاورقی میخشکد؟
آه! کو فرّخزاد، تا به آتش بکشد قافیه را
پس کجایی سایه؟
بعد شعرت چه کسی میبافد دامن رقاصهی صبح طلایی را؟
باز باران بی ترانه! بی گوهرهای فراوان
یار محوش کو؟ آآآآه گو تارش کجاست؟
گلچین من، آواز جنگلبان چه شد؟
همه میدانیم
در نسل سکوت وزن جان میبازد
و همه تکرار است
کوچه باخ سهراب، روی کارتپستال جا خوش کرد
افسانهی نیما که هیچ! با شقایقهای خونینش به مرداب خیالش جان سپرد!
پس بیایید
(با توام ای شاعر)
شعر را گل نکنیم
شاید این شعر جوان، به سرانجامی روشن برسد
شاید روزی یک سیاوش یک ماث، به فریاد و صدای نسل خاموشی و فریاد رسد
3 مهر 1387
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
سلام شعر زیبایی بود
موافقم حال و روز شعر فارسی سخت آشفته است
سلیقه مخاطبان هم تغییر کرده و من می توانم به جرئت بگویم که خراب شده است
کماکان نظرم همین است: محبوبیت نتیجه هماهنگی آن چیزیست که تو عرضه می کنی با آنچه مخاطبان در دسترس ات می پسندند