|
نان شب |
مجتبا کولیوند
|
![]() |
دربارهی نويسنده:
![]() |
«تادئوش بروفسکى» (Tadeusz Borowski) به سال ١٩٢٢ در لهستان متولد شد.
پرورشيافتهی زمانهی هولناک جنگ جهانى دوم بود. مدت کوتاهى پس از پايان جنگ،
مجموعه داستانى با عنوان «الوداع با ماريا» به چاپ رساند. انتشار اين کتاب، تحسين
خوانندگان و منتقدين ادبى را برانگيخت. تا بدان جا که خيلىها او را اميد آيندهی
ادبيات لهستان مىدانستند. متأسفانه اين اميد قطعيت نيافت، زیرا «تادئوش بروفسکى»
به سال ١٩٥١ در سن ٢٩ سالگى به زندگى خود پايان داد.
از او چند اثر داستانى و مقالههای ادبى به جاى ماند که مدتى بعد از مرگش در
مجموعهاى به چاپ رسيدند.
برای اطلاعات بیشتر دربارهی این نویسنده میتوانید به آدرس زیر مراجعه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Tadeusz_Borowski
* * *
نان شب
نوشتهی: تادئوش بروفسکى
ترجمه: مجتبا کوليوند
ما همه صبورانه منتظر مانديم تا هوا کاملاً تاريک شد. آفتاب ديگر مدتى بود، پشت
تپه پايين رفته بود. تيرگى، انباشته از مه شبانهی شيرىرنگ، هر لحظه افزون مىشد و
بر روى دامنهها و درههای تازه شخمخورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشيده بود،
دامن مىکشيد. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آويختهی آسمان که آبستن از ابرهاى
بارانزا بود، گاه به گاه نوار سرخرنگى ترسيم مىکرد. باد که بوى نمناک و ترشيدهی
زمين را نوشيده بود و هر دم تندتر مىوزيد و سياه مىشد، تودهی ابرها را به جلو
مىتاراند. و همچون تيغى برنده بر بدنهای برهنه فرو مىرفت. هربار که باد، تند
مىوزيد، تکه مقوايى بر روى بام اطراقگاه با صداى يکنواختى ضرب مىگرفت. از جانب
چمنزار بوى تازگى و خنکى که داشت رو به سردى مىگذاشت، مىآمد. از درون دره صداى
ترقترق چرخ واگنها بر روى ريل به گوش مىرسيد و لکوموتيو نالهکنان عبور مىکرد.
هوا گرگ و ميش و نمناک شد. گرسنگى ما را بىنهايت رنج مىداد.
بالاخره روى جادهی شوسه صداى هرگونه جنبشى رو به خاموشى نهاد. باد ديگر از آن جا پارههای گفتوگو را کمتر مىآورد. فرياد رانندهها ديگر شنيده نمىشد و صداى منقطع واگنهای کوچک که توسط گاوميشهای درمانده که با سمهايشان روى سنگفرش مىکوبيدند، کشيده مىشد، رو به خاموشى گذاشت. صداى برخورد صندلهای چوبى بر روى آسفالت دور شد و خندهی بلند دختران دهکده که شادىکنان براى تفريح شبانه به شهر نزديک مىرفتند، خاموش گشت.
بالاخره تاريکى متراکم شد و باران کمرمقى شروع به ريزش کرد. لامپهای صورتى که بر سر تيرکهای بلند تکان مىخوردند، نور ماتى را روى بار و برگ تيره و درهم رفتهی درختان کنار راه پخش مىکردند. نور همچنين بر برج نگهبانى که تابلويش مىدرخشيد، بر روى خيابان متروک که اکنون مانند تسمهی خيسى برق مىزد، فرو مىريخت. تعدادى سرباز زير شعاع لامپها در حال قدمرو عبور کردند و در ظلمت شب ناپديد شدند. در مقابل صداى گامهای بىشمارى بر روى شنها که هر لحظه نزديکتر مىشد، به گوش مىرسيد.
در اين لحظه شوفر فرمانده، نورافکنها را روشن کرد و امواج نور که توسط قطرات باران هاشور مىخورد، زمينهای بين خوابگاه اردوگاه را روشن کرد.
بيست اسير روس که لباسهای نوارىشکل زندان را به تن داشتند، و دستهايشان از پشت با سيم خاردار بسته شده بود، توسط مسئول بند از رختشوىخانه بيرون رانده شدند. اسيران را روى پشتههای خاک هل دادند، و آنها را روى سنگفرش اسارتگاه، موازى با صف اسيران به خط کردند. اسيرانى که اينک ساعتها بود با پيکرهاى عريان بىحرکت آنجا ايستاده بودند و خاموش از گرسنگى رنج مىبردند. نور نافذ نورافکنها بدنهای زندانيان روس را در خود غرق کرد، گويى که آنها اينک به تلى از گوشت بدل شده بودند. پيکرهايشان در لباس زبر و زمخت زندان، پيچيده شده بود. زير تابش نورافکنها آدم مىتوانست سراسر بدن آنها را به دقت وارسى کند: هر تابى يا برآمدگى و چروک پارچهی لباس را، يا پاشنهی متلاشىشدهی کفشهای پوسيده را که از بس تعمير شده بودند قلمبه به نظر مىآمدند، گِل رُس که در پاچهی شلوارهايشان خشک شده بود، قابل رؤيت بود. حتا رد درشت دوخت سفيد پارچه که در نوارهاى خاکسترى لباس امتداد داشت، نمايان بود. همچنين دو جيب پارهی پشت شلواريشان، که روى نشيمنگاه آويخته بودند. مشتهای گرهکردهی آنها را مىشد ديد، با انگشتانى سفيد که از سر درد خم شده بودند، با خون لختهشدهی مفصلها و عضلات دست که پوستشان بر اثر فشار برندهی سيم خاردارِ زنگزده، کبود شده بود. آرنجهايى عريان که به شکل غيرطبيعى با سيم خاردار به هم بسته شده بودند. ـ همهی اين جزئيات، زير روشنايى نورافکنها به چشم مىخورد. فقط بخشى از پشت و کلهی آنها در تاريکى محو بود، ولى پس گردنشان که تراشيده شده بود و به سفيدى مىزد، روى يقهی پيراهن مىدرخشيد. سايهی آنها از بس دراز بود تا روى جاده و سيم خاردار که از شبنم مىدرخشيد، مىرسيد. سايهها آنقدر بلند بودند که حتا تا پشت سيمهای حاشيهی سراشيبى تپه که جاى جاى آن از نىزار تنک و باريکى پوشيده بود و از خشکى خشخش مىکردند، مىرسيدند و آن دورها گم مىشدند.
فرماندهی بازداشتگاه که افسرى با موهاى جوگندمى بود و چهرهاى آفتابسوخته داشت، و در اين شب با مأموريت ويژه از شهر به بازداشتگاه آمده بود، با گامهای خسته ولى مطمئن اريبوار از جريان امواج نورافکنها عبور کرد و در حال ایستادن در گوشهاى، تشخيص داد که فاصلهی دو رديف اسيران روس از هم به اندازهی کافى است. بعد از اين، همه چيز به شتاب گذشت. منتها نه به آن سرعتى که پيکرهاى سرمازده و شکمهای گرسنهی اسيران آرزو مىکرد. اسيرانى که هماکنون مدت هفده ساعت بود منتظر دريافت نيم ليتر سوپى بودند که به يقين الان نيمهگرم در پيتهای داخل اطراقگاه قرار داشت.
«فکر نکنيد، که اين چيزى نيست!»
اين جمله را جوانک مسئول بازداشتگاه در حالى که خود را به پشت فرمانده مىرساند، با
صداى بلند فرياد زد. او با يک دست حاشيهی پالتو نظامىاش را که از پارچهی سياه
دوخته شده و کاملاً به قامت او بود، گرفته بود. و در دست ديگرش شاخهی بيدى قرار
داشت که آن را با ريتم منظمى به ساقهی پوتينش مىزد:
«اين افراد، آنجا، همگى جنايتکارند. ديگر لازم نيست به شما بگويم چرا و به چه
دليل! آنها کمونيست هستند... همين، فهميديد؟ جناب فرمانده به من دستور دادند، که
به شما اعلام کننم که آنها به شکل ويژهاى تنبيه خواهند شد... و زمانى هم که جناب
فرمانده دستورى صادر مىکنند... معلوم است ديگر. پس به شما توصيه مىکنم حواستان
کاملاً جمع باشد... فهميديد؟»
فرمانده رو به افسرى کرد که دکمههای پالتويش باز بود، و آهسته گفت: «يالا بجنبيد،
ما عجله داريم!»
آن افسر به گِلگير ماشين اشکوداى کوچکش تکيه زده بود و داشت به آرامى تمام
دستکشهای خود را درمىآورد. سپس در حالى که بىتفاوت با انگشتانش بشکنى زد و کج
مىخنديد، اعلام کرد:
«اين کار ديگر چندان طول نمىکشد.»
جوان مسئول بازداشتگاه دوباره با صداى بلند، داد زد: «خب بله، امروز هم، همهی
اسيران مىبايست از خوردن غذا محروم شوند. سر دستهها بايد سوپ را به آشپزخانه
بازگردانند. بدانيد که اگر يک ليتر از آن کم شود به شما نشان خواهم داد... هان،
فهميديد؟»
آه عميقى از انبوه جمعيت برخاست. و آرام، خيلى آرام رديفهای عقب به جنبش درآمدند و
قدرى به صفهای جلوتر فشار آوردند. کنار راه در رديفهای جلو، جا تنگ شد. بر اثر
فشار جمعيت که براى جستزدن آماده مىشد، گرماى مطبوعى پشتها را گرمى بخشيد.
فرمانده با دست علامتى داد. از پشت ماشين او تعدادى مرد اسـاس اسلحه به دست به
حالت قدمرو هويدا شدند. آنها به طرف اسیران روس رفتند و هر يک پشت سر اسيرى جا
گرفتند. پيدا بود که در اين کار تجربهی زيادى دارند.
آدم با ديدن سربازان نمىتوانست بپذيرد که همين چندى پيش آنها نيز با ما پس از
پايان کار به بازداشتگاه برگشته بودند، چرا که آنها در اين مدت توانسته بودند به
سرعت لباس رسمى بپوشند، غذاى سيرى بخورند، انيفورمهايشان را اتو کرده و حتا
ناخنهای خود را مانيکور کنند. آنها قنداق تفنگ را با دست محکم گرفتند، و خون زير
ناخنهايشان که تازه گرفته شده بود به سرخى زد. اين طور به نظر مىرسيد که
مىخواهند به شهر رفته و با دختران خوشگذرانى کنند. آنها گلنگدن تفنگها را
پُرصدا کشيدند، قنداق را روى شانه جا دادند و لولهی تفنگها را پشت گردن تراشيدهی
زندانيان روس گذاشتند.
فرمانده بى آن که صداى خود را بلند کند، فرمان داد:
«دسته! آماده! آتش...!»
شليک تفنگها به هوا برخاست. سربازان گروه اعدام يک قدم به عقب پريدند تا مبادا
مغزهاى متلاشىشدهی اسيران به آنها شتک بزند. روسها تلو خوردند و مثل کيسههای
سنگين پُرصدا روى سنگها غلتيدند و سنگفرش را با خون و مغز متلاشىشده رنگين
کردند. سربازان در حالى که تفنگهای خود را بر شانه انداختند، با قدمهای تند به
سمت برج ديدهبانى رفتند. اجساد را موقتاً به زير سيمهای خاردار کشاندند. فرمانده
با همراهان خود سوار ماشين اشکودايش شد، و ماشين در حالى که ابرى از گاز توليد
مىکرد با دندهعقب به سمت دروازه به حرکت درآمد.
آن فرمانده با چهرهی آفتابسوخته و موهاى جوگندمى، هنوز با ماشين زياد دور نشده بود که ناگهان فوج خاموش جمعيت گرسنه که هر لحظه بيش از پيش از عقب به صفوف جلو فشار مىآورد، به جنبش درآمد و بر روى سنگهای خونين ريخت. همهمهاى در گرفت، و تازه پس از مدتى، آن هم زير باران ضربات باتوم زندانبانان که از سراسر اردوگاه به آن جا فراخوانده شده بودند، با عجله به سوى خوابگاهها تارانده شدند.
من کمى دورتر از ميدان اعدام در صفى ايستاده بودم و نتوانستم خودم را سريعاً به آن جا برسانم. ولى صبح روز بعد وقتى که ما را باز هم براى بيگارى به بيرون راندند، يک يهودى اهل استلند که سقوط کرده بود و با من لوله حمل مىکرد، تمام مدت روز با آب و تاب تعريف مىکرد که مغز انسان چيز خوشمزهاى است، به گونهاى که آن را بدون پختن هم مىتوان خورد، همين طورى خام...
4 آذر 1387
||
(
داستان ترجمه
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
نوشتار بسیار زیبایی بود.
ممنونم.