|
اتاقک شیشهای نوک صخره |
حمید اباذری
|
![]() |
هرگاه چشم باز میکنم و خودم را زیر صخرهی منتهی به او میبینم، میدانم رؤیای تکراریام شروع شده. نمیگویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آنجا همه چیز سیاه و سفید است. نه اینکه فقط صخرهی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایههای سفید به آنها میدهد. میدانی که وسطش ایستادهام، خیابانها، ساختمانها ، پلاکاردها، ماشینها، حتا زنهایی که بالای سرشان اسمشان، سنشان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابانها پرسه میزنند، سیاه و سفیداند. الناز هم هست. نزدیکترین زن به من و صخره که دور میدان میچرخد و چشمهای بهتزدهاش به نوکِ محو شدهی صخره در ابرها میخ شده. سکوتی محض حاکم است آنقدر که زنگِ گوشهام کلافهام میکند.
فهمیده بود. مدتی بود که تو چشمهاش میخواندم که فهمیده، ولی حرفی نمیزد. شاید
حیا. شاید هم نمیخواست باور کند کابوسی که بزرگترها پیشبینی کرده بودند ـ زمانی
که علم عشق بلند کردهبودیم و آنها او را از ازدواج با کسی که توی چت باهاش آشنا
شده، منع میکردند ـ خواب آرام را ازش گرفته. ولی آنروز گفت. وقتی باز دیر به خانه
رفتم.
- دوست اینترنتی؟ بازم فیلم دیدی؟
- ...
- این حرفها همهش خیالاته عزیزم.
- ...
- ببین لیلا... گوش کن... گوش کن.
- ...
- گوش کن ببین من چی میخوام بگم لعنتی!
- ...
- ببخشید... منظوری نداشتم. بازم میگم که از بعدِ آشنایی با تو دیگه از یاهومسنجر
استفاده نکردم. همون موقع هم آیدیم رو پاک کردم.
- ...
- من چه میدونم. تو اَز صبح تا شب خونهای. چه میدونم. شاید داداشت نصب کرده. رو
همهی سیدیها هست.
- ...
- گندکاری چرا؟ فراموش کردی من و تو هم همین جوری با هم آشنا شدیم. ایدیت که
یادته خانم؟ نازی خوشگله 2002.
- ...
- کدوم دفعه؟
- ...
- خوب اونبار یه مسألهی کاری بود. چت نمیکردم. همون موقعم گفتم.
بوی تلخی امانم را میبرد. چیزی شبیه قهوه. قهوهی اسپرسو. فکر کنم از آبِ جوشان پای صخره باشد. دستهام را پشت کمرم گره میدهم. پاهام از زمین کنده میشوند و کمی خم به جلو دورِ صخره چرخ میزنم و بالا میروم. به ابرها که میرسم، میدانم که باید چشمهام را ببندم تا سوزششان کمتر شود ولی هیچگاه نمیتوانم ـ شاید هم میتوانم ولی پلکها توان ایستادن ندارند. از لایهی ضخیم ابرها که بالا میروم، تیغهای نور تیز و تیزتر میشوند و چشمهام را خراش میدهند. از ابرها که بیرون میزنم اتاقک شیشهای نوک صخره، غرقِ نور، نمایان میشود.
کاش هیچ وقت باهاش آشنا نمیشدم. کاش همان بار اول تو چت جوابم را نمیداد.
خیلیها جواب نمیدادند. تنها بودم. لیلا خانهی مادرش بود. هر بار به بهانهای
خلوت میکردم. عادت کرده بودم به این کار؛ همهی چراغها را خاموش میکردم و چشم
میدوختم به شهرِ فرنگ نمایشگر رایانه. صفحه پر بود از پنجرههایی که با معرفی
خودم، عشق را ازشان ـ حدس میزدم زن یا دختر هستند ـ گدایی میکردم. خیلیها هم
جواب میدادند که خودشان هم گدا هستند و به کاهدان زدهام. ولی نیاز داشتم. به
سنگینی سر؛ چکش مویرگها روی سنگدان شقیقههام؛ درد بیامان شانهها، که همه یکجا
بعد از چند ساعت تایپ کردن و زلزدن در من جمع میشدند و خمارم میکردند؛ و در
خلسهای حیوانی فرو میرفتم.
- سلام. من صادق هستم، ۲۹ ساله. تهران. Asl؟
- ...
- آها تازهکارید. A یعنی اسم، S یعنی سن، L یعنی اهل کجایی؟
- ...
- خوشبختم الناز خانم. میشه تصویرتو ببینم؟
- ...
- اگر دوربینتو روشن کنی که محشره.
- ...
- نه کی به من زن میده؟ چرا اینقدر دیر جواب میدی؟ سرت شلوغه؟
- ...
- بله که راست میگم.
- ...
- حالا که اصرار داری یکی دارم. مگه برای تو فرق میکنه؟
- ...
- خوبه. باهات موافقم. تو متأهلی؟
- ...
- حالا که راستش را گفتی من هم متأهلم.
- ...
- از نظر من که ایرادی نداره. فقط شوهرت که گیر نیست؟
- ...
- نه اونم بیچاره سرش مشغوله.
- ...
- دلیل خاصی نداره. فقط دوست دارم یه دوست هم داشته باشم.
همچنان چرخ میزنم و بالا میروم. لحظهای که به اتاقک نزدیک میشوم چشمهام رو به سفیدی میرود. غرقِ نور، میاندیشم چرا منبع نور را پیدا نمیکنم. سوزشش را تحمل میکنم چون فکر میکنم باید قبل از دیدن داخل اتاقک چشمهام پاکِ پاک شوند. دستهام را به شیشه میچسبانم و منتظر میمانم تا کم کم چشمهام به نور عادت کند و او را ببینم. او که در یک لحظه متوقف مانده کمکم ظاهر میشود. کم سیاه است و زیاد سفید. یعنی سیاه نیست که نور سایهی سفید روش بیاندازد. گویا خودش جزیی از نور است.
متنفرم. متنفرم از الناز و خاطراتش. کاش میشد برای همیشه حذف شود. مثلاً همه چیز برگردد به چند ماه قبل. یا مثلاً اصلاً من بلد نبودم با یاهومسنجر کار کنم. یا اگر هم بلد بودم و باهاش آشنا میشدم، باهاش قرار نمیگذاشتم و نمیرفتم. اولین قرار؛ همان روز که به لیلا گفتم میروم پیش یکی از دوستهام که او نمیشناسد و او با چشمهاش داد زد که خودتی و با خطی شکسته که گوشهی لبش نشاند، نفسم را بند آورد. کاش فریاد میزد میدانم.
- سلام. خوبی؟
- ...
- چقد دستات سرده؟ خیلی منتظر موندی؟ خوشگلتر از عکستی ها.
- ...
- ببخشید جا پارک نبود. به سختی جا گیر اوردم.
- ...
- به هر حال ببخشید. ام م م بریم کافه؟ انتهای خیابان یه دونه هست.
- ...
- پیاده؟
- ...
- خوب بریم. پیاده. تو چه خبر؟
- ...
- آها.
- ...
- آها.
- ...
- نه موند خونه. گفتم میرم پیش یکی از دوستام. شب هشت، نُه بر میگردم. تو که
مشکلی نداری؟ مهدی شیفت شبه امروز درسته؟
- ...
- آه. شرمنده الناز جان. دیگه اسمشو نمییارم.
- ...
- آها بازم احساس گناه! ما فقط دو دوستیم. همین.
همیشه همینجور اینجا ایستاده. داخل اتاقک. و تکان نمیخورد. مجسمهاش نیست. عکسش هم نیست. خودش است. خودِ لیلا. با همان چشمهای گشاد با دو مروارید سبز ـ تنها عنصر رنگی کابوسم ـ، ابروهای کمان و کشیده، گونههای... ولی در یک لحظه متوقف مانده. میدانم کدام لحظه.
میگفت باهام کار مهمی دارد. میگفت که خسته شده، گویا مهدی حدسهایی زده. خواست
دوباره تو همان کافه تریا همدیگر را ببینیم. موقع بیرون زدن لیلا مثل همیشه تکیه به
دیوار نداد و دست به سینه نگاهم نکرد. نمیدانستم چرا این کار را میکنم. شاید هم
میدانستم و خودم را گول میزدم. درست است عذاب وجدان مثل خوره به جانم افتاده بود،
ولی نیاز داشتم. الناز بیشتر از همیشه آرایش کرده بود. خوب که بهش نگاه کردم تازه
فهمیدم چقدر نسبت به لیلا زشتتر است. خودم هم نمیدانستم برای چه باهاش بودم.
- خب چی میخوری؟
- ...
- من؟ قهوه اسپرسو. مثل همیشه. میدونی که بوش مستم میکنه.
- ...
- چی شده؟ چرا ماتت برده؟ چی میخوری؟
- ...
- چرا سرمو برنگردونم؟
- ...
- مهدی؟
- ...
- لی ی ی لا؟
بازنویسی: دوم آبان هشتاد و هفت
29 آذر 1387
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 6 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
داستان امتداد خطی است بین کابوس و واقعیت و در عین حال تحلیلی است از شخصیت آدم هایی که با گردن افراخته توی خیابان راه می روند؛ نفس می کشند؛ و به خودشان افتخار می کنند. تحلیل شخصیت آدم های داستان تصویری درست و آینه وار از جامعه بدست می دهد. جامعه ای که در آن کم کم راست گوئی فضیلت خودش را از دست می دهد و به دروغ تبدیل می شود. آدم هایش کسانی هستند که می شناسیم و به آن ها اطمینان داریم. آن ها می توانستند داستانی را برای مان تعریف کنند که عینیت اجتماع ما باشد و ثابت کنند که هر فرد در درون خود آینه ای تمام نماست از جامعه ای که در آن می زید و تا چند سطر به پایان داستان مانده هم این کار را به نیکی انجام داده اند.
تداخل واقعیت و کابوس چیزی در داستان کم دارد. همان طور که پاراگراف های حاوی کابوس ایتالیک تایپ شده اند و به وضوح از باقی متن مشخص اند، کابوس هم خودش را قاطی واقعیت نمی کند و از زمان داستان جلو می افتد و این فضاسازی داستان را اندکی ناپخته می کند. کل داستان شاید از این جا به کابوسی بزرگ شباهت دارد که در آن تمام گفتگوها و صحنه ها - غیر از صحنه ی آخر و روند زمانی داستان - از زبان راوی حکایت می شوند.
دیالوگ ها بجا و درست اند و اطاله ی کلام در آن ها نیست منهای صحنه ی آخر که کل داستانی را که می توانسته غذای خوشمزه ای باشد به هویج پخته تبدیل کرده است.
هویج پخته غذایی کاملا گیاهی، بدون ضرر، و شیرین است ولی اصلا و ابدا خواستنی نیست. دیالوگ ها و صحنه ی آخر ناقض کل فضای داستانی اند و پایانی باسمه ای و کلیشه ای درست کرده اند که فقط به کار به هم آوردن سر و ته داستان می خورده است. آدم های صحنه ی آخر نه از خیابان و نه از کابوس که گوئی از یکی از برنامه های "اخلاق در خانواده" بیرون آمده اند. به زبان دیگر انگار هیچ خویشی با آدم های داستان ندارند و نویسنده که تا قبل از آن به زیبائی در گوشه ای نشسته بوده و آدم هایش را نگاه می کرده یکهو پریده وسط و مچ گیری به راه انداخته و آدم هایش را وادار کرده تا "به زور" برایش نقش آدم های ذلیل را بازی کنند.
این که نویسنده قادر مطلق داستان است قبول، ولی قادر مطلق هیچ گاه آزادی فردی آفریده هایش را زیر سوال نمی برد. ظلمی که نویسنده به شخصیت هایش روا داشته باعث می شود تا به همان سرعتی که آمده اند، شبح وار، از ذهن ما بگریزند. درست مثل مزه ی هویج پخته ای که باید با یک لیوان چای خوب آن را از ذهن زدود.
با سلام و احترام
بسیار خوشحالم از انتشار داستانم در خزه، با وجود نقایصی که دارد.
و خوشحال ترم از این که دوستان در مورد داستانم نظر می دهند.
من هم چنان دست به سینه جلوتان نشسته ام و به نقدهای شما از جان و دل گوش می دهم و درس می آموزم.
از نقد کامل و آموزنده "حسین" بسیار سپاس گذارم.
بسیار سپاسگذرام
با سلام و احترام
من هم چنان منتظر نظرات و پیشنهادهای دوستان هستم. اما یک سوال در مورد نقد "حسین" داشتم که امیدوارم دوباره به این جا سر بزنند و پاسخ من را بدهند و البته اگر دیگر دوستان هم لطف کردند که باز ممنون خواهم شد.
ایشان گفته بودند که در این داستان، کابوس از زمان داستان جلو افتاده است موضوع این است ( البته اگر برداشت من از جلو بودن زمانی درست باشد) که این کابوس در زمان وقوع داستان و دیگر حوادث برای شخص راوی پیش نیامده است و دقیقا بعد از ایجاد آن اتفاق آخر کابوس شبانه راوی شده است، به همین خاطر هم از نظر زمانی جلوتراست و هم اینکه یک ایراد دیگر که به پایان بندی داستان کرده اند موضوع این است که به تاکید ایشان در کنار ماندن نویسنده و اجازه زندگی طبیعی به شخصیت ها را کاملا باور دارم ولی موضوع این است که اگر صحنه آخر وجود نداشته باشد دیگر کابوسی وجود نخواهد داشت و به نظر من طرح داستان دچار مشکل خواهد شد.
بااین حال این ها بر اساس برداشت من از صحبت های شماست لطفا اگر برداشت صحیح نبوده و یا شما هم چنان بر عقیده ی خودتان اصرار دارید، برای من بنویسید.
با تشکر فراوان
سلام
یک چیزهایی گفته اید که جواب ندارند! مثلا دلتان خواسته این طور یا آن طور باشد و بنده هم جوابی نمی توانم بدهم. مثل این که یکی بگوید دیوار خانه ی خودم است دلم خواست قرمزش کردم حالا تو بیا جواب بده!
شرمنده دوست عزیز . مطمئن باشید که من منظورم توجیه کارم نبود و فقط در حال یادگیری و درس آموزی هستم. من نقد شما را کاملا قبول دارم و می دانم که نقدی حرفه ای است و این برای من واقعا باارزش است.
فکر می کنم خودم به جواب سوال هام رسیده ام و آن هم این نیست جز این که داستان می توانست زیباتر و پخته تر شود.
آرزوی من این جا خواندن داستان های زیباتری از شما و دیگران و دیگران است. بگذارید از قول کسی که نامش را فراموش کرده ام چیزی بگویم:
حاضرم هزاران فرسنگ با پای پیاده، آخر اسبی ندارم که به سواری بیارزد، به دست بوس آن کسی شوم که عنان قلمش را بی خیال و سبک بار به دست های نویسنده اش می سپارد. بی خبر از این که چرا و بی دغدغه ای از این که چگونه.
مرا رهین منت خود کردید. سپاس!
(آدم دقیقا یاد صحنه هائی می افتد که در باغ مظفر جناب خان - مهران مدیری - از شنیدن حرف های عروسش گردن کج می کرد و مثل ببعی به دوربین خیره می شد!)