جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

کدامین گناه؟

مشهود صفر
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


اتاق خالی نبود ولی سفید بود.
حجم‌ها ساده نبودند.
ملافه‌ای تمیز، هم‌رنگِ پوستِ سردش رویش کشیده بودند.
تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدایِ بوقی ممتد بود.

خانه خالی نبود ولی سفید بود.
همه‌ی حجم‌ها ساده شده بودند. در هیچ کدام از اثاثِ خانه، فرورفتگی دیده نمی‌شد.
ملافه‌های کثیف، هم‌رنگِ هوای تمیز بیرون و هم‌رنگِ سایه‌های پخش‌شده‌ی روی سرامیک‌های سفید، اشیا را پوشانده بود.
به عمرم کلیسا نرفته‌ام ولی احتمالاً زیبا‌ترینشان باید چیزی شبیهِ این خانه می‌بود.
صدایی که مدام شنیده می‌شد صدای خش‌خشِ رواندازم بود.
ابرها بارانی بودند ولی مطمئن بودم که باران نمی‌بارد.
وقتی هوا به شدت گرگ و میش است، حیف است که با باران خراب شود.
هوا گرم نبود ولی سرامیک‌ها سرد بود.
سرامیک‌هایی را که از زیر آن‌ها لوله‌های شوفاژ رد شده‌بود، می‌شناخت. یک پایش را روی یک سرامیکِ سرد و دیگری را روی سرامیکِ گرم می‌گذاشت، بعد، عروسک به بغل با آن قدم‌های کوچکش مثل اسکی‌روها راه می‌رفت تا ببیند سرامیک‌های گرم کجا تمام می‌شود و چون تعادلش را از دست می‌داد، دستش را می‌گرفتم تا حواسش فقط، جمعِ گرمی و سردیِ زیر پایش باشد.
کاش می‌فهمیدی که چه لذتی دارد وقتی یک بچه انگشت سبابه‌ات را می‌چسبد و راه می‌رود.
به پهلو خوابیدم و تا جایی که می‌توانستم زانوهایم را در شکم جمع کردم. کف دستانم را به هم چسباندم و آن‌ها را بین پاهایم گذاشتم.
صدای خش‌خش ملافه‌ای که رویم بود، عذابم می‌داد.
چاره‌ای نبود تا لرز بود، خش‌خش هم بود.

وقتی روی سرامیک‌های سرد می‌ایستادیم، خودمان را به لرزیدن می‌زدیم و وقتی روی سرامیک‌های گرم می‌آمدیم، نفسِ راحتی می‌کشیدیم و می‌گفتیم: «آخِیش».
می‌لرزید، ولی آخیشی در کار نبود.
تَبش برای سرماخوردگی نبود.
برایش لالایی «عروسکِ زلف‌طلایی» را می‌خواندم.
ریتم بالا و پایین رفتن دستم تندتر از ریتم لالایی بود، ولی چاره‌ای نبود یا باید لالایی تندتر می‌شد یا شتابِ قلب او برای خون‌رسانی کندتر.
دستم روی سینه‌اش بود.

این اواخر دیگر دوست نداشت عکس‌های کتاب‌هایی را که برایش می‌خواندم نگاه کند. چشم‌هایش را می‌بست و به صدای من و صدای بوق‌بوقی که ضربانش را به تصویر می‌کشید، گوش می‌داد.

فقط، دو سال مادرش را دید. تصویر او برایش تار بود.
مادر برایش با چند عکس و یک سنگِ سیاه، روشن‌تر شده بود.
«مادرم»ِ سنگِ سیاه، هر پنج‌شنبه، نوازشِ انگشت سبابه‌ی کودکش را احساس می‌کرد.
ابتدا آب روی سنگ می‌ریختیم و بعد شروع می‌کرد به انگشت‌کشیدن روی تک‌تک حروف حک‌شده‌ی روی قبر.

می‌لرزید. گرمای آغوش پتو برایش کافی نبود.
خودم را رویش خراب کردم و شانه‌هایش را محکم گرفتم تا بسامدِ لرزشش کم‌تر شود.
ریتم رقص صدادار دندان‌ها، تندتر از ریتم قلب و ریتم لالایی بود.

درها باز شد.
فضای خالی پر شد، مثل صندلی‌ها.
مردی که در ردیفِ ما نشسته بود جایش را به زنی داد که نوزاد در بغل داشت.
درها بسته شد. صدای زنی ایستگاه بعدی را یادآوری کرد.
نوزاد از خواب پرید.
از گوشه و کنار واگن جمله‌هایی به گوش می‌رسید که برآوردش این بود:
«یکی صدای ونگ‌ونگِ اون توله رو خفه کنه.»
مادر پستان را در دهانِ نوزاد گذاشت و واگن از هیاهو خالی شد.
معترضان به صدای کودک، حالا بی‌صدا و با دقت، اندک سفیدیِ پوشیده‌نشده‌ی پستانِ زن را نگاه می‌کردند.
نگاهش نکردم. اگر ولعی بود، ولعِ نگاه‌کردن به مک‌مک زدنِ کودک بود نه حرص دیدن پستان مادرش.

نگاهش می‌کردم، هم مک‌زدنِ بچه‌ام و هم پستان مادرش را.
گفتم: «با چه حرص و ولعی می‌خورتش.»
نگاهی چپ‌چپ کرد و لبخندی کج‌کج زد و گفت: «به باباش رفته دیگه.»

*

آن‌گاه که آفتابِ تابان تاریک شود
و آن‌گاه که ستارگانِ آسمان تیره گردند
و آن‌گاه که کوه‌ها به حرکت در آیند
و آن‌گاه که شتران بار بر زمین نهند
و آنگاه که وحوش محشور گردند
و آنگاه که دریاها شعله‌ور شوند
و آنگاه که نفوس با هم‌جنسِ خود بپیوندند
و آنگاه که از دخترانِ «به گور شده» پرسیده شود که
به کدامین گناه کشته شده‌اند؟
آنگاه که، پس از دیرزمانی که «بخشنده» بوده‌ای، «عادل» خواهی گشت،
آنگاه،
چه کسی مورد بازخواست است؟
آنگاه است که جای متهم و قاضی عوض می‌شود.
آنگاه است که
من خواهم پرسید:
«او به کدامین گناه کشته شد»؟

*

هوا از گرگ و میش تهی شد، ولی ابرها هنوز بارانی بودند.
حالا دیگر رواندازم در قیل و قال، تنها نبود.
ابرها خِشابشان را روی شیشه‌های خانه، خالی می‌کردند.
مطمئن شدم که خاکِ «مادرم» و «فرزندم» گرفته شده‌است.
روانداز در آغوشم گرفته بود ولی آن‌قدر زور نداشت که بسامدِ لرزشم را کم‌تر کند.
اجسامِ دور نزدیک می‌نمایاندند و صداهای نزدیک، دور.
پلک‌ها سنگینی می‌کردند ولی با این‌همه دیر به دیر چشم‌ها را می‌بلعیدند.
توپ‌خانه‌ی قلب، سریع‌تر از ابرها رگبار می‌بست.
خانه خالی نبود.
خانه سفید بود، سنگ سیاه.


۴:۳۰ بامداد سه‌شنبه
۱۴ آبان ۸۷

نسخه‌ی قابل چاپ   9 دی 1387    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


حسین  [www|@] :   (شنبه، 14 دی 1387، ساعت 23:00)

این داستان از آنهائی است که وقتی نویسنده برای آخرین بار دکمه ی اینتر را به ضرب فشار داده و کارش را ذخیره کرده گفته: اوف! بعدش چند لحظه ساکت مانده و یکبار دیگر و یکبار دیگر داستانش را خوانده و دلش نمی آمده بخوابد.

من هم اگر بودم همین کار را می کردم. یعنی از این جور داستان ها نوشته ام. یک ضرب نوشته ام و بعدش قدری زیر ابرویش را برداشته ام و گفته ام همین است که هست! می خواهد کسی خوشش بیاید می خواهد بدش بیاید.

باری این همه صغرا و کبرا چیدم که به این جا برسم: داستانی که بی معطلی، یک ضرب نوشته می شود و دل نویسنده را به نوک انگشت هایش می برد و انگشتها انگار که پیانو می زنند بر صفحه ی کاغذ یا کی برد فشار می دهند و قوت لمس شان با همدیگر فرق می کند.. این داستان هادر ذات خود کامل اند.

شاید دارد شبیه سخنرانی می شود ولی اشکالی ندارد! بخوانید!

کاملند از آن جهت که از ابتدا تا انتها با نویسنده یار شده اند و نویسنده شخصیت را می زید و به جای او احساس می کند. قربان صدقه می رود. اشک می ریزد. می خندد. تیاتری که ما اینجا می بینیم قبلا یکبار تمام و کمال توی کله ی نویسنده اجرا شده است. تضادی که داستان با خود حمل می کند توامان بودن شادی و غم و خلاصه ای از زندگی است و به این دلیل کامل است. فروکاستن آن به زبان ادبیات نظری می شود کاری بس-بسیار تراژیک و روایت کردن امر محتوم به دست اراده ی آزاد. کاری که خدا هر لحظه انجام می دهد: آفرینش!

و این داستان ها ناقص اند. نقص آن ها ذاتی نقص ناخودآگاه ذهن نویسنده شان است و در قاموس من چنین داستان هائی اگر اندک مایه ای بلغزند معنیش این است که از دست می روند.

مثلا جائی که نویسنده پایش را روی گاز گذاشته و شعار داده که فردا روزی بیخ خرخره ی خدا را می گیرد لغزیده و بدجوری هم لغزیده و رشته ها را پنبه کرده است.

داستان لایه لایه است. نه به این دلیل که صحنه هایش با ستاره از هم جدا شده اند. هنر نویسنده این جاست که این لایه لایه ها نه با ستاره ها بلکه با سطوح مختلف زبان از یکدیگر جدا شده اند.

لحن نوستالژیک جایی به گفتگویی خودمانی می شکند و ما را از لایه ای به لایه ی دیگر می برد اما مثل کبوتری که عاقبت بعد از پریدن بسیار روی چهارچنگول گربه فرود می آید، این جا هم از آن همه لایه ها و صحنه ها به شعار گل درشتی می رسیم که قرار بوده به هر ترتیبی یا به داستان عمق ببخشد و یا سر و تهش را به هم بچسباند و کار را توجیه کند.

چرا فکر کردید کارتان ناقص است؟ چرا آن جا که باید ادامه می دادید دست از کار کشیدید و دنبال مفهوم پر محتوا گشتید؟ کل زندگی اگر یک معنا داشته باشد همین است.


رهگذری که مرد!  [www|@] :   (جمعه، 27 آذر 1388، ساعت 01:38)

....چرا دیگه نمینویسه این نویسنده؟...بنویسه دیگه!نه؟!از بازی کردناشم بنویشه که عالی میشه!نه؟





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب