|
شاید ترسِ تو آنقدرها هم بیجا نبود |
مینا حسنی
|
![]() |
از زنی
که موهایش را در رودخانه شانه
و صورتش را با سیلی باران سرخ...
همین کفشهای کهنه مانده وُ
قابِ عکسی لال
و بادبادکی که گوشوارههایش را
باد...
من ماندهام
با این ساعت تکراری
که تیک تاک دور حلقم پیچیده است
و به یادم میآورد
تو را
که از من حلقآویز...
که دیوانه نبودی
فقط میترسیدی این لجاجتِ سر به هوا...
و اصلن نفهمیدی
مرغِ دستآموزت
به جای سلام و احوالپرسی
آواز دورهگردها را از بر کرده است:
«قفس
قاب عکس
در
پنجره
روحی قراضه.
میخریم».
13 دی 1387
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
هميشه همينه...
دوست عزيزي (مهدي معتضديان) يه مجموعه كاريكاتور داشت با همين موضوع.
خيلي از زنهاي دنيا و حتا ايران آواز دورهگردها رو بلدند...
پس از دورانی پنهان شدن، ماه دو باره از محاق بیرون میآید با همان شکل و شمایل و نور افشانی میکند دامنههای الوند را.
خواستم در بلاگ نیوز لینک دهم دیدم کسب اجازه لازم است، چه سخت؟
درود و دو صد بدرود
بازم مثل قبل خیلی حظ بردم
چقدر می گیرد آدم را،این آخرای این شعر
"آواز دوره گرد"
یادم به دوران کودکی می افتد و تصویری از انزجار و عصبیت مادر و خاله و همسایگانمان از صدای دوره گرد کم فهمی که سر ظهر درسکوت معنی دار محله های جنوب شهر ؛ که کمتر کسی چیزی را دور می اندازد ؛ بدنبال قراضه از هر نوعش بود .
اما شاید باید می گفتم "دوره گرد فهمیده" چونکه او به تعبیری شاید دنبال روح قراضه در محله های جنوب شهر می گشت !!
و من هنوز هم نمی دانم که آنها دنبال چه بودند ؟
یا اگر الان هم هستند ، دنبال چه هستند ؟
همیشه شعرهات برای من چند سئوال به همراه داشته و دارد
این قضیه از اول هم برام جالب بوده و هست
یک سئوال دیگه :
چرا هیچ وقت تیک تاک ساعت برای امثال ما جالب نبوده ؟