|
قلعه |
مصطفی مرتضوی (هیوا)
|
![]() |
ما یک قلعه داشتیم. نه از این قلعههای خیالی که توی داستانها و افسانهها است. نه! ما یک قلعهی واقعی داشتیم. یک قلعهی کوچک روی یک تپه. تپه که میگویم برای الان است. آن روزها برایمان کوه بود! من بودم و برادرم، «م» بود و برادرش. چهار نفری حاکم جهان بودیم. دزد و یاغی و قاضی و حاکم و جلاد، همه خودمان بودیم. خودِ خودمان. من با «م» جور بودم، برادرم با برادرش. رابطهی من و «م» حتا فراتر از رابطهی دو برادر بود. تابستان که میشد چند تا جوجهی ماشینی رنگشده میخریدیم و با «م» راه میافتادیم در کوچه پسکوچههای پایین شهر (محل زندگی ما) و جوجهها را ۵ تومان گرانتر از قیمتی که خریده بودیم به بچهها میفروختیم و سود میکردیم. بعد با سودی که از پولش به دست میآوردیم میرفتیم بقالی و یک نوشابه میخریدیم و مثل دو تا مرد میخوردیم. بعد که شکممان پر میشد مسابقهی جیشکردن میدادیم. هر کس بیشتر میتوانست سبزههای کنار خیابان را خیس کند برنده بود. آنقدر رابطهمان خوب بود که مادرانمان با شوخی و خنده میگفتند: شما دو تا اشتباهی پسرخاله شدید ها! شما باید با هم داداش میشدید.
قلعه اما نزدیکیهای خانهی «م» بود. خانهی «م» شمال شهر بود. ما جمعهها پدر و مادرمان را التماس میکردیم که دستمان را بگیرند و ببرند به خانهی «م». بعضی وقتها التماسهایمان جواب میداد، بعضی وقتها نه. وقتی به خانهشان میرسیدیم شادی بود که مینشست در دلمان. وجودمان تازه میشد. دنیا را (با غم و غصههایش از جمله مشق شب و دیکته و امتحان و خلاصه از این مزخرفات) به تخممان هم حساب نمیکردیم. یک سلام دست و پا شکسته نثار خاله و شوهرخاله میکردیم و چهار نفری راهی تپه میشدیم. تپهای که قلعهی ما را در خودش جا داده بود در نزدیکی برجهای مسکونیای بود که «م» و خانوادهاش در یکی از واحدهای یکی از همان برجها زندگی میکردند. قلعهی ما جای دنجی بود. دور از آن همه آسمانخراش و سر و صدا و آدم. قطعهای از «بهشت گمشده» بود. چیزی شبیه «اتاق آبی» بود. ساکت و خلوت. جایی برای رهایی. یک تپه و چند سگ و یک دنیا آسمان آبی. ما بودیم و این ثروت بیکران. قلعه یعنی جهانی در یک تپه. این در دایرةالمعارف ما چهار نفر بود فقط. فکر همه جای جهانمان را هم کرده بودیم؛ دور تا دورش را حلبی چیده بودیم که ظاهر قلعه، شأن جایی را داشته باشد که بشود در آن حکم صادر کرد. یک دستشویی صحرایی هم همان اطراف کندیم که مثلن اگر جیشمان گرفت دیگر جهانمان را به هم نزنیم و از قلعه (با آن عظمتش) وارد خانهی خاله (با آن خفتش) نشویم. آخر، قلعه کجا و خانهی خاله کجا؟ انصافن کدام پادشاهی قصرش را ول میکند و میرود خانهی خالهاش جیش کند؟ کدام بچهای پستان مادرش را ول میکند و دول بابایش را میچسبد؟ کدام عاقلی موسیقی صدای یک نوزاد را رها میکند و صدای سرفههای ملکهی انگلیس را گوش میکند؟...
آری! ما بودیم و یک قلعه و چند سگ، که تمام هوش و حواسمان را به خودش جلب کرده بود. وقتی از قلعه به طرف خانهی خاله میرفتیم غم دنیا بود که توی دلمان هوار میشد. زِهوارمان در میرفت. از آن بدتر موقعی بود که از خانهی خاله هم باید میرفتیم و «م» و برادرش را تا دیدار بعد ترک میکردیم. دوری از «م» برایم عذابآور بود. برای او هم. وقتی قرار بود برویم خانهی خودمان انگار یک دره میان من و «م» دهان وا میکرد. آن وقت دیگر به واقع پنچر میشدیم. هم من و برادرم، هم «م» و برادرش. مگر چهار تا بچه پادشاه چه قدر طاقت دوری همدیگر را دارند؟ دو تا این سر شهر، دو تا آن سر شهر. بعد با همان حالِ پنچر آخرین توصیهها را به «م» میکردم که نگذارد به قلعه گزندی برسد تا ما برگردیم. یک بار که باز به خانهی خاله رفتیم مثل همیشه یک سلام هولهولکی نثار خاله کردیم و راه افتادیم به طرف قلعه. پسرخالهها دل و دماغ نداشتند. نفهمیدم چرا. حتا نپرسیدم. به نزدیکیهای قلعه که رسیدیم چشمم سیاهی رفت. انگار دنیا دور سرم میچرخید. مثل این شخصیتهای کارتونی که وقتی سرشان میخورد به جایی، انگار چند تا پرنده دور سرم میچرخیدند و سوت بلبلی میزدند. سرم را تکان دادم، چشمانم را چند بار باز و بسته کردم، اما فایده نداشت. خودم را نیشگون گرفتم که خواب نباشم. خواب نبودم، اما چشمم هنوز سیاهی میرفت. یک تراکتور و بلدوزر افتاده بودند به جان قلعهی نازنین ما. لعنتی! پایتخت جهان ما داشت با خاک یکسان میشد. حالم بد شد. با بغض رو کردم به «م» و گفتم: چرا مواظبش نبودی؟ سرش را انداخت پایین و با نفرت گفت: بلدوزرهای کثیف!
چند سال از آن ماجرا گذشت و ما دیگر مثلن مردی شده بودیم برای خودمان. سیگار و سبیل و سکس چیزهایی بود که به ما اضافه شده بود. ولی درونمان هنوز بچه مانده بود. هنوز میتوانستیم با صدای یک سگ به وجد بیاییم و قلعهبازی کنیم. هنوز میتوانستیم در دل خودمان پادشاه باشیم. هنوز مهربانی را بلد بودیم. و ما این بار یک قلعهی دیگر داشتیم. اما نه یک قلعهی واقعی، بلکه یک قلعهی حقیقی. قلعهی ما دلهایمان بود. این بار مواظب بودیم تراکتوری، بلدوزری چیزی به کشور دلهایمان نراند و ویرانی به بار نیاورد. سالها با این قلعهی حقیقی زندگی کردیم و هر روز نمای ظاهری و صفای درونیاش را جلای بیشتری دادیم. تا این که یک روز تلفن زنگ زد. شمارهی خانهی «م» بود. آنقدر زرنگ بود که در همین تهران، که برای دستشویی کردن و مردن هم باید پول داشته باشی یک خانه برای خودش و زنش دستوپا کند. گوشی را برداشتم. زنش بود. بدون این که سلام کند گفت: کجایی؟ صدایش گرفته بود. گفتم: معلوم است دیگر. شما شمارهی خانهام را گرفتهاید مثلن (و خندیدم). جملهی بعد را که گفت احساس کردم دوباره سرم دارد گیج میرود و چشمم سیاهی میرود و مثل این شخصیتهای کارتونی که وقتی سرشان میخورد به جایی، انگار چند تا پرنده دور سرم میچرخیدند. بهتر بگویم، انگار بالای سرم هالهای درست شده بود و در آن چند تا تراکتور و بلدوزر با سر و صدای زیاد دور سرم میچرخیدند. گوشی را گذاشتم و چشمانم را بستم و چند دقیقهای به کودکیمان و آن قلعهی واقعی فکر کردم. همین که چشمهایم را بستم احساس کردم دریا در چشم بستهام موج میزند. احساس کردم کسی دارد با میخ روی قلبم یادگاری مینویسد. گرهای در گلویم احساس میکردم. دندانهایم به هم قفل شده بود. کمی که آرامتر شدم خودم را جمع و جور کردم و آماده شدم برای رفتن به خانهی «م». با همان حال نزار شمارهی آژانس را گرفتم و درخواست یک ماشین با یک رانندهی کمحرف به آدرس «م» کردم. در راه یک جمله مدام در گوشم زنگ میزد: «چرا مواظبش نبودی؟». حالم اصلن خوب نبود. چشمانم خیس بود و مجبور بودم هر چند وقت با آستینم پاکشان کنم. سرم را از پنجرهی ماشین بیرون کردم تا هوایی بخورم. یک لحظه احساس کردم ماشینها بیشتر از آدمها هستند. ترافیک داشت خفهام میکرد. به راننده گفتم بوق بزند بل که این حرامزادهها کنار بروند. او بوق زد، اما فایده نداشت. ماشینها کیپ تا کیپ به هم چسبیده بودند. چشمم دوباره خیس شد و دیدم را تار کرد. با آستینم داشتم پاکش میکردم که چشمم افتاد به بیلبورد تبلیغاتی کنار خیابان. دوباره جلو را نگاه کردم. ماشینها یک میلیمتر هم از جایشان تکان نخورده بودند. دوباره به بیلبورد نگاه کردم و این بار بهاش دقت کردم. عکس یک گاوصندوق بزرگ بود که طراحی ظاهریاش به شکل یک قلعه بود، که یک بلدوزر سعی میکرد از رویش رد شود اما نمیتوانست. بالایش نوشته بود: حتا بلدوزر هم نمیتواند صدمهای بهاش بزند.
22 دی 1387
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
نویسنده چیزی برای تعریف کردن ندارد. حکایت هایش مزه ای ندارند و البته تا توانسته کوشش کرده که ما را با خودش همراه کند.
جا به جا در داستان ضعف روایت و دیالوگ و فضا سازی با بد دهنی پر شده است که قرار بوده مثلا حالت خودمانی به نوشته بدهد اما نافی مقصود شده و بد را بدتر کرده است. همان طور که می دانیم در ایران مد شده است که مثلا با به کار بردن کلمات "پستان بند" و "ران های عریان" یک داستان را فمینیستی بکنند - و جایزه هم درو بفرمایند - و با افزودن افعال از مصدر "شاشیدن" یا مثلا آوردن اسم اسافل بدن مثلا فضای داستان را خودمانی کنند تا هضم شعارهای نویسنده راحت تر بشود.
کل روایت خلاصه می شود در سگ بازی و فروختن جوجه ماشینی و حس نوستالژیک مصنوعی که آخرش با فاجعه تمام می شود و پر است از نمادپردازی های گل درشت تصنعی و شعارهایی مثل "هنوز مهربانی را بلد بودیم"! که به قامت هیچ داستانی قواره نیستند.
آقا ممنونم از نظر شما.