|
جزئیات یک بعدازظهر پاییزی |
علی حدادی
|
![]() |
شاید دلیلش باد ملایمی بود که میوزید، شاید هم آفتابی بود که میتابید اما گرم نمیکرد و در عوض همه چیز را تمیز و با دقت روشن میکرد. شاید هم هیچکدام اینها نبود، یا همزمان شدن هر دو با هم بود، نمیدانم.
از پارک ساعی آمده بودیم بیرون و داشتیم در پیادهروی خیابان ولیعصر، به طرف پایین میرفتیم. ساکت بودیم و این خیلی غیرعادی بود. شاید به این دلیل ساکت بودیم که وقتی در پارک بودیم، او در حدود یک ساعت، یا کمی بیشتر، با گریه حرف زده بود و گفته بود شوهر سابقش دیشب به خانهی آنها آمده و پدرش، که او نمیدانست چرا اینجور وقتها بیخودی مسیح میشد، شوهر سابق او را به خانه راه داده و شوهر سابق جلوی همه زده زیر گریه و گفته تازه فهمیده بدون او نمیتواند زندگی کند. قبلاً هم که قبول کرده او را طلاق بدهد، یکی به این دلیل بوده که خود او طلاق میخواسته، یکی هم به این دلیل که فکر میکرده بدون او هم میتواند زندگی کند، اما چند روز که از طلاق گذشته، از خریتی که کرده پشیمان شده و فهمیده نباید او را طلاق میداد. حالا هم آمده جلوی همه از او خواهش کند و حتا اگر لازم شد التماس کند که دوباره به خانه برگردد. وقتی شوهر سابق این حرفها را میزده همه ساکت نگاهش میکردهاند، چون هیچکس توقع نداشته چنان موجود کلهخری اینطور مثل بچهای که کتک خورده باشد، از زور گریه سکسکهاش بگیرد و حتا نتواند درست حرفش را بزند. تنها کاری که او میتوانسته در آن شرایط بکند، طبیعتاً این بوده که برود توی اتاقش و در را قفل کند و گوشهایش را بگیرد تا صدای شوهر سابق را نشنود که از پشت در بسته به او التماس میکرده. آخر سر هم که شوهر سابق ناامید شده، گفته دیشب در حمام میخواسته رگش را بزند ولی با خودش فکر کرده شاید او راضی بشود دوباره برگردد و به همین دلیل رگش را نزده، ولی حالا میرود که کار خودش را بکند؛ کاری که باید زودتر از اینها میکرد. بعد که شوهر سابق رفته، از دست خودش لجش گرفته چون از خودش انتظار نداشته حتا وقتی شوهر سابقش را آنطور خوار و خفیف میبیند، دلش برای او بسوزد.
همهی اینها را لابهلای هقهق خفیف و پاک کردن آب بینی با یک دستمالکاغذی مچالهی خیس، وقتی روی نیمکت همیشگیمان در پارک نشسته بودیم، برایم تعریف کرده بود و حالا که در پیادهرو راه میرفتیم، انگار حرف زدن با گریه خستهاش کرده بود و لابد به همین دلیل بود که ساکت بود و آرام راه میرفت. از همان وقتی که توی پارک بودیم، داشتم فکر میکردم چه باید بگویم و چطور باید او را دلداری بدهم. اصلاً باید دلداریش بدهم یانه؟ فکر کردن به این موضوع خستهام کرده بود. بنابراین تصمیم گرفتم سکوت کنم و تا او چیزی نگفته، حرفی نزنم.
جلوی یک مغازهی بزرگ وسایل خانگی ایستاد و دستم را گرفت. چند لحظه در سکوت میز
و صندلیها، تختخوابهای کوچک و بزرگ و آباژورهای جورواجور را نگاه کردیم.
بالاخره به حرف آمد و گفت: «به نظرت کدوم قشنگتره؟»
اصلاً در وضعیتی نبودم که بتوانم تشخیص بدهم چیزی از چیز دیگری قشنگتر است. به
بهانهی درآوردن دستمال از جیبم، دستم را از دستش بیرون کشیدم و چون نگاهم حالا به
یک تختخواب بزرگ رسیده بود، بیدلیل گفتم: «اون!»
لبخند آرامی زد و با چشمهای قرمز بیحالش چند لحظه، خیره و معنیدار، نگاهم کرد.
بعد گفت: «منظورم میز و صندلیا بود.»
یکی از میز و صندلیها را تصادفی انتخاب کردم. دوباره دستم را گرفت و گفت اتفاقاً
به نظر او هم همان میز و صندلی از بقیه قشنگتر است. بعد با خنده توصیه کرد اگر
بعدها خواستیم پیادهروی کنیم، از مسیر دیگری برویم چون این مسیر پر از مغازههای
لوازم خانگی است و او در مقابل اینجور مغازهها نمیتواند مقاومت کند. آنوقت من
مجبورم مدام چیزهای نو برای او بخرم و اگر حالا هم فقط از بیرون نگاه میکند، به
این دلیل است که هنوز نه به دارست و نه به بارست، والا به این راحتی نمیتوانستم
«جیب سالم» از دست او درببرم. این دقیقاً چیزی بود که گفت و به نظر خودش خیلی هم
بامزه آمد، چون ناگهان زد زیر خنده و بعد که دید من تصمیم دارم با یک لبخند کوچک سر
و ته قضیه را هم بیاورم، جدی شد و پرسید: «به چی فکر میکنی؟»
گفتم: «هیچی.»
دستم را ول کرد و گفت: «دروغ نگو! حواست کجاست؟»
گفتم: «همینجا.»
پیدا بود جوابم اصلاً قانعکننده نیست. طلبکار و دلخور نگاهم کرد. مسأله این بود
که واقعاً به چیزی فکر نمیکردم و اگر هم به چیزی فکر میکردم این بود که بیدلیل
مطمئن بودم آن روز با تمام جزئیاتش هیچوقت از یادم نمیرود. اما این چیزی نبود که
او بخواهد بداند یا اگر من بگویم باور کند. گفتم: «داشتم به حرفات فکر میکردم.»
ماجرا برایش جالب شد. گفت: «به کدومش؟»
نمیدانم چرا گفتم: «همین که گفتی... دلت براش سوخت.»
ایستاد. سر تکان داد و مهربان و متأسف نگاهم کرد. گفت: «ناراحت شدی گفتم دلم براش
سوخت؟»
گفتم : «ناراحت؟ نه نشدم.» اما لحنم جوری بود که انگار ناراحت شدهام از این که دلش
برای شوهر سابقش سوخته. باز دستم را گرفت. گفت: «منظورم این نبود که... چهجوری
بگم؟ خیلی ناراحت شدی ها؟»
خندیدم. گفتم: «نه بابا!»
گفت: «دروغگو! تو هر وقت دروغ بگی من میفهمم.»
گفتم: «واقعاً؟»
گفت: «پس چی؟ فکر کردی نمیشناسمت؟ قول بده هر وقت یه کاری کردم یا یه حرفی زدم که
ناراحت شدی بهم بگی. قول میدی؟»
گفتم: «آره، قول میدم.»
گفت: «منم قول میدم دیگه دلم واسه کسی نسوزه آقای حسود!»
خندیدم؛ جوری خندیدم که آقای حسودی که او گفته بود، باید میخندید. بعد از چند لحظه نمیدانستم چرا میخندم، اما همان وقت میدانستم هیچوقت آن بعدازظهر پاییزی را فراموش نمیکنم. نه به خاطر اینکه در پارک گریه کرده بود یا آن حرفها را زده بود. به خاطر اینکه یکی از روزهای آخر مهر بود و باد آرامی میوزید و آفتاب بیآنکه گرمایی داشته باشد همه چیز را شفافتر و روشنتر از آن میکرد که همه چیز بود و اینجور وقتها ناگهان حس میکردی زندگی جور دیگری شده و میتوانی فقط با یک لبخند عاشق بشوی یا به بهانهای دستت را از دست هر کسی که همراه توست دربیاوری و مطمئن باشی این لحظهها را هرگز، هرگز از یاد نخواهی برد.
آخرین باری که او را دیدم در تاکسی بودم. روزی بود که باد نمیآمد و آفتاب تند،
همه چیز را کدرتر و کثیفتر کرده بود. پایینتر از پارک ساعی، جلوی یک مغازهی
لوازم خانگی ایستاده بود و از پشت ویترین چیزی را به مردی که همراهش بود، نشان
میداد.
بازنویسی، مهر ۸۷
27 بهمن 1387
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
با سلام و احترام
هر چند انتظار داشتم تا داستان شما را ببینم نقد "حسین" را ببینم و بخوانم، ولی گویا چند داستانی است ( بجای چند وقتی است) که کاربر محترم با نام "حسین" خبری ازشان نیست.
مهم ترین نکته ای که در مورد داستان های شما می توانم بگویم این است که از مسائلی دم دستی و تکراری، داستانی می سازید که بسیار خواندنی است.
مهم ترین بخش داستان شما زبان داستان است که بسیار یک دست و بجاست.
موفق باشید.
داستان مثل بچه ای است که دینی و فارسی و خوشنویسی را بیست گرفته و ریاضی را تجدید شده است. اگر از یکی دو تا دیالوگ لوس فاکتور بگیریم فضاسازی داستان و روایت و دیالوگ ها همه در هماهنگی کامل حرکت می کنند تا به انتهای داستان و درست همان جاست که چشممان تازه به جمال نمره ی ریاضی روشن می شود:
داستان بدون پاراگراف آخر چیزی کم ندارد اما پاراگراف آخر آن جاست و با هیزی مخصوصی می خواهد ثابت کند که داستان را معنا دار کرده است.
به همین دلیل آخرین صحنه ای که از این داستان در ذهن می ماند صحنه ی تاکسی نیست. جایی است که مرد همچنان دارد می خندد و زن هنوز دارد تند تند و با هیجان حرف می زند و ما می دانیم که نا ما و نه مرد هیچ کدام صدایش را نمی شنویم.
عالی بود .اسمت یادم رفته بودونمیدانستم اولین بار کجا داستانت رو خوندم خیلی گشتم تا دوباره بخونمش.امروز پیداش کردم ودوباره خوندم . در عن سادگی بسیار عمیق بود.
خیلی خوب بود نمیدونم چی بگم چون فکر میکنم همه ی چیزایی که میخواستم بگم رو آقای اباذری گفتند ، با نظر ایشون واقعا موافقم.
در یک جمله:واقعا عالی بود...