|
دو شعر از علی صالحی بافقی |
علی صالحی بافقی
|
![]() |
« کلمات همیشه کم میآورند »
دیگر چیزی نمانده
نه از ما، نه به پایان
ابرهایِ سرگردانِ بیباران
.....
باران میگیرم
من که اتفاق نمیافتد لبانم بر چشمهات
دیگر گــُــر نمیگیرم
.....
شمع اگر چارهی شب
چتر اگر چارهی باراناَم
این شعر، چارهیِ تو....
.....
اضافی است اینهمه چشم، دست، پا
تـَــنها...
وقتی رؤیایی نیست
.....
چشمها به دستها، پناه
دستها به چشمها
تاولِ پلکها و گونهها و سرانگشتها، گــُــواه
.....
سقفِ امنی است آسمانم
از بیبامی، گلایهای نیست
بیپرندگی، درد ِ مـُـزمن ِ این روزهاست
.....
نِینی ِ نمناکِ مردمکها و قفل ِ دندانهایِ لرزان را
ترس میخواند و من...
نمیتوانم نترسم و بخوانمش
.....
کمتر از چشمهات خواهم گفت
نه... از چشمهات کمتر خواهم گفت
نه... نه، به هر ترتیب، این کلمات کم میآورند
.....
تا به بلندایش ناز کند، مُرده است سایهام
چه بامدادِ مِـهآلودِ رو به روشنایی
چه غروبِ گــُــرگ و میش ِ رو به سیاهی
.....
در همان کوچهای که تو بزرگ میشوی
تنهایی بزرگتر میشود
آینده کوچکتر.
« حواسِ ششگانه »
میگویند بازگشتهای
بی آنکه دیدهاَت باشند
من اما
در برقِ خونِ چشمهاشان دیدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه شنیدهاَت باشند
من اما شنیدهاماَت
میانِ نجواترسِ کلماتِ روشنشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه لمساَت کرده باشند
من اما لمساَت کردهام
در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـنپیرهنهای پُر وصلهپینهشان
میگویند بازگشتهای
بی آنکه بوییدهاَت باشند
من اما
میانِ عطر گرم نفسنفسهایِ بریده سردشان بوییدهاماَت
میگویند بازگشتهای
بی آنکه چشیدهاَت باشند
من اما چشیدهاماَت
در جُرعه جرعهی شرابِ تلخِ بیبوسههات مستیشان
...
میگویند بازگشتهای
بی آنکه با حسّ ِ دیگری داشتهاَت باشند
از تغییر ِ محسوسِ لَحنِ شعرهایِ چشمهایِ من و
از شکوفهکردنِ چوبخطهاشان بر دیوارها
میگویند بازگشتهای
...
من امّا تپیدهاماَت
در خاکستر ِ اُجاقِ همیشهروشنِ پسِ اُستخوانهایِ سینهام
از رویِ خطوطِ روشنِ دست و پیشانیِ به سویِ تواَم...
24 بهمن 1387
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 4 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
واقعا زيبا بود.
مثل نوازش بود گرچه غمگین
پیروز باشید
كلمات كجا كم آورده اند؟
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن.