جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

شات آخر

حمید اباذری
Hamid.abazary@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


می‌دانی کار کسل‌کننده‌ای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دی‌وی" به فیلم‌نامه‌نویسی، فیلم‌برداری، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و دست‌آخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقه‌ای برای جشنواره‌ی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفل‌شکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کرده‌ای ــ لحظه‌لحظه‌اش شیرین است؛ بی‌خوابی‌ها؛ چشم‌های خون‌گرفته؛ درد بی‌امان شانه‌ها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً به‌درد نخورده و افکت ستاره‌ی چشمک‌زن به‌جای افتادن تو چشم آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده ــ؛ رفتن برق، آن‌هم وسط کار و از دست دادن ساعت‌ها کار، فقط به خاطر این‌که یادت رفته رو دکمه‌ی ذخیره کلیک کنی؛... آه! که چه می‌خواستم و چه شد! خودت خوب مرا می‌شناسی. من که همیشه رؤیای تندیس جشنواره‌ی کن را داشتم، حالا کارم شده ابر و باد و باران بستن به فیلم‌های عروسی تا آقا دامادهای کج‌وکوله و عروس خانم‌های... بعد هم وقتی کار تمام شد، بیایند روبه‌رویت بنشینند، عروس خانم چادرش را بکشد تا زیر ابروهاش، انگار نه انگار که همین یک ماه قبل با لباس دِکُلته برای همه‌ی دنیا ناز می‌کرد و آقا داماد چشم‌هاش را بچسباند به فاکتور و اصلاً به یاد خاص و خرجی‌های قبل از شب عروسی نباشد و بگوید «راستش پول آرایشگاه و رنگ و مش خانم بیش‌تر از پیش‌بینی‌ها شده...»

معلوم نیست چرا این آخری نیامد فیلمش را تحویل بگیرد. گوشی‌اش که همه‌اش خاموش است. حالا خوب هست که یک چک گرو گذاشت، و الا اگر اصلاً سراغ فیلم نمی‌آمد، که دیگر هیچ. تازه چک هم که به اسم پدرزنش است. نمی‌دانی چه قیافه‌ی درب و داغانی داشت؛ با آن خنده‌ی احمقانه‌، که چاک دهانش را تا نزدیک لاله‌ی گوش‌هاش کشانده بود و از صورتش نمی‌افتاد و فقط یک "بادکنک، بادکنک" گفتن کم داشت تا رو دست مهدی فخیم‌زاده تو فیلم "مسافران مهتاب" بزند؛ یا آن هیکل نحیفش که زیر کت و شلوار گل و گشاد سبز و آن کراوات سرخ و سفید، زار می‌زد؛ آدم را یاد اسمیگل تو ارباب حلقه‌ها می‌انداخت؛ یا آن قِرِ کمرهاش ـ به اسم رقص ـ که یکی هم نبود بهش بگوید، دست بردارد، تا کم‌تر مایه‌ی آبروریزی شود ــ بیچاره فکر می‌کرد ارگ‌زن به خاطر رقص باحالش، یکی در میان باباکرم می‌زد، نه خنده‌ی بیش‌تر ملت.ــ تازه موضوع به شکل و قیافه هم ختم نمی‌شد. لهجه‌ی غلیظش یک چیز تو مایه‌های لهجه‌ی پومبا ـ شخصیت گراز ـ تو انیمیشن "شیرشاه یک‌ونیم" ـ البته تو دوبله‌ی فارسی‌اش ـ بود و البته حسابی با قیافه‌اش هماهنگ بود. معلوم نبود به چه امیدی دخترشان را بهش داده بودند. آن از قیافه‌اش، از آن مراسم گرفتنش هم مشخص بود که پول و پله‌ی درست و حسابی هم ندارد. در عوض عروس با همه‌ی عروس‌هایی که من تا حالا دیده‌ام، فرق داشت. از همان لحظه‌ای که جلو آقا داماد در مغازه را روی لولاش چرخاند و قدم گذاشت تو مغازه، نفسم یک جایی بین تهِ حلق و ورودی بینی‌ام واماند و دلم هری ریخت پایین. قیافه‌اش با بیش‌تر دخترها که به مدد پن‌کیک، رژ گونه و ریمل و... سرخ و سفید می‌شوند، ــ و من تا مدتی قبل فکر می‌کردم همه‌ی دخترها صورت سفید با لپ قرمز دارند ــ کلی فرق داشت. هیچ وقت یادم نمی‌رود؛ یک رج موهای سیاهِ براق که تو پیشانی‌اش افتاده بود و سفیدی پوست صورتش را به رخ می‌کشید؛ ابروهای تیغ‌نخورده‌ی کمانی؛ چشم‌های درشت با مژه‌های کشیده و پلک‌های خمار؛ نگاه دوخته به نقطه‌ای نامعلوم، که مرا به صرافت دکوراسیون قمر در عقرب مغازه انداخت؛ بینی قلمی کشیده که طرحش با لب‌های ماتیک‌نخورده‌اش هارمونی عجیبی داشت؛... بی‌شک اگر آن شال ابر و بادِ زرد و سبز، سرش نبود، فکر می‌کردم چارلیز زِرون پا گذاشته تو مغازه. هنوز هم تو کف بوی ادکلنش‌ام. همین‌ها هم باعث شد، قبول کنم آقا داماد چک بدهد. اگر داماد از این بدقلق‌ها نبود خودم عکس‌های خصوصی‌شان را می‌گرفتم. البته نه این‌که نظر بدی داشته باشم ها. جای خواهرم بود. می‌شد چند پُرتره‌ی تاپ هم بگیرم. شاید هم می‌توانستم زورکی یک لبخند تو صورتش بیاندازم. صورتش خیلی سرد بود؛ البته زیبا و تسخیر کننده.

راستش را بخواهی دختر عجیبی بود. نمی‌دانم غرور ذاتی‌اش بود یا چیز دیگر که نمی‌شد خوشحالی یا ناراحتی را از تو صورتش خواند. البته حق داشت. غرورش که کاملاً به‌جا بود. بالاخره نفهمیدم جریان آن چاقوی کوچک چه بود. البته الان می‌گویم چاقوی کوچک. خوب که فکر می‌کنم نمی‌توانست چیز دیگری باشد. شاید هم بود. هنوز شنل‌اش را در نیاورده بود. با فامیل‌ها عکس یادگاری می‌گرفتند. پدر و مادرش آخرین کسانی بودند که به اتاق آمدند. داشتم لنز دوربین را جلو و عقب می‌کردم تا با همان شنل، از حالت‌های مختلف صورتش که فقط هنگام جمع‌شدن لب‌هاش تغییر می‌کرد، ــ نمی‌شد اسمش را گذاشت بوسیدن ــ بی‌خبر چند تا پُرتره بگیرم که برقی نگاهم را جلب کرد. لنز دوربین را که پایین بردم، مادر دستش را تو دست دختر محکم فشار می‌داد. و فلزی کوچک که تراش‌های براقش چشمک می‌زد، بین انگشت‌های گره‌شده‌شان فاصله انداخته بود. وقتی دوربین را از جلو چشم‌هام پایین آوردم تا بهتر ببینم، دختر گویا نگاهم را خوانده باشد، برای اولین و آخرین بار به چشم‌هام زل زد. چشم‌هاش بدجور گیرا بود. دوباره نفسم یک جایی بین تهِ حلق و ورودی بینی‌ام گیر کرد و دلم هری ریخت پایین. یک چیزی تو نگاهش بود گویا دستور می‌داد شتر دیدی ندیدی. نگاهش را که از روم برداشت، سریع‌ به اطراف چشم دواندم. داماد تو آغوش پدر زنش ول بود. همکارم هم با باتری دوربین ور می‌رفت.

این دیگر کیست؟... چند لحظه ببخشید.

- آتلیه‌ی کن بفرمایید.
- وقت‌به‌خیر. غرض از مزاحمت... من از طرف آقای جوادیان تماس می‌گیرم.
- آقای جوادیان؟ آها. بله. در خدمت هستم، پس کجا هستند آقا داماد، نیامدند فیلم‌شان را تحویل بگیرند.
- من پدرزنش هستم. می‌خواستم لطف کنید چند روزی چک را نگه دارید خودم خدمت می‌رسم حساب می‌کنم.
- بله. حتماً. آن‌که اصلاً قابل شما را ندارد. خود آقا داماد تشریف نمی‌آوردند؟ یک سری توضیحات هست که باید خدمت‌شان بگویم، چطور بگویم در مورد میکس فیلم و عکس‌ها...
- حالا خدمت می‌رسم صحبت می‌کنیم.


۲۶ آبان ماه ۸۶

نسخه‌ی قابل چاپ   3 اسفند 1387    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 5 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


کیمیا  [ www|@] :   (دوشنبه، 5 اسفند 1387، ساعت 15:40)

نقطه اوج داستان خیلی خوب بود.اما به نظرم بعضی قسمتها شیب تندی داره.


نامشخص  [www|@] :   (دوشنبه، 5 اسفند 1387، ساعت 20:58)

من خیلی آدم منتقدی نیستم و اساسا سعی هم می کنم که نباشم. چیزهایی که درباره داستان به نظرم می رسد نقد نیست. چیزهاییست که احتمالا اگر قرار بود خودم داستان را بنویسم بهشان فکر می کردم. اولین چیزی که می توانم بگویم این است که به نظرم داستان از ظرفیتی که داشته تمام و کمال استفاده نکرده. موقعیت آدمی که زمانی سر پرسودایی داشته و هر شب خواب نخل طلای کن را می دیده و حالا فیلمبردار مراسم شده به نظرم موقعیت جالبیست. مخصوصا وقتی آقای فیلمبردار گرفتار یکی از سوژه هاش هم شده باشد و رد و بدل شدن یک چاقوی کوچک را در شب عروسی بین عروس و مادرش دیده باشد. اما داستان بدون توجه به پیچیدگیها و ظرفیتهای چنین موقعیتی به سادگی تمام ماجرا را فقط تعریف کرده و حتی رنگ و بوی یک داستان جنایی را به آن داده. اگر من جای شما بودم داستان را از شب عروسی و لحظه ای که فیلمبردار رد و بدل شدن یک شیء براق را می بیند شروع می کردم و بعد می رفتم سراغ ارتباط ظریف و زیرپوستی که این ماجرا بین عروس و فیلمبردار به وجود می آورد. اینجوری بیشتر داستان می شد چیزهایی که فیلمبردار از ویزور دوربینش می دید و روایت سر و شکلی پیدا می کرد. اما به هر حال من جای شما نیستم و شما حق دارید هر جور دوست دارید داستانتان را بنویسید. به نظرم زبان داستان هم اگر تر و تمیزتر و شسته رفته تر از این بود که هست خواندن داستان راحت تر و لذت بخش تر می شد.
از لطفی که به داستان من داشتید هم ممنونم.


علی حدادی  [www|@ ] :   (دوشنبه، 5 اسفند 1387، ساعت 21:00)

انگار کم کم دارم آلزایمر می گیرم. اسم و آدرسم را یادم رفت بنویسم.


ح  [www|@] :   (پنجشنبه، 8 اسفند 1387، ساعت 21:00)

روایت دیر شروع می شود و زود به پایان می رسد. توصیفات زیاده از حد از داماد و عروس مانع از شکل گیری و انسجام روایت شده اند و زبان داستان - با تشکر از تذکر علی حدادی - یکدست و روان نیست.

فضاسازی و روایت و شخصیت ها همه و همه قربانی وسواس نویسنده در توصیف برخی دقایق بی ارتباط با روایت شده اند. جزئیات زمانی که در خدمت روایت باشند شاهکار و زمانی که به تنهایی خودنمایی می کنند ملال آور و زیادی هستند و از این نظر درست به دریبل زدن تکی در میدان فوتبال می مانند که اگر در خدمت تیم نباشند حاصلشان هیچ است.

داستان می توانست عمق بیشتری داشته باشد و پی رنگ معمایی و داستانی آن می توانست نفس ما را در سینه حبس کند اما به هر دلیلی غیر از زیبایی نفس ما جایی میان "ته حلق و ورودی بینی" - مگر خروجی اش با ورودی اش فرق می کند؟ - گیر کرده است.


مهدی  [www|@] :   (شنبه، 21 شهریور 1388، ساعت 15:38)

میخوام بر خلاف بقیه که انتقاد کردند تحسین کنم به نظر من خوب بود خصوصا اینکه آخر داستان را با کلی شک و ابهام رها کردی و گذاشتی پای خواننده بازم تاکید میکنم با کلی شک و ابهام





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب