|
اکنون نوبت من است |
شاپور احمدی
|
![]() |
اکنون نوبت من است.
* * *
وقتی جمجمهام زبانه میکشید، بیهول
رودخانهی سیاه را غربال میکردم.
* * *
شامگاهان
بر سکوی بنفش سکوت
نعل کژدیس
داغی نقره مینهد.
کژدم چروک
سایهی پیشانیام را
سوزاند.
* * *
تا سر صبح
خیلی مانده است.
آنگاه
يكريز كوبيدنها آسمان
و ژاژخایی گنجشکان
در بلوطستان دژم
زمین و زمان را
تیره و یکه میکند.
پس از قیچیکشیدنهای شبانه
بلوط دو بال تازه در خواهد آورد
و کمان پررنگ و یخچهی باران
بر رودخانهی قهوهای خواهد پاشید.
* * *
اکنون نوبت من است.
با آفتابهای از آذر ناب
در رگههای تپهمپهها
علفهای آفتابی را
به تاریکی مس در خواهم آورد.
* * *
کلمههایی به شکل مگس
کلمهای به رنگ رود که
در آن سایه میاندازیم
کلمهای که تا صبح
(تنها در یک کلمه)
لگام میشود بر کله.
کله خود را میبازد
و رود با رگهای بنفش
میشتابد
و دستخوش فراموشی میشود.
* * *
در داربست بیچفت باران
شبی
سنگچین پوک باد
صورتم را بهنرمی میخراشید
گو اینکه ماه پیش از آن
آویزان بود
و لک انداخته بود
بر سینه و گردنم.
این بادی ایزدی است
که چشمهای خوندار کبک و دوشیزه را
یکسان خراب کرده است
تا به زانو درآیم.
* * *
لرز جمجمهام را گرفت.
رود سرخ بود.
آسمان هولکی
کمانی سرخ شد
و بارید.
وقتی اسب
شب
دستوپا میزد
جمجمهام خنک بود
و تا صبح
به شکافی
در سمضربه
مینگریست.
آنگاه علفهای گنده
پهن شدند
و باریدند.
* * *
اکنون نوبت من است.
گریان طلا را مینگریستم
و نمیتوانستم بنوشم.
* * *
رودی گلآلود بر کهنهسنگها میغلتد.
در مه ولرم و ارغوانی پسینگاه
زانو زده چه مینوشیدم
دور از درختان گرم و لکههای ابر؟
* * *
وقتی تندر در ماسههای بکر ماسید
به شکل لت ناشایستی در آمده بودم.
* * *
نمیتوانستم بنگرم. و
گریان طلا را مینوشیدم.
پینوشت:
شعر چهارمين دستنويس (اكنون .....) برداشتی است از آرتور رمبو: فصلی در دوزخ،
هذیانگویی (کیمیای سخن).
9 اسفند 1387
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










